« حرمتم را نگاه دار | Main | بي ربط به من »
پنجشنبه 9 آذر 85 :: November 30, 2006
كاش ساكت مانده بوديم
آخرش من نفهميدم آدم بهتره به آقايون راستشو بگه و اخم و تَخمشونو تحمل کنه، اما به هرحال روراستیشو داشته باشه؛ يا اينکه خوب اصولن لزومی نبينه هر چيزی رو براشون تعريف کنه و شهر برای هميشه در امن و امان بمونه و زندگی به خوشی و خرمی ادامه داشته باشه!
يعنی راستش من دارم نمیفهمم که چرا آقايون ميان يه سوالی رو میکنن که میدونن جواب احتمالیش ناراحتشون میکنه!
آقا جان، خوب يا نپرسين، يا اگه راستشو میشنوين نرين تو تيريپ قهر و مهر! من جوابدهنده، هردفه میمونم که خوب اگه راستشو بگم که خوشش نمياد و ناراحت میشه و الخ، اگه هم راستشو نگم که خوب قاعدتن راستشو نگفتهم و میشه پنهانکاری و چيتينگ اينا و ازين قبيل الخها! خوب پس تکليف ما رو روشن کنيد پليز!
هرچند که آخرشم گمونم به قول سر در وبلاگ سر هرمس، صلح و آرامش از حقيقت بهتر است.
کامنتهای جالبی هم دارد، مخصوصا این یکی:
خب سر هرمس مارانای بزرگ یک چندسالی است که دیگر انگیزهای برای واردشدن به این بحثهای خانم/آقایی ندارد البته اما دو تا چیز بگوییم و برویم. یکی این که ما هم مثل آقای ولتر، کماکان فکر میکنیم صلح و آرامش از حقیقت بهتر است و این ربطی به اخلاقیات ندارد. گاس که کمی به سن و سال ربط داشته باشد. یعنی وقتی در یک دورهی سنیای جوانتری هستی، آرمانطلبی، امری بدیهی است. درست در همان وادی است که تاب نمیآوری حقیقت در سایهی هیچ چیز دیگری قرار بگیرد. بعدتر، آن تشنهگیای که برای حقیقت داشتی، کمکم و در مواجهه با خیلی چیزها، محو میشود و عملن خیلی چیزها برایات از حقیقت، که در اصل آن جای تردید هست، ارزش بیشتری پیدا میکند. دو هم این که فکر کنی ظرفیت دوستانات از آنچه میپنداری کمتر است هم راستاش کمی به قدرت شناخت تو از آدمها برمیگردد و این که اصلن کی گفته که آدمها باید آنقدر که تو میخواهی و انتظار داری، ظرفیت داشته باشند. این حرف خیلی تکراری است اما ناچاریم برگردیم به همان اصل عدم قطعیت و نسبیت و این قصهها که...
....
بهنظر من حقیقت یک آرمان است.. آرمان طلبی خوب و زندگی با آرمانها نیز عالیست. بهشرط اینکه صابون وقایع اتفاقیه مابعدش را به تنت زدهباشی.. و در این راه توان ایستادگی داشتهباشی.
همیشه درمورد خودم خیال میکردم که توان و ظرفیت پذیرش حقیقت را دارم. با راستی زندگیکردن ،برایم یک اصل بود و اصلا گمان نمیبردم که روزی صلح و آرامش را بهآن مرجح بدانم.
اما از مرحله شعار و آرمان تا عمل فاصله زیادیست. بهنظرم نه ربطی به امنیت رابطه دارد، نه ظرفیت فرد و نه اخلاقیات.
یک سری حقایق نباید گفته شود. و اگر گفتهشود، زخمی که بهرابطه میزند، با هیچ پانسمانی قابل درمان نیست.. شاید من یا او یادآوریاش نکنیم و سعی کنیم فراموشش کنیم یا بهخودمان ببالیم که آهای ! ببین من چقدر توانمندم که باوجود مشتی که زدی، میخندم و نمیگذارم بفهمی که جای دستت چقدر درد دارد، ولی در پس زمینه ذهنمان ، درست جایی که نباید یادمان بیاید، درست وقتی داریم کیف میکنیم، درد خودش را به رخ میکشد و حتی اگر بهروی خودت نیاوری، تهدلت میگویی کاش میگذاشتم ، کاش میگذاشت : ناگفته بماند.
دانستن و کنکاش درباره حقایقی که الزامی بهدانستنشان نیست و باعث کدورت آینه رفاقت میشود ،درست نیست.
همان طور که گفتن حقیقتی که میدانی الزامی ندارد دوستت آن را بداند و اگر بداند دچار آن زخم لاعلاج خواهد شد، نه اخلاقیست و نه ربطی دارد به امن دانستن دوستی و بیظرفیتی طرف مقابلی که زخمش میزنی.
...
Posted by froogh at November 30, 2006 9:45 AM
نظر
شاعر برای اینگونه موارد این بیت را سروده است:
من رشتهً محبت تو پاره میکنم
شاید گره خورَد به تو نزدیکتر شوم
Posted by: حسین at December 4, 2006 9:20 AM
در رابطه با همین پست فیلم
closer
رو اگه ندیدی حتما حتما ببین.
--سوسکی
Posted by: sooski at December 4, 2006 2:57 AM
من که می گم هیچ کسو ناراحت نکن تا زمانی که طرف خودش اونقدر سریش بشه و مازوخیزم درد بگیره که آقا من می خوام بشنوم و راه نداره واینا.تا قبل از ائن پیش فرض اینه که آقا گذشته مال خود آدمه.امااز اونجا به بعد مسئولیت به عهده خودشه دیگه نه تو.اگه ناراحت بشه،خودش خواسته.اگه ناراحت هم نشد که ختم مساله.به هر حال یه بابایی یه حرف خوبی میزد اما نصفه کاره.می گفت دو کار خیلی نا فرم ناجوره و نباید انجامش داد.یکی حرف زدن به وقت خاموشی و دیگری حرف نزدن وقتی که باید گفت.البته دوستمون هیچ راه حلی نداده که آقا از کجا باید تشخیص داد که کی باید بگی و کی نباید.حکما مثل تمام مواردی که در زندگی باهاس شیر یا خط بندازی اینجام راهی جز این نیست.خدا داند
Posted by: tina at December 3, 2006 9:26 PM
حقيقت رو نبايد مثل يک داروی تلخ و به زور به خورد ديگران داد . بگذریم که گاهیی خود حقایق هستند که میاند و بیخ گلو آدم رو میگرند . اما در هر حال اگه فرضا تو مايلی منو فرشته ببينی اين برداشت توئه از قسمتی از من .. نبايد الزاما تو هم قسمت شیطانی منو ببینی .
کتاب پنه لوپه به جنگ ميرود رو حتما خوندی ..اون آخرش که «جو » به زور ميخواد تمام حقايق رو به فرانچسکو بگه و میگه . همه اش همونه .. خلاصه تمام جنگهای پنه لوپه همونه .. من ديگه آرامان گرای دهه دوم زندگيم نيستم . هر بعدی از من حقيقتيه از من.
و کاملا موافقم شنيدن حقيقت ربطی به ظرفيت و تحمل افراد نداره .
Posted by: BaHaar at December 3, 2006 6:02 PM
اولا عصباني نشيد
دوما خودتون درست نخوندين من نوشتم دو تا فاكتوري كه اشاره كردين ،ننوشتم كه شما گفتيد ربط داره
سوما با اينكه درست نخوندي، من از دستت عصباني نيستم
Posted by: Ali Reza at December 3, 2006 11:36 AM
to ehtemalan navafahmi ke lezati ke dar dardo ghahro ashtiye khoday nakardeye ehtemali ba'dash hast dar hich arameshe lazeje fro barande i nist. haghaniyatan. ba in baroni ke dare miyad inja alan in sa'at man daram rastesho migam.
Posted by: بهروز at December 3, 2006 2:08 AM
سلام
به نظر من مساله همون دو فاكتوريه كه خودت اشاره كردي
توان و ظرفيت پذيرش . آدماي قدرتمند و با ظرفيت بالا كه تعدادشون خيلي كمه هيچوقت با حقيقت مشكل ندارند
فروغ: اتفاقا من گفتم كه به اين دو تا هيچ ربطي نداره. تو چرا درست نمي خوني من چي مي گم؟ دارم از دستت عصباني مي شم ها :)
Posted by: Ali Reza at December 2, 2006 7:18 AM
از قدیم هم گفتن: خودتو راحت کن٬ چه کار به دیگران داری! اینه که اینجا هم یه کم مصداق پیدا می کنه و می تونید با خیال راحت راست گو باشید نگرانی بقیش هم بی مورد. ولی امان از چاچول بازی و تبعات ویرانگرش
Posted by: * at December 1, 2006 10:23 PM
ولی اگه ندونستن این حقیقت به کسی ضربه بزنه باید گفته بشه به نظر من و خیلی وقتها هم ممکنه حق یک نفر باشه که ابراز کنه...بسته به شرایط داره همونطور که اشاره کردی
Posted by: ayat at November 30, 2006 1:01 PM
ببین دوست عزیز، سیایت با حقیقت جور در نمی آید . یا باید سیاست ورز بود یا صادق.انتخاب با خودت است . آن وقت دیگر در حیرت رفتار آقایان در نمی مانی .
شاد زی
Posted by: Melikbaba at November 30, 2006 11:24 AM