« عاشقانه | Main | یک تشکر ویژه »
پنجشنبه 2 آذر 85 :: November 23, 2006
يكي برايم قصه بگويد.
بحث های سیاسی بیخود... مردان اتاق بغلی فقط از سیاست حرف میزنند. چرا حرف دیگری برای گفتن نیست؟ مثلا از زندگی؟ یا از بچه هایشان؟ یا از آخرین سفری که رفتهاند؟ یا از آخرین فیلمی که دیدهاند؟ حتی حرفزدن از شام دیشب میتواند جالبتر باشد.
خیلی خستهکنندهاند.
اگر بهشان درباره آنهمه چیزی که میشود حرفزد و درباره سیاست حرف نزد، بگویم، جواب خواهند داد: اوه! خانم مهندس شما دل بیخیال داری و زندگی بیغم و توی دلشان هم میگویند : از خودمتشکر افادهای. مثل وقتی که میرزاقاسمی پر از سیر را تعارف کردند و رد کردم و گفتند: خانم مهندس غذای مارا قابل نمیداند.
چهربطی داشت آخر؟ کی میرزا قاسمی سرکار میخورد که من بخورم؟
داشتم میگفتم.
چقدر دلم میخواهد وقتی صدای مردان پشت پارتیشن را میشنوم، بهجای اینکه هدفون بگذارم، گوشم را تیز کنم تا چیزهای جالب را از لابلای کلماتشان بدزدم و یواشکی یادداشت کنم.
یا وقتی وارد شرکت میشوم از بوی نیمروی صبحانه نفسم نگیرد.
کاش یک دسته نرگس روی میز میگذاشتند.
یا درکمد پالتوها را که باز میکنم، نفس عمیقی بکشم و سوال کنم کی این ادوکلن شاهکار را زدهاست؟
بهجای اینکه یواشکی یک بوگیر آن زیرها قایم کنم.
خدایا ..
آرزوهای من خیلی کوچکند.
خودم از آنها کوچکتر.
دلم یک سری آدم رنگی و عطری میخواهد.
میدانم که خیلی ازخودمتشکر و افادهای هستم.
Posted by froogh at November 23, 2006 10:30 AM
نظر
اونها در واقع از سياست حرف نميزنن از دور باطل
كثيفي كه توش هستن حرف ميزنن
هممون همينطوريم
يكي با سياست سرشو زير برف ميكنه يكي با گل نرگس يكي با ...
Posted by: عليرضا at November 27, 2006 8:51 AM
سلام ؛
حرف از سیاست
بحث های دینی بی نتیجه
حرف از ورزش
و یا ...
انگار همه جا آسمان همین رنگ است ...
Posted by: منتظر at November 24, 2006 6:45 PM
به نظر مردا هر كي مثل خودشون نباشه از خود راضي و افاده اييه ؟
Posted by: ثمانه at November 24, 2006 4:04 PM
ايكاش حرف سياسي هم كه ميزدن چيز درست و حسابي ميگفتن! اينروزا حرف سياسي زدن فقط شده فحش و ليچار و دري وري!از نظر من كه بيشترشون يه مشت بي سوادن كه دور خودشون يه خط قرمز ميكشن به همديگه لينك ميدن و خلاصه خوشن.....در حاليكه روشنفكر اگر واقعا روشنفكره بايد با مردم عادي ارتباطش رو قطع نكنه.......بايد در عين حال كه توي مردم عادي و عوام هست و باهاشون مرتبطه عوام زده هم نباشه
Posted by: علي at November 24, 2006 1:38 PM
سلام فروغ
افرین بر انیشه وارزو زیبایت .ایگونه است که زیبایی خلقت برخ کشیده میشود.
Posted by: s_wndr at November 24, 2006 11:24 AM
بعد از مدتها سلام،
چقدر خوب بود كه ابن خانم افاده اي به آرزوهاي كوجكش مي رسيد. دنيا قشنگتر مي شد، خيلي...
هر چند تقصير خودشان است، يا شايد هم خودمان، ولي زندگي زشت است، عجيب زشت است! وقتي زندگي زشت شود، آدمها هم زشت مي شوند! به همين سادگي!
Posted by: فرانك at November 24, 2006 3:40 AM
چون همه چیز مردم ما از سریال های تلویزیون تا موسیقی و لباس و دانشگاه رفتن و داستان نوشتن و خواندن سیاسی شده مردم هم به سیاست علاقه مند شده اند چون به زندگیشان علاقه دارند.. به قول مرتضی مردی ها سیاسی بودن به خاطر سیاسی نبودن
Posted by: خسرو at November 24, 2006 3:11 AM
آرزوهای سخت سخت...
که مردها عوض شن؟
Posted by: ayat at November 24, 2006 2:03 AM
موافقم
Posted by: shabro at November 24, 2006 1:25 AM
هرروز صبح که در دفتر رو باز میکنی و بوی سیر به مشامت میخوره عصبانی می شی که آبدار چی شمالی کی دست از این اخلاق محلیش بر میداره سر ظهر که دلت گرفته و نمی تونی جلوی اشکت رو بگیری و این آبدار چی مهربون برات چای میاره وقتی از در اطاقت میره بیرون صدای گریه اش رو میشنوی که از دیدن اشکت اشکش سر آزیر شده دلت نمی خواد که همه عطرای دنیا رو با بوی سیرش عوض کنی .... نگران اینکه نکنه یه روز بیای تو دفتر و بوی سیرش نباشه....
Posted by: shadi at November 23, 2006 11:15 PM
من یه مدت در یک آی.سی.پی کار می کردم . اونجا خب یک عالم رونر هست که باید خنک بشن. در نتیجه باز کردن در و پنجره ممنوع بود. بعد اونجا چند نفر باید شب می موندن کشیک. و خب می تونیین تصور کنین برا من که اولین نفر بودم که صبح وارد می شد چه هوای خوبی وجود داشت. بعد باز گل نرگس... من بارها روی میزم لنگه جوراب پیدا می کردم. انگار مردهای مرتب و منظم سر کار نمی رن!!!!
Posted by: ماندانا at November 23, 2006 1:05 PM
سلام
فرموده بودین کی سر کار میرزاقاسمی می خوره که من بخورم؟
خب مگه سرکار به شما تعارف نکردن؟
حتماً این بنده های خدایی که حالا یا از سر صدق و صفا و محبت یا از روی تملق و چاپلوسی به سرکارخانم مدیر تعارف کردن سرکارداشتن میرزاقاسمی می خورن دیگه.
تازه من نمی فهمم حتی اگه هیچ کس هم میرزا قاسمی نخوره شماهم نباید بخورین؟فکرنمیکنین یه خورده حق داشته باشن.
البته ببخشیدا
فروغ:
سلام. والله به نظر من خوردن غذایی که از اول تا اخرش سیرداره، به خاطر رعایت حقوق دیگران سرکار ، درست نیست. شاید ما خیلی کارها را دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم اما باید حقوق اجتماع را در زندگی اجتماعی رعایت کنیم.
Posted by: تسلیم at November 23, 2006 12:31 PM
خوب در دنيای مجازی چنين آدمهايي بسيارند
اينان همان آدمهای واقعی قصه ی شما بايد باشند به گمانم
.
.
!
Posted by: Farshid at November 23, 2006 11:29 AM