« انشاء الله و ماشاء الله | Main | همين »

شنبه 27 آبان 85 :: November 18, 2006 

بيعاري

پنجشنبه‌ بود که یک‌هو به‌خودم آمدم و دیدم رشته کارها دارد از دستم خارج می‌شود. دو خانمی که برای تحقیقات استخدام کرده بودم، هنوز بعد از دو ماه یا شاید بیشتر به‌ نتیجه دلخواه نرسیده‌اند و کارهایی که بهشان محول کرده بودم، ناتمام مانده.
چند روز دیگر باید در مناقصه سالانه‌مان شرکت کنیم و هیچ برآورد درست و حسابی از قیمت ندارم. باچند اداره دولتی درگیری داریم و پرونده‌مان را به‌امان خدا به‌هوای انشاء‌الله و ماشاء‌الله رها کرده ام.
در زندگی شخصی نیز به‌همین ترتیب، قید همه را زده‌ام.
موسیقی تقریبا بی‌تمرین می‌گذرد، ورزش را سه‌هفته‌می‌روم و دو‌هفته فراموش می‌کنم، منزل هیچ فامیلی طی چهارماه اخیر نرفته‌ام، خیلی از خریدهایم روی زمین مانده..
خلاصه .. اداره زندگی‌ام را رها کرده‌ام. و این خوب نیست. بعضی وقت‌ها عوارض شخصی دارد و بیشتر وقت‌ها به خاطر مسئولیتم، عوارضش دامنگیر سایرین می‌شود.
حالا از پریروز تصمیم گرفته‌ام دوباره به زندگی واقعی مهاجرت کنم. لااقل هشت ساعت کاری‌ام را در فضا و مکان کار حضور داشته باشم. نتیجه‌اش را هم می‌بینید که در حال حاضر دارم وبلاگ می‌نویسم!!
اما خوب..از صبح همه تلفن‌ها را زده ام. پیگیری‌ها را انجام داده‌ام. برنامه کاری بچه‌ها را داده ام. یک‌جا جلسه رفته ام. یک جلسه عصر داریم که برایش آماده‌ام. و قیافه‌ام به‌جای این‌که نشان‌بدهد در عالم هپروت سیر می‌کنم، کاملا جدی شده.
گاهی اوقات زندگی در هپروت عالی‌ست. البته‌به دو شرط که یک، کوتاه‌مدت باشد و دو، در جهان‌سوم کار کنی و مطمئن باشی آن‌قدر سرعت همه‌چیز کند است که وقتی از آن عالم خارج شوی و به واقعیت بازگردی، باز می‌توانی کنترل امور را در دست‌بگیری.

Posted by froogh at November 18, 2006 10:59 AM

نظر

به به خوش آمدی. انقدر من دلم تنگ شده بود برات که بیایی بنویسی.

Posted by: انار at November 22, 2006 1:20 AM

فروغ عزیز
زندگی
از نوع واقعی
یا هپروتی...

دوست دارم این مهاجرت به زندگی رو


...
شاد باشی

Posted by: گرگ صابونی at November 20, 2006 1:41 PM

چقدر حال روزت شبيه من شده (يا شايدم حال روز من شبيه شما شده).....با اين تفاوت كه من هنوز تصميم نگرفتم به آغوش پر مهر زندگي برگردم!! (علائم تعجب نقش دستوري خاصي ندارن)
نتيجه هم اين ميشه كه الان به جاي اينكه برم جيش بوس لالا و نگران فردام باشم دارم اينجا براي شما كامنت ميذارم!البته آشنايي با شما سعادتي بود باي من .....ولي با معيارهاي دنياي مجازي

Posted by: علي at November 20, 2006 12:47 AM

ظاهرا این دوست ما(ژاله) در هپروت است که نمی داند فروغ قشنگ ما از هفت دنیا یعنی شوهر وبجه آزاد است.!!!!!

Posted by: مهم نیست at November 19, 2006 9:34 PM

پس وقت نمي كني بياي وبلاگ من رو بخوني احتمالا من مي خورم به جلسه عصرت و بعدش هم بايد بري خونه و شام درست كني ويه سرو ساموني به آشپزخونه بدي و ا گه بچه داشته باشي بايد توسرشون بزني كه درسشون رو بخونن و يا اگر نخوندن كيفشون رو مرتب كنن واسه فردا و با شوهرت هم كه ديگه واردش نمي شم . پس شب بخير.

Posted by: ژاله at November 19, 2006 9:48 AM

کاملآ موافقم. خیلی جاها توی دنیا هست که نمی تونی حتی برای یه مدت کوتاه توی هپروت زندگی کنی

Posted by: آبجی بزرگه at November 18, 2006 2:02 PM