سه شنبه 16 آبان 85 :: November 7, 2006
زينت نام يك زن است.
شاخه گلی چید و گوشواره کرد.
صدایی از آن سوی خیابان آمد.
رویش را برگرداند،
بهسمت صدا رفت.
غافل از گلی که زیر پا لهشد.
Posted by froogh at November 7, 2006 8:14 AM
نظر
دوباره سلام
حدود یکساعت پیش واست یه چیزی نوشتم و بعد از برکت اینترنت پرسرعت سیستم قاطی کرد.خلاصه از همون جستجوئی که کرده بودم گشتم و سایتت رو پیدا کردم.به دلیلش فکر نکردم هنوز اما دلم می خواد باهم آشنا شیم و فقط اینو بگم که
به نشانه ها ایمان دارم.
منتظر ایمیلت هستم.
Posted by: علی at November 26, 2006 1:45 PM
با تو
آفتاب
در واپسین لحظات روز یگانه
به ابدیت لبخند می زند!
با تو یک علف و
همه جنگل ها
با تو یک گام و
راهی به ابدیت.
ای آفریده ی دستان واپسین !
با تو یک سکوت و هزاران فریاد.
دستان من از نگاه تو سرشار است
Posted by: شمع آجین at November 9, 2006 12:23 AM
چه روان وزیبا مینویسی.کاش میدانستم راهت کجاست .انورکوچه گوشوارهی از گل تقدیمت میکردم
Posted by: swndr at November 7, 2006 5:46 PM