« از بي غيرتي تا رستگاري | Main | لطفا اسكن نكنيد »

چهارشنبه 12 مهر 85 :: October 4, 2006 

عقل

یک روزی عاقل خواهم شد. از آن روز به‌بعد نباید بی‌فکر حرف بزنم. نباید عملی را انجام بدهم که کسی به احساس نسبتش بدهد.
سرانجام یک‌روز باید از این‌جا شروع کنم که عقلم را کنار دستم بنشانم و بی‌آنکه اجازه بدهم احساساتم قاطی تصمیماتم شوند، برای هر تصمیمی فکر کنم. نباید درلحظه دچار خریت شوم. باید یک منشور در زندگی داشته‌باشم و به‌آن پایبند بمانم.
یک روزی باید یاد بگیرم که نباید مثل همه آٔدم‌های باری به‌هرجهت، زندگی کنم. یک روز بلاخره بایستی به آن‌نقطه برسم که بدانم اگر قرار باشد عمر دوباره بگیرم، بازهمین زندگی را خواهم کرد .
در آن روز به‌خصوص همه دردهایم درمان خواهند شد. چه از بابت حسادت باشند، چه از بابت قدرت‌طلبی.
یک‌روز باید با خودم به‌نتیجه برسیم که من به‌قدر کافی بزرگ شده‌ام تا عاقل باشم.
...
مشکل من فقط در عشق نیست. یا فقط درکار. مشکل من با اصل زندگی‌ست. که گاهی یادم می‌رود باید برایش خوب فکر کنم. من زندگی خوب، کار خوب، روابط خوب را می‌شناسم. اما خیلی وقت‌ها فراموش می‌کنم داشتن چیزهای خوب هزینه لازم دارد.
...
از همه چیزها مهم‌تر این است که یاوه‌گویی را از خودم بگیرم.
...
درست همین دیروز بود که صدای یکی از کارگرانمان را شنیدم که به یکی می‌گفت با حقوق پنج روزش می‌شود یک دست لباس برای بچه خرید و با حقوق پنج روز فلان کس یک زانتیا.
به‌خودم گفتم مشکل او این است که از فلان‌کس فقط همین را می‌بیند و متوجه هزینه و زمان صرف‌شده برای رسیدن به این موقعیت و از همه مهم‌تر مسئولیتی که به‌دوش اوست نمی‌شود.
حالا می‌فهمم که خودم هم خیلی وقت‌ها  درست عین آن کارگر فکر می‌کنم. گیرم در زمینه‌ای دیگر.

Posted by froogh at October 4, 2006 12:43 PM

نظر

نميشه گفت كه چقدر لذت بردم از پيدا كردن وبلاگت . از اون وبلاگهاييه كه عصراي پائيزي كه هوا تاريكه بشيني و با يه موسيقي آروم و يه نور قشنگ بخوني و جيكم نزني. كيفور شدم رفت

Posted by: kati at October 5, 2006 11:25 AM

همه آدم ها همیشه اینقدر خوش شانس نیستند که حق انتخاب داشته باشن که گارکر باشن یا بیل گیتس

Posted by: ayat at October 5, 2006 5:27 AM

فروغ جان،
نمی دونم خودآگاه یا ناخودآگاه، یه جوری در مورد کارگرها حرف می زنی، انگار که با بقیه فرق دارن...
انگار که اونها یه نسل و یه نوع دیگه هستن، و مثلا مدیری که با 5 روز حقوقش می تونه زانتیا بخره از یه جنس دیگه است، انگار یکی از اون یکی آدم تره...
من با چشم های خودم مدیرایی رو دیدم (نه فقط تو ایران که اینجا توی امریکا هم) که به خاطر آشنایی با 4 تا کله گنده، به خاطر معاشرت کردن با 4 نفر که هیچ احساسی هم بهشون نداره اما مجیزشون رو می گن، تونستن روند رشد کاریشون رو روی غلطک بندازن... نه به خاطر توانایی داشته یا نداشته شون.
بگذریم، خوب و خوش باشی، اوضاع رو به راه باشه و به امید دیدار :-)

Posted by: ماندانا at October 4, 2006 9:07 PM

دقيقاً...

Posted by: علي at October 4, 2006 5:32 PM

فروغ عزیز
تو میدونی من هم میدونم

تو این مملکت کدام هزینه کدام مسولیت
مگه باغبان لیساس اداره شما یا نگهبان لیساس
اداره ما هزینه نکرده
تمام مسولیت مدیران کلیدی در ای کشور در حد
چیه؟

حداکثر مجازاتشون ؟

از اداره ما میشه مدیر عامل شما همین

Posted by: مهرداد at October 4, 2006 3:08 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟