« شاهزاده | Main | خوش و ناخوش »
یکشنبه 2 مهر 85 :: September 24, 2006
زندگي مي گذرد
امشب لیلای مهرجویی را پس از سالها باز دیدم..
آیا هیچ مردی در دنیا هست که توان یک ساعت لیلا بودن در او باشد؟
...
Posted by froogh at September 24, 2006 12:56 AM
نظر
از همون وقتی که لیلا رو دیدم ، همیشه فکر کردم اصلا چرا باید مثل لیلا بود ؟
هیچوقت جواب سئوالم رو هم نگرفتم ضمنا .
Posted by: مرجان at October 4, 2006 1:28 PM
حسم اینه نمیشه...عمرن یه مردی بتونه جای مردی زنی باشه که ببینه شوهرش ازدواج می کنه.اونم جلوی چشماش.سخته...خینت به روایت نوینه.اما...اما قبول کنین که خیانت زن به مرد هم دست کمی نداره.کسی گریه یه مرد رو وقتی میبینه زنش بهش خیانت کرده ندیده.اما گریه سختیه..غیر از اینه؟؟
Posted by: احسان at September 27, 2006 9:13 PM
نواختن موسيقي باعث آرامش ميشه . سالها تجربش رو دارم .چند ساليه كنار رفته ولي مطمئنم دوباره شروع ميكنم .
موافقم اماده بودن براي مردن خوبه به شرطي كه پيشاپيش نميريم .
ياد دوستانم در بهشت زهرا افتادم كه مدتيه بهشون سري نزدم .خوب شد تا سري بهشون بزنم .
ممنون از شما
Posted by: علي آقا at September 27, 2006 9:44 AM
نواختن موسيقي عالم خوبي داره . تجربش رو دارم . حيف كه سالهاست ديگه سراغش نرفتم . ولي وقتش دوباره ميرسه .نواختن موسيقي رو اگه حالش باشه توصيه ميكنم .
موافقم مردن هم قسمت اسرار اميزي از زندگيه . خوبه كه هميشه اماده باشيم ولي نميريم .
يادم افتاد كه سري به دوستانم در بهشت زهرا بزنم كه مدتيه پيششون نرفتم .
ممنون از شما
Posted by: علي آقا at September 27, 2006 9:38 AM
پایان قصه ات شبیه تمام قصه ات نیست فروغ جان . تو توی این نوشته ها همیشه هستی حتی اگر نباشی . و این همه آدم تحسینت می کنند حتی اگر دووور ... قصدم دلداری نبود که می دانم نیازی بهش نداری . منظورم این بود که ... درست نمی دانم . فقط به نوشتن اعتقاد دارم . آن بالا نشد کامنت بگذارم . این جا نوشتم .
Posted by: تیغ ماهی at September 27, 2006 4:40 AM
فروغ عزیزم
سلام مدتهاست که میخوام با تو صحبت کنم ولی گویا سرت
خیلی شلوغه و دوست کوچکت را فراموش کردی
اما من هرگز فروغ را فراموش نخواهم کرد
Posted by: laleh at September 26, 2006 2:22 PM
فروغ عزیزم
مدتهاست ازت بی خبرم جند بار سراغت را گرفتم
اما گویا من دیگر از یادت رفتم .راستش ناراحتم
بارها خواستم درد دل کنم اما نشد . شاید اینجا
منو ببینی
دوستی که هرگز فروغ را فراموش نمیکند
Posted by: لاله at September 26, 2006 2:09 PM
سلام
هيچوقت ايميلتون رو چك ميكنيد؟
Posted by: تنها at September 25, 2006 3:05 PM
از لیلای مهرجویی خسته نمی شوم. شیفته ی نگاه هایش در طول فیلمم. و شیفته ی درونش که گاهی چنان بزرگ می زند که در برابرش کوچکی
Posted by: محمد at September 25, 2006 1:19 AM
هر وقت این فیلم را دیدم. تمام مدت باهاش همزاد پنداری کردم. بی هیچ دلیلی.
Posted by: آورا at September 24, 2006 4:57 PM
ببخشيد خيلي ببخشيد آيا هيچ زني هست ؟
Posted by: عليرضا at September 24, 2006 4:44 PM
لیلا بودن که هیچ ؛ درک چرایی تصمیم لیلا هم آسان نیست...
Posted by: منتظر at September 24, 2006 2:06 PM
نه! بی شک.
Posted by: شانه بسر at September 24, 2006 11:50 AM
فروغ اين فيلم را من در جشنواره در همون موقع دوبار ديدم! و شايد بعدها بيش از دهها بار و هنوز هم جزو معدود فيلمهايي که دارمش... ولي آيا واقعا هست...من که سعي کردم...
Posted by: علي at September 24, 2006 11:49 AM
با سلام
وعرض تبریک برای وبلاگ پرمحتوای که دارید
فکر کنم یه فیلم هندی هم هست که نقطه مقابل لیلاست
اسمش یادم نیست چون کلا از فیلم هندی بیزارم ولی مرده تو فیلم یه چیزی بود هزار برابر لیلی
اخر عشق و مرام و معرفت
تازه تو کشور بوتان که چند همسری در بین زنان رواج دارد هم حتما فیلمی ساختن به ناه مهرداد
کی میدونه ؟
Posted by: mehrdad at September 24, 2006 9:57 AM
با سلام
وعرض تبریک برای وبلاگ پرمحتوای که دارید
فکر کنم یه فیلم هندی هم هست که نقطه مقابل لیلاست
اسمش یادم نیست چون کلا از فیلم هندی بیزارم ولی مرده تو فیلم یه چیزی بود هزار برابر لیلی
اخر عشق و مرام و معرفت
تازه تو کشور بوتان که چند همسری در بین زنان رواج دارد هم حتما فیلمی ساختن به ناه مهرداد
کی میدونه ؟
Posted by: مهرداد at September 24, 2006 9:52 AM
فروغ
تازگی کوتاه می نویسی
بی حوصله هستی
پس کوش اون فروغ قبلی؟
Posted by: قطره at September 24, 2006 1:21 AM