« فردا ... بي دوست | Main | & »
یکشنبه 19 شهریور 85 :: September 10, 2006
مور
هشت ساعت از روزت را در یک محیط زندگیکنی و نسبت بهآن غریبه باشی و فقط بخواهی چیزی از آن بهتو برسد و تو حس زرنگیات ارضا شود، فکر کنی که اگر زیرآبی بروی، حقت را از کارفرما گرفتهای..
کارمندان کوچک حقیری که هرصبحشان با نان بربری برشته آغاز میشود و دنیایشان به قدر لقمههاییست که بزرگترینشان دریک مشت جا میشود.
Posted by froogh at September 10, 2006 10:41 AM
نظر
كوچك حقير كوچك حقير
كسي ميداند چه حجم اندوه بر اين حقارتها حمل ميشود هر روز و هر روز ؟
Posted by: عليرضا at September 19, 2006 12:09 PM
می دونی چی شده؟ مطلبی که من پست کردم با مطلب سوسن جابجا شده .... اونی که به نام سوسن اون بالا نوشته شده رو من فرستادم ... اونی که به نام من ثبت شده رو نمی دونم کی فرستاده ... بی زحمت یه ترتیب اثری بده
فروغ:
عزيزجان.. متاسفانه سيستم كامنت اينجا اين طوريست. كاير نمي شود كرد. بچه ها اكثرا مي دانند.
Posted by: گیل آوا at September 13, 2006 12:49 PM
سلام دوست عزيز خوندم خوب بود
Posted by: سوسن at September 12, 2006 10:38 PM
هشت ساعت از روز را در کنار کسانی میگذرانی که نمی دانند چه می کنند و تو هم نمی دانی اما فرق تو با آنها اینست که تو فکر می کنی و می نگری و دست و پا زدن مورچگان در هنگام کندن قسمتهای بدن سوسک مرده را می بینی ... گویی آن سوسک نیمه جان روح توست که هر روز صبح لقمه مورچگانی می شود که ندانسته تورا در این بیهودگی محبوس کرده اند
Posted by: گیل آوا at September 12, 2006 6:45 PM
بسیار توهین امیز و بدور ازانصاف است البته از جماعت مدیر امروزی که خودشان با شیوه ای اینچنین به جاه و مقام رسیده اند توقعی بیشتر نمی رود.
بقول معروف
کافر همه را به کیش خود پندارد
Posted by: تسلیم at September 12, 2006 1:46 PM
هم فروغ خیلی زیبا و نافذ نوشتی و هم بعضی از کامنت گذاران فقط یک چیزی محض یاد آوری فراموش نکنیم تاثیر محیط رو همه که قهرمان نمی تونن باشن. دنیس دنیسوویچ که با دوست مومنش هم بند بود بهش گفت من هم مثل تو مومنم ولی تا از این زندان آزاد نشم نمی تونم به فکر خدای خودم باشم.
حتما شما ها همتون جواب می دین محیط رو هم از آسمون ننداختن پایین.
Posted by: خسرو at September 11, 2006 8:07 PM
اين بربري هر روزه رو منم تجربه كردم! خيلي تشبيه دلچسبي بود
Posted by: فرزام at September 11, 2006 10:03 AM
از کجا آغاز کنیم؟ حوادثی که در پی بهانه تولدی تکرار می شوند و تنها خویش نخواهیم . اسارتی در برمان و محدودیتی از جنس زمان و مکان . آفریدگار لحظه های خویش باشیم و رسالتمان تنها آرامشی است از جنس حقیقت و نه واقعیت ...
Posted by: jzdana at September 11, 2006 3:25 AM
تصويري كه ما امروز از يك كارمند داريم بسيار متفاوت از بيست سال قبل است. مي خواهيد بدانيد كارمند امروزي كيست؟ موجود گدامنش تن پرور دستمال به دست بادمجان دور قاب چين حسود كه هر كاري كه از دستش بربيايد مي كند كه يك ارزن كمتر نصيب همكارش شود. تف به هرچي كارمند جماعت. تف به اين زندگي...
Posted by: simsayyar at September 11, 2006 1:48 AM
خیلی وقت بود می خواستم بگویم اگر « دفترچهء ممنوع » آلبا دسس پدس را نخوانده ای بخوانی . نمی دانم چرا .
Posted by: تیغ ماهی at September 10, 2006 11:27 PM
من هم با این افراد سروکار دارم البته تا حدودی خودم مقصر هستم قبل از اینکه به صلاحیت فرد توجه کنم نیارش رو در نظر گرفتم و حالا یک مشت مفتخور دور و برم هستند اما ناسپاسی اونها رو می بخشم اونها هم مثل من انسانند و انسانها سرشار ند از این گونه رفتارها
Posted by: shabro at September 10, 2006 10:22 PM
من هم با این افراد سروکار دارم البته تا حدودی خودم مقصر هستم قبل از اینکه به صلاحیت فرد توجه کنم نیارش رو در نظر گرفتم و حالا یک مضت مفتخور دور و برم هستند اما ناسپاسی اونها رو می بخشم اونها هم مثل من انسانند و انسانها سرشار ند از این گونه رفتارها
Posted by: shabro at September 10, 2006 10:21 PM
!عجب تشبيه و تصوير زنده و گويايی بود فروغ
.چقدر واقعی بود
.با خوندن نوشته های تو آدم مدام به تجربه اش اضافه می شه
!مرسی
Posted by: naarenj8 at September 10, 2006 9:49 PM
این که آدم جایی کار کنه که بهش علاقه داشته باشه ؛ به کارش علاقمند باشه و بتونه اونجا حرکت رو به جلو داشته باشه نعمت بزرگیه ولی خب هر کسی ازش بهره مند نیست . شاید بشه با تغییر دیدگاه نسبت به محیط کار کمی قابل تحمل ترش کرد
Posted by: منتظر at September 10, 2006 5:28 PM
کاملا درست میگویید. ولی برعکس آن هم هست. مثل خود من. من اینقدر کارم را دوست دارم که صبح ها با اشتیاق رفتن سر کار از خواب بلند میشوم. در ضمن باید بگویم که نوشته قبلی شما در مورد فردا ... بی دوست، یکی از زیباترین نوشته های میان تمام وب لاگهاست
Posted by: Ali at September 10, 2006 3:45 PM
life in extermes...
Posted by: ayat at September 10, 2006 11:56 AM