پنجشنبه 16 شهریور 85 :: September 7, 2006
فردا ... بي دوست
یکییکی دارند میروند.. اول از مهران شروع شد..
آنروزها گمان نمیبردم که اینرشته سردراز دارد.. حالا دیگر فهمیدهام که هیچکس در این مملکت ویران ماندنینیست.. میدانم که کار درست، رفتن است. میدانم که این خرابآباد مال ما نیست.. نیازی هم بهما ندارد.. که از این پس اگر بمانم نه بهخاطر عرقیست که دارم که از سرناچاریست و راهیکطرفه ای که بیبازگشت در آن قدم برمیدارم..
یکزمانی بود که بهخارجروندگان میگفتم تا کی میتوان دوستی جدید ساخت و رابطهای نو بنا کرد و گذشتهرا جا گذاشت؟
امروز به من در گلمانده میگویم از این پس چشم بدوز به روبرو .. به آدمهایی که بخشی از جان تواند.. نگاهشان کن که چطور بهپشتسر خیره میشوند.. دستی برایشان تکان بده.. و اشکت را پنهان کن که نبینند و ندانند که چه غمگینی از بهجا نهادن گذشته که هی میسازی و هی کسی میآید تا ویرانش کند و بهتو بگوید این خاک قادر نیست گلهای زیبایش را نگاهدارد.
دلم برای همه شماهایی که رفتهاید و میروید و خواهید رفت بهشدت تنگ است.
Posted by froogh at September 7, 2006 10:38 AM
نظر
yeki az mosibat haaye Irani budan ham hamine, ya khodet bayad hameye aan che ke doost dari va delbastegi haa ro poshte sar begozari, ya khodet ghesmati az delbastegi haaii hasti ke digaran migozarand o miravand.
Posted by: man(roozmare) at September 14, 2006 4:30 PM
سلام فروغ و ممنون که یادی از من کردی. گذشته چه زشت و چه زیبا ویران شدنی نیست. چیزی که ساختنی و ویران شدنی هست آینده هست. استشمام یک مقدار کود و د.د.ت مرغوب خارجی هم برای واقع بین تر شدن گلهای زیبای اون سرزمین لازم هست. نگران نباش
Posted by: مهران at September 13, 2006 8:15 AM
hala zood be in natije residi ya yekam deir shodeh ? man ker omidvaram dir nashodeh bashe va zood bekani yo beri
Posted by: کاپیتان at September 12, 2006 12:45 AM
اين سوال هر روزه ماهايي است كه مانده ايم: كار درستي مي كنيم؟ و باز سوال هر روزه همانهايي كه رفته اند: كارمان درست بوده است؟ تا وقتي مجبوريم رؤياهايمان را در سرزمينهاي بيگانه و ميان مردم غريبه جستجو كنيم جز اين نخواهد بود
Posted by: فرزام at September 11, 2006 10:05 AM
سلام فروغ عزيزم.پس از 3 سال هنوز ميخوانت اگر چه ديگر نظر نميگذارم...ولي هنوز فراموش نكرده ام نوشته هاي تو مرا تشويق كرد وبلاگ داشته باشم.به اميد آنكه هر روز تازه شوي...
Posted by: leon at September 9, 2006 5:32 AM
این نگاه به امروز(نه دیروز نه فردا) و مشروط نشدن با گذشته و این یافتن هویت سوم(نه میزبان نه مادری) که بر خلاف اون دو اکتسابی نیست و باید براش تلاش کرد. این ایده که مرزهای فرهنگی واقعی تر از مرزهای سیاسی اند و تعلق فرهنگی- که اگر مستقل تر باشی کمتر موروثیه- سرزمین تو رو بهت نشون می ده نه قبراجدادت. این که پوست انداختن ما بر خلاف کرم ابریشم جرات می خواد که از مرگ نترسی . و تنهایی لزوما و همیشه مخرب نیست . این که مبنای دوستی می تونه لحظات باشه و در عین حال غیر اخلاقی نباشه و خلاصه این که برای آزاد بودن از خودت باید شروع کنی و بهایش را هم بپردازی بهایی که لا اقل برای من خیلی سنگین بود از جمله دوری از دوستانم.
Posted by: خسرو at September 9, 2006 3:49 AM
فروغ جان. منم دقیقا همین احساس رو دارم. همین قصه و همین غصه... ولی کجا میتونستم با این کلامات حرف دلمو بیان کنم.
.
خیلی تنها شدیم!
Posted by: زيتون at September 8, 2006 5:03 AM
تو رگام به جاي خون/ شعر سرخ رفتنه/ تن به موندن نمي دم/ موندنم مرگ منه... دلم برات تنگ شده بود فروغ عزيز! خوبي حالا؟
Posted by: simsayyar at September 8, 2006 3:30 AM
دنیای غم انگیز نادرستی داریم ...
Posted by: کسی که هیچکس نیست at September 8, 2006 2:05 AM
چیزی که من در این 8 ساله در این سوی آب یادگرفته ام که باید همیشه آماده باشم آنچه را که دارم از دست بدهم... دوستی های دیرینه... کار و شغل... شهر محل سکونت... درآمد... عزیزانی که در هر گوشهء جهان دارم و در غربت از این دنیا می روند...
دنیای غریبی است... هجرت در میان ایرانیان حدودا قدمتی 27 - 28 ساله دارد ولی در میان اقوام دیگر جهان به مراتب قدمت بیشتری دارد... از ارامنه تا یهودیان و اقوام آسیای شرقی و اروپای شرقی و آسیای میانه...
چاره چیست؟ نمی دانم!
Posted by: sooski at September 8, 2006 12:46 AM
ما را هم ببرید از این دیار.
Posted by: پارسا همتی at September 7, 2006 11:39 PM
ki dAReh mireh ? (miAd!)
Leilaye leili :)
Posted by: Leilaye leili at September 7, 2006 9:14 PM
I agree with what you are saying, it become more and more difficult to stay and live there.
However you may not understand what’s going on here until work and live here for a few years, then you are realizing that you are nothing, you have nothing.
I’ve moved out 8 years ago, I have a good job, good life and many other good things BUT There is something wrong. You know what, I don’t BLONG TO HERE. I cannot put this F.. feeling into the words but I only know that I don’t belong to here and I don’t belong to there either.
I wasn’t able to grow any new roots here; I wasn’t able to make new friends here and worse thing is, I am not able to make any new memories. What I have is a heavy stack of old memories from old good days that I open it once a while and try to enjoy it.
I am in my late 30, I guess in same rang as you (No offence about your Age) but our generation life has been screwed, we are different and we have to accept this.
It’s become a long comment, sorry about that, just want to say, it’s sad to see everybody leaving, but, the worse thing is most of them don’t realize that there is no cure out there for their problems. They just trade their issues with different ones, which is Ok for a 24 years old kids, but for us at this age, It doesn’t worse it. Our issue is, We came to this world at wrong time and wrong place, so my suggestion for our generation is: suck it up!
Have a wonderful weekend
By the way I am one of your first readers of your weblog. I feel lots of common things between your writing and my though.
Posted by: alireza at September 7, 2006 8:36 PM
منم مدتي است درگير اين حس شدم ، قبلا با وجود موقعيتهاي كاري خيلي خوب كه براي رفتن بود مي گفتم نه من نمي تونم برم و جاي ديگه ريشه كنم بايد همينجا بمونم و بسازم اما امروز منم با ترديد با خودم مي گم انتخاب درست كدومه رفتن يا موندن ، كه اصلا اگه همه بريم يا همه بمونيم چي ميشه ؟
خلاصه زجر بديه كه اين همه آدم مدام بايد با خودشون فكر كنند كه بمونم با ريشه ولي برگ خشكيده يا برم بدون ريشه و غم و دلتنگي گذشته ولي با شاخ و برگ !!
Posted by: يه دوست at September 7, 2006 4:17 PM
in hess ham dar hameye anhaii ke miravand moshtarek ast . engar ma be hich ja taalogh nadarim va bayad bare andohi ra ta abad be dosh begirim va mah-kom hastim bine zamino aseman baraye hamishe sargardan bashim .bidar
Posted by: bidar at September 7, 2006 3:56 PM
mandan be nagozir!...ziba , haghighi o gah talkh minevissid ,man asheghe talkhiash shodeh am!
Posted by: zolalparast at September 7, 2006 2:24 PM
یکی از تاثیرگذارترین نوشته هایی که در مورد رفتن خوندم.
دارم زیبا شیرازی گوش می کنم و یاد همه افتادم. یاد همه مون. یاد خونه.
Posted by: سایه at September 7, 2006 11:30 AM
زمانی تعداد دوستان رفته انگشت شمار بود و حالا تعداد دوستان مانده. چه سخت است که بدانی دارد میرود و روزهای باقیمانده را بشماری و به رویت نیاوری که چقدر غمگینی و دلگرفته و چه حسرتی به جانت هست از اجبار ماندن
Posted by: شانه بسر at September 7, 2006 11:24 AM
زمانی تعداد دوستان رفته انگشت شمار بود و حالا تعداد دوستان مانده. چه سخت است که بدانی دارد میرود و روزهای باقیمانده را بشماری و به رویت نیاوری که چقدر غمگینی و دلگرفته و چه حسرتی به جانت هست از اجبار ماندن
Posted by: شانه بسر at September 7, 2006 11:23 AM
دقيقا همينطوره .. وقتي 26 و 27 ساله بودم از ترك دوستان و ايجاد رابطه هاي جديد واهمه داشتم اما درست 3 سال در 30 سالكي فهميدم كه از به ييش رو نكاه كردن نبايد واهمه اي داشته باشم و همونموقع هم بودكه براي مهاجرت اقدام كردم
Posted by: BaHaar at September 7, 2006 10:56 AM
دل من هم واسه اونی که داره میره از همین حالا خیلی خیلی خیلی ... تنگه !
Posted by: لیلا at September 7, 2006 10:48 AM