« تقدير چنين بود | Main | س ك و ت »

دوشنبه 13 شهریور 85 :: September 4, 2006 

باز من هيچ.. باز من نگاه

مدتهاست درست و حسابی ننوشته‌ام.. بهترش این است که بگویم درست و حسابی هیچ‌کاری نکرده ام.. روال معمول زندگی را رها کرده و به‌شدت نامعمول زندگی‌می کنم..
یک وقت‌هایی در این بین پیش می‌آید که دلم می‌خواهد گریز بزنم به زمان و مکان معمول خودم و یک نفسی از اعماق دلم راحت بکشم و باز برگردم زیر آب.. به‌نظرم می‌رسد که وقت برای زندگی نرمال زیاد دارم. آنچه شاید یک‌بار پیش می‌آید و دیگر نه، همین‌است که دارم ..
با خودم فکر می‌کنم سی و هفت سال یک جور بوده‌ام.. چند ماه یک‌جور دیگر هستم..

دیشب با مادرم دعوا کردم.. در طول زندگی به تعداد انگشتان یک‌دست دعوایمان نشده .. همیشه سعی کرده‌ام حضورم در زندگی به‌او قرار بدهد.. دوست دارم پناهش باشم.. و بداند از هرجا که خسته باشد، من برایش آغوشی گشوده‌دارم..دیشب اما نتوانستم مثل همه این سالها رفتار کنم..
دوست‌دارد بداند چه می‌کنم، کجا می‌روم، چه می‌خورم، صدایم غم دارد یا نه، شب راحت خوابیده‌ام، روز بی‌مشکل بوده‌ام... به‌حساب کنجکاوی نمی‌گذارم که می‌دانم نیست.. فقط همان آغوش همیشه باز است که انتظارش را دارد..و من این روزها طاقت باز‌کردن دلم را نه‌برای او که برای هیچ احدی ندارم.. دلم می‌خواهد تنها باشم.. با خودم و با زندگی‌ام.. دلم می‌خواهد هیچ‌کسی نه بپرسد و نه توقع کند بداند.. دوست دارم زندگی‌ام را برای این مدت کوتاهی که می‌دانم به‌سرعت باد و باران خواهد گذشت، به‌خودم هدیه کنند..
این اولین بار یا شاید دومین بار است در تمام طول عمرم که نه حوصله فداکاری دارم و نه طاقت تحمل کردن کسی.. قادر نیستم ظاهرم را بسازم.. برای همین انتظار دارم به‌پاس همه‌عمر فهمیدن همه اطرافیانم، یک‌بار فهمیده شوم..
مادرم غمگین شد.. چاره ای نبود... دیگر پوست روحم آن‌جنان کشیده و حساس شده‌بود که هرچه در اعماق ذهنم می‌گذشت، گفتم..
 متاسفم.. کاش مادر نبود.
ها.. یادم رفت بگویم.. که من خوبم..واژگون زندگی کردن، لزوما بد نیست.

Posted by froogh at September 4, 2006 2:46 PM

نظر

شما سی و هفت سالتونه به این حس رسیدین ، من که بیست و سه سالمه به این حس رسیدم چی ؟

Posted by: سمیه at September 5, 2006 11:17 PM

می دانی ؟ دوست داشتن و دوست داشته شدن بیش از حد هم دردسر دارد. زیاد هم دارد. ولی عشق مادر که این حرف ها سرش نمی شود . تاثیرش این است که می گوید :دخترم این روزها خیلی عوض شده ، حتما سر کار خیلی فشار رو دوششه .
ولی یک قدم به پیش هزینه دارد ، قدم هایت استوار.
شاد زی

Posted by: Melikbaba at September 4, 2006 7:07 PM

یه حس بد پشیمونی بعدش به سراغ آدم میاد که کاش تحمل کرده بودم

Posted by: پدر at September 4, 2006 4:54 PM

واژگون زندگي كردن
عجب تعبير جالبي بود .

Posted by: يه دوست at September 4, 2006 4:46 PM

وقتی همیشه همه را به فداکاری و محبت بی توقع عادت بدهیم همینطور میشود که کسی انتظار تنهایی طلبی و آرامش خواهی گاهی گداری ما را ندارد. مادر عزیزترین است و همیشه نگران ترین و منتظرترین ولی با همه غمگین شدنش در درون حس ما را درک میکند و دلچرکین نمیشود. به خودت برس فروغ جان که تا آدم خودش را درنیابد به دیگری هم نمیتواند توجه کند

Posted by: شانه بسر at September 4, 2006 3:12 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟