« August 2006 | Main | October 2006 »
September 28, 2006
بازيگر
باد ميآيد و من خوشحالم كه جزو آن معدود آدمهاي بيدار اين شهرم كه باد تنم را نوازش ميكند.. خوشحالم كه روحم را پرواز ميدهم و قصههاي نوشته و نانوشتهام را قهرمان ميشوم.
Posted by froogh at 1:25 AM | Comments (7)
September 26, 2006
خوش و ناخوش
کتاب دلتنگيهاي نقاش خیابان چهل و هشتم را دوباره خواندم. خوب بود. ترجمه گلشیری بهروانی مترجمان دیگر سلینجر نیست اما خود کتاب آنقدر جذابیت دارد که گلشیری را فراموش کنی.
کتاب دیگری در این مدت نخوانده ام. بهخاطر مشکلی که پیش آمد، ورزش هم دوهفتهای تعطیل بود. اما موسیقی را دوباره شروع کرده ام. با سازی بسیار متفاوت و استادی بسیار متفاوتتر با همه کسانی که شناخته ام. هفتهای یک جلسه دوساعته با اویم. یکساعت موسیقی و یک ساعت درس زندگی یادم میدهد. باید زیاد تمرین کنم.
اینبار هدفدارتر از سایر دفعاتم.
...
کارم بهشدت زیاد است و بازیگوشیهای این مدتم مزید برعلت شده تا رشته امور کاملا دردستم نباشد.
پدر ژپتو بعد از یک ماهو نیم از سفر برمیگردد و واقعا خوشحالم که دوباره سرم خلوت خواهد شد. خیلی از مشکلاتش را لمس کردم و فکر کنم دیگر بهاندازه قبل از سفرش نقدش نکنم.گرچه مدیرعامل مهربان درحال استخدام جانشینی برای اوست و بهنظر میآید مدت زیادی از عمر کار مشترکمان نماندهباشد.
مدیرعامل شرکت قبلیام بهما پیوست. نمیدانم یادتان هست یانه. همان که جانشین مدیرعامل مهربان شدهبود. بودنش حس بسیارخوبی بهمن میدهد.و حیف که بهزودی با برگشتن پدرژپتو، او و مدیرعامل مهربان بهسفری دوماهه خواهند رفت.
درحال حاضر قبیلهای هستیم که همه ریيس قبیلهاند و سرخپوستی در آن نیست!
....
خودم خوبم. متفاوت با همیشه. یک آدم دیگر و یک زندگی دیگر. آینده دربارهام قضاوت خواهد کرد که آیا این تفاوت امروز درست بوده یانه؟ هرچه هست، امروز خوب است.
...
عمویم امشب مرد. این را فقط برای ثبت در خاطراتم نوشتم. پدرم بعد از چندین سال، دوهفته پیش باهش آشتی کرد و یک هفتهبعدش عمو سکته کرد .
خدا دست بابا را گرفتهبود و او را بهخانه عمو فرستاد تا دم مرگ کنارش باشد. بابا دوست مشترک خدا و عمو بود.
...
مرگ در تنهایی بدترین اتفاق و آخرین اتفاق بد زندگیست.
دلم میخواهد وقتی سوار اتوبوس هستم و از فرط شلوغی آدمهایش روی هم سوار شدهاند، سرم را بگذارم روی شانه زن مهربان سپیدپوشی که کنارم ایستاده و لحظهای بعد بمیرم.
امیدوارم پایان قصه من شبیه تمام قصهام نباشد.
...
...
...
...
...
Posted by froogh at 11:56 PM
September 24, 2006
زندگي مي گذرد
امشب لیلای مهرجویی را پس از سالها باز دیدم..
آیا هیچ مردی در دنیا هست که توان یک ساعت لیلا بودن در او باشد؟
...
Posted by froogh at 12:56 AM | Comments (17)
September 20, 2006
شاهزاده
زندگی عالیست.. گرچه بهنظرم آنچه در این روزهای من میگذرد، باید نام دیگری داشتهباشد..
سبکم.. آنقدر که وزنی برروی زمین ندارم..
این حالیست که دربهترین آرزوهایم از خدا ،خواهشش را کردهام..
خدا ..
قصههای شاهو پری بچگی را یادتان هست؟
آدمی که از لولهبخاری سرمیخورد با صورتی دودهآلود .. تا آرزوهای باور نکردنی بچه خوبی را برآوردهکند؟ یادتان هست که خودش را میتکاند تا سیاهیاش میریخت و آنوقت میدیدی که چقدر افسانهایست؟ عصای سحرآمیزش را بهخاطر دارید ؟ که تکانش میداد و ستاره میبارید؟ آیا هنوز یادتان مانده که در آن لحظه استثنایی که قصه را باور میکردیم، چقدر آرزو در ذهنمان میچرخید برای برآوردهشدن؟
من اینروزها همان بچه قصهام.
Posted by froogh at 5:51 PM | Comments (10)
September 18, 2006
براو مرده به فتواي من نماز كنيد.
اولین باران پاییزی..شروع هوای دو نفره.
...
نشستهام و آرشیو عاشقیت فروغ را میخوانم. چهحالی میکنم با حال خودم. :-)
خندهدار است اگر بگویم بعضی از نوشتههایم را خیلی دوست دارم؟
....
میخواهم دریا باشم. بزرگ. جاری. بینیاز. بیتوقع. وسیع. وسیع. وسیع....
.....
التماس مي كنم حمام كن! خواهش مي كنم اين طور فاتحه حال اولين روز باراني مرا نخوان. خدا الهي گندت بزند. :-((
.....
صاحبان وبلاگ خاك! لطفا سيستم كامنت خودرا درست كنيد.
Posted by froogh at 10:19 AM | Comments (10)
September 14, 2006
&
از آن شبهاییست که هوس نوشتن دارم.. قلمم دارد لب پر میزند.. شاید هم چیز دندانگیری ننویسم اما حالم یکجورهایی خوب است..
امشب کتاب تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران را تمام کردم. طولانیترین زمان ممکن در عمرم بود که بهخواندن كتابي اختصاص دادم. دليل ديگري هم داشت كه خواندنش بحر طويل شد.. اما بهترين علتي كه برايش دارم، خود سلينجر است كه اصلا دلم نميخواست بهپايان گفتگو باهم برسيم. با او و كتابش زندگي كردم.
..
كمي سردم است. پايم را بايد به دليلي خم نكنم و پوزيشن سختي براي نشستم دارم.. كمي هم گرسنهام.. همه اينها دلايل خوبي هستند براي اينكه حالي غيرنرمال داشتهباشم. قبل از شروع بهنوشتن حرفهاي زيادي در ذهن داشتم براي گفتن. حالا تهيام.
صداي بنان در خانه پيچيده .. و عطر گلهاي مريم..و من.. كه ميان همه زندگي درحال گيجي مطلقم.
...
كاش يادم ميآمد براي چه اينهمه هوس نوشتن داشتم.
Posted by froogh at 1:52 AM
September 10, 2006
مور
هشت ساعت از روزت را در یک محیط زندگیکنی و نسبت بهآن غریبه باشی و فقط بخواهی چیزی از آن بهتو برسد و تو حس زرنگیات ارضا شود، فکر کنی که اگر زیرآبی بروی، حقت را از کارفرما گرفتهای..
کارمندان کوچک حقیری که هرصبحشان با نان بربری برشته آغاز میشود و دنیایشان به قدر لقمههاییست که بزرگترینشان دریک مشت جا میشود.
Posted by froogh at 10:41 AM | Comments (16)
September 7, 2006
فردا ... بي دوست
یکییکی دارند میروند.. اول از مهران شروع شد..
آنروزها گمان نمیبردم که اینرشته سردراز دارد.. حالا دیگر فهمیدهام که هیچکس در این مملکت ویران ماندنینیست.. میدانم که کار درست، رفتن است. میدانم که این خرابآباد مال ما نیست.. نیازی هم بهما ندارد.. که از این پس اگر بمانم نه بهخاطر عرقیست که دارم که از سرناچاریست و راهیکطرفه ای که بیبازگشت در آن قدم برمیدارم..
یکزمانی بود که بهخارجروندگان میگفتم تا کی میتوان دوستی جدید ساخت و رابطهای نو بنا کرد و گذشتهرا جا گذاشت؟
امروز به من در گلمانده میگویم از این پس چشم بدوز به روبرو .. به آدمهایی که بخشی از جان تواند.. نگاهشان کن که چطور بهپشتسر خیره میشوند.. دستی برایشان تکان بده.. و اشکت را پنهان کن که نبینند و ندانند که چه غمگینی از بهجا نهادن گذشته که هی میسازی و هی کسی میآید تا ویرانش کند و بهتو بگوید این خاک قادر نیست گلهای زیبایش را نگاهدارد.
دلم برای همه شماهایی که رفتهاید و میروید و خواهید رفت بهشدت تنگ است.
Posted by froogh at 10:38 AM | Comments (21)
September 5, 2006
س ك و ت
عجيباست كه گاه زندگي ميان يك كلمه ساده متوقف ميشود.. و سيلي از گفتار قادر نيست آن را بهحركت درآورد..
خداوندا.. من چرا اينهمه نكتهبينم؟ نميشد كمي خنگتر آفريدهبوديام؟
Posted by froogh at 1:14 AM | Comments (13)
September 4, 2006
باز من هيچ.. باز من نگاه
مدتهاست درست و حسابی ننوشتهام.. بهترش این است که بگویم درست و حسابی هیچکاری نکرده ام.. روال معمول زندگی را رها کرده و بهشدت نامعمول زندگیمی کنم..
یک وقتهایی در این بین پیش میآید که دلم میخواهد گریز بزنم به زمان و مکان معمول خودم و یک نفسی از اعماق دلم راحت بکشم و باز برگردم زیر آب.. بهنظرم میرسد که وقت برای زندگی نرمال زیاد دارم. آنچه شاید یکبار پیش میآید و دیگر نه، همیناست که دارم ..
با خودم فکر میکنم سی و هفت سال یک جور بودهام.. چند ماه یکجور دیگر هستم..
دیشب با مادرم دعوا کردم.. در طول زندگی به تعداد انگشتان یکدست دعوایمان نشده .. همیشه سعی کردهام حضورم در زندگی بهاو قرار بدهد.. دوست دارم پناهش باشم.. و بداند از هرجا که خسته باشد، من برایش آغوشی گشودهدارم..دیشب اما نتوانستم مثل همه این سالها رفتار کنم..
دوستدارد بداند چه میکنم، کجا میروم، چه میخورم، صدایم غم دارد یا نه، شب راحت خوابیدهام، روز بیمشکل بودهام... بهحساب کنجکاوی نمیگذارم که میدانم نیست.. فقط همان آغوش همیشه باز است که انتظارش را دارد..و من این روزها طاقت بازکردن دلم را نهبرای او که برای هیچ احدی ندارم.. دلم میخواهد تنها باشم.. با خودم و با زندگیام.. دلم میخواهد هیچکسی نه بپرسد و نه توقع کند بداند.. دوست دارم زندگیام را برای این مدت کوتاهی که میدانم بهسرعت باد و باران خواهد گذشت، بهخودم هدیه کنند..
این اولین بار یا شاید دومین بار است در تمام طول عمرم که نه حوصله فداکاری دارم و نه طاقت تحمل کردن کسی.. قادر نیستم ظاهرم را بسازم.. برای همین انتظار دارم بهپاس همهعمر فهمیدن همه اطرافیانم، یکبار فهمیده شوم..
مادرم غمگین شد.. چاره ای نبود... دیگر پوست روحم آنجنان کشیده و حساس شدهبود که هرچه در اعماق ذهنم میگذشت، گفتم..
متاسفم.. کاش مادر نبود.
ها.. یادم رفت بگویم.. که من خوبم..واژگون زندگی کردن، لزوما بد نیست.
Posted by froogh at 2:46 PM | Comments (5)
September 2, 2006
تقدير چنين بود
ادامه راه، ناگزیر بود. کرم ابریشم باید پیله خود را میدرید..
سرنوشت پروانه شدن را برایم رقم زد.
Posted by froogh at 2:17 PM | Comments (3)