« لحظه ای بی پایان | Main | سيماي زني در ميان جمع »

جمعه 27 مرداد 85 :: August 18, 2006 

فتبارک الله احسن الخالقین

گاهی اوقات در ارتباطاتم با افراد, از آن ها تصویری خاص در ذهنم می سازم. با آن که روزها و شب هایی با همیم, و خصلت هایشان را می بینم و می شنوم, اما تصویری که ساخته ام بر پایه آن چیزی ست که دوست دارم نه لزوما آنچه آنها هستند. این آدمها را بسیار دوست می دارم و سعی می کنم روابطم را باهشان گسترش بدهم. عمیق و اساسی. آن ها را نقاشی می کنم و تابلویی ازشان در خانه ام می آویزم و هربار که تابلو را می بینم, به خودم دست مریزاد می گویم.. گاهی هم اتفاق می افتد که کم کم عاشق این تابلو می شوم.. عاشق عکسی که در آن است.. عکسی فاقد روح و جان. عکسی که روح و جان خودش را دارد یا روح و جان دیگری را .. هیچ نسیمی از روح من در آن دمیده نشده..
یک وقت هایی پیش آمده که این عکس تابلو در رودروایسی نقاشش گیر می افتد و سعی می کند خودش را آن نشان بدهد که نقاش می طلبد.. یک وقت هایی برعکس.. تصویر فریاد می زند که احمق ! من آن نیستم که تو می پنداری..توهین می کند.. مسخره می کند و دوری می کند.. اما من هنوز دوستش می دارم.. چون همان احمقی هستم که او به آن اشاره دارد.
در یک لحظه یک تلنگر لازم است.تا بفهمم چه بلایی دارم سر خودم می آورم. و بعد به خودم می آیم.. شاید سالها این عشق مجازی زمان برده باشد.. اما برای پاک کردنش  یک لحظه کافی ست..
به گمانم این نقاشی و عاشقی, از سر نیاز است که رخ می دهد.. در آن زمان نیاز به بودن کسی دارم با آن مشخصات که بخشی از روحم را پر کند.وقتی که نیست, خودم دست به کار آفرینش می شوم.. تفاوتی ندارد که پسر باشد یا دختر.. نیاز من است در آن زمان که جنسیت را مشخص می کند..
و آن تلنگر وقتی اثر می کند که یا خودم روحم را آن قدر وسعت داده باشم که به بی نیازی برسم و یا فردی که از یک روح در هردوی مان دمیده شده, سر راهم قرار بگیرد..هردو امکان دارد..
بدترین انتخاب ها را در همان ایام نیاز, کرده ام..بدترین پشیمانی ها مربوط به همان اوقات است..
 یک وقتهای نادری هم هست...که خدا به کمکم می آید. هرچه تصویر می کشم, پاره می کند واخمش را نشانم می دهد.. سرانجام تسلیمش می شوم.. و بعد لبخند می زند و مطمئنم می کند که خودش بهترین انتخاب گر دنیاست.

Posted by froogh at August 18, 2006 11:03 AM

نظر

می دانی که اشتباه است و این آنی نیست که تو به دنبالشی اما چه کنی که هر چه هست از تنها ماندن بهتر است.. گاه که به خود تلنگر می زنی می بینی اگر تصورات و توهماتت را از معشوقه خیالی جدا کنی دیگر چیزی از او باقی نمی ماند!!! و این به راستی دردآور است. اما چه کنی که بودن با یک خیال، از تنها ماندن بهتر است

Posted by: دریا at August 23, 2006 1:13 AM

سلام فروغ . یونگ البته نظرش متفاوته. میگه این فرافکنی کردن و عاشق شدن به این شکل و شیوه در واقع عاشق بخش مرد درونی خودت شدنه. یعنی تمام اون نقاشی رو که کردی و همه اون رنگها و فرم هایی که در نقاشی روی دیوار دلت بکار بردی در واقع کسی بجز مرد درون خودت که یک بخشی از روح توئه نیست. این جور وقتها اتفاقا یک فرصت طلائیه که آدم در آینه وجود طرف بتونه شوق مندانه خودش رو تماشا کنه و حیرت کنه ! ولو بهای این لحظات بارور را با رنج ها و صدمه هایی که میخوره بده . ببین مرد درون تو وجه مشترکی با تمام اونهایی که فکر میکردی عاشقشون هستی و یا خویشتن خود تو با تمام زنهایی که میخواستی باهاشون یه دوستی خوب داشته باشی داره ؟ فکر کنم اگر این وجه مشترک را پیدا کنی اونوقت خودت خودت را بهتر میشناسی من فکر میکنم بهترین جوری که آدم میتونه قابلیت و توانایی های حقیقی خودشو از درون به بیرون بکشیه همین عاشق شدن ولو به نوع احمقانه اش باشه :-) مطالبی که نوشتی خیلی خیلی جالب بود و عجیب وصف الحال بود !!مرسی که با ما قسمت اش میکنی ...

Posted by: نسرین at August 19, 2006 8:48 PM

mikesham...mikesham. ah! ah! tasvir ha,shabihe man hastand-o aadam ha,na!

Posted by: hamoon at August 19, 2006 11:06 AM

خیلی کامل توصیف کردید دقیقاً همینطور که بیان کردید اتفاق می افته و هیچ کاری هم نمیشه کرد... انسان با نیازهاش زنده است و تنها راه نجات همون چیزیه که نوشتید البته به شرط صداقت با خود و خدای خود

Posted by: برادر بزرگه at August 18, 2006 4:34 PM

اول- معنی "خود آیینه ای" که کوولی گفته یعنی نه فقط من خودم را از طریق دیگران می شناسم بلکه یعنی اینکه من اعمالی را انجام می دهم بر طبق آن چیزی که فکر می کنم او در مورد من فکر می کند. تمام این کلاسیک ها می خواستند خود شناسی رو از سولیپسیزمش نجات بدن. به نظر من لازمه عشق ایده آل سازیه وگرنه کسی که خیلی شبیه کسای دیگست یا کسی که باهاش خاطرات مشترک دارم که عشق من نیست.
دوم - این دوگانگی سنتی عقل و عشق هم سایه سنگینش به این سادگی ها از ذهن ماها بیرون برو نیست.

Posted by: خسرو at August 18, 2006 4:02 PM

من در مورد خودم فکر میکنم اگر در همان لحظه های نیاز هم به ندای قلبم درست گوش میکردم به من میگفت که دارم انتخاب نادرستی میکنم. ولی گاهی آدم حاضر نیست واقعیت رو بپذیره تا زمانی که بالاجبار با اون رو در رو بشه
---فروغ:
گاهی نیاز قوی تر از عقله.

Posted by: شانه بسر at August 18, 2006 12:24 PM