« در تو خلاصه مي شوم... | Main | ببر.. »

یکشنبه 22 مرداد 85 :: August 13, 2006 

آن روی سکه

جهان سوم جايي است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب مي شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملکتش بکوشد.
....
خیلی خسته ام. فشار کاری روز به روز زیادتر می شود و من روز به روز فولادتر می شوم. اتفاقات عجیب و غریبی می افتد. عوض شدن مدیران قلعه حیوانات لطمه وحشتناکی به ما زده. آدم های ناواردی که انگار به هیچ عنوان با تولید و سختی ها و مصایبش آشنایی ندارند, بر سر قدرت آمده اند و محافظه کاری و تصمیم های حماقت بارشان هر روز وضع مان را سخت تر از روز قبل می کند. از تمام سازمان های دولتی برای سرکشی های غافل گیرانه سراغ مان می آیند و ما که هیچ تقلبی در کارمان نیست, مرتبا باید خودمان را اثبات کنیم. همه جمع  شده اند تا به زبان بی زبانی بگویند آقاجان در این کارخانه لعنتی را ببندید, مرده شورتان را ببرند که سالمید و هی وادارمان می کنید بجوریمتان تا شاید چیزی ازتان به ما برسد.
هر مشکلی را حل می کنم, در دیگری را می بندند. هیچ کس زیر بار امضای هیچ نامه ای نمی رود. نامه هایمان در سازمان گم می شوند چون گم شدن راحت تر از قبول مسئولیت است.
امروز به مرز دیوانگی رسیدم. حواله مواد اولیه مان را متوقف کرده اند. تا جواب آزمایش بیاید. آن احمقی که باید نمونه برداری کند, با پول رشوه ای که می دهیم تا کارمان را انجام بدهد, رفته مکه. نمونه را با پست می فرستند تهران. پست پیشتاز مملکت دو هفته طول می دهد. آزمایشگاه سه هفته. در مجموع 5 هفته باید بیکار باشیم. مواد را از بازار آزاد با نرخ دو و نیم برابر می خریم, تعزیرات سراغمان می آید. نمی خریم, ورشکست می شویم. آچمز شده ام. خسته و عصبی و بداخلاق.
پدرژپتو از فردا به سفری طولانی می رود. وضع آن یکی شرکت افتضاح است. بی پول و با تولیدی می نیمم. مدیرعامل مهربان می آید و قرار است من جای پدر ژپتو باشم تا برگردد. پرسنل بیسواد و بی مسئولیت که هیچ چیزی از بهای تجربه کردن های صدباره اشتباهات شان نمی فهمند. وضعیت امور مالی اش گند است. اولین کاری که باید بکنم, تغییر آرایش پرسنل مالی ست. مشاورمان را به جای مدیر مالی بگذارم و قبل از هر چیزی دستم بیاید که کی بدهکار و کی بستانکار است.
میزخالی اتاقم را یکی از پرسنل بی اجازه اشغال می کند و تلفن و کامپیوتر را استفاده می کند. جریان مغزی ام به هزار آمپر می رسد. فردا باید رک بهش بگویم که اگر توی پارتیشن زندگی می کنیم, باید فرقش را با ... بدانیم. لمپن و لات است وفضای شرکت از بابت حرکاتش متشنج شده.. از همه بی حوصله تر منم که عقل و گهم بدجوری قاطی شده.
بی رحم شده ام. اخراج کردن تعدادی از افراد که تا مدتی پیش دلم برایشان می سوخت, امروز هدفم شده. فقط نیاز به جایگزین دارم. دلرحمی در کار بی معناست. اگر بخواهم رحم کنم, با سر زمین می خوریم و به جای دو سه نفر , کل سیستم ویران می شود.
خوب است که مدیر عامل مهربان می آید. خیلی خسته ام. یک تکیه گاه اساسی مطمئن لازم دارم. لااقل برای یک زمان کوتاه .

....

Posted by froogh at August 13, 2006 9:50 PM

نظر

osoolan jan jayi ke salem moondan toosh kareh sakhtiyeh, vali bayad hameh chiz ro asoon greft ta beshe adam rahat az masael begzare va energisho vaghfeh chiz hayeh mofid koneh.

Posted by: ayat at August 15, 2006 11:31 AM

osoolan jan jayi ke salem moondan toosh kareh sakhtiyeh, vali bayad hameh chiz ro asoon greft ta beshe adam rahat az masael begzare va energisho vaghfeh chiz hayeh mofid koneh.

Posted by: ayat at August 15, 2006 11:29 AM

سلام
يك ساعتي است كه با وبلاگتون آشنا شدم. دل نكندم و شروع كردم از پستهاي يك سال قبل رو به خواندن و دارم ميام جلو. خدائيش خيلي باحالا بود. اميدوارم موفق باشيد. رايتي يك دوست مدير دارم كه وبلاگ خاطرات يك مدير رو دار و به نظرم بهش يربزني برات جالب باشه. خوشحالم كه زنهائي مثل شما رو ميبينم. زنده باشي

Posted by: تنها at August 15, 2006 11:13 AM

بزن فروغ جان! بزن دهن همه ي اونايي رو كه نبودنشون هزار بار بهتر از بودنشونه سرويس كن يا اين كه برو تو خيابون و داد بزن، بعد يه پياده روي طولاني رو شروع كن در حالي كه به «هيچ» فكر مي كني. منظورم اينه كه يعني من اگه بودم اين كارو مي كردم!

فروغ: دمت گرم

Posted by: simsayyar at August 15, 2006 2:20 AM

دوست عزیز، همه اینها می گذرد. اثرش شاید چند تار موی سپید بیشتر باشد و گاهی هم کمی انگیزه کمتر. روزی که موفقیت در دستانت بود نوشتم که تن را ستبر کن برای هجوم بد ها . راستش ان روز پس از نوشتن پشیمان شدم از رک بودن . ولی مطمئن بودم و مطمئن هستم که نیکی از پس دشواری ها فرا می رسد .
شاد زی

Posted by: Melikbaba at August 14, 2006 11:33 AM

Foroogh jan salam. mittonam hahesh konam tel ya address oon doctore ravanpezeshket ro be man bedi?
mamnoonam

Posted by: bahareh at August 14, 2006 11:16 AM

ای کاش همه چیز مرتب شود زود . هر چند تو از پسش بر می آیی بی شک ...

Posted by: تیغ ماهی at August 14, 2006 4:43 AM

سلامت روانی فقط معنی مریض روانی نبودن معنی نمی دهد، بلکه بیشتر با مفاهیم مثبت تعریف می شود . مهمتر این که دیگر معلوم شده که سرحالی و سالمی فرد بدون در نظر گرفتن محیطی که درش زندگی می کنه ممکن نیست. امروزه این موضوع از نظر علمی ثابت شده و دیگه دعوای ایدئولوژیک اول جمع یا اول فرد مطرح نیست. اخیرا یک کتابی می خواندم تحت عنوان کریتیکال سایکایتری "روانپزشکی انتقادی" نوشته بود سلامت روانی یک مفهوم سیاسیه. بالاخره ممکنه کسی چنین نظریه ای رو افراطی بدونه ولی بی ربط نیست. من اگه جای تو باشم مسئولیتی در حد توانم قبول می کنم. اینا که تو از شرکتت تعریف می کنی کمر واندر وومن رو هم خم می کنه.

Posted by: خسرو at August 13, 2006 10:57 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟