« نور | Main | آن روی سکه »
یکشنبه 22 مرداد 85 :: August 13, 2006
در تو خلاصه مي شوم...
سعی میکنم بنویسم. حجم افکار تلانبار شدهام آنقدر زیاد است که نمیدانم چی را از کجای ذهنم بیرون بکشم.. مثل آدمی شدهام که رهایش کردهباشند وسط شهری پر از اتفاقات عجیب و جالب و به او اجازه حرفزدن ندادهباشند.. و بعد عزیز ترین دوستش را میبیند و مهر سکوتش را برمیدارند.. آن وقت کلی حرف هست برای گفتن.. ولی کدام را باید گفت؟ با کدام ترتیب؟ با کدام کلام ؟
برای خودم موسیقی گذاشتهام. هرچه که فکر میکنم با آن میشود ذهن را متمرکز کرد و نوشتن را جاری.
فایده ندارد.
درپوش بزرگی که بسیار محکم است روی دهانه مغزم، آنجا که به قلم فرمان میدهد گذاشته اند.. زورم نمیرسد برش دارم. باید کمی زمان بگذرد.
حال و اوضاعم مثل روزهاییست که در مدت چندساعت حکم مدیرعاملی را بهدستم دادند. گیج. سرشار از ترس. پر از شادی.سنگین. که با یک دست ترس را از کنار چشمانم رد میکردم و با دست دیگر شادی را در مشت میفشردم تا نگریزد. یادم هست که در آن زمان هم با تمام خوشی ایام، روحم سبک نبود. حس سنگینی بر تمام جانم خیمه میزد. آنقدر که دلم میخواست میان همهکارها ناگهان فرار کنم.. همهچیز و همه کس را بگذارم و به دنیای ساده کارمندیام برگردم. همان وقت هم دوبار استعفا دادم. تحمل آن سنگینی برایم سخت بود. فکر میکردم باید خیلی بجنگم. خیلی درایت داشتهباشم. خیلی مراقب باشم. خیلی مدیر باشم. و این خیلیها فراریام میداد. فرار میکردم و بعد از مدتی بازمیگشتم. از میان گود که خارج میشدم و کنار میایستادم، ترسهایم کمرنگ میشد و بین آنچه عایدم میشد از آنهمه زحمت، عایدی را میپسندیدم و باز مبارزه میکردم. اسمش مبارزه نبود. واقعا نبود. بهگمانم زحمتکشی بود. زحمت زیادی میکشیدم تا بهنعمتی که خدا برایم فرستادهبود، پشت نکنم.
اینروزها، حال و هوای آن ایام درحال تکرار است. گاهی بهسرم میزند درخانهام را ببندم و قایم شوم. نیاز دارم کمی از کنار نگاهکنم تا بهموقعیتم اشراف پیدا کنم. اینهمه در میان میدان بودن، دامنه دیدم را تنگ کردهاست. و همهچیز را بزرگتر از آنچه که هست.
Posted by froogh at August 13, 2006 1:52 PM
نظر
hi bybe
Posted by: بهروز at October 2, 2007 5:03 PM
Dokhtar to vaghean ghashang mitoni halatet ro be ghalam biyari , barikala .bidar
Posted by: bidar at August 13, 2006 4:38 PM