« با تو پايان شب تنهايي من... | Main | جنگل واژگون »
جمعه 6 مرداد 85 :: July 28, 2006
افسانه آه
نمی دانم چرا گیر داده ام به خودم. شاید این آخرینش باشد.
مدتی ست فکر می کنم کمال گرایی باعث شده از زندگی واقعی دور شوم. خیلی دور. آرمانهایی در ذهنم هست. برای کار.. برای زندگی شخصی.. برای معاشرت با فامیل و دوست و آشنا. دوست دارم زندگی ام را برپایه آنها بریزم. انگار همه چیز را در قله نشانده ام و با تلاش زیاد به سمتشان می روم. فراموش کرده ام که آنچه در آن بالا می بینم, انسان هایی هستند از جنس من. روح و جان دارند. قدرت تفکر و خواسته دارند. من از همه چیز و همه کس توقع دارم مشابه روح و جان و فکر من باشد. نه از همه. از آنچه به سمتش گام برمی دارم.
در کار.. که از همه ضریب بالای هوشی توقع دارم. مسئولیت پذیری بالا می خواهم. وقت شناسی و تعهد می خواهم. هیچ کس را به طور معمول قبول ندارم. رنجشم زیاد شده. شاید به رو نیاورم. اما می خواهم.. و رفتار کسی که منطبق برشرایط دلخواهم نباشد, راضی ام نمی کند. به حواشی کاری ندارم. به اینکه طرف براساس نیازی که دارد و بر اساس شرایط زندگی اش , رفتارهایش را توجیه می کند. برای من توجیه معنا ندارد.
در معاشرت هایم.. توقع بی جا دارم. محبت بی قید و شرط می خواهم. اینکه کسی وقت کافی ندارد یا پول کافی یا حوصله کافی, برایم توجیهی بیش نیست. فکر می کنم علاقه به هیچ یک از اینها نیازی ندارد. اگر به انسان ها اهمیت بدهیم و قدر بودنشان را بشناسیم, برایشان هزینه خواهیم کرد.
در روابط شخصی ام, مشکل از همه جا بزرگ تر می شود. کسی را دوست دارم. خیلی زیاد. او را برده ام سر قله تفکراتم. برایم از یک موجود زمینی تبدیل به یک موجود آسمانی شده. مظهر هرچه از عشق می خواهم. انگار بذری را کاشته ام و توقع دارم زیباترین گل سرخ دنیا سر از زمین درآورد. براین اساس با او در خلوتم عشق می ورزم و هر چه جز او سر راهم می بینم , فکر می کنم به گلی که سرانجام در زمین من جوانه خواهد زد, نمی رسد.
همه اینها در رویاست. همه چیز را در ذهنم پرداخت کرده ام. و درست مثل وقتی که موسیقی تمرین می کردم, نت مورد علاقه ام را کاملا می شناسم و جزئی از روحم می دانم .. اما این نت قابل نواختن نیست. به ساز زدن که می رسم کم می آورم و گاه به جایی می رسم که ساز را می شکنم و از آن بیزار می شوم.
درخانواده ما فقط خواهرم, گل یاس, به من شباهت دارد. هیچ چیز در زندگی جاری ارضایش نمی کند.. و حالا دنیایش را دو قسمت کرده.. بخشی از آن برای خانواده اش از روی اجبار.. و بخشی برای خودش.. قسمت خودش را در ماورا به سر می برد.. نقاشی می کند.. به یوگا و بوداییسم پناه می برد.. دوره های حافظ شناسی و مولوی شناسی می رود.. خطاطی می کند..و درتمام این وقت انحصاری خودش, از دنیا جدا می شود. وقتی نگاهش می کنم, می ترسم..در عین جاذبه اش احساس می کنم در این ایام خاص شخصی, مغزش از کار می افتد و فقط تبدیل به جان می شود.. من دارم به همان سمت می روم.. انگار مطلوبم را در زندگی زمینی نمی یابم..و پناه می برم به جایی که یک پله بالاتر از زمین است.. جایی که در آن احساس سبکی می کنم ..
دارم دیوانه می شوم.بین بی وزنی روح و سنگینی تن ...
Posted by froogh at July 28, 2006 2:27 PM
نظر
سلام
ممنون از مطالبتون
Posted by: پریچهر at March 5, 2007 11:14 AM
بنظرم میرسه تو زندگی آدم محبوره یک محور اصلی در رل یک کعبه و یایک عشق بی قید و شرطی داشته باشه که بتونه براش به زندگی اش ادامه بده وگرنه کار به آرمان گرایی و کمال پرستی در خیال خلاق خودش می کشه... به آدمهای اطراف خودم نگاه میکنم می بینیم اونهایی که صداشون درنمیاد یاد و دارن زندگی شونو میکنن اونهایی ان که به یه چیزی خیلی وصل هستن و لنگر هاشونه ..مثلا یا بچه شون.. یا پدر و مادرشون.... یا کار وشغل خلاق شون ....خلاصه یه چیزی اونجاست که به دورش همه چیزای دیگه می چرخن ... و چیز خیلی مهمی هم باید باشه
حالا که فکرش رو میکنم می بینم من هم یک کسی رو اینطوری ساختم....زندگی بظاهر ساخته و پرداخته ام لابد از درون خالی بود...بهانه ای توش نبود... نه بچه ای بود که عاشقش بشم و مدرسه بردن و آوردنش و کلاسهای فوق برنامه اش برام بشه یه جور تعهد ومراسم دینی ...نه پدر و مادری که بشن عشق من و نخ اتصالی من به این عالم و نه کار و خلاقیت فوق العاده ای که امان ام نباشه بدوم سرش و بیافرینم و چیزی نو بسازم ....هیچ چیزی جز من و کتابهام و نوشته هام و شغل تکرای روزانه ام نبود....او رو که دیدم – فکر کردم که میتونه خدای من بشه ...آوردمش توی روح خودم و بهش قبای زربافتی پوشوندم – تاجی به سرش گذاشتم و بردمش توی بهترین جای دلم نشوندم و دورش گل و شیرینی خیالاتم را چیدم و پرستیدمش ..میخواستم یه بهانه ای برای زندگی کردن داشته باشم ..یه توجیهی برای اینکه این زندگی تکراری عبث من معنی اش چیه داشته باشم – میخواستم صبح ها که از خواب بلند میشم بدونم چرا میخوام پنچره اتاق خوابم رو باز کنم و نفس بکشم ...البته او هم یه چیزهایی داشت ..بیخودی خدای من نشد...میگن هندی ها به تعداد جمعیت شون خدا دارن! یعنی حتی سوای خواسته پدر و مادر و اجداد اگه خیلی انقلابی باشی میری اون خدایی رو میاری توی خونه که با اخلاق و احوال خودت سازگارتره و مدل کار هاش شبیه آرمان های روحی و فکری خودته...خدای جنگ ..خدای عشق...خدای بارداری وبرکت ...خدای مرگ ...خلاصه اونی که با حال خودت بیشتر همخونی داره رو انتخاب میکنی و مجسمه اش را میاری توی خونه ات تا کارت راه بیفته!! اما وای از وقتی که قبای خدات نخ نما و کهنه بشه و میوه های دورش بو بگیرن و تو بمونی و یک پرستشگاه نیاز به تعمیر فوری
Posted by: نسرین at July 30, 2006 9:30 PM
پارادایم علم نرمال امروزی بر این مبناست که بین افکار تو و جهان خارج تفاوت هست یعنی ایده آلیست نیست . و دوآلیست هم نیست یعنی فکر جدا از بشری که فکر می کند قبول ندارد. مثل جان سرل می کویند که ذهن نه از تولیدات مغز چنان که صفرا از کبد بلکه جزئی از فرایند های مغری است یعنی افکار ما کاملا در یک بستر مادی اتفاق می افتند. از نظر این ها که به امرجنت ماتریالیست ها معروفند.
کتاب خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دو جایگاهی نشر آگاه یکم فنی تر و کتاب معمای جسم و ذهن یکم ساده تر در این مورد مطالبی پیدا می شه که دومی ترجمه قدیمی خودمه و بزودی می ذارم توی سایتم چون دیگه تو بازار نیستش. می خوام کامنت خودم رو توضیح بدم دوآلیسم احتمالا ریشه زرتشتی داره و در غرب با دکارت به اوج رسید و مدتها پارادایم علمی بود اما حالا توی نوروساینس مدرن دیگه نه. ولی در شرق سنت عرفانی هم بوده و بودا هم بوده که از اول دوالیستی نبوده. وقتی آقای خلیل معتمد شریعتی کتاب منو خوند گفت برای ما شرقی ها لقمه رو از پشت گذاشتی تو دهن ما. اما به نظر من در عقاید همگانی ما به خصوص در روایتی از مذهب دوآلیسم هست که باید از نفوذ افلاطون باشه شاید واسه همین نوشتم چون اگه فکر کنی این روحم گرفتار تنمه در این گروهی
Posted by: خسرو at July 29, 2006 2:36 PM
می فهمم چی میگید.چون خود من هم دقیقا اینطوریم .ما با حساسیتامون فقط زندگیو واسه خودمون داریم سخت می کنیم
Posted by: مینا at July 29, 2006 1:03 AM
تو همه این احساساتی که نوشتی با تو مشترکم
ولی احساس گناه نمی کنم آدم های خوب واقعا کم پیدا می شوند.
دوم اینکه آرمان سازی جزو عشق است و اگر آرمانی دیدن فریب است پس عشق هم فریب است.
سوم این که بودا با جوکی ها اختلافش همین بود سخت نمی گرفت به تن و امروزه دیگه به نظر من جسم کاملا به تن برگشته و با هم کاملا آمیخته شدن.این دوالیسم دیگه کهنه شده.
Posted by: خسرو at July 28, 2006 11:40 PM
oncheke mikhay,haminjast, kenare khode to, ker kereye zakhime cheshmaato bekesh bala,mardomake cheshmaato tize khiaal nakon, zendegi,eshgh,khaab,vaagheiyat....doroost kenare to istaade, bebineshon
Posted by: sarab at July 28, 2006 5:51 PM
اگر انسان جز این باشد جای تعجب است
Posted by: shabro at July 28, 2006 5:45 PM
استقلال و جدايي ذهن از واقعيت عيني يا جهان پذيرفته شده است, و رابطة ذهن با جهان, رابطهاي صرفاً معرفتشناختي است, معرفتي كه منطبق با سازوكار ذهن پديد آمده و وسيلة اعمال سلطه بر جهان قرار ميگيرد.
علم جديد هم بر همين پايه پديد آمد. كانت هم همين تفكر را توسعه داد. اين ثنويت در وجوه متعدد تفكر مدرن ديده ميشود؛ ميان عين و ذهن, طبيعت و ماوراي طبيعت, دنيا و آخرت, ماده و معنا, مرد و زن, دانش و ارزش, ارزش و واقعيت و همينطور عقل و وحي.
Posted by: شبنم at July 28, 2006 4:16 PM
زیستن اگر چه آچنان پیچیده است که ما را توان حفظ توازن نمی ماند اما در نظرم گاهی اوقات تنها راه ادامه دادن ساده دیدن است.اینکه ما محدودیم خود واقعتی است آژار دهنده اما درک این امر که هر کسی فرزند زمان خویش است شاید کمی تسلی بخش باشد.ما میتوانیم و باید به بهترین وجه خودمان باشیم-خودی که دائم احساس کمبودگی می کند-اما رها شدن از خود مستلزم از دست دادن آن کلیتی است که تلاش می کنیم بهتر بسازیمش.
«... ما نه خفته ایم و نه بیداریم
فقط هستیم
فقط می مانیم.
لحظه
از خود جدا می شود
درنگی می کند و به هیأت گذرگاهی در می آید که ما
از آن
همچنان
در گذریم»
اوکتاویو پاز.
Posted by: ali at July 28, 2006 3:25 PM