« عقب گرد؟ | Main | آرزوها_مقدمه »
چهارشنبه 28 تیر 85 :: July 19, 2006
ماه رو به افول می رود
حوصله ام سر رفته. مدت زیادی نیست که از سفر برگشته ام, مهمانی خوبی داشته ام..مهمانی خوبی بوده ام.. زندگی آرامی داشته ام.. باز یک گوشه ای می لنگد. دلم یک اتفاق شیرین می خواهد. از کار کردن روی صورت مالی حالم بد می شود.. از جرو بحث با پدرژپتو به خاطر تولید و کم کردن هزینه ها, عاصی ام.. وقت کم می آید.. هرروز که با شتاب شرکت را رها می کنم تا به ورزش برسم, باز کلی کاغذ نادیده توی باکس ورودی ام وول می زنند. صبح سروقت می روم و عصر ساعتی دیرتر از معمول برمی گردم. اما راضی نیستم. اتفاق اخیری که در کارم افتاد, خستگی را بر روی شانه هایم گذاشته. فکرش را نمی کنم. سعی می کنم. حتی لابلای شاواسانای یوگا می آید و می رود.
با یوگا حال نمی کنم. می ترسم ترمم که تمام شد, و دو ماه تعطیلی موسسه که گذشت, رهایش کنم. برای اعصابم عالی بوده. بخش زیادی از آرامشم را مدیونش هستم. اما نه بودا را می فهمم و نه آن شعرهای اشو را. حس می کنم همه چیزش تقلبی ست. اصولا هیچ وقت نه فلسفه دراویش خودمان را درک کرده ام , نه حال یوگی های بودایی را.
ورزش می کنم. می دوم و سعی می کنم مثل پرنده ای سبک بال باشم. و حس کنم که درختم و دارم سر به آسمان می کشم.. این دویدن و نفس نفس زدنش بیشتر مرا یوگی می کند تا شاواسانایی که مدام وسطش خوابم می برد .
دوست دارم بروم تئاتر. برنامه های سینما و تئاتر را زیرو رو می کنم. یادداشت بر می دارم و توی سر رسیدم ساعت ها را می نویسم. اما یک بولدوزر می خواهد که مرا به سمت تئاتر شهر بکشاند.
اینجا هم کششی ندارد. کسانی که دوستشان دارم, یکی یکی نوشتن را کنار می گذارند. هیت وبلاگ و کامنت هم جاذبه ای ندارد. کرخت شده ام.
به کتاب می گریزم. هنوز طبل حلبی را می خوانم که عالی ست.. اما شبی دو صفحه.لامصب عین قرص خواب می ماند..
دلم هامون می خواهد. فرانی و زویی می خواهد. دریای شمال... چهارسوی عطرآگین.. و یک جفت چشم که بدانم نگاهشان تا اعماق روحم نافذ است.
-----------
Posted by froogh at July 19, 2006 9:39 PM
نظر
عادت کرده بودیم...جهان همیشه برشاخ گاو می چرخید..
امشب اما سیل باد است که از ناودان ها به کوچه می ریزد...
بیچاره ابرهای یائسه مست...
که باید در آنسوی افق گریه کنند...
بیچاره ماه ...که در حوض خانه گرفتاراست...
بیچاره شب..چه کابوسیست ..شب
خالی از سوت شب گردان و خواب ناطور...
خالی از سیگارهای روشن پاسبان...
Posted by: عليرضا آستانه at July 24, 2006 3:42 PM
در مدتی که من با این وبلاگ آشنا شده ام تا این نوشته ، اینقدر ساده و صادق از خودت ننوشته بودی . رسیدن به این درجه از خلوص موفقیت بی نظیریه . دلم می خواد این موفقیت رو تحسین کنم و تبریک بگم .
شاد زی
Posted by: Melikbaba at July 20, 2006 10:34 AM
« آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت
در ِ اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي ِ ما را به رخ ما بکشد
تنهاي بر در ِ اين خانهي ِ تنها زد و رفت...»
Posted by: رویا at July 20, 2006 9:44 AM
قاعدتا بايد براي شما كامنت بذارم ولي مطلب شبنم بيينهايت زيبا بود و چون ادرس ميل نداشت خواستم همينجا از شبنم تشكر كنم
عالي بود
Posted by: اكبر at July 20, 2006 2:08 AM
eshkal az hamoon dota cheshme foroogh jan
Posted by: shirin at July 20, 2006 1:19 AM
اول اشو صد در صد یک متقلب است یک فیلم مستند ازش ببینی جایی برای تردید نمی مونه این یک مدل کلیشه ست یک رهبر سایکوتیک و یک گروه چنین و چنان.... متاسفانه غربی ها هم همیشه نمی فهمند چه چیز در شرق اشغال و چه چیزاصله
دوم گرفتار دنیای سمبلیک نباید شد یکی از انتقاد های من به یوگا اینه که سعی در مهار جسم داره در حالیکه جسم ما خانه روح ما نیست این دید افلاطونیه در شرق ما سنت های دیگه ای هم داریم و غربی ها هم بعد از عبور از دکارت خیلی حرف های متفاوت دارند بلکه ...بنابر این خلاصه بگم فروغ جسم فروغ هم هست امیدوارم منظورم رو رسونده باشم نیاز جسم هم محدود و سرراست به سکس نیست (فقط برای روشن کردن دیدگاه خودم) خوب با این حساب یوگا ممکنه تو رو از خودت جدا کنه. من بودا رو و اون بزرگوار دالایی لاما رو خوب درک می کنم ولی با همه اکتشافات دست اول و ماندگارش بودا برای من راه حل نداده اگرراه رهایی هست از طریق منفی هست نیروانا که به عقیده خیلی ها هم خانواده فناست به تو امکان لذت بردن با جسمت و با نیازهای دیگت نمی ده. می خوام بگم ....نه نمی گم خیلی طولانی می شه از حوصله کامنت و این جور مدیا خارجه
سوم یک اشتباه تایپی " لا مذهب"
Posted by: خسرو at July 20, 2006 1:17 AM
من مینا هستم .امیدوارم خوب باشید .واسم جالبه همین چند دقیقه ÷یش من به وبلاگ شما اومدم و این ÷ست نبود .÷س همین الان نوشتید .ای کاش می شد با شما حرف بزنم.اگه خواستین من الان تو یاهو هستم sara_es55هستم باآی-دی همین
Posted by: مینا at July 20, 2006 12:52 AM
یک جفت چشم؟؟ عینکی هم باشه قبوله؟
Posted by: shabro at July 19, 2006 10:30 PM
گل سرخي براي محبوبم
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني
مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.
به من بگو که را دوست مي داري ومن به تو خواهم گفت که چه کسي هستي؟
Posted by: شبنم at July 19, 2006 9:50 PM