« التماس دعای بیکران | Main | عاقلانه »

شنبه 24 تیر 85 :: July 15, 2006 

آه

اعتراف می کنم که هنوز حالم بد است. تب کرده بودم. برای اولین بار به خاطر یک اتفاق کاری تب می کنم. بعد با مادرم حرف زدم. به یادم آورد که همین دیشب برای پدرم موعظه می کردم که گره کارش را به دست خدا بسپارد و توکل کند. 
آرام تر شده ام. مخصوصا که مطمئنم کارخلافی نکرده ام و تا همین امروز مطمئن بوده ام که راه راست به مقصد می رسد.
صبح به مدیر کارخانه مان گفتم که درباره قانون جدید وزارت کار و کاهش دستمزدها فکر کند. چند راه پیش رویش گذاشتم:
1)مثل خیلی از جاهای دیگر, مبنای حقوق را از اول سال بر اساس قانون جدید بگذاریم و هرچه اضافه داده ایم پس بگیریم.
2)آنچه از اول سال اضافه داده ایم بی خیال شویم و از قرارداد جدیدشان که ابتدای تیر است, براساس حقوق جدید پرداخت کنیم.
3)بی خیال آنچه اضافه از اول سال داده ایم بشویم, و از این ماه سی هزار تومان اضافی را از پایه حقوق کسر کنیم و درعوض در قالب پاداش یا بهره وری بدهیم تا شامل بیمه و مالیات و سنوات و مرخصی نشود.
گفتم نماینده ای از بین بچه ها انتخاب کند و بر اساس بخشنامه نظرات مرا مطرح کند و سرهر کدام که به توافق رسیدند, کتبا امضا کنند تا به اداره کار اعلام کنیم.
یک جوری ته دلم قرص نبود. از این بابت که فکر می کردم از موضع قدرت حرف می زنم و کارگر می داند که بین این سه تا, گرینه 3 تنها راه است و راه چهارم عدم تمدید قرارداد اوست.
از طرفی فکر می کردم بار مالی شدید اضافه حقوق را که در مواردی به شصت درصد می رسد, نمی توانیم تحمل کنیم.
درحالی که در قلعه حیوانات نشسته بودم و با دوستی درباره مشکل مجوزمان مشورت می کردم, از عقاید خرافی اش به شهود صحبت کرد. و من از یک جای حرفش صدای او را نشنیدم و فقط فکر می کردم که اگر این مسئله مجوزمان حل نشود ده ها برابر اضافه حقوقی که دارم دریغ می کنم, باید خسارت بدهیم.
باید بیشتر فکر کنم.. شاید در این لحظه مغزم درست فرمان نمی دهد. اما به نظر می آید این گوشمالی شدید خدا, علت دیگری ندارد. هیچ خلاف دیگری به ذهنم نمی رسد که این چنین مستوجب عقوبت باشد مگر آه کارگرانی که هنوز سرنوشت مالی امسال شان را بهشان نگفته ام.

Posted by froogh at July 15, 2006 11:04 PM

نظر

سلام دوست، نمی دانم از اعتقادم به سیکلهای متوالی خوشی ها و ناخوشی ها برایت نوشته ام . باور دارم که هر روز خیلی خوبم را روز بدی که از ÷س آن فرا می رسد به کامم تلخ می کند، و تلخی کامم با روز خوش متعاقبش ، ای تا حدی قابل تحمل . امیدوارم ایام پس از این به کامت باشد .
شاد زی

Posted by: Melikbaba at July 16, 2006 4:42 PM

می دونی چیه، تو اینجور مواقع (استرس شدید کاری) من به خودم می گم خوب در بدترین شرایط چی می شه مثلاً؟ نهایتش اینه که شرکت ورشکست می شه. من بیکار می شم، یا اگر سرمایه گذاری کرده باشم از دست می دم و... و... . این دیگه بدترین حالتشه دیگه. اونوقت وقتی به بدترین حالت فکر می کنم و اینکه بدترین حالت هم بالاخره یه جوری سپری می شه و می شه ازش رد شد و بعدش دوباره بلند شد آروم می شم. مثلاً اینکه یک کار دیگه، یه شرکت دیگه، یه سرمایه گذاری دیگه و... . می دونم سخته، ولی خوب کار اگه سختی نداشته باشه که لذتی هم نداره که!

Posted by: مینا at July 16, 2006 12:13 PM

اين مدل مشكلات كارگري بعلاوه ي اون عذاب وجداني كه كارفرماي منصف هميشه نسبت به اين بندگان خدا داره هميشه توي ايران و خيلي كشورهاي ديگه ي دنيا بوده، اما واقعيت اينكه كه چرخ توليد غير از اين نمي چرخه و وظيفه ي دولته كه با چتر حمايتي از كارگر حمايت كنه، نه توليد كننده...

Posted by: k1-35 at July 16, 2006 11:37 AM

خود راه بگويد

راستی ! به نظرم نبايد هر چيزی را علت هر چيزی دانست

نشد که واضح تر بگویم! اميدوارم گرفته باشی

Posted by: Farshid at July 16, 2006 9:23 AM

کولبرگ روانشناس می گه آدم در طی رشد از مراحل مختلف فهم اخلاقی هم می گذره و البته شواهدی هم ارائه می ده : در اولین مرحله از تنبیه و تشویق پیروی می کنه در مرحله دوم قراردادها واسش مهمند می خواد که دیگران بگن آدم خوبیه یا ببینه کسی که حرفش پیش می ره چی می گه مرحله بعدی می رسه به خیر اجتماعی ولی از نظر کولبرگ رشد اخلاقی از اینم می تونه جلوتر بره و از دیدگاه های عقلی و انتزاعی تر پیروی کنه کما اینکه خود کولبرگ زمان جنگ دوم به یهودی ها کمک می کرد کاری که اون زمان قانونی نبود....من به یک وجود متعالی عقیده دارم ولی این که آه کسی...فکر می کنم کانت تونسته باشه شالوده عقلی درستی برای اخلاق بناکرده باشه من کاری با دعواهای فکری سطح بالا ندارم اما تئوری های کانتی به خوبی می تونن گره از مشکلات روزمره بردارن ولی چرا هنوز مثل مادربزرگ هامون آه. در عین حال که محیط اخلاقی کاملا کثیف و جدید ما نیاز به تئوری های خیلی محکم و جدی داره.

Posted by: خسرو at July 16, 2006 2:36 AM

سلام
امشب براي اولين بار وبلاگ شما را خواندم. در كارخانه اي كه كار ميكنم، واكنش مدير اداري ما بسيار استرس زا تر از اينها بود.
چيزي را كه به او گفتم به شما هم ميگويم: براي تصميمات احمقانه ديگران به دنبال دليل منطقي نباش و خود را سرزنش نكن.

موفق، شادمان و آرام باشيد.

Posted by: پي كو لو at July 16, 2006 12:38 AM

ببینم تو خوبی؟ کاری از دست من بر میاد؟ می خوای بریم سینما؟

Posted by: roxana at July 15, 2006 11:16 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟