شنبه 24 تیر 85 :: July 15, 2006
التماس دعای بیکران
امروز بین تمام سالهای کاریام بدترین شنبه را گذراندم. روزی بسیار بد بود. یعنی فکر نکنم از این بدتر میشد باشد. شاید هم بدترش را رد کردهام و حالا یادم نیست.هرچه سعی میکنم بهخودم بگویم این نیز بگذرد، کاری از پیش نمیرود.
ابتدای صبح با دیدن گزارش تولید شرکت جدیدمان آغاز شد.وضع تولید افتضاح بود. درحال کلکل با مدیر تولید بودم که یکمرتبه عذرخواهی کرد و گوشی را گذاشت. یکساعت بعد تماس گرفت و گفت شیرفلکه مخزن اسید سولفوریک غلیظ دررفته و یازدهتن اسید روی زمین جاریشده. قلبم تا درون حلقم حرکت کرد و احساس یخزدگی کردم. باآنچه از توانم ماندهبود سوال کردم کسی هم سوخته؟ گفت : نه . خوشبختانه زمان فوارهزدن اسید کسی کنار مخزن نبوده. حالا از صبح بچههای تعمیرات با ماسک و لباس ضد اسید و دستکشهای مخصوص درحال جمعکردن رودخانه اسید هستند تا بشود ماندهاش را خنثی کرد و ما هرلحظه در انتظار خبر بد سوختگی کسی نشستهایم.
خبر بد دوم را نمایندهمان از وزارتخانه داد. مدیر و معاونی که حق امضا داشتند، برای سمینار رفتهاند سرعین. که البته میدانید که در این فصل سمینار در سرعین مساویست با سمینارهای زمستانی در کیش. هیچ جانشینی تعیین نشده. فاکتورمان و همچنین دستور ارسالمان که هر دو محتاج امضای این دونفرند، کلهپا شد. سهشنبه برمیگردند و در واقع ماحداقل تا دهروز دیگر همینطور کلهپا میمانیم.درحالیکه نه حقوق را کامل دادهایم، نه بیمهو مالیات را، نه طلب باربری و سایر بستانکاران را. انبارهایمان لبالب پر شده و مجبور میشویم تعطیل کنیم.
تازه درد خبر دوم را داشتم هضم میکردم که دوباره نمایندهمان زنگ زد. این بار دیگر آخر بدخبری بود.
محصولی که سال قبل آلودهشده بود و امسال اصلاحش کردهبودیم، باز مجوز حمل نگرفتهبود.یعنی خبردوم زیرمجموعه این قرار میگرفت و دیگر میشد بیخیال آبتنی آقایان در آب گرم شد.
درحالیکه نبضم به دویست رسیدهبود و گرگرفتهبودم، خودم رفتم قلعهحیوانات که اینروزها مصداق کامل همین نامگذاریست.
مسئولی که بهما گفتهبود میزان آلودگی را فرضا میشود به ۲ رساند و مجوز گرفت، اشتباه کرده بود. آلودگی مجاز ۱ بود. درحال سکتهبودم. هزارتن بار.......یافاطمه زهرا. تقریبا بهالتماس افتادهبودم. گفت تا امروز فکر میکرده که ۲ صحیح است و حالا اگر فشار بیاوریم، بهجای یک، یکدهم را مجاز اعلام میکند. هرچه کردم نامهای که برای دریافت مجوز نوشتهبودم، نشانم ب
Posted by froogh at July 15, 2006 8:40 PM
نظر
بحران امروز شوخی فرداست. چه بسیار مواردی که در گذشته شدیدا نگرانش بودی و الان به اون می خندی
Posted by: shabro at July 16, 2006 12:30 AM
سلام فروغ عزيز
روز زن رو به شما و تمام خانمهايي كه ميهمان اينجا هستند تبريك ميطم(كيبرد من خرف بعد كاف رو ط ميزنه(
Posted by: كامران at July 15, 2006 9:53 PM
وب شد نيومدم شركت شما
راستي ما يه نفرو ميخوايم مياي؟
Posted by: علي قديمي at July 15, 2006 9:48 PM
سلام فروغ جان
از این حوادث در زندگی زیاد پیش می یاد...شاید فردا همین موقع برای دوستانت بنویس
همه چیز به خوبی تموم شد بدون آنکه اتفاقاتی که فکر می کردی پیش بیاد
Posted by: شبنم at July 15, 2006 8:54 PM