« June 2006 | Main | August 2006 »

July 31, 2006

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

دیشب .. ترس‌هایم را به‌باد سپردم.. بادی که بوی پاییز داشت.. شاه فصل ها..
و امروز دوباره متولد شدم.

Posted by froogh at 7:18 PM | Comments (11)

باد

آن شب سیمور یکی از داستان‌های مورد علاقه‌اش، حکایتی تائویی، را زیر نور چراغ قوه برای فرنی خواند. فرنی تا همین امروز هم قسم می‌خورد داستان خواندن سیمور را به‌یاد می‌آورد:
مو، نجیب‌زاده چینی، به پولو گفت: سنی را در پس پشت گذارده ای, آیا کس دیگری در خانواده ات هست که بتواند به جای تو مهتر اسب های من باشد؟
پولو جواب داد: اسب خوب را می توان از قد و قامت و ظاهر تشخیص داد. اما اسب عالی-اسبی که نه گرد و خاک بر هوا کند و نه ردی بر زمین گذارد- گذرا و به چنگ نیامدنی است. فرار چون باد. توان پسران من بدین پایه نیست. یه نگاهی اسب خوب از بد باز شناسند, اما اسب عالی را نه. دوستی دارم چو-فنگ کائو نام, فروشنده دوره گرد سوخت و سبزی که مرتبتش در امور اسب هیچ از من کم نیست. تقاضا می کنم رخصتش دهید.
موی نجیب زاده او را دید و در پی اسبی نیک روانه اش کرد. کائو سه ماه بعد بازگشت و گفت : اسب اکنون در شاچیوست. نجیب زاده پرسید چگونه اسبی ست؟ جواب داد : آه مادیانی سمند است. اما چون رفتند حیوان را نریانی شبق یافتند! نجیب زاده مکدر پولو را فراخواند . گفت : این دوست تو چنان نیتس که می باید, حتی از تشخیص رنگ یا جنسیت حیوانات عاجز است! هیچ اسب می شناسد؟ پولو قرار از کف داده, آه کشیدو بانگ زد: واقعا تا بدین پایه پیش رفته است؟ پس ده هزار برابر من می ارزد. ماقابل قیاس نیستیم. کائو درون را می نگرد. او باطن را می بیند و جزئیات ساده و معمولی را وا می گذارد. چنان غرق در ضمیر است که ظاهر از یاد می برد. آنچه را می خواهد می بیند و آنچه را نمی خواهد نمی بیند. به چیزهایی می نگرد که باید و از آنها که نباید, چشم می پوشد. چنان اسب شناس تیزهوشی ست که جوهر داوری درباره چیزهایی فراتر از اسب ها را دارد.
اسب که از راه رسید, گرانمایه بود و نیک.

بخشی از کتاب تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران.    نوشته سلینجر

Posted by froogh at 3:08 AM | Comments (2)

July 29, 2006

جنگل واژگون

بی‌خوابی به‌سرم زده..
 کتاب جنگل واژگون سلینجر را خواندم. چقدر بی‌خود و ترسناک بود. انگار کسی تقلب کرده و نام سلینجر را به‌جای نام نویسنده نوشته.

قبل از آن طبل حلبی را تمام کرده‌بودم. بخش‌هایی از آن عالیست. اما فصل‌های آخر بدجور کش‌دار و خسته‌کننده می‌شود. طعم خوب وسط را از ذهن پاک می‌کند..موضوع کتاب هم غیرواقعی و دور از ذهن است..

...........

ذهنم خسته‌است.خیلی بی خودی فکر می کنم با نوشتن آرام می شود.

Posted by froogh at 2:54 AM

July 28, 2006

افسانه آه

نمی دانم چرا گیر داده ام به خودم. شاید این آخرینش باشد.
مدتی ست فکر می کنم کمال گرایی باعث شده از زندگی واقعی دور شوم. خیلی دور. آرمانهایی در ذهنم هست. برای کار.. برای زندگی شخصی.. برای معاشرت با فامیل و دوست و آشنا. دوست دارم زندگی ام را برپایه آنها بریزم. انگار همه چیز را در قله نشانده ام و با تلاش زیاد به سمتشان می روم. فراموش کرده ام که آنچه در آن بالا می بینم, انسان هایی هستند از جنس من. روح و جان دارند. قدرت تفکر و خواسته دارند. من از همه چیز و همه کس توقع دارم مشابه روح و جان و فکر من باشد. نه از همه. از آنچه به سمتش گام برمی دارم.
 در کار.. که از همه ضریب بالای هوشی توقع دارم. مسئولیت پذیری بالا می خواهم. وقت شناسی و تعهد می خواهم. هیچ کس را به طور معمول قبول ندارم. رنجشم زیاد شده. شاید به رو نیاورم. اما می خواهم.. و رفتار کسی که منطبق برشرایط دلخواهم نباشد, راضی ام نمی کند. به حواشی کاری ندارم. به اینکه طرف براساس نیازی که دارد و بر اساس شرایط زندگی اش , رفتارهایش را توجیه می کند. برای من توجیه معنا ندارد.
در معاشرت هایم.. توقع بی جا دارم. محبت بی قید و شرط می خواهم. اینکه کسی وقت کافی ندارد یا پول کافی یا حوصله کافی, برایم توجیهی بیش نیست. فکر می کنم علاقه به هیچ یک از اینها نیازی ندارد. اگر به انسان ها اهمیت بدهیم و قدر بودنشان را بشناسیم, برایشان هزینه خواهیم کرد.
در روابط شخصی ام, مشکل از همه جا بزرگ تر می شود. کسی را دوست دارم. خیلی زیاد. او را برده ام سر قله تفکراتم. برایم از یک موجود زمینی تبدیل به یک موجود آسمانی شده. مظهر هرچه از عشق می خواهم. انگار بذری را کاشته ام و توقع دارم زیباترین گل سرخ دنیا سر از زمین درآورد. براین اساس با او در خلوتم عشق می ورزم و هر چه جز او سر راهم می بینم , فکر می کنم به گلی که سرانجام در زمین من جوانه خواهد زد, نمی رسد.
همه اینها در رویاست. همه چیز را در ذهنم پرداخت کرده ام. و درست مثل وقتی که موسیقی تمرین می کردم, نت مورد علاقه ام را کاملا می شناسم و جزئی از روحم می دانم .. اما این نت  قابل نواختن نیست. به ساز زدن که می رسم کم می آورم و گاه به جایی می رسم که ساز را می شکنم و از آن بیزار می شوم.
درخانواده ما فقط خواهرم, گل یاس, به من شباهت دارد. هیچ چیز در زندگی جاری ارضایش نمی کند.. و حالا دنیایش را دو قسمت کرده.. بخشی از آن برای خانواده اش از روی اجبار.. و بخشی برای خودش.. قسمت خودش را در ماورا به سر می برد.. نقاشی می کند.. به یوگا و بوداییسم پناه می برد.. دوره های حافظ شناسی و مولوی شناسی می رود.. خطاطی می کند..و درتمام این وقت انحصاری خودش, از دنیا جدا می شود. وقتی نگاهش می کنم, می ترسم..در عین جاذبه اش احساس می کنم در این ایام خاص شخصی, مغزش از کار می افتد و فقط تبدیل به جان می شود.. من دارم به همان سمت می روم.. انگار مطلوبم را در زندگی زمینی نمی یابم..و پناه می برم به جایی که یک پله بالاتر از زمین است.. جایی که در آن احساس سبکی می کنم ..
دارم دیوانه می شوم.بین بی وزنی روح و سنگینی تن ...

Posted by froogh at 2:27 PM | Comments (9)

July 27, 2006

با تو پايان شب تنهايي من...

توی شرکت نشسته‌ام و می‌نویسم.. زیبا شیرازی گوش می‌کنم که صدایش بی‌نظیر و ترانه‌هایش منحصر به‌فرد است..
موسیقی گوش کردن سرکار را دوست دارم.. با هدفون.. صدای کسی را نمی‌شنوم.. توی این پارتیشن‌های مزخرف که حال به‌هم زنند.. و تمرکزم زیاد می‌شود.. وقتی خیلی عصبی هستم، تنها کمکی‌ست که می‌توانم به‌خودم بکنم..از کتاب‌خواندن هم سرکار خوشم می‌آید. رمان نه.. بعضی کتاب‌های خاص مثل فنگ‌شویی یا سخنان بودا .. چیزهایی که خیلی نیازمند فکر نباشند و بشود گاهی یک صفحه خواند و بست..وقتی می‌روم آزمایشگاه زیرزمین و تک و تنها ،ساعت‌ها باید انتظار یک واکنش را بکشم، برای خودم عود هم روشن می‌کنم و کتاب می‌خوانم تا وقت بگذرد.. از این اتفاقات کم می‌افتد. انگار با خودم و فروغ بازی می‌کنم تا حوصله‌مان سر نرود. امروز می‌خواهم بروم و یک گلدان برای روی میزم بخرم. و هر روز پرگلش کنم. پر از گل عطری هر فصل. این‌طوری انگار کسی روی روحم را نوازش خواهد کرد.
اینکه عود و کتاب و موسیقی و گلدان گلم کنار دستم باشند، حس امنیت خاطر می‌کنم.

-----------

ترسم که در هر نیمه شب فکر و خیال من شوی...
                                                                            

Posted by froogh at 2:04 PM | Comments (8)

من هیچ..من نگاه

با من حرف بزن.. دلم سخت گرفته است..

Posted by froogh at 12:23 AM | Comments (10)

July 26, 2006

من ... كودكي خراب كار

سه پست گذشته ،نمود کاملی از سیکل رفتاری من است.
وقتی که خودم هستم، یعنی کودکم عمل می‌کند و بالغم کنترلی ندارد، کاملا خوش‌بین می‌شوم. با خوش‌بینی زیاد یک مسئله را می‌پذیرم، کودکم که سرش گرم شد و صدایش در نیامد، والدم  با شک به‌دنبالش می‌گردد تا متوجه شود که باز نکند خرابکاری کرده باشد. دست آخر بالغم وارد می‌شود و مجبور است گندکاری کودک و کشف والد را رفع و رجوع کند و یک‌جوری آن دو را از مخمصه نجات بدهد.
این سیکل معمولا کوتاه‌مدت است. زمان زیادی نمی‌برد که والد شک می‌کند و بالغ متوجه می‌شود چنانچه سریع تصمیم نگیرد وضع خراب‌تر می‌شود.
به خاطر همینهاست که مدام مجبورم مراقب باشم تا اوضاع را تمام و کمال به‌دست کودک ندهم. همیشه باید مراقب زبانم باشم تا بی‌موقع حرف نزند. چه حرفی که در لحظه از فرط عصبانیت گفته می‌شود و دیگران را می‌رنجاند و چه حرفی که از فرط خوشحالی و سرخوشی می‌گویم و به‌واسطه‌اش مثلا چیزی را که خیلی دوست دارم می‌بخشم یا قول انجام کاری را می‌دهم که نباید بدهم یا نمی‌توانم انجام بدهم و خلاصه حسابی درکیسه بالغ را شل می‌کنم و بذل و بخشش راه‌ می‌اندازم.

------
پی‌نوشت:
در وضعیت آخر و ماندن در وضعیت آخر نوشته شده بود که هروقت می‌خواهید امتیازی از کسی بگیرید که در شرایط نرمال کار سخت یا ناممکنی‌ست، بهترین راه این است که کودک طرف را سرحال بیاورید و بدترین راه این‌که والدش را تحریک کنید.

Posted by froogh at 2:29 PM | Comments (3)

نه

خدایا کادوت مال خودت. دیگه رشوه نده. لبخند هم نزن. لطفا از این دست نشونه ها هم برای من نفرست.

Posted by froogh at 1:31 AM

July 25, 2006

شک

...

Posted by froogh at 3:25 AM

July 24, 2006

الرحمن و الرحیم

خدا می‌خواهد مرا با تمام باورهای از دست‌داده‌ام، آشتی بدهد..
من... خودم و باورهایم را گم کرده‌ام..
کدام یک از ما پیروز خواهد شد؟
او در این میانه لبخند می‌زند.. من لبخندش را می‌بینم ..
برایم به‌رسم رشوه کادو می‌فرستد..
کی باور می‌کند که من لبخند خدا را می‌بینم و با او حرف می‌زنم؟

Posted by froogh at 11:40 PM

آنچه اول و آخر ندارد, خریت من است.

آدم گاهی احمق می شود و حماقت می کند. مهم این است که به جای شماتت خود, درس بگیرد .این را مرتب توی کلاس یوگا به آدم می گویند.

خوب این هم یک حماقت بود. از آن دسته که خیلی ها قبل از من انجامش داده اند. گور پدر دنیا.

Posted by froogh at 12:58 AM

یک توضیح.

منظورم از معرف این بود که افرادی که از طریق وبلاگ مرا می شناسند, یک معرفی که هم را دیده باشیم, معرفی کنند چون دادن شماره تلفن شرکت به افراد ناشناس فکر نمی کنم عقلانی باشد.

ضمنا افراد برزای مصاحبه انتخاب شده اند و دیگر ارسال رزومه موردی ندارد.

Posted by froogh at 12:36 AM

July 22, 2006

آگهی استخدام و ارسال رزومه

امروز دو آگهی استخدام در روزنامه همشهری داده‌بودیم.
تازه فهمیدم چرا به آگهی‌های قبلی‌مان کسی پاسخ نمی‌داد.همیشه به‌دلیل ملاحضه مالی پدرژپتو، آگهی را در ایران چاپ می‌کردیم. هرچه می‌گفتیم پدرجان، ایران روزنامه آگهی کاری نیست، به‌خرجش نمی‌رفت و من که زیاد در امور آن یکی شرکت دخالت نمی‌کنم، بی‌خیال می‌شدم.
این‌بار برای شرکت خودمان  در صفحات وسط همشهری آگهی دادم. کمترین قیمت ۲۰۰۰۰۰ تومان است. خوب.. حتی با صفحات نیازمندی‌های خود این روزنامه که حداقل قیمتش ۵۰۰۰ تومان است ،اختلاف زیادی دارد.
اما عجب پول‌مان حلال شد! فکر کنم بی‌اغراق ۵۰ نفر رزومه فرستادند و آمدند. از فردا مصاحبه‌مان شروع می‌شود، ضمن اینکه هنوز رزومه می‌پذیریم.
یک مورد جالب این که نود درصد رزومه‌ها به زبان انگلیسی بود. نمی‌دانم چرا رزومه فارسی از مد افتاده؟ در بسیاری از شرکت‌ها ابتدا رزومه‌های ارسالی توسط مدیر اداری خوانده می‌شود و بعد اگر منطبق با شرایط بود، به مدیر یا مسئول استخدام داده‌می‌شود. خیلی از مدیران اداری دانش انگلیسی ناچیزی دارند، مگر این‌که شما برای یک شرکت خارجی یا یک شرکت مثلا مهندسی مشاور کله‌گنده تقاضایتان را ارسال کنید. در حالت عادی وقتی رزومه شما انگلیسی باشد( مخصوصا اگر با کلمات قلمبه و سلمبه پر شده‌باشد)، ممکن است در میان ده‌ها رزومه دیگر به‌آسانی کنار گذاشته‌شود.
یک مورد دیگر این‌که خیلی‌ها رزومه‌شان را سرشار از تعریف و تمجید از خود، به سبک غربی، می‌کنند. به‌نظر من این‌کار هنوز در عرف ما جا نیافتاده.
یک رزومه خوب به‌عقیده من بهتر است شامل این‌ها باشد:
-نام و نام خانوادگی
- سال تولد
-رشته تحصیلی
- تاریخ شروع و پایان تحصیل
-محل تحصیل
-سوابق کاری، با ذکر سال شروع و خاتمه در هر محل و نوع فعالیت
-میزان آشنایی با کامپیوتر و زبان‌های خارجی
-شاید کمی درباره علایق شخصی
-حقوق پیشنهادی
پیشنهاد می‌کنم مورد آخر را حتما بنویسید. البته درحدی که نه مایه خنده باشد و نه باعث کم ارزش دانستن خدمات شما.
خیلی‌ها می‌نویسند: توافقی. بهتر است بدانید اکثر کارفرمایان می‌نیمم توافق را با شما خواهند داشت. اما اگر عدد بگذارید، مثلا برای یک مهندس صفر کیلومتر ۳۰۰۰۰۰ تومان، با کمی بالا و پایین موافقت می‌شود.
رزومه باید تایپ شده، منظم و با فونت اداری مناسب نوشته شود. فونت‌های کارتونی یا عجیب و غریب دیگر، نشانه بی تجربگی شماست.
یکی از رزومه‌هایی که دریافت کردیم و متعلق به یک آقای فوق لیسانس بود، در دو ستون نوشته شده‌بود. مثل روزنامه. خودتان تصور کنید وقتی با این روش غیر معمول مواجه می‌شوید...
زمان مصاحبه باید منظم و خوش لباس و با اعتماد به‌نفس بود.
صدای آرام یا زیاده‌از حد نازدار، موهای ژل زده آقایان و لباس‌های چسبان برای آقایان و خانم‌ها، کفش‌های پاشنه بلند تق‌تقی، آرایش تند، عطر و ادکلن تند، آدامس جویدن، لم دادن روی صندلی، هیچ‌کدام اثر جالبی بر مخاطب ندارند. مگر این‌که خود آن شرکت هم نامتعارف باشد. در هرحال یادتان باشد که مخاطب شما مثل هر‌آدم دیگری ابتدا چشمش کار می‌کند.
توضیحات اضافه را زمان مصاحبه بدهید. نوشتن یک رزومه کسالت‌بار چهارصفحه‌ای کار جالبی نیست.
عبوس نباشید. شوخی نکنید. حرکات عصبی نداشته‌باشید و اگر صندلیی که به شما تعارف می‌شود نزدیک میز مسئول مربوطه استَ روی آن میز تکیه نزنید.
مهم‌تر از همه این‌که قدرخودتان را بدانید. نه غلو کنید و نه ارزان‌فروشی.
-----------
آگهی ما برای دوستانی که ممکن است داوطلب باشند:
کارشناس شیمی یا مهندس شیمی، فارغ‌التحصیل یا دانشجوی دو سال آخر دانشگاه‌های معتبر جهت فعالیت تحقیقاتی و ازمایشگاهی کوتاه‌مدت در تهران.
می‌توانید ایمیل بزنید. لطفا معرف داشته‌باشید. معرفی که مرا بشناسد. از پاسخ دادن به‌افراد ناشناس معذورم.

---------------

این گالری عکس فریا را ببینید. البته برای این که زیاد رنجیده خاطر نشوید, فکر کنید علت این همه اشک می تواند یک اسباب بازی باشد که از دست او گرفته اید.

Posted by froogh at 7:59 PM | Comments (8)

آغاز نكوي هفته

از آدم هايي كه لحن يا رفتار لمپني دارند، خوشم نمي آيد. بدجور.

Posted by froogh at 10:35 AM

July 21, 2006

آرزوی اول - مارگیر

انگار دور خودم می‌چرخم و بزرگ می‌شوم. حرکتی فرسایشی و جلو رونده. گاهی هم به‌عقب برمی‌گردم و خیال می‌کنم راهی که رفته‌ام درست نبوده و باز دور خودم می‌چرخم و سعی می‌کنم جلو بروم. البته که این با آن سرعت پوست‌اندازی باید مغایر باشد . اما نیست. نمی‌دانم چطور همه این اتفاقات با هم در من رخ می‌دهند.
یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم این است که خدا کنترلی بر زبانم به‌من بدهد. که کسی را نرنجانم. این یکی از همان عقب‌گردها و چرخیدن‌ها و جلو رفتن‌ها ست.
بعضی کارها توی ذوقم می‌زند. از آن‌جا که عرضه ندارم درگیر برخورد مستقیم بشوم، حرفم را با‌کنایه به‌خورد طرف می‌دهم. نمی‌توانم رک به‌کسی بگویم از چه ناراحتم و این نیش زبانی که عین مار او را می‌گزد به‌خاطر چیست.( شاید هم توقع دارم خودش بفهمد). بعد پشیمان می‌شوم. فکر می‌کنم چرا گذشت نکردم؟ چرا حرف زدم؟ چرا رنجاندم؟ دوباره کمی با این عذاب وجدان خودآزاری می‌کنم. و دست‌آخر نتیجه می‌گیرم که حق دارم از‌دست طرف مربوطه ناراحت و عصبانی باشم. آن‌وقت به‌خودم قول می‌دهم به‌جای این‌که با والد مارگونه‌ام، آزار بدهم، در عوض بالغ باشم و راحت دلیل دلخوری‌ام را بگویم. این‌قول‌ها را به‌خودم می‌دهم و تا چند روزی موفق می‌شوم بهشان عمل کنم. و دوباره این چرخش تکرار می‌شود.
علت مشکل را می‌دانم. کودک دورنم دوست دارد همه را راضی نگاه‌دارد. از طرفی بالغم می‌فهمد که خیلی وقت‌ها این راضی نگاه داشتن همه، منجر به ناراضی بودن خودش می‌شود. اگر بخواهد وارد عمل شود، کودکم می‌رنجد و غصه می‌خورد .. اگر وارد نشود والدم دست‌به‌کار می‌شود و اختیار را از او می‌گیرد و زخم زبان می‌زند.
والدم حتی دلخوری‌های یک قرن پیش خود را به‌یاد دارد. وقتی ابتکار عمل دست او باشد، دفترچه‌ای را از جیبش بیرون می‌کشد و برای طرف مقابل یکی یکی ناراحتی‌هایش را لیست می‌کند و از آن‌جایی که فقط در آن لحظه می‌خواهد به‌یک نحوی تلافی‌کند، خط‌کش درازی برمی‌دارد و عین یک معلم قرون وسطا( از‌همان‌ها که در دبستان داشتیم) به طرف می‌گوید دستت را جلو بیاور پدرسگ!! و آن پدرسگ را کبود می‌کند. کودکم کز می‌کند و از خجالت کارهای والدش اشک می‌ریزد. مراسم تنبیه که تمام شد، کودکم دست بالغم را می‌گیرد و میانجی می‌کند.... و این چرخه باطل تا نمی‌دانم کی، ادامه دارد.
پس من کی باید بزرگ شوم؟
.....
این‌را نوشتم که بگویم بزرگ‌ترین آرزویم در این لحظه این‌است که خدا کمکم کند تا بر هوسهایم غلبه‌کنم.
یکی از این هوس‌ها، به‌کار بردن آن مار خوش‌خط و خالی‌ست که فقط خودم می‌دانم به‌جای زبان در دهانم کار گذاشته‌شده.

Posted by froogh at 6:56 PM

July 20, 2006

آرزوها_مقدمه

ذهنم شلوغ اما مثبت است. تقریبا چیز منفی در آن نیست.

 می‌خواهم از آرزوهایم بنویسم. آرزوهای زنی در میان جمع. پراکنده خواهد بود واحتمالا با چرخش ماه در آسمان ،مرتبط.

شما هم بد نيست زير نوشته هاي مرتبط با آرزوها ،آرزوهاي گاه و بيگاه خودتان را بنويسيد. حس خوبي به آدم مي دهد. باور كنيد.


------------
راستی این را بخوانید . :)

Posted by froogh at 8:34 AM

July 19, 2006

ماه رو به افول می رود

حوصله ام سر رفته. مدت زیادی نیست که از سفر برگشته ام, مهمانی خوبی داشته ام..مهمانی خوبی بوده ام.. زندگی آرامی داشته ام.. باز یک گوشه ای می لنگد.  دلم یک اتفاق شیرین می خواهد. از کار کردن روی صورت مالی حالم بد می شود.. از جرو بحث با پدرژپتو به خاطر تولید و کم کردن هزینه ها, عاصی ام.. وقت کم می آید.. هرروز که با شتاب شرکت را رها می کنم تا به ورزش برسم, باز کلی کاغذ نادیده توی باکس ورودی ام وول می زنند. صبح سروقت می روم و عصر ساعتی دیرتر از معمول برمی گردم. اما راضی نیستم. اتفاق اخیری که در کارم افتاد, خستگی را بر روی شانه هایم گذاشته. فکرش را نمی کنم. سعی می کنم. حتی لابلای شاواسانای یوگا می آید و می رود.
با یوگا حال نمی کنم. می ترسم ترمم که تمام شد, و دو ماه تعطیلی موسسه که گذشت, رهایش کنم. برای اعصابم عالی بوده. بخش زیادی از آرامشم را مدیونش هستم. اما نه بودا را می فهمم و نه آن شعرهای اشو را. حس می کنم همه چیزش تقلبی ست. اصولا هیچ وقت نه فلسفه دراویش خودمان را درک کرده ام , نه حال یوگی های بودایی را.
ورزش می کنم. می دوم و سعی می کنم مثل پرنده ای سبک بال باشم. و حس کنم که درختم و دارم سر به آسمان می کشم..  این دویدن و نفس نفس زدنش بیشتر مرا یوگی می کند تا شاواسانایی که مدام وسطش خوابم می برد .
دوست دارم بروم تئاتر. برنامه های سینما و تئاتر را زیرو رو می کنم. یادداشت بر می دارم و توی سر رسیدم ساعت ها را می نویسم. اما یک بولدوزر می خواهد که مرا به سمت تئاتر شهر بکشاند.
اینجا هم کششی ندارد. کسانی که دوستشان دارم, یکی یکی نوشتن را کنار می گذارند. هیت وبلاگ و کامنت هم جاذبه ای ندارد. کرخت شده ام.
به کتاب می گریزم. هنوز طبل حلبی را می خوانم که عالی ست.. اما شبی دو صفحه.لامصب عین قرص خواب می ماند..
دلم هامون می خواهد. فرانی و زویی می خواهد. دریای شمال... چهارسوی عطرآگین.. و یک جفت چشم که بدانم نگاهشان تا اعماق روحم نافذ است.
-----------

Posted by froogh at 9:39 PM | Comments (9)

July 18, 2006

عقب گرد؟

این تست را از وبلاگ یک پزشک پیدا کرده‌ام. درحال انجامش بودم که با کمال حیرت متوجه تغییرات روحی و فکری زیادم شدم، به‌طوریکه اگر یک سال قبل به سوالاتش پاسخ داده‌بودم، قطعا نتیجه‌ای بسیار متفاوت‌تر از امروز می‌دیدم.
یکی از خواص من و شاید خاصیتی که سایر بخش‌های شخصیتی‌ام را زیر مجموعه خودش می‌کند، سرعت تغییر زیادم است. نه‌این‌که تحت شرایط روز‌به‌روز، متغیر باشم.. بلکه به‌نظر می‌آید به‌دلیل خودکاوی زیادی که دارم و گاهی به‌حد وسواس می‌رسد، مدام درحال پوست‌اندازی‌ام.
جالب این‌جاست که این بار بیش از آن‌که فکر کنم از لحاظ شخصیتی رو به‌مثبت شدن رفته‌ام، انگار منفی شده‌ام. از جمله این‌که از آن آدم احساساتی که زندگی‌اش تحت شعاع خواسته‌ها و نیازهای سایرین معنا می‌شد، سراغی نیافتم. یا این‌که بی‌پروا شده‌ام که مربوط می شود  به اعتماد به‌نفسی که درمن رشد می‌کند.
بیشتر تغییراتی که در خودم می‌بینم، به‌دلیل این‌است که کم‌کم خودم را باور می‌کنم و روی پای خودم می‌ایستم. دیگر علایقم بسته به تایید دیگران تعیین نمی‌شود.
درعین حال که از احساس استقلال فکری لذت می‌برم، اما این تصور که نسبت به احساسات جهان پیرامونم کمتر دچار هم‌دردی می‌شوم، مرا به‌این خیال نزدیک می‌کند که شاید رو عقب حرکت کرده‌ام.

Posted by froogh at 11:20 PM | Comments (4)

July 16, 2006

عاقلانه

دیشب از فرط استیصال انگار به هجو گویی افتاده بودم. فکر نکنم ربطی بین تصمیم اضافه نکردن حقوق پرسنل و اتفاقی که افتاد وجود داشته داشته باشد.

امروز ماموریت بودم و دوری از قضیه باعث شد که بیشتر فکر کنم. بهتر شدم و به این نتیجه رسیدم که باید بیاستم و بجنگم. من انتخاب کرده ام که مدیر باشم و در بسیاری از مواقع از نتایج کارم راضی و خوشحال شده ام. مسئولیت زیاد را با تمام خوبی و بدی قبول کرده ام و باید پای این تعهد بمانم. با ناراحتی و تب کاری از پیش نمی برم. می توانم شکایت کنم. اما از سایر هم صنف هایمان شنیدم که مسئول مربوطه پشتش به وزارت اطلاعات بند است  و گنده تر از من راه به جایی نبرده اند.می مانم خودم و فکرم و دستان کارگرانم و امیدی که باید بهشان تزریق کنم تا آن قدر با شدت و بهره وری بالاتری کار کنند تا ضرر جبران بشود.

همه اینها درصورتی ست که کمیته فنی رای به مجرمیت ما بدهد. شاید هم درست شد.

همین الان رسیده ام. کامنتها را خواندم و با همه شان موافقم. ولی قبول کنید که خیلی وقتها از فرط استیصال و بی پناهی همه مان می توانیم تبدیل به مادربزرگی بشویم که مشکلاتش را فرافکنی می کند.

می روم مهمانی. یک مهمانی دلچسب دو نفره. با این که بسیار خسته ام اما باید برای فردا انرژی جمع کنم.

.....

در میان همه اتفاقات بد حتی همان دیروز , اتفاقات شیرین و غیر قابل انتظاری می افتد. مهم این است که جهت نگاهم را بچرخانم و از بدی به خوبی ها فوکوس کنم.

......

نشانه هایی که به دنبالشان می گشتم, در یک زمینه تکمیل شد. خدایا ممنونم. گرچه نتیجه خلاف میلم بود. ولی به هرحال قضیه به یک سمت افتاد و از بلاتکلیفی درآمدم.

Posted by froogh at 8:38 PM | Comments (3)

July 15, 2006

آه

اعتراف می کنم که هنوز حالم بد است. تب کرده بودم. برای اولین بار به خاطر یک اتفاق کاری تب می کنم. بعد با مادرم حرف زدم. به یادم آورد که همین دیشب برای پدرم موعظه می کردم که گره کارش را به دست خدا بسپارد و توکل کند. 
آرام تر شده ام. مخصوصا که مطمئنم کارخلافی نکرده ام و تا همین امروز مطمئن بوده ام که راه راست به مقصد می رسد.
صبح به مدیر کارخانه مان گفتم که درباره قانون جدید وزارت کار و کاهش دستمزدها فکر کند. چند راه پیش رویش گذاشتم:
1)مثل خیلی از جاهای دیگر, مبنای حقوق را از اول سال بر اساس قانون جدید بگذاریم و هرچه اضافه داده ایم پس بگیریم.
2)آنچه از اول سال اضافه داده ایم بی خیال شویم و از قرارداد جدیدشان که ابتدای تیر است, براساس حقوق جدید پرداخت کنیم.
3)بی خیال آنچه اضافه از اول سال داده ایم بشویم, و از این ماه سی هزار تومان اضافی را از پایه حقوق کسر کنیم و درعوض در قالب پاداش یا بهره وری بدهیم تا شامل بیمه و مالیات و سنوات و مرخصی نشود.
گفتم نماینده ای از بین بچه ها انتخاب کند و بر اساس بخشنامه نظرات مرا مطرح کند و سرهر کدام که به توافق رسیدند, کتبا امضا کنند تا به اداره کار اعلام کنیم.
یک جوری ته دلم قرص نبود. از این بابت که فکر می کردم از موضع قدرت حرف می زنم و کارگر می داند که بین این سه تا, گرینه 3 تنها راه است و راه چهارم عدم تمدید قرارداد اوست.
از طرفی فکر می کردم بار مالی شدید اضافه حقوق را که در مواردی به شصت درصد می رسد, نمی توانیم تحمل کنیم.
درحالی که در قلعه حیوانات نشسته بودم و با دوستی درباره مشکل مجوزمان مشورت می کردم, از عقاید خرافی اش به شهود صحبت کرد. و من از یک جای حرفش صدای او را نشنیدم و فقط فکر می کردم که اگر این مسئله مجوزمان حل نشود ده ها برابر اضافه حقوقی که دارم دریغ می کنم, باید خسارت بدهیم.
باید بیشتر فکر کنم.. شاید در این لحظه مغزم درست فرمان نمی دهد. اما به نظر می آید این گوشمالی شدید خدا, علت دیگری ندارد. هیچ خلاف دیگری به ذهنم نمی رسد که این چنین مستوجب عقوبت باشد مگر آه کارگرانی که هنوز سرنوشت مالی امسال شان را بهشان نگفته ام.

Posted by froogh at 11:04 PM | Comments (7)

التماس دعای بیکران

امروز بین تمام سال‌های کاری‌ام بدترین شنبه را گذراندم. روزی بسیار بد بود. یعنی فکر نکنم از این بدتر می‌شد باشد. شاید هم بدترش را رد کرده‌ام و حالا یادم نیست.هر‌چه سعی می‌کنم به‌خودم بگویم این نیز بگذرد، کاری از پیش نمی‌رود.
ابتدای صبح با دیدن گزارش تولید شرکت جدید‌مان آغاز شد.وضع تولید افتضاح بود. در‌حال کل‌کل با مدیر تولید بودم که یک‌مرتبه عذر‌خواهی کرد و گوشی را گذاشت. یک‌ساعت بعد تماس گرفت و گفت شیر‌فلکه مخزن اسید سولفوریک غلیظ در‌رفته و یازده‌تن اسید روی زمین جاری‌شده. قلبم تا درون حلقم حرکت کرد و احساس یخ‌زدگی کردم. با‌آن‌چه از توانم مانده‌بود سوال کردم کسی هم سوخته؟ گفت : نه . خوشبختانه زمان فواره‌زدن اسید کسی کنار مخزن نبوده. حالا از صبح بچه‌های تعمیرات با ماسک و لباس ضد اسید و دستکش‌های مخصوص در‌حال جمع‌کردن رودخانه اسید هستند تا بشود مانده‌اش را خنثی کرد و ما هر‌لحظه در انتظار خبر بد سوختگی کسی نشسته‌ایم.
خبر بد دوم را نماینده‌مان از وزارت‌خانه داد. مدیر و معاونی که حق امضا داشتند، برای سمینار رفته‌اند سرعین. که البته می‌دانید که در این فصل سمینار در سرعین مساوی‌ست با سمینار‌های زمستانی در کیش. هیچ جانشینی تعیین نشده. فاکتورمان و هم‌چنین دستور ارسال‌مان که هر دو محتاج امضای این دو‌نفرند، کله‌پا شد. سه‌شنبه بر‌می‌گردند و در واقع ماحداقل تا ده‌روز دیگر همین‌طور کله‌پا می‌مانیم.درحالی‌که نه حقوق را کامل داده‌ایم، نه بیمه‌و مالیات را، نه طلب باربری و سایر بستانکاران را. انبارهایمان لبالب پر شده و مجبور می‌شویم تعطیل کنیم.
تازه درد خبر دوم را داشتم هضم می‌کردم که دوباره نماینده‌مان زنگ زد. این بار دیگر آخر بدخبری بود.
محصولی که سال قبل آلوده‌شده بود و امسال اصلاحش کرده‌بودیم، باز مجوز حمل نگرفته‌بود.یعنی خبردوم زیر‌مجموعه این قرار می‌گرفت و دیگر می‌شد بی‌خیال آب‌تنی آقایان در آب گرم شد.
درحالی‌که نبضم به دویست رسیده‌بود و گر‌گرفته‌بودم، خودم رفتم قلعه‌حیوانات که این‌روزها مصداق کامل همین نامگذاری‌ست.
مسئولی که به‌ما گفته‌بود میزان آلودگی را فرضا می‌شود به ۲ رساند و مجوز گرفت، اشتباه کرده بود. آلودگی مجاز ۱ بود. درحال سکته‌بودم. هزارتن بار.......یافاطمه زهرا. تقریبا به‌التماس افتاده‌بودم. گفت تا امروز فکر می‌کرده که ۲ صحیح است و حالا اگر فشار بیاوریم، به‌جای یک، یک‌دهم را مجاز اعلام می‌کند. هرچه کردم نامه‌ای که برای دریافت مجوز نوشته‌بودم، نشانم ب

Posted by froogh at 8:40 PM | Comments (4)

July 14, 2006

چشمهایش

....

Posted by froogh at 11:26 AM

July 13, 2006

ماه شب چهاردهم

جایی خوانده بودم که خواص زنان متولدین تیرماه، با ماه نسبت دارد. امشب و دیشب سرشار از آرامش و دل خوش بوده ام. احتمالا با ماه شب چهاردهم مرتبطم.
..............
به فنگ‌شویی در همه زمینه‌های زندگی اعتقاد دارم.هرگاه انرژی‌های منفی را از زندگی‌ام زدوده‌ام یا تجمع انرژی را متعادل کرده‌ام، پیامد خوبش را دیده‌ام.
این بار با کنارگذاشتن یک‌رابطه منفی، جریان دوستی‌های مثبت به‌سمتم سرازیر شده‌است. خوشحالم.
راستی ... هدیه دادن هم نوعی فنگ‌شویی‌ست. هدیه‌دادن وسایل یا حتی هدیه‌دادن محبت باعث می‌شود که انرژی مثبت جاری باشد و رفت‌وآمد آن را در زندگی حس کنیم. نمی‌دانم منظورم را درست رسانده‌ام یا نه.
..............
نشانه‌ها را می‌بینم و سعی می‌کنم بی‌قضاوت پذیرایشان باشم. گاهی دلم می‌خواهد خودم را به‌جریان رود زندگی بسپارم و همراهش زمان را طی کنم.
..............
دیروز خبر فوت کسی را شنیدم. آدمی که دو‌سال اول کار ،استادم بود و خاطره‌های بسیار شیرینی از آن دوران برایم به‌یادگار گذاشته‌است. چیزهای زیادی علاوه برکار از او آموختم..
به‌خاطرش چند قطره اشک ریختم.. اما هر وقت یادش می‌افتم، بی‌اختیار به‌یاد آن روزهای شیرین و روح دوست‌داشتنی‌اش، لبخند می‌زنم.
از عید تا دیروز قصد دیدنش را داشتم.. اما خیلی دیر شد..
به‌راستی که از آدمی فقط یک نام‌نیک برجا می‌ماند.

Posted by froogh at 12:22 AM | Comments (4)

July 11, 2006

desire2

نشانه‌ها همین دور و برند. مشکل از نگاه من است.
نه ... مشکل از نگاهم نیست. درست می بینم. اما دوست ندارم آنچه می بینم واقعی باشد.


........

من خوبم. گرچه دل پیچه دارم .. و گرچه از دست تابستان عصبانی ام. اما روحم آرام است. گاهی بعضی چیزها که می نویسم, دربرابر کل زندگی ام به قدر یک نقطه اند. منظورم مفهوم هست؟

Posted by froogh at 12:55 AM

July 10, 2006

روزمره

حالم اصلا خوب نیست. :( گرمازدگی دیروز و پرخوری‌های این‌چند روزه اثر خود را گذاشته‌اند و در‌حال حاضر با یک‌لیوان عرق نعنا و نبات، محل زندگی‌ام به‌کنار wc ارتقا یافته. :(
صبح ماموریت بودم. در ادامه کار دادگاه کارگری که تقاضا دیه کرده بود, رفته بودم تا نتیجه رای را بگیرم. خوش خیالانه دسته چک را بردم و فکر می کردم دیه را می دهیم و خلاص. اما فقط برای ابلاغ رای هیئت کارشناسی فراخوانده شده بودم. 60 درصد به نفع من و 40 درصد کارگر. قاضی سوال کرد اعتراض دارید؟ گفتم: والله اعتراض به کل قضیه دارم, اما دیگر حوصله ندارم وقت و هزینه اضافی برای این کار بگذارم. بنابراین موافقتم اعلام شد و حالا یک بار دیگر برای شرکت در دادگاه باید بروم.
در حالی که در انتظار نوبت جلسه مان در دادگستری بودیم, سریال پلیسی جالبی دیدیم.
سه نفر از دست یک نفر شاکی بودند. گویا متهم با نام های جعلی برای اکثر اهالی این شهر, نامه های تهدیدآمیز می فرستد و غیر از بردن آبرو و حیثیت خانواده ها و آدم های مهم بازار, تهدید به قتل هم می کند. افتضاح نامه ها باعث شده که کسی شکایت نکند, تا این که امروز این سه نفر دل به دریا زده و به قاضی عارض شده بودند. بعد کاشف به عمل آمد که خود آقای قاضی هم از این نامه ها بی نصیب نمانده, حتی رییس کلانتری شهر هم نامه ای با امضای جعلی این سه نفر و در حقیقت با نوشتار متهم دریافت کرده بود. متهم به طور مشخصی بیمار بود. خاطره بیجه و خفاش شب در دل آدم زنده می شد. برای من که مدتی با دریافت نامه های تهدیدآمیز و حیثیتی سال قبل, اعصاب و روانم به هم ریخته بود, حال بد این افراد و سکوت شان قابل درک بود. نه نشانه ای دردست داری که از کسی شکایت کنی و نه صدایت به جایی می رسد. عین وبلاگ بی کامنتی که به تو فحش می دهد. این افراد هم دلیل قاطعی برای متهم کردن شخص نداشتند ولی انگار همه دریافت کنندگان نامه می دانستند که کار اوست. کارشناسی خط هم به کارشان نمی آمد چون هربار یا دست خط ناشناس افراد مختلف مواجه می شدند.
خلاصه که در عین انتظار طولانی یک فیلم اکشن هم مشاهده کردیم.
.............


منتظر نشانه ها هستم. خدایا نشانه های واضحی برایم بفرست.

Posted by froogh at 11:17 PM | Comments (6)

July 9, 2006

مهر

گرمازده و بی‌حوصله‌ام. دمای هوا تا حد جنون بالا رفته. و من تا همین حد کلافه‌ام.
شاید به‌هوا مربوط نباشد.. اما فعلا بهانه‌ خوبی‌ست برای دل خودم که خیال کنم به‌هیچ چیز دیگر جز‌همین آتشی که از زمین و زمان برخواسته، فکر نمی‌کنم...
عادت به‌باختن ندارم. عادت به کنارکشیدن هم ندارم. عادت به منت کشیدن هم ندارم. عادت به شکستن غرور هم ندارم. عادت به نرسیدن هم ندارم.
همین جمع اضداد است که تابستان را دیوانه‌وار غیر قابل تحمل می‌کند.
کاش زودتر پاییز شود.

Posted by froogh at 7:35 PM | Comments (5)

كردستان

سفر خوبی‌بود. جای همگی خالی. کاملا هیجان‌انگیز و جالب.
بسیار تصادفی علی‌قدیمی و شرح و نقطه را دیدیم و از روز دوم همراه شدیم. همراهانی دلپذیر و رفقایی مهربان. سنندج و کرمانشاه را با‌هم گز کردیم و همه رستوران‌های عالی را تست نمودیم.
سنندج ویژگی های مثبت زیادی داشت که مهم‌ترین آن،مردمان بافرهنگ و مهمان‌نوازش بود. بعد از آن طبیعت سخت و سبزش که از اتفاق روزگار، ما به‌گرمای بی‌سابقه‌ تاریخی‌اش رسیده‌بودیم. مریوان و زریوار رفتیم. گرم بود. اما خوش گذشت.(گرچه به‌هوای خرید رفتن کاری بیهوده‌است.. فقط باید رفت و طبیعت را دید.. ).
مزیت دیگر سنندج ،غذاهای عالی با قیمتی مناسب است که باعث شد انواع کباب( و هم‌چنین دیزی!) را آن‌قدر تناول کنیم که فکر نکنم تا یک‌هفته دیگر بتوانیم لب به گوشت بزنیم!
بچه‌ها عالی بودند. قلیان حسین منصور همراه با طنز علی‌قدیمی در کنار معرفت ناصرخالدیان که دو شهر را همراه‌مان بود و جایی نماند که به‌لطفش نبینیم.
مابین شهرهایی که دیده‌ام، سنندج و شیراز خاطره‌انگیز بوده‌اند. با‌این‌که اصفهان بسیار زیباست و از لحاظ جاذبه توریستی قابل مقایسه با هیچ شهری در ایران نیست، اما مردمان سنندجی و شیرازی آن‌چنان اثر مثبتی بر دل آدم می‌گذارند که دلتنگ‌شان می‌شوی.
کرمانشاه بد نیست، با مردمی عبوس و دلتنگ و هتل و هتل‌دارانی دوستاره به‌علاوه دو ستاره جعلی دیگر.
بیستون برخلاف تصوری که در ذهن داشتیم، جالب نبود و مدام خودمان را لعنت کردیم که چرا پند علی را ناشنیده گذاشتیم و سراغش رفتیم، آن‌هم در گرمای وحشتناک نیمه روز. اما طاق بستان دیدنی‌ست. هم خودش و هم محیط آن.
با تمام خوش گذشتن‌ها، روز آخر دلتنگ خانه و آرامشش بودم و با رغبت برگشتم.
سفری پربار بود.. از این لحاظ که بسیاری از تصورات ذهنی‌ام را درباره کردستان عوض کرد.. مردم.. مردم مهربان و زحمت‌کش کرد.. عالی بودند..

Posted by froogh at 9:22 AM | Comments (9)

July 3, 2006

اعتراف ساده زنانه

فردا صبح زود می‌رویم سفر. کردستان و کرمانشاه. بسیار خسته‌ام. در همین‌وقت کم یک چیز احمقانه یادم هست برای نوشتن..
با‌خودم فکر می‌کردم در تمام سال‌های عمرم که سفر می‌رفتم، فقط یک‌بار کسی در مسافرت جویای احوالم شد. آن‌هم خواستگاری بود ۵۳ ساله که اواخر ازش بیزار بودم!
یک‌چیزهای ساده‌ و مسخره‌ای هست که دقیقا یک‌مواقع خاص یادم می‌آید..مثل همین‌که خیلی خوب است آدم سفر باشد و کسی دلتنگش شود.

Posted by froogh at 10:52 PM | Comments (21)

July 1, 2006

یبیلبیسللفثقاقفغتفغنتعوئ

 امشب عروسی دعوتم. ساعت ۴ وقت آرایشگاه گرفتم، به‌خیال این‌که مثل اکثر آرایشگاه‌ها باید چند ساعتی معطل شوم. خانم آرایشگر آن‌چنان به‌سرعت کار را تمام کرد که ۴:۳۰ خانه بودم! کلی خودم را وعده داده‌بودم که حرف‌های مخصوص آرایشگاه( از همان‌ها که سایه تعریفشان را میکرد، یادش به‌خیر) بشنوم، یک چرتی زیر سشوار بزنم، چند صفحه‌ای هم کتاب بخوانم. با آن تند کار کردنش آرزوهایم را که بر‌باد داد  هیچ، حالا مانده‌ام با این سر قرچان و فرچان تا ساعت هشت چه‌کنم! دارم از خواب می‌میرم. نشسته‌ هم که خوابم نمی‌برد. خدایا...
بعد از سال‌های مدید که با موی کوتاه سه‌سانتی و دوسانتی همه‌جا می‌رفتم(چه ایام خوش و راحتی بود .. کمی ژل و دیگر هیچ.. .)، حالا با موی شینیون شده نشسته‌ام و گاهی که خودم را در آینه برانداز می‌کنم، از خودم خوشم می‌آید. فکر کنم در نظر اول برای فامیل نزدیک هم قابل شناسایی نباشم! موی بلند من همیشه در یک دم اسب از کوتاه پنج‌سانتی تا بلند بیست سانتی، خلاصه می‌شده..
بهترین کار برای گذر زمان همین است که وبلاگ بخوانم. جزو دفعات معدودی ست که چراغ یاهو را روشن گذاشته‌ام تا با کسی چت کنم و یک‌جوری ساعت را به هشت برسانم.
حالا اگر مهمان داشتم، غذایم روی گاز بود و موبایلم زنگ می‌زد، همه‌تان یا وبلاگ نوشته‌بودید و هوس خواندنش حواسم را می‌برد، یا توی یاهو هی چراغ می‌دادید!!

Posted by froogh at 6:47 PM | Comments (13)