« دعا | Main | فیل در تاریکی »

یکشنبه 4 تیر 85 :: June 25, 2006 

افکاری برای چند ساعت

برای اولین بار از ورزش که بر‌می گشتم، حس افسردگی سراپای وجودم را گرفت. دراصل باید پر از انرژی می‌بودم، اما نمی‌دانم چه شد که یک‌مرتبه زمین زیر پایم خالی شد و خودم را در برهوتی از تنهایی دیدم.شاید دلیلش گفتگوی سه‌چهارتا از بچه‌ها بود که با یک دوست تازه نامزد‌کرده، درباره روزهای خوش نامزدی‌اش گپ می‌زدند.
ازدواج دغدغه اصلی زندگی من نیست. نه‌که به‌آن فکر نمی‌کنم... چرا .. من هم مثل خیلی از زنان دیگر گاهی دلم می‌خواهد زندگی‌ام را سروسامان بدهم.. مطمئن نیستم که این دل‌خواستن واقعا در کلمه ازدواج برآورده‌شود.. شاید اگر گروهی دوست مجرد داشتم که پای رفتن به مسافرت و تفریحم می‌بودند، این فکر را نمی‌کردم. یا شاید اگر یک دوست‌پسر خوب که اذیتت نکند، توقع زیادی نداشته‌باشد و رفتارهای تو را به‌معنای هرزگی تعریف نکند.نمی‌دانم... هنوز با وجود سی و هفت سال سن، به‌این نتیجه نرسیده‌ام که با ازدواج خوشبخت می‌شدم.. ممکن بود در شرایط من،  داشتن یک حلقه دوستی و یک دوست پسر ثابت، راحتی و لذتش بیش از دادن التزام به زندگی مشترک باشد.
در راه برگشت به‌خانه هرقدر می‌گذشت، بیشتر به فضای خالی زیر پایم می‌رسیدم. فکر کردم اگر آدم‌های معدودی که وجودشان برای من تنها پناهی ست که می‌دانم و اطمینان دارم به‌این‌که می‌شود روی آن تکیه کرد، نباشند، چه‌کار باید بکنم؟ مادرم، پدرم.. مدیرعامل مهربان.. پدرژپتو...دایی‌ام ... همه اینها در یک ردیف سنی هستند. نمی‌خواهم به‌این فکر کنم.
بعد یادم افتاد که انگار این آدم‌ها را بیشتر به‌خاطر خودم دوستشان دارم.. بودنشان به‌من هویت می‌دهد.. با وجودشان، حس امنیت دارم... یک حس خوب..
با همه این‌افکار آرام آرام قدم برمی‌داشتم و باز فکر می‌کردم  آیا همه کارهایی که باید و از دستم بر می‌آمده در زمان خودش برایشان انجام داده‌ام؟ اگر روزی از هم جدا شویم، افسوس امروزم را نمی‌خورم؟ یک‌مرتبه دلم بسیار تنگ شد...یادم افتاد که خیلی کار نکرده دارم...
نمی‌دانم... به‌این‌ها فکر می‌کردم و دوباره یاد تنهایی‌ام افتادم. این‌که گاهی رفتار آدم‌ها بیشتر این حس را به‌من می‌دهد تا نفس تنها بودن. این‌که خیلی وقت‌ها جایی در مهمانی‌های مزدوجین ندارم. خیلی وقت‌ها در عروسی‌ها می‌نشینم و دیگران را نگاه می‌کنم.. دایی‌ام یا دختر‌خاله‌ها پارتنرم می‌شوند و اگر نباشند تنها می‌مانم.. فکر کردم من خیلی دوست نداشتنی‌ام یا مردان می‌ترسند نزدیک یک زن سی‌و هفت‌ساله مجرد مطلقه شوند؟ خیلی وقت‌ها یک دوستی ساده با یک پسری که دلم می‌خواهد، نمی‌تواند برایم ادامه داشته‌باشد.. چون موقعیت من به‌همان دلیل چند صفتی که نوشتم، مناسب ازدواج نیست و می‌ترسند دوستی ساده‌مان را تبدیل کنم به یک رابطه طولانی یا متوقع باشم یا ؟
حتی قطره اشکی هم در رثای خودم افشاندم. خیلی دلم تنگ شد. فکر کردم نکند فضا آن‌قدر برایم غیر قابل تحمل و تنگ شود که از ترس ، تن بدهم به ازدواجی عجیب و غریب؟
نکند همیشه تنها بمانم؟ نکند یک روز چشمم را باز کنم و ببینم هیچ‌کس نیست؟؟
خیلی ترسیدم..
----------------------
پیوست: اوضاع نگران‌کننده نیست.. صبح که بیدار شوم، همه اینها فراموشم شده.. با به‌قول آلیس می‌گذارمشان زیر بالش و....

Posted by froogh at June 25, 2006 10:14 PM

نظر

آينه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آينه شکستن خطاست

Posted by: Farshid at June 27, 2006 10:27 AM

اول سلام دوم از وبلاگ از پشت يک سوم اومدم اينجا سوم زيبا و روان و صادقانه مينويسين .
فروغ عزيز يا هر اسمی که داری از نظر فلسفی و بنوعی عينی همه مون نهايتا تنهائيم اون بخش تنهائی ذاتی ادميزاد رو هيچ کس نميتونه پر کنه اينو ميتونی حتی از اونائی که ازدواجای موفقی هم داشتن بپرسی . شخصا شرايطی دارم مشابه شما از نظر سنی و وضعيت زندگی مشترک . اما عليرغم همه فراز و نشيبائی که از لحاظ زندگی عاطفی داشتم الان احساس ميکنم و در واقع مطمئنم که اتفاقات گذشته منو بسيار قوی کرده حتی اون تنهائی ادمو قوی و مستقل ميکنه الان هم اطمينان دارم اگه روزی دوباره ازدواج کنم فقط و فقط از سر عشق خواهد بود و برای پر شدن اون جای خالی در قلبم نه بدليل ترس از تنهائی در اينده ! خوبه که دور و بريهای بامحبتی داری اما باور کن روی هيچکس نبايد حساب ابدی باز کرد . داشتن پارتنر ثابت هم در قالبی غير از ازدواج بشرط اونکه درک متقابل وجود داشته باشه و قوانين رابطه از ابتدا شفاف و مورد توافق طرفين باشه گزينه مناسبيه البته قبول دارم که در فضای فرهنگ ايرونی با مرد ايرونی و با روحيات و شرايط فکری و روحی امثال من و تو که بنظر مياد حساسيت های خاص خودت رو داری پيدا کردن مورد مناسب کار چندان ساده ای نيس اما اگه بخوای ارزشش رو داره . صميمانه ارزو ميکنم فضا اونقدر برات تنگ نشه که از ترس انتخابی نامناسب داشته باشی . يه نکته ديگه خود من باور کن خيلی وقتا با تنهائيم حال ميکنم اصلا گاهی وقتا تنهائی سفر ميرم (با انتخاب شخصی نه از سر اجبار ) سينما پياده روی کافی شاپ رستوران ......... (در ضمن ساکن اصفهان هستم که بهر جهت سنگينی نگاهها رو يک زن تنها در اين جور جاها مسلما از فضای شهری مثل تهران خيلی بيشتره ) . مهم اينه که خودت با خودت کنار بيای نازنين . موفق باشی .

Posted by: ليلا at June 27, 2006 12:49 AM

وحشتناک...

Posted by: پیام at June 26, 2006 10:37 PM

فردا در ذات خودش خيلي اتفاق مهميست، اگر فردا نبود همه هان مي مرديم از خفگي.

Posted by: k1-35 at June 26, 2006 4:46 PM

من دوست دارم ارزش هاي خودم را دروني كنم يعني سرچشمه آنها از درون من بجوشند نه از خوشامد يا بدآمد ديگران اگر اينجور باشه خيلي از نگرانيها كه ريشه تاييد خواهي ازديگران را داره كم مي شه هر كدوم از ما تصميماتي تو زندگي گرفتيم كه اگر منشاآنهاارزشهاي دروني بوده ديگه نظر ديگران اصلا مهم نيست پس ارزشهاي دروني واسه خودت بساز و بر اساس آن تصميم بگير و عمل كن سخته اما با تمرين شدني است

Posted by: كامران at June 26, 2006 1:58 PM

دنيا کوچک است. تصميمات هنگاميکه در زمان خودش گرفته شده باشند ارزشمندند ليکن آدمی ذاتش سعی و خطاست و هیچوقت کامل نبوده است.
من فکر میکنم ما همواره در راه حرکت به جلو هستيم. هیچوقت به عقب بر نمیگرديم فقط گاهی نگاهی به پشت سر می اندازیم تا ببينيم چقدر گذشته
از ما دور شده است. چقدر از مسيرها را اصلاح کرده ايم و چقدر جاده ای که طی کرده ایم شبيه جاده بوده است.
در پيچ و خم زندگی ، وقتی که جوان تر هستيم شتابمان بيشتر است. شايد خيلی از مناظر دوروبرمان را لذت سرعت از ما دزديده باشد. اما وقتی
کمی پخته تر ميشويم خواهيم فهميد که چيزهای زيبای ديگری هم وجود دارند که جا گذاشته ايم ! افسوس که در اتوبان زندگی دوربرگردانی وجود ندارد
مگر خودمان بخواهيم دوربرگردانی ايجاد کنيم.
پذيرش ما زمانيکه جوانتر هستيم بيشتر و ريسک پذيرتر است و معيارها شايد چيزهای ساده تر! در حاليکه امروز سختگيرانه تر شايد بپذيريم .
امروز حتما دنبال نقاط مشترک خيلی خيلی بيشتری ميگرديم! آنهايي که در سنين جوانی عهد و پيمان زندگی را امضا ميکنند و با تمام مشکلات ،
چيزی به نام زندگی را مي سازند قطعا با تمام نواقص و تحملات و سعه صدرهايي که به خرج داده اند زندگی خود را تعريف کرده اند و با يکديگر
هماهنگ شده اند نه به اين معنی که هر يک ديگری را از ديد خود تعريف کرده باشد ، بلکه به اين معنی که هر يک ديگری را هرآنچه هست پذيرفته است.
و در گذر زمان محبت هر دو را شبيه به هم خواهد گرداند. آنها چيزی به نام زندگی مشترک!را مي سازند چيزی که شايد از ديد ديگران زندگی
مشترک نتوان ناميد.اما من فکر مي کنم حقيقت تنهايي افراد در سنين بالاتر اين است که آنها زندگی را به تنهايي تعريف کرده اند و سعی در مشترک کردن
آن کاری بسيار دشوار است. در اين سنين هم کف بودن به مراتب سختگيرانه تر تعريف خواهد شد. حکايت کت شلوار دوزی است که حاضر است
هزار دست کت شلوار بدوزد اما يک دست کت و شلوار ديگری را تنگ و گشاد نکند.
نه با اندوه باید ماند - نه غم را باید از خود راند - بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم
موفق باشی

Posted by: Farshid at June 26, 2006 11:27 AM

دوست عزیز ، آنچه که نوشته ای احساسی بسیار طبیعی است برای هر آدم و در هر سن و سالی . نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن در هر سنی وجود دارد. در ابتدا این نیاز همراه با علاقه به مطرح شدن و مورد تائید قرار گرفتن است ولی با افزایش روزهای عمر و دست یافتن به جایگاه اجتماعی این نیاز خالص تر شده و به آن چیزی تبدیل می شود که حس آن را داری. صارقانه بگویم داشتن دوست های هم تیپ و یا دوست پسری با مشخصات مورد نظر شاید بتواند توجه به این نیاز را کمتر کند و نه خود نیاز را. مطمئنم که خودت خوب از پس انتخابی درست بر خواهی آمد. اگر مسکنی می خواهی آن را بیاب و اگر به دنبال درمان هستی بار زحمتش را بر خود هموار ساز.
شاد زی

Posted by: Melikbaba at June 26, 2006 10:45 AM

فروغ عزيزم احساسي كه تو داري بسيار قابل لمس براي خيلي از ماست . من هم كم از تو ندارم در سن سي و چهارپنج سالگي اين فكر و خيال زياد به سراغم مي‌آيد اما اميدوارم نگذاري بهت غالب بشود كه خوشبختانه نگذاشتي و خدا نكند اون ازدواج عجيب و غريب رخ بدهد كه از چاله به چاه افتادن است .

Posted by: ساحل افتاده at June 26, 2006 10:00 AM

بهتر شدی؟

Posted by: انار at June 26, 2006 9:11 AM

dear forogh
I can understand you. In this situation I been married. now I dont know way I did that. why you apply for immigration? you have the most point. honestly, maybe hear isnt heaven, but you can find yourself free more than Iran. I love Iran but as a women I can see hear you and your way of life is easier. I speak about Australia. If you are positive to that you can contact me. my email address is above. remmember life is full of beautiful things. good luck

Posted by: narges at June 26, 2006 4:34 AM

مني كه اينهمه به يه سري چيزا و تاثيرشون معتقد بودم حالا دارم فكر مي كنم كه اين زندگي چقدر مي تونه گهي باشه. ها؟

Posted by: simsayyar at June 26, 2006 3:26 AM

سلام
حس ات بد جوري بهم منتقل شد
كاملا درك ميكنم

Posted by: reza at June 26, 2006 1:27 AM

اينكه بگويم دل قوي دار و دم را غنيمت شمار
تلخ و احمقانه است؟
اما باش

Posted by: هما at June 26, 2006 1:09 AM

اونقدر روان و ساده اما ملموس مینویسی که این دنیای مجازی کمی واقعی تر میشه برام.
با خوندن این نوشته ات بیشتر می فهمم که همه خوب و بد هایی دارن که بدیهاخودشون میاد تو یادشون و بد میشن.اما زودی با یاداوری خوبیها خوب میشن و زندگی
رو از سر میگیرن.

Posted by: سمیرا at June 26, 2006 12:52 AM

هوووم .. اومدم واسه پست قبلیه چیزی بنویسم ، این نوشته تون رو دیدم دلم گرفت. راستی ، این جمله رو خیلی دوست داشتم ! : حتی قطره اشکی هم در رثای خودم افشاندم.

Posted by: sigh at June 25, 2006 11:34 PM

سرنوشت انسانها تنهایی است بعضی ها تنهاترند.اون موقع ها دلم رو خوش می کردم به اینکه تنهایی مکتب نبوغه. آدم تو تنهایی خیلی چیزها رو کشف می کنه .یاد معلم ادبیات دوران دبیرستان افتادم وقتی می خواست جناس رو درس بده این بیت رو می خوند:دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد/ سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد

Posted by: shabro at June 25, 2006 11:30 PM

سلام بر عزیز دلم
چقدر خوشحال شدم که با شما اشنا شدم
حرف شما حاوی یک سوال است
من به پاسخ آن دست یا فتم
اگر عجله دارید در ارشیو مقالات مر وبط به شا کتی گواین را بخوانید
و اگر عجله ندارید با هم تکرا خواهد شد چون آن مقالات در با زه زمانی کمی مطرح شد ه اند.
با این حال جواب خیلی ساده است
به انچه دلت می گوید گوش کن
تنهایی ها و تر س ها همه دود خواهد شد
دوست پسر ؟ از دواج؟یا تنهایی؟
هر کدام دلت می گوید عزیز
با زهم منتظرم و من شما را لینک نمی کنم چون جا ندارم .در مریم گلی شما را دارم.

Posted by: هیچکس at June 25, 2006 11:02 PM