« یک سال کار | Main | دعا »
پنجشنبه 1 تیر 85 :: June 22, 2006
صبر
نشسته ام توی شرکت. پنجشنبه است و ساعت کاری تمام شده. ساعت سه کلاس دارم و منتظرم زمان بگذرد.
دلشوره ناجوری دارم. سعی میکنم تنفسم را تنظیم کنم و آرام شوم. موسیقی ملایمی گوش می کنم.. یک چیز خاصی وسطهای دلم موج میزند که باعث میشود هی روی صندلی جابجا شوم.
فکر کنم بهخاطر عصبانیت بیات شدهایست که از دست دوست صمیمیام تهدلم مانده. این خاصیت بدیست که دارم .. نمیتوانم بدی افراد یا بهتر بگویم بدکردن آدمها را فراموش کنم. اصلا آدم بخشندهای نیستم.
دیشب که با ناراحتی و عصبیت زیادی بهخانه برگشتم برای دوستم یک نامه چهار صفحهای نوشتم و سعی کردم همه خشمم را در آن خالی کنم. همه نگفتنیها را نوشتم و هرچه دلم خواست در آن داد زدم. بعد چندبار از رویش خواندم. بعد از لحظه ای حس کردم چقدر آرام شدهام. فکر دادن نامه از سرم بیرون رفت. همینکه حرف زدهبودم، کفایت میکرد. هرچند در واقع با خودم صحبت کردهبودم، اما همین صحبت قانعم کرد که بهترین راه این است که سکوت کنم و با آرامش و در چند مرحله رابطه دردآلودی را که دارم، قطع کنم.
امروز دیگر بهقدر دیروز حالم بد نیست. اما دلشوره دارم. میدانم که مشکلم حلنشده با اینکه راه حل را پیدا کردهام. نباید عجلهکنم. باید هی بهخودم یادآوری کنم که بسیاری از مسائل را باید با دوراندیشی و صبر حل کرد و عجله کار آدمهای بیسیاست است.
تلاش زیادی میخواهد. اگر مسئله کاری بود، راحت از پسش برآمدهبودم... اما باز کردن گرهکور یک رابطه بیمار خیلی برایم سخت است.
Posted by froogh at June 22, 2006 2:58 PM
نظر
سلام.
خواندن كتاب طلاق معنوي نوشته دبي فورد و كتاب نيمه تاريك وجود از همون نويسنده را پيشنهاد مي كنم.خيلي وقتها خشم ما به خاطر ناخوداگاه ماست كه اون را روي ديگران فرافكني مي كنيم.
..............................................................
فروغ: ممنون از راهنمایی. حتما می خونم.
Posted by: diba at June 23, 2006 3:13 PM
فروغ جان
من امروز پست قبلیت رو خوندم و واقعا خوشحال شدم. هم بخاطر شادی تو و هم بخاطر اینکه کار سالم بالاخره به نتیجه میرسه و هم بخاطر بقول خودت فرهنگ سازی. تبریک به توان هزار!
فروغ: سلام علی جان... مدت زیادی ازت بی خبر بودم. مرسی برای تبریکت. موفق باشی. همسرت را سلام برسان
Posted by: علی at June 23, 2006 12:48 PM
مربوط به پست قبلی بود
Posted by: shabro at June 23, 2006 12:35 PM
مربوط به پست قبلی بود
Posted by: shabro at June 23, 2006 11:46 AM
یعنی کات؟
Posted by: آزاده at June 23, 2006 9:38 AM
درک میکنم ...بد جور
Posted by: پیام at June 23, 2006 3:23 AM
بعضی کارها رو سختر از بعضی می دونم مثلا ریاست بر یک بیمارستان فکسنی سختر از وزرات بهداریه و مدیریت یک کارگاه سختر از وزارت صنایع.اگر تو کارخونه موفقبودی پس شایسته وزارت هم هستی البته اگر قابل بدونی
فروغ:
ربطش چی بود عزیز جان؟
Posted by: shabro at June 23, 2006 12:47 AM
بعضی کارها رو سختر از بعضی می دونم مثلا ریاست بر یک بیمارستان فکسنی سختر از وزرات بهداریه و مدیریت یک کارگاه سختر از وزارت صنایع.اگر تو کارخونه موفق بودی پس شایسته وزارت هم هستی البته اگر قابل
بد
فروغ: ربطش چی بود ؟
Posted by: shabro at June 23, 2006 12:46 AM
میگم اگر اینهمه شاکیت میکنه و رابطه واقعا بیماره مطمئنی که طرف دوستته؟ مطمئنی ارزش معاشرت داره؟
فروغ:
نه ارزش نداره. تازه متوجه شدم که نداره.
Posted by: انار at June 22, 2006 8:41 PM
دوست نباید زدوست درگله باشد/مرد نباید که تنگ حوصله باشد/ آنکه پریشان نمود طره لیلی / خواست که مجنون اسیر سلسله باشد/ دل دله از بهرچیست عاشق و معشوق/ عاشق و معشوق به که یک دله باشد
اگر گفتی شعر از کیه جایزه داری
فروغ: ؟؟؟
Posted by: شبرو at June 22, 2006 4:29 PM
hamin ke shoma midani dard chist va rahe darmanash ham chist . va taze be kodat ham komak mikoni kolli joloie. omidvaram delshooreat ta in zaman tamam shode bashad
فروغ:
آره درست الان كه دارم اينو مي خونم ديگه دل شوره ندارم.
Posted by: Avra at June 22, 2006 4:03 PM
تبریک بابت موفقیت شرکت و حسن مدیریتت!
با اینکه هرگز ندیده امت ولی واقعا به تو افتخار می کنم.
با عشق،
--سوسکی
Posted by: sooski at June 22, 2006 3:48 PM