« كپي و پيست علي قديمي | Main | حال گند »
جمعه 19 خرداد 85 :: June 9, 2006
زوال
دو یادداشت..
۱) کتابخوانیام همچنان ادامه دارد.. کتابهای خوبم تمام شده.. ناتوردشت شاهکار بود. بیخود نیست که سلینجر، سلینجر است.. کتابی که من خواندم چاپ پنجم بود. ترجمه محمد نجفی. یک ترجمه دیگر هم دارد که لابد آنهم بهچاپ چندم رسیده. خیلی دوستش داشتم. خوبی سلینجر در این است که ختم کتابهایش با خوشیست..
ویکنت دونیم شده را هم خواندم. نوشته ایتالو کالوینو ست . اصلا خوب نبود.
بار دیگر شهری که دوست میدارم و عاشقانهای آرام نادر ابراهیمی را خواندم. اولی تمام شد و دومی را نیمه رها کردم. از هیچ کدام خوشم نیامد.نثرش قدیمی و شبیه انشاهای دوران دبیرستان است.
میخواهم طبل حلبی گونترگراس را شروع کنم. دوسال قبل خریدهام ولی فکر کنم آنموقع دوستش نداشتم. تا وقتی فرصت کنم و کتاب جدید بخرم، با همین سرخواهم کرد.
۲) دیشب مهمان داشتم. یک مهمانی فامیلی کوچک. نمیدانم این خاصیت جدید همه فامیلهاست یا بلاییست که سر فامیل ما نازل شده. روابط خانوادگی بهشدت سرد شده. یا زنو شوهر با هم قهرند. یا بچهها با پدر و مادر قهرند. یا زن این یکی شوهر آن یکی را تحمل نمیکند و یا مرد این خانواده از بچههای فلان خانواده خوشش نمیآید. هیچ دو خانوادهای را نمیشود با هم دعوت کرد. این روابط سرد مربوط به فامیلیست که تا زندهبودن مادر بزرگم، و شاید کوچک بودن بچهها و ساده بودن خواصشان، تمام آخر هفتههایشان با هم میگذشت.
همه چیز سرد و بیمزه شده. ما تقریبا یکدیگر را هرچند ماه یکبار میبینیم. دیگر وقتی خانواده من یا آنیکی فامیلهای غیر ساکن تهران، بهاینجا میآیند کسی رغبتی برای دور همبودن ندارد. نه کسی دیدن کسی میرود و نه حتی بچه های خانواده تلفنی به خاله و دایی خود خوشامد میگویند. آداب و سنن یکییکی از دست میروند. شاید در این میان منماندهام که سعی میکنم فکر نکنم به اینکه پسرخالهام دیدن پدرم نیامد و همچنان بهاو زنگ بزنم و حالش را سوال کنم. یا بیخیال شوم که دخترداییام حتی به عمهاش زنگ نزد و کماکان تلفنهایم را ادامه بدهم تا خانواده جدید شوهرش فکر نکنند بیکس و کار است. حال خاله و دایی را سوال کنم بیآنکه توقع داشتهباشم ماهی یکبار سراغی از خواهرزادهشان بگیرند.
خدا را شکر میکنم که از هیچ لحاظ محتاج کسی نیستم. اما دلم میسوزد وقتی یاد خاطرات خوش قدیم میافتم و هرچه توی ذهنم میگردم دلیل موجهی برای اینهمه دوری پیدا نمیکنم. مگر چند روز دیگر قرار است این جمع زندهبماند تا دور هم جمع شود؟
Posted by froogh at June 9, 2006 2:49 PM
نظر
آه فروغ جان، با فامیلهای ساکن ایرانم که صحبت می کنم دقیقا همین است... روابط و معاشرتهای خانوادگی در طی این سالها از هم پاشیده. با نزدیکترین دوستم در ایران تلفنی صحبت می کردم و او همین در مورد فامیلش همین را گفت... نمیدونم چه شده...
Posted by: سوسکی at June 11, 2006 8:27 PM
مشكل تو ديدن نيست يعني مشكل در ديدن نيست، يعني اين مشكل ربطي به ديدن و نديدن نداره ، مشكل مربوط به دلهامونه. تو يعني در يعني داخل و نه به معني شما! مفهوم شد يا باز توضيح بدم !
فروغ: آره ! مفهوم شد:)
Posted by: كارمانيا at June 11, 2006 1:15 PM
از دل برود هر آنكه از ديده برفت !!
من كه باور ندارم . دوستاني دارم كه سالي يه بار ميبينمشون اما هيچوقت حس نميكنم كه از من جدا هستند . همينطور خونوادمو . مشكل تو ديدن نيست ، مشكل تو دلامونه كه پر شده از چيزاي الكي و جا واسه چيزاي ناب نداره !
فروغ:
والله من كه ربط كامنتت رو به موضوع نفهميدم!
Posted by: كارمانيا at June 10, 2006 10:22 AM
سلام فروغ جان . لوگو را برایت فرستادم . لطفا ای میل ات را چک کن .
Posted by: مرجان at June 10, 2006 9:39 AM
دارم طبل حلبی را می خوانم . مثل تو . دلم خواست بگویم همین جوری . حوصله اگر داشتی « شنبه های راه راه و ثانیه های سربی » را بخوان . عالی نبود . اما دوستش داشتم ... تحریک می کند احساس های زنانهء آدم را ... راستی « بالاتر از هر بلند بالایی » را هم بخوان از سالینجر اگر نخواندی .
Posted by: تیغ ماهی at June 10, 2006 3:46 AM
سلام می خواستم بگم که خانواده منم همینطور هستند.خیلیها اینطوریند.غصه نخور.برای مثال خواهرم و برادرام چند ساله با هم قهرند.و حتی تلفنی هم در ارتباط نیستند.همین خواهرم با مادرم قهره و ...
Posted by: مرضیه at June 10, 2006 1:35 AM
سرکار خانم حسودک خیلی ممنون اینهمه کتاب معرفی میکنید .. صدالبته اگه جایی حرف افتاد نظراتتون را جای عقاید خودمون جا خواهیم زد ... از اینکه لطف میکنید جور کتابخونی بعضی ها میکشید چوخ ممنون
Posted by: Anonymous at June 9, 2006 11:01 PM
ممنون فروغ جان بابت پيغام هات
حالا بايد با دوستان ديگر هم در ايران چک کنم ... جز تو کسي بهم حرفي نزده (چون اصلا با کسي در ايران حرف نزده ام اين هفته!)
با دوستي
ليلاي ليلي
Posted by: ليلاي ليلي at June 9, 2006 7:30 PM
به گمان من این بلایی است که سر اکثر خانواده ها در ایران آمده. ما که ایران نیستیم هر وقت شکوه از تنهایی و بی کسی می کنیم تقریبا از تمام افراد خانواده ساکن در ایران می شنویم که : خوشا به حالت تازه راحتی . نه کسی دخالت در کارت می کند و نه چشم و هم چشمی و ....
جالب اینجاست که همین تعداد هلندی معدودی را که اینجا می شناسم و گه کاه رابطه ای دارم چنان روابط صمیمانه و قوی با همدیگر دارند که جای غبطه خوردن دارد. دقیقا خلاف آن چیزی که همیشه می شنیدیم که باب خارجی ها که عاطفه ندارند. دارند خیلی هم بیشتر از ما که همهع زندگی مان شده بغض و کینه و حسادت
Posted by: پرستو at June 9, 2006 5:43 PM
سلام فروغ جان
در مورد کتاب برام جالبه انگار سلیقه هامون مثل همه
چون من طبل حلبی رو پارسال نمایشگاه کتاب خریدم هنوز نخوندم و ناتور دشت رو امسال خریدم. اونو هم هنوز شروع نکردم چون دارم خداحافظ گاری کوپر رو میخونم و برخلاف تو از اون خوشم اومده:)
اما در مورد
روابط خانوادگی این مسئله برای ما هم پیش اومده و من متاسفانه در هر سفرم به بجنورد این دوری و فاصله رو حس میکنم ودلم میگیره. چون ما خانواده بزرگی بودیم که خیلی هم بهم وابسته طوری که همه به صمیمت ما غبطه میخوردند و فامیل ما نمونه بود برای همه ولی الان
درست مثل دانه های تسبیح که نخش پاره شده از هم دور شدیم اونهم بعد فوت مادربزرگم
برای همین احساست رو میفهمم
Posted by: شراره at June 9, 2006 4:36 PM