« یک گل رز برای امیلی | Main | كپي و پيست علي قديمي »

دوشنبه 15 خرداد 85 :: June 5, 2006 

سپاس

تعطیلی کوفتی بود. به‌هیچ‌جور تمام نمی‌شد که شد بلاخره. با این‌همه کار در فصلی که موقع انجام خیلی کارهاست، ما بودیم و مملکتی که حتی یک مغازه‌اش باز نبود. البته  خیلی از شرکت‌ها به‌خاطر بستن سال مالی‌شان باز بودند. ما هم یکی از آن‌ها. که من نرفتم.خبرها را تلفنی گرفتم. و از همه بهتر خبر خوشی که مدیر کارخانه جدیدمان داد و گفت که امروز اولین شمش‌های تولیدی را ریخته‌اند. زنگ زد و تشکر کرد. تشکری صمیمانه. درجوابش گفتم زحمت بچه های تولیدی بوده و ما در پس پرده ناظر بوده‌ایم و بس. همین مدیرکارخانه تا چندی پیش مدیرتولیدمان بود و یک‌بار به سرش زد و استعفا داد و نامه‌ای شکوه‌آمیز نوشت که شما دفترنشینان تهران از دور دستی برآتش دارید و هی از کنار گود می‌گویید لنگش کن! جوابی ندادم اما به پدرژپتو سپردم که حرفش را نادیده بگیرد و برش گرداند. اتفاقا هم‌زمان شده‌بود با استعفای مدیرقبلی کارخانه که بسیار بی‌کفایت بود و ما از خداخواسته بلافاصله این مدیر نامه‌نویس شاکی را جایگزین کردیم. از آن‌روز نه من به‌روی او آوردم که چه نوشته‌بود و نه خودش حرفی زد. اما تلفن امروزش انگار یک معذرت‌خواهی لفافه‌پیچ بود که با کمال میل پذیرفتم.
با‌این‌که کار تولیدی در این مملکت بسیار سخت است و تمام قوانین انگار نوشته‌شده‌اند که به کارفرمایان بگویند یا بروید پی‌کارتان و یا اگر پوست‌کلفتید بمانید تا خدمتتان برسیم، اما لذتی در تولید هست که هیچ‌کار دیگری ندارد. به‌ثمر نشستن درختی که می‌کاری و با خون دل آبش می‌دهی، پرورش آدم‌هایی که از خط صفر با تو شروع می‌کنند و چند سال بعد هریک را درمقام استادکار و سرپرست و مدیر می‌بینی، حقوقی که می‌پردازی و نشاطی که در صورت‌ها می‌بینی بعد از دادن پاداش اضافه‌تولید ... همه و همه باعث می‌شوند که آدم‌هایی که کار تولید کرده‌اند و می‌کنند چنان معتاد همین لذت‌ها شوندکه سی‌سال هیچ، تا نفس آخر در این کار بمانند.
'گاه افراد یا از سرنیاز یا از سر قوانین بی‌فکری که سال‌هاست برکار مانده‌اند، آن‌چنان له‌ات می‌کنند که باخودت می‌گویی قید همه این لذت را بزنی و بروی .. اما در نهایت باز با یک تلفن کوچک، با یک خسته‌نباشی و با یک برق نگاه رضایتمند برمیگردی و همه دلخوری‌ها تمام می‌شود و روز از نو و روزی از نو.. اشتباه است اگر فکر کنیم برای رضایت یک کارفرما، سود کارش کفایت می‌کند.. که اگر این بود همه این پوست‌کلفت‌های تولید کننده مثل بسیاری دیگر دلال می‌شدند و بی‌خود شب و روزشان را وقف نمی‌کردند.

پی نوشت:
من کارفرما نیستم. مخصوصا در این شرکت جدید که فقط نقش مشاور دارم.. کارفرما مدیرعامل مهربان است که سال هاست برای تولید این مملکت زحمت کشیده و حق زیادی بر صنعت دارد.

Posted by froogh at June 5, 2006 11:17 PM

نظر

سلام
من یک کارمندم در یک شرکت بزرگ ومعتبر خدمات مهندسی .از کارم راضی ام ولی از حواشی آن بسیار ناراضی.
اگر خواستید به من ایمیل بزنید تا بیشتر صحبت کنیم

فروغ:
شما اگر دوست داری ایمیل بزن. آدرس من کنار صفحه هست.

Posted by: رضا at June 8, 2006 12:25 PM

سلام. يك لينك كوچولوي بي اجازه . اگر مشكلي هست بگيد برش دارم لطفا.

Posted by: diba at June 7, 2006 2:26 PM

پدر من هم هميشه از توليد ميگن، از زحمت کشيدن واسه خاک اين مملکت، از لذتی که من درست نميفهميدم. با اين نوشته ی تو، فروغ جان، به درک حرف هاش نزديک تر شدم.

Posted by: مرجان. خ.ن at June 7, 2006 1:53 PM

هوالجميل
سلام
باز هم سلام
سلامی به بوی خوش آشنائی
سلام برتو و حافظ شيرين سخن كه فرمود:
نازنين تر ز قدت در چمن حسن نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصوير نبود
××××××××
وبلاگت را ديدم جالب بود موفق باشي
و بعد:
الا اي گل سرخ وبلاگ گرد
كه هستي مسافر در اقليم درد
به وبلاگ ما هم کلیک رنجه كن
و آماده بهر (نظر) پنجه كن !
********
والسلام - هدهد

فروغ: عزيز جان.. چقدر زحمت كشيدي آخه . لب كلام همان كليك رنجه كن نبود؟

Posted by: baran at June 7, 2006 7:16 AM

تو نوشتی با من حرف بزن من به تو درس جواب بدم خوب بذار یکمی روی پست هات مشق علمی بکنیم که درس و مدرسه یادمون نره هرتزبرگ گفته دو عامل هست یکی حقوق و امنیت شغلی و این ها که اگه نباشه کارمند ناراضی می شه ولی اگه باشه راضی نمی شه دوم مثل حل مشکلاتی که پیش پای تولید هست سپردن مسئولیت بهش و غیره که اگه باشه کارمند راضی می شه به علاوه سلسله مراتب نیازها رو که مزلو روش تاکید داشت نباید از یاد برد مثلا کارمند گرسنه شامل این تز نمی شه.
بعد مک گرگور اومد حرف مزلو رو قاپید و گفت پس کارمند اگه سیر شد دنبال چیه؟ تئوری اکس رو از خودش در آورد یعنی مدیر جوری مدیریت می کنه انگار اگه بالاسر کارمند نباشه کارمند کار نمی کنه و گفت یه نوع دیگه مدیریت وای هست یعنی کارمند رو باید میدون بهش بدی که خودش واسه کارش دل بسوزونه و غیره
خوب حالا فروغ خانم نمره من چند می شه با این درسا که جواب دادم

فروغ: بزار كمي فكر كنم. به زودي جوابت رو مي دم.

Posted by: خسرو at June 7, 2006 12:20 AM

خیلی هم تعطیلیه باحالی بود! (فهمیدی که فقط جمله اولو خوندم؟ آخه طولانی بود!)

Posted by: maryamm at June 7, 2006 12:11 AM

forooogh jan lezati ke dar tolid hast dar hich chiz e digar nist man in ra midanam
mesle nejat dadan mardom az dard keshidan ast makhsosan darde dandan.

movafagh bashid

Posted by: afarinesh at June 6, 2006 8:04 PM

فروغ عزیز .
امروز اومدم و دیدم دوباره اسم وبلاگت شد " صد ملک دل "
بعد که رفتم پائین تر ، دیدم انگار لوگوی خوشگل وبلاگ قبلی ت رو گم کردی .
راستش اونقدر لوگوی قبلی ت رو دوست داشتم که ازش روی سی دی یک نسخه کپی گرفتم . احتمالا بای توی سی دی های پیداش کنم . البته اگر بخوای و به دردت بخوره .
اگه بهش نیاز داری خبرم کن .
فروغ:
مرسي.. ممنون مي شم اگر بفرستي

Posted by: مرجان at June 6, 2006 11:58 AM

فروغ جان چي توليد ميكنيد اخه منم تو كار صنعتم

Posted by: كارمانيا at June 6, 2006 9:28 AM

فروغ جان! برام دعا كن. اينو به كس ديگه اي نمي تونم بگم. خيلي بهم ريخته م و منتظر مشخص شدن يه نتيجه م. ازت مي خوام كه اين كارو برام بكني...

Posted by: simsayyar at June 6, 2006 1:56 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟