« سکوت | Main | خيلي دور.. خيلي نزديك »
جمعه 12 خرداد 85 :: June 2, 2006
فاصله.. کتاب
فرانی و زویی تمام شد. بسی لذت بردم. دلم میخواهد یکبار دیگر فیلم پری را ببینم.
از سالینجر دوکتاب دیگر دارم. دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم و ناتور دشت. اولی داستان کوتاهست. کلا از داستان کوتاه خوشم نمیآید. دو داستان از آن را هم خواندم ولی جذبم نکرد. دیشب یکراست رفتم سراغ داستان اصلی که نام کتاب از آن برگرفتهشده. آن را هم فکر کنم نیمه رها کنم.
ناتوردشت را فعلا کنار میگذارم. میخواهم سهشنبهها با موری را شروع کنم. فکر کنم جالب باشد. بعد درموردش مینویسم.
بعید میدانم کتابخوانها فرانی و زویی را نخواندهباشند، ولی اگر نخواندهاید توصیه شدید میشود.
گاهی فکر میکنم کاش میشد همانطور که کتاب و موسیقی و فیلم قابل خریدنند، همهچیز خریدنی میبود. درست است که هرچیزی قیمتی دارد. اما گاهی واقعا برای خرید بعضی چیزها نادار میشوی. نادارتر از آنکه بخواهی فکر نزدیک شدن را بکنی.
یکوقتهایی هست که فاصله ناداری با آرزویت قابل پرشدن است. لااقل میشود امیدوار بود که روزی اگر خیلی تلاش کنی، ممکن است برسی. ولی گاهی فاصله معنای خودش را از دست میدهد بس که بینهایت است.
Posted by froogh at June 2, 2006 12:09 PM
نظر
از ناتور دشت غافل نشو. دو سال پیش خوندم، دارم دوباره می خونم. درباره کتابها نباید حرف زد، باید فقط اسم کتاب رو به زبون آورد و گذشت
Posted by: emech at June 5, 2006 2:31 PM
از ناتور دشت غافل نشو. دو سال پیش خوندم، دارم دوباره می خونم. درباره کتابها نباید حرف زد، باید فقط اسم کتاب رو به زبون آورد و گذشت
Posted by: Anonymous at June 5, 2006 2:30 PM
همونطور كه آيدا گفت اسم واقعي اين كتاب نه داستانه و اصلا گلشيري اون اسم رو از خودش نوشته و بنابراين و صد البته اون داستان بهترين داستان اون مجموعه نيست و نمي تونه معرف كل كتاب باشه.اما اين كه اين جوري زده بودي تو سر داستان كوتاههاي سالينجر بايد بگم: واقعا كه! مي شه گفت ما هيچ توافقي تو اين زمينه نداريم چون اون كارش خداس بي بروبرگرد! و موج تازه اي در داستان كوتاه دنيا ايجاد كرد و از اين حرفهاي مزخرف كه هيچ كدوم دليل صددرصدي نيستن البته. اون كتاب خداس چون خداس! همونطور كه ناتوردشت خداس! و همونطور كه فراني و زويي اعصاب خوردكن و تريپه!
فروغ:
من در كل داستان كوتاه دوست ندارم. انگار يك جايي آدم را رها مي كنند با دهان باز. ولي اين ها همه سليقه اي ست.
Posted by: simsayyar at June 3, 2006 3:50 AM
سلام.وبلاگت را تا ته خوندم.زود به زود مینویسی.اما در مورد آرزوهات:کاش نوشته بودی.دوست دارم بدونم پشت این همه از کار گفتن و از کتاب خوندن و فیلم دیدن گفتن خود واقعیت چه گرایشی داره.ما حق داریم یه جاهایی خودمون باشیم.نه؟
فروغ: جدی تا ته خوندی؟؟
آرزوهام.... خودم هم دلم می خواست می تونستم بنویسمشون.
Posted by: juddy at June 2, 2006 10:14 PM
سه شنبه ها با موری خیلی غم انگیزه مواظب باش مهرجویی رو خیلی دوست دارم اون مدرسه سینما رو در آمریکا ترک کرد و فلسفه خوند مهرجویی خیلی عمیقه روی جاهایی انگشت می ذاره که فکر کردن بهش تمومی نداره.
فروغ:
منم مهرجویی رو خیلی دوست دارم.. کتاب غم انگیز اگر تاثیرگذار باشه خوبه.. امیدوارم مزه فرانی و زویی رو خراب نکنه.
Posted by: خسرو at June 2, 2006 8:02 PM
فروغ ..
اسم اصلی کتاب نقاشیهای خیابان چهل هشتم.. در اصل نه داستان است... نمی دانم چرا مترجم دلش خواسته اسم را عوض کرده.. لابد نه داستان خیلی شیک نیست.. فکر می کنم البته خودش در اول کتاب توضیح داده... همینجوری گفتم.. که حس نکنی خود سالینجر قصه ای را انتخاب کرده و اسم کتاب را با توجه به آن انتخاب کرده....
فروغ: ممنون از توضیحت.
Posted by: aida- piadeh at June 2, 2006 6:39 PM
آدم بعد از تمام کردن فرانی و زویی دچار ویار سلینجر می شود! اینقدر این کتاب خوب است که دلت می خواهد سلینجر هزاران کتاب داشت و تو همه را می خواندی. اما خواندن دلتنگی های نقاش ... بعد از فرانی و زویی یک اشتباه بزرگ است که من هم مرتکب شدم! کلا بعد از داستان های بلند نباید یک دفعه رفت سراغ داستان کوتاه. من دلتنگی ها ... را به همین دلیل هنوز تا انتها نخوانده ام! هر بار که می روم سراغش تلخی تجربه خواندنش بعد از فرانی و زویی در ذهنم تکرار می شود!
Posted by: آلیس at June 2, 2006 6:06 PM