« May 2006 | Main | July 2006 »
June 30, 2006
هم نفس
این دو روز تعطیلی خوش گذشت. انگار هرطور زندگی را بگیری، همان طور خواهدگذشت. شب قبل از تعطیلات تصمیم گرفته بودم خوش باشم و خوشیها باپای خودشان و با نیت من، سراغم را گرفتند.
دیشب مهمان داشتم. مهمانانی مشهدی. بودن با همشهری لطف دیگری دارد. یکجوری حس قرابت میکنم.امروز هم داییعزیزم آمد. با وجود اختلاف سنی زیادی که داریم، همصحبتی برایمان لذتبخش است. ازهر دری سخنی.. و عاقبت حرف را کشاند به تنهایی من و عین یکمشاور خبره دلایل ازدواج نکردنم را کاوید. و بعد کلی چیز یادم داد. بعد از آن، هنوز سیستم مهمانیرا برنچیدهبودم، که بهترین دوست زندگیام تلفن زد و آمد. دیدن او عالی بود.
حس خوبیست در میان جمع بودن .. در میان کسانی که دوستشان میداریم. قدر این موهبت را آدمهایی مثل من خوب میفهمند که تنهایی را تجربه کردهباشند. بهداییام میگفتم که من اهل فامیل و فامیلبازیام.. برخلاف آنچه ظاهرم نشان میدهد.. و فکر میکنم در این موردخودخواهم چون فامیل را برای لذتبردن شخص خودم دوست دارم.
درحال حاضر انرژی دارم. فرداهم مهمانیست. و پسفردا برادرم میآید و دوروز بعدش باهم بهسفر سالانه مقررمان میرویم. قرار ما سالی یک سفر باهم است.
روزهای خوب دوباره آمدهاند. روزهای خالی از تنهایی. روزهایی که روحم را سرشار از نفس گرم آدمهای مهربان خواهم کرد.
زیبا شیرازی را گوش کردید؟
Posted by froogh at 8:19 PM | Comments (18)
desire
چون گل وحشی شدم رامم بکن
بی تاب بی تابم بکن
در کنار سایهات خوابم بکن
Posted by froogh at 12:35 AM | Comments (6)
June 29, 2006
فنگ شویی
خوب! اولین روز سی و هفت سالهشدنم بر من مبارک!
امروز بهترم. کمکم دوباره خودم را جمعآوری میکنم و فروغک خوشحالی میشوم که از بوی عود و سبزی درختان و عطر یاسهای کوچه لذت میبرد.
کتاب طراحی نظم را در کنار طبل حلبی میخوانم. اول از طبل حلبی بنویسم که کتاب جالبیست.نوشتار سنگینی دارد و الحق که مترجمش، آقای سروش حبیبی، خوب از پس آن برآمده. کتاب شیرینی نیست که حتی کمی بهتلخی میزند. خاطرات آدم کوتاه قدیست که رشدش در سهسالگی متوقف میشود و درحالیکه اطرافیانش فکر میکردهاند از نظر فکری هم عقبماندهاست، درک جالبی نسبت به کل محیط اطراف و رفتارهای هنجار و ناهنجار دارد. درجاهای مختلف کتاب برمیخوریم به رفتارهای نامتعارف اخلاقی و جنسی که مادرو دایی و پدر نویسنده دارند. از این لحاظ تحمل خواندن این بخش ها آزاردهنده است ولی درصد بالایی از محتوای کتاب را تشکیل میدهد.به نیمه رسیدهام و در همین حال طراحی نظم(فنگشویی) را برای بار دوم شروع کردم.
کتاب ، ترجمه گیتی خوشدل است و نام نویسنده را یادم نیست. درباره مقدمات فنگشویی و کمی هم درمورد اصول آناست. چند سال قبل که برای بار اول آن را خواندم، تاثیر بسیار زیادی بر زندگیام گذاشت. رها کردن آرشیوها و تعلقات گذشته، بهوضوح انرژی را لابلای زندگیام بهجریان انداخت و به طرز خوبی عادتم داد که دست از انبار کردن بردارم. چه انبار خاطرات و چه انبار اشیا.
از دولتی سر این کتاب، تقریبا انباری پر از خالی دارم و کمد لباسهایم فقط شامل آنچیزهاییست که واقعا میپوشم و استفاده میکنم. دست از خرید کردن بیمورد برداشتهام و از اینکه وسایلم را در زمان نو بودنشان میبخشم، حس لذت بسیار زیادی دارم.
امروز هم سرک کشیدم به کمدهایم. چند روز قبل کفش نو خریدهبودم و بنابراین جایگزین قدیمیها کردم. وسایلی که مادرم یواشکی برای روز مبادا کنار گذاشتهبود، پیدا کردم و آنها نیز بهجمع فنگشویی ام پیوستند.
توصیه میکنم کتاب را بخوانید و عمل کنید. شک نکنید که رفتو آمد انرژی را آنچنان حس خواهید کرد که مثل من خودتان را بهاین کار عادت خواهید داد.
این یک اصل است: هرچه با یک دست بدهی، باهمان دست دریافت خواهیکرد. و درباره ذرهذره رفتارهای زندگیمان صدق میکند. کمی دقت کنید .. تا مصداقش را دور و برخودتان ببینید.
پیوست:
درباره فنگشویی کتابهای زیادی چاپ شده.. توصیه میکنم اول همین کتاب طراحی نظم را بخوانید که ترجمه خانم خوشدل است.
Posted by froogh at 11:39 AM | Comments (24)
June 28, 2006
آغاز سی و هفتمین سال
امروز تولدم بود. از هفته قبل برای خودم برنامه ماموریت امروز را چیده بودم. جایی که میدانستم موبایلم آنتن نمیدهد. نمیدانم چرا ولی این کار را کردم. آدمهای معدودی امروز را یادشان بود و برایم ایمیل و اسام اس زدند. آیدا و مریم بغض بیقرار و رضا عرایض. دوتای اول را کاملا غافلگیر شدم. آیدا هرسال ،با اینکه شاید سهسالی میشود دیگر هم را ندیده ایم، تبریک میگوید. رضا هم که همیشه با محبت است و من درموردش همیشه فراموشکار.یک ایمیل هم داشتم از دوستی بهنام رعنا که بازهم تعجبم را برانگیخت.
بهجز خانوادهام، خاله و دخترخاله و خانم دایی هم یادشان بود. دو سالی هست که دختردایی ازدواج کرده و طبعا مثل خیلی از ازدواج کردهها، من مجرد را از یاد برده. پسرخالهای هم دارم که قبل از ازدواجش مثل برادر و خواهر نزدیک بودیم. از سهسالی که از ازدواجش میگذرد، سال اول را تلفنی تبریک گفت، سال دوم اساماس زد و امسال هم مثل سایر متاهلین مرا فراموش کرد.
وقتی از مسافرت برگشتم، روی پیغامگیر، گلیاس و فندق و پسته برایم بوس و تبریک گذاشتهبودند. فندق کوچک میگوید: آمدم بگم تولدتون مبارک، همین!
شنیدن صدایشان باز بهیادم آورد که چقدر بیوجود خانوادهام تنها میشوم.
هیچکار خاصی برای امشب نکردهام. دلتنگی دیشب و پریشب را ندارم. پیشآمدهای خوب و بد به سرعت برایم عادی میشوند.
برای من که آدم تنبلی در جواب دادن ایمیل و فرستادن کارت هستم، تبریک همینها که یادم بودند غنیمت است. بهقول مادرم کاسه جایی رود که قدح پس آید..
Posted by froogh at 11:49 PM
June 27, 2006
كار
توی شرکت نشستهام. یک جور هایی خلقم خوش نیست. از ابتدای صبح آرزو میکردم کاش جمعه بود و با مصیبت راضی شدم به اینکه سهشنبه باشد و بیایم.
بوی عرق تندی که پیچیده حالم را بدتر کرده. دچار تهوع شدهام. لجبازی یکنفر که باعث تشنج فضا میشود، و نمیتوانم فعلا کارخاصی درموردش بکنم جز اینکه حسابی فکر کنم..
درحال جمعکردن صورتمالی شرکت دوم هستیم. فصل پرکاری برای گروهمالیست و فصل بداخلاقیهای من و سختگیری شدیدیست که گاه فکر میکنم از حد گذشته.
درحال کار، باید مراقب اخلاقم باشم. که زیادهروی نکنم. بهمدیر واحدها نزد دیگران خورده نگیرم. صبور باشم. خواستههایم را واضح بیان کنم. پیشداوری نداشتهباشم. حرفها و خواستههایم را با قند و عسل به پدرژپتو بدهم تا لج نکند و رفاقتمان برقرار باشد. مراقب زبانم باشم که گله هیچکس را نزد دیگری نکنم و آتو دست کسی ندهم. مواظب زبانم باشم که خبرچین در همین فضای کوچک زیاد داریم. و بچهها بهخاطر سختگیری و نفوذم روی مدیرعامل مهربان بدشان نمیآید که بهانه دستشان بدهم...
خلاصه روزگار راحتی نیست. خیلی وقتها هست که متوجه میشوم افراد شرکت با این خیال که کار را آنها میکنند و حقوق و پاداش حسابی نصیب مدیر میشود، ناراحتند. این فکریست که تقریبا همه کارمندان دارند من جمله خودم تا وقتی که کارمند بودم. کاری هم از بابت اصلاح این فکر نمیشود کرد، مگر زمانی که خود افراد در موقعیت مشابه قرار بگیرند.
دوباره خودم را در کار غرق کردهام. ناخواسته یا خواسته زندگیام شده ورزش و کار. شبها تا هشت بیرون از منزلم. یک روز باشگاه و یک روز شرکت. وقت بیداریام در خانه کمتر از دوساعت است که بهخواندن و گاهی تلفن میگذرد. باید بروم سفر. خیلی خستهام.
Posted by froogh at 10:54 AM | Comments (3)
June 26, 2006
فیل در تاریکی
خوبم.
میگذرد.
گذشت.
خسیس؟
باور نمیکنم.
شاید وقتی دیگر.
داستان کر و بیمار را شنیدهاید؟
میخندم.
به لحظه سبزی که نقاشی کردم.
متوهم.
شکاک.
گیج.
....
پیوست:؟!
Posted by froogh at 11:47 PM
June 25, 2006
افکاری برای چند ساعت
برای اولین بار از ورزش که برمی گشتم، حس افسردگی سراپای وجودم را گرفت. دراصل باید پر از انرژی میبودم، اما نمیدانم چه شد که یکمرتبه زمین زیر پایم خالی شد و خودم را در برهوتی از تنهایی دیدم.شاید دلیلش گفتگوی سهچهارتا از بچهها بود که با یک دوست تازه نامزدکرده، درباره روزهای خوش نامزدیاش گپ میزدند.
ازدواج دغدغه اصلی زندگی من نیست. نهکه بهآن فکر نمیکنم... چرا .. من هم مثل خیلی از زنان دیگر گاهی دلم میخواهد زندگیام را سروسامان بدهم.. مطمئن نیستم که این دلخواستن واقعا در کلمه ازدواج برآوردهشود.. شاید اگر گروهی دوست مجرد داشتم که پای رفتن به مسافرت و تفریحم میبودند، این فکر را نمیکردم. یا شاید اگر یک دوستپسر خوب که اذیتت نکند، توقع زیادی نداشتهباشد و رفتارهای تو را بهمعنای هرزگی تعریف نکند.نمیدانم... هنوز با وجود سی و هفت سال سن، بهاین نتیجه نرسیدهام که با ازدواج خوشبخت میشدم.. ممکن بود در شرایط من، داشتن یک حلقه دوستی و یک دوست پسر ثابت، راحتی و لذتش بیش از دادن التزام به زندگی مشترک باشد.
در راه برگشت بهخانه هرقدر میگذشت، بیشتر به فضای خالی زیر پایم میرسیدم. فکر کردم اگر آدمهای معدودی که وجودشان برای من تنها پناهی ست که میدانم و اطمینان دارم بهاینکه میشود روی آن تکیه کرد، نباشند، چهکار باید بکنم؟ مادرم، پدرم.. مدیرعامل مهربان.. پدرژپتو...داییام ... همه اینها در یک ردیف سنی هستند. نمیخواهم بهاین فکر کنم.
بعد یادم افتاد که انگار این آدمها را بیشتر بهخاطر خودم دوستشان دارم.. بودنشان بهمن هویت میدهد.. با وجودشان، حس امنیت دارم... یک حس خوب..
با همه اینافکار آرام آرام قدم برمیداشتم و باز فکر میکردم آیا همه کارهایی که باید و از دستم بر میآمده در زمان خودش برایشان انجام دادهام؟ اگر روزی از هم جدا شویم، افسوس امروزم را نمیخورم؟ یکمرتبه دلم بسیار تنگ شد...یادم افتاد که خیلی کار نکرده دارم...
نمیدانم... بهاینها فکر میکردم و دوباره یاد تنهاییام افتادم. اینکه گاهی رفتار آدمها بیشتر این حس را بهمن میدهد تا نفس تنها بودن. اینکه خیلی وقتها جایی در مهمانیهای مزدوجین ندارم. خیلی وقتها در عروسیها مینشینم و دیگران را نگاه میکنم.. داییام یا دخترخالهها پارتنرم میشوند و اگر نباشند تنها میمانم.. فکر کردم من خیلی دوست نداشتنیام یا مردان میترسند نزدیک یک زن سیو هفتساله مجرد مطلقه شوند؟ خیلی وقتها یک دوستی ساده با یک پسری که دلم میخواهد، نمیتواند برایم ادامه داشتهباشد.. چون موقعیت من بههمان دلیل چند صفتی که نوشتم، مناسب ازدواج نیست و میترسند دوستی سادهمان را تبدیل کنم به یک رابطه طولانی یا متوقع باشم یا ؟
حتی قطره اشکی هم در رثای خودم افشاندم. خیلی دلم تنگ شد. فکر کردم نکند فضا آنقدر برایم غیر قابل تحمل و تنگ شود که از ترس ، تن بدهم به ازدواجی عجیب و غریب؟
نکند همیشه تنها بمانم؟ نکند یک روز چشمم را باز کنم و ببینم هیچکس نیست؟؟
خیلی ترسیدم..
----------------------
پیوست: اوضاع نگرانکننده نیست.. صبح که بیدار شوم، همه اینها فراموشم شده.. با بهقول آلیس میگذارمشان زیر بالش و....
Posted by froogh at 10:14 PM | Comments (17)
June 24, 2006
دعا
كاش يه اتفاق خيلي خوب بيافته. خيلي وقته همه چي فقط خوب بوده. يه ذره بهتر.. خدايا براي تو كه كاري نداره.. خسيس نباش لطفا....
Posted by froogh at 3:12 PM | Comments (16)
June 22, 2006
صبر
نشسته ام توی شرکت. پنجشنبه است و ساعت کاری تمام شده. ساعت سه کلاس دارم و منتظرم زمان بگذرد.
دلشوره ناجوری دارم. سعی میکنم تنفسم را تنظیم کنم و آرام شوم. موسیقی ملایمی گوش می کنم.. یک چیز خاصی وسطهای دلم موج میزند که باعث میشود هی روی صندلی جابجا شوم.
فکر کنم بهخاطر عصبانیت بیات شدهایست که از دست دوست صمیمیام تهدلم مانده. این خاصیت بدیست که دارم .. نمیتوانم بدی افراد یا بهتر بگویم بدکردن آدمها را فراموش کنم. اصلا آدم بخشندهای نیستم.
دیشب که با ناراحتی و عصبیت زیادی بهخانه برگشتم برای دوستم یک نامه چهار صفحهای نوشتم و سعی کردم همه خشمم را در آن خالی کنم. همه نگفتنیها را نوشتم و هرچه دلم خواست در آن داد زدم. بعد چندبار از رویش خواندم. بعد از لحظه ای حس کردم چقدر آرام شدهام. فکر دادن نامه از سرم بیرون رفت. همینکه حرف زدهبودم، کفایت میکرد. هرچند در واقع با خودم صحبت کردهبودم، اما همین صحبت قانعم کرد که بهترین راه این است که سکوت کنم و با آرامش و در چند مرحله رابطه دردآلودی را که دارم، قطع کنم.
امروز دیگر بهقدر دیروز حالم بد نیست. اما دلشوره دارم. میدانم که مشکلم حلنشده با اینکه راه حل را پیدا کردهام. نباید عجلهکنم. باید هی بهخودم یادآوری کنم که بسیاری از مسائل را باید با دوراندیشی و صبر حل کرد و عجله کار آدمهای بیسیاست است.
تلاش زیادی میخواهد. اگر مسئله کاری بود، راحت از پسش برآمدهبودم... اما باز کردن گرهکور یک رابطه بیمار خیلی برایم سخت است.
Posted by froogh at 2:58 PM | Comments (12)
June 20, 2006
یک سال کار
امروز مجمع داشتیم. صورت مالی را به هیئت مدیره ارائه دادم. هیئت مدیره شامل من و مدیرعامل مهربان و پدرژپتوست. اشتباه نشود! مدیرعامل مهربان خودش بهجای پنج عضو غریبه مو را از ماست میکشد.
عملکردمان میشود گفت در حد عالی بود! سه و نیم برابر سال قبل سود دادهایم. این در حالیست که شرکت آقا شیره با فعالیت مشابه ما و ظرفیت دستگاهی دوبرابر و تقلب فراوانی که میکنند، یک سوم سال قبل سود دادهاند.
غیر از سود ریالی، مهمترین دستاوردمان نمونه شدن در وزارتخانه بود. بین ۲۵۰ تولیدکننده، جزو هفت شرکت نمونه شدهایم و این افتخار بزرگی برای من و همه بچههاست. آخرین باری که بهکارخانه رفتم، غرور را در چهره همه پرسنل میدیدم.
مدیرعامل مهربان صاحب شرکت است. برای اولین بار از سال ۷۹ که مدیر شرکت هستم، پاداش گرفتم. همیشه بههمه خودم پاداش دادهبودم و این بار او به من پاداش داد. البته پدرژپتو هم تعریف حسابی کرد و واقعا برایم روز خوبی بود.
مدیرعامل مهربان در کنار همه حرفها گفت: مطمئن باش کاری که تو کرده ای علاوه بر سود مادی، شادیی در اعماق قلبت برایت یادگار گذاشته که با هیچ حس خوب مادی قابل قیاس نیست. در کنار این، فرهنگسازی کردهای. نهتنها باعث شدی نانی که کارگران شرکت بهخانه میبرند حلال باشد و برکت کند، بلکه تک تک آنها فهمیدهاند و آموختهاند که با تلاش و سلامت نفس میشود موفق بود. همه آنها این آموزش را به فرزندانشان منتقل میکنند و برای تو همین خواهد ماند.
خوشحالم. خیلی خوشحال. شاید پاداشم قابل توجه بود و خیلی از مسائل مادیام را حل میکند، اما اینکه مطمئنم هیچ عددسازی و حسابسازی درکارمان نبوده و حتی ضررهای غیر محقق را محاسبه کردهایم، اینکه همه میدانند شرکت درستکاری داریم، اینکه مثالمان میزنند و بیآنکه جار بزنیم بهعنوان شرکت نمونه شناختهشدیم، اینکه وقتی به وزارتخانه میروم مدیرانش به من بهعنوان نماینده شرکت تبریک میگویند و از موفقیت یک مدیر زن ابراز خوشحالی میکنند.... تمام اینها چندین برابر پاداشی که گرفتم باعث میشود ته دلم غنج بزند..
خدایا با تمام وجودم شکرت میکنم.
Posted by froogh at 9:22 PM | Comments (31)
...
من دلم آسمون آبي مي خواد...........
Posted by froogh at 9:07 AM | Comments (7)
June 17, 2006
قشنگ ترين دستور آشپزي كه تا به حال خوانده ام
امير رازى
وقتى مى خواهيد با كسى طرح دوستى بريزيد، وقتى به فكر اين مى افتيد كه «آشنايى» ساده و ابتدايى تان را به يك دوستى عميق بدل كنيد، وقتى مناسبات معمول و دم دستى شما را در طمع خام مى اندازد كه از سلام و عليكى خشك و رسمى، به رفاقتى پررفت و آمد دست پيدا كنيد، وقتى درصدد آن برمى آييد كه رشته دوستى ابتدايى تان را به رشته عواطف متعالى گره بزنيد و... چه تمهيدى به كار مى بريد و چه مكر و حيله اى طرح ريزى مى كنيد تا «شكار» از دام نگريزد و «ماهى» از حلقه هاى تور در نرود؟ گفت: در پاش فتاده ام چو ماهى/ باشد كه مرا به شست گيرد، اما شما اگر صياد باشيد، به قلاب و نشست خود، چه طعمه اى خواهيد زد؟ شايد بگوييد كتاب، كه نيكوطعمه اى است براى برقرارى ارتباط و استحكام پيوندهاى دوستانه. كسى از كتاب هديه دادن و كتاب هديه گرفتن ضرر كه نكرده هيچ، بسيار سود فراوان برده، اما خوب يا بد اين هديه «لو» رفته تر از آن است كه كسى را وسوسه كند كه ديوارهاى فاصله را بشكند و از روابط رسمى به پيوندى صميمى برسد. همه ما بسيار كتاب داده ايم و بسيار كتاب گرفته ايم، اما كتاب، ماهيتاً به گونه اى است كه راه رسيدن به مقصد را بسيار طولانى تر از آنچه بايد، مى كند و گاهى حتى حوصله آدم هاى معمولى را سر مى برد. چه بسيار آدم ها كه اصلاً اهل كتاب خواندن نيستند و شما با اين هديه، نه تنها يخشان را آب نمى كنيد، بلكه بيشتر به وادى رودربايستى سوقشان مى دهيد و حتى معذبشان مى كنيد. تازه كتاب سوءتفاهم برانگيز هم هست؛ ممكن است از شما چهره اى و تصويرى بسازد كه بعداً نتوانيد تغييرش دهيد. زياد توضيح ندهم كه «تو خود دانى اگر عاقل و زيرك باشى.»
مى شود قرار سينما رفتن و تئاتر تماشا كردن و كافه نشستن و قهوه خوردن هم گذاشت كه هم براى نگارنده و هم براى خواننده محترم اين ستون محبوب است و نيازى به توضيح نيست. اين قرار و مدارها علاوه بر هزار حسنى كه دارند، معايب و خطراتى دارند كه با حساب و كتاب آدم عاقل جور درنمى آيند. پس چه بايد كرد؟
در اين ستون ما بناى «آشپزى» داريم و محور هرچه مى گوييم، غذا و آشپزى و طعم و مزه است. بنابراين بى وجه نيست كه در پاسخ به پرسشى هم كه ابتداى اين ستون طرح كرديم، عرض كنيم كه بهترين راه حل آشپزى و مهيا كردن سوروسات و وعده گرفتن رفيقى است كه بشود با او سر سفره نشست و غذا خورد و صحبت را از رنگ و طعم و شيوه پخت شروع كرد و به شعر و غزل و حافظ و... ختم كرد. بگذريم. از من گفتن بود و از شما شنيدن _ يا كه نشنيدن. بى ترديد، هر كس صلاح كار خويش بهتر مى داند. چه بسا از عهده طبخ مناسب غذا برنياييد و عاقبت كار نه تنها به شعر و غزل نمى رسد، بلكه بيچاره مهمانتان به دل درد و تهوع و دل آشوب مبتلا مى شود و سروكارش به سرم و اورژانس بيمارستان و آبروريزى ختم مى شود... پس كارى را كه در آن قادر نيستيد عرض اندام كنيد، همين بهتر كه كتاب بدهيد يا عطر بخريد، يا به كافه برويد. اما غذا. آستين بالا بزنيد و پيازهاى معجزه گر را بشوييد و با كاردى تيز و تخته اى كارآمد، تبديلشان كنيد به حلقه هايى افسانه اى. درست شبيه آنچه در ارباب حلقه ديديد پيازها را در روغن داغ بريزيد و صبر كنيد تا اندكى طلايى شوند. درست در چنين بزنگاهى، بايد كه آشپز زردچوبه و فلفل و اندكى پودر سير را اضافه كند. اخيراً كشفى كردم كه هزاران سال پيش از من كشف كرده بودند و يقيناً تو خواننده باذوق و هنرمند نيز كشف كرده اى و آن اينكه زردچوبه نساييده، به مراتب خوش عطرتر و خوش رنگ تر از زردچوبه هاى بسته اى و آماده است. از بازار شاه عبدالعظيم يا كه بازار تجريش (امام زاده صالح) يا از هر عطارى درست و حسابى كه سراغ داريد قدرى زردچوبه نساييده بخريد و ببينيد چه كيفى دارد پودر كردن پوسته هاى خشك شده زردچوبه. باور كنيد حس قرن هجدهمى به آدم دست مى دهد و سطح و كلاس آشپزى را ارتقايى مشهود مى بخشد. بگذريم.
تكه هاى فيله مرغ را كه به قطعات ريز و باريك تبديل كرده بوديد و كنار دستتان گذاشته بوديد، حالا مى توانيد روى پيازها بريزيد تا اندكى سرخ شوند. در اين مرحله هم اضافه كردن دارچين و گرد غوره و مقدار كمى كارى، قطعات مرغ را به قطعات قرقاول بدل مى كند. حالا هم وقت اضافه كردن گوجه هاى فرنگى رنده شده است. براى دقايقى بگذاريد گوجه هاى رنده شده در روغن غلت بخورند و به جايى هم برنمى خورد اگر يكى دو قاشق رب گوجه اضافه كنيد. بعد مى توانيد ليوانى آب روى اين مخلوط بريزيد. محلول قرمزرنگ، به قل و قل كه افتاد، پيمانه هاى برنجى را كه از قبل خيس فرموده بوديد، روى اين مايع غليظ بريزيد و به اندازه اى كه برنجتان شفته نشود، آب اضافه كنيد. در جا نمك هم بپاشيد و قالب كوچكى كره هم روى برنج بيندازيد و استكانى محلول زعفران دم كرده به كل قصه علاوه كنيد. طبق روال همه كته ها و دمپختك ها بگذاريد، آب برنج بخار شود و دست آخر، دم كنى بگذاريد در قابلمه و شعله گاز را تا حد ممكن پايين بكشيد. نهايت بيست دقيقه ديگر اين مائده زمينى دم مى كشد و نيكووسيله اى است كه نازنين رفيق خود را به شام و شعر و حافظ دعوت كنيد و شبى به يادماندنى تدارك ببينيد. دست آخر پند حافظ بشنويد، وان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد.
....
میگم که اون دو تا پست گوجه رو ول کنیم و به این روش دلچسب دلبری بپردازیم ! چطوره؟؟!!
Posted by froogh at 9:40 AM | Comments (7)
June 15, 2006
پست گوجه شماره 2
کامنتهای پست سهشنبه وادارم کرد دوباره فکر کنم و یادم بیافته که چرا گاهی بهخودم میگم خدایا شکرت که مرد نشدم!
شاید ادامه اون پست یه کم بیمزه باشه ولی خوب.. اینها توی دلم مونده که میخوام بنویسم.
راستش زندگی مردان تنها خیلی سختتر از زنان تنهاست. زن اصولا راحتتر خودش رو با زندگی وفق میده. بسیاری از مردان مطلقه رو دیدهام که یا خیلی زود تسلیم نسخه پیچیده شده خاله و عمه و عمو شدن و برای رهایی از سختی زندگی بعد از طلاق بهسرعت زن گرفتن و یا اینکه خیلی خیلی دیر با این موضوع کنار اومدن. اونقدر که این دسته دوم درگیر گذشته زندگی کردهان من بهشخصه درگیر نبودم. پرونده طلاق برای من،از لحاظ لطمه روحی که زد، خیلی زود بستهشد. الان یا بهتره بگم چهارسال بعد از طلاق همهچی برام یک فیلم شد که وقتی بهش فکر میکنم خودم رو نقش اول یا دوم اون فیلم نمیبینم. اما مردان تنهای زیادی رو دیدهام که اگر بهدلیل خیانت خودشون یا خیانت همسرشون( تقریبا دو دلیل رایج طلاق درخواستی زن) وانهاده شدهان، سالهای سال درگیر موضوع بودن. یا مدام خودشون رو سرزنش کردن و یا طرف مقابل رو.
دوم اینکه بهنظر من زن در زندگی مشترک بیشتر اوقات دهنده است تا گیرنده. بنابراین اگر زندگی بدی رو ترک کردهباشه، حتی اگه یه شبه فهمیدهباشه مردش زن دوم گرفته، بعد از مدتی نهچندان طولانی بهآرامش میرسه.
اما مردها معمولا گیرنده هستن. و وقتی زن اونها رو ول میکنه جای خالی بزرگی رو در زندگی میبینن.زن جایگاه نامرئی بزرگی در زندگی اونها داشته که با رفتنش مرئی میشه. مخصوصا درمورد مردانی که فرزند دارن و حضانت رو بهعهده گرفتهاند ..
برای همین مردان وانهاده زودتر نسخههای پیچیده رو میپذیرن ..
اینها تجربیات شخصی من از دیدهها و شنیدههامه. حتما خلافش هم هست.
مردانی که بهدلیل خیانت زن وانهاده میشن که اوضاعشون قمر درعقربه! چون در جامعه ما عرف نیست که زن خیانت کنه و مرد شرمنده است. مثل اینهمه زنی که بهخاطر خیانت که جرم رایج مردانهاست، شرمندهاند و فکر میکنن چی کم داشتن که وانهاده شدن؟ مرد خیانتدیده به خاطر عرف نبودن قضیه خیلی بههم میریزه ولی به زن خیانتدیده میگن : ولش کن بابا...همه مردها همینن! تا بگی چی، شلوارشون دوتامیشه.. حس خیلی بدیه. میفهمم. خیلی از ته دل هم میفهمم.
این مقایسه زن وانهاده و مرد وانهاده است. میگم وانهاده چون زن که خیلی کم پیش مییاد زندگی دلش رو بزنه و فکر طلاق بیافته( در شرایطی که همه چیز نرماله) و اون دسته از مردها هم به خاطر خیانت هیچ کدوم از طرفین طلاق نگرفتن، لابد مجردی بیشتر کیف میکنن، پس غمگین نیستن.البته مردهایی هستن که استثنائن زن بسیار بدخلقی دارن.. اینها رو نمیدونم چیبگم؟!!
ولی........
من درباره حق انتخاب نوشتهبودم. اینکه بعد از طلاق یا در کل، زن باید صبر کنه تا انتخاب بشه، بعد بگه آره یا نه! ولی مرد میتونه انتخاب کنه و نه یا آره رو بشنوه. گاهی مثل همون روز سهشنبه، فکر میکنم حاضرم جامو عوض کنم. معمولا این تحول وقتی در من رخ میده که از کسی خوشم مییاد و جرات نمیکنم یا روم نمیشه یا عرف نیست که پا جلو بزارم( و بمیرم اگه یه بار دیگه اینکار رو بکنم!) ، اما در حالتی که دلم پیش کسی نیست، میبینم همچین راحت هم نیست مرد بودن و جواب رد شنیدن. بلاخره یه ریسکه! پنجاه درصد قضیه ممکنه زن بگه نه! برای همین گه گیجه میگیرم! نمیدونم بلاخره در این مورد خوبه زن باشم یا مرد؟ یا خوبه که یهکدومشون باشم ولی پر رو باشم یا ....چی بلاخره؟؟
....
Posted by froogh at 9:41 PM | Comments (8)
روزانه
سه يادداشت:
1- وبلاگ ليلاي ليلي را من نمي توانم باز كنم. گويا در ايران باز نمي شود، ضمن اينكه فيلتر هم نشده. كسي راهي براي رفع مشكل مي داند؟ كارت اينترنت من تقريبا بي فيلتر عمل مي كند و اگر با اين باز نشود يعني هيچ كارت ديگري بازش نخواهد كرد. همين مشكل را با وبلاگ از امروز هم دارم.
2-پست قبلي كامنت هاي جالبي دارد. بد نيست بخوانيد.
3-توي دفتر ما آنچنان بوي گندي حاصل از تابستان ايراني( ملتفتيد كه ؟؟!!) پيچيده كه مغزم كاملا هنگ كرده!
پيوست:
اين ليلا خانم از وقتي وبلاگش از كار افتاده، چه پركار شده!! دل مي سوزاني؟؟
Posted by froogh at 9:20 AM | Comments (6)
June 13, 2006
گوجه
این داستان زن تنهای آلیس هنوز فکرم را مشغول کرده. راستش وقتی تقویمم رو مینویسم یا اینکه تا حس میکنم سرماخوردهام از ترس خوابیدن و پرستار نداشتن، تند تند قرصهای ویتامین ث هزار رو میاندازم بالا و قرص سرماخوردگی و شیر داغ ... همه اینوقتها یاد داستان آلیس میافتم.
ولی یه چیزی این وسط هست.. چرا فقط داستان زن تنها داریم؟ چرا مرد وانهاده یا مرد تنهایی نیست که کسی درموردشون بنویسه؟
میدونین.. من در خانواده زن سالار یا مرد سالاری بزرگ نشدم. اصلا تا وارد جامعه نشدهبودم فرق مردسالاری و زن سالاری رو نمیدونستم. همیشه و همه وقت پدر و مادر من یهنفر بودن در دو جسم. هنوزم هستن. فقط یادمه بابام از بچگی توی گوشمون میخوند زن باید کار کنه تا مستقل باشه و دستش توی جیبش بره... زن باید منتکش نباشه. زن باید مثل سریش نچسبه به شوهرش. باید خودش باشه. و من معنی همه اینها رو از وقتی فهمیدم که شوهر کردم و فکر میکردم همه مردها مثل بابام باید باشن. و بعد متوجه شدم که چه خوب که بابا زورم کرد حتما کار کنم.. چه خوب که مجبورم کرد بعد از طلاق زندگی مستقل خودم رو ادامه بدم و نترسم وبرنگردم مشهد..
اما با تمام این حرفها، با اینکه تقریبا بیست و سه سال از زندگیم بدون عقده مرد بودن یا زن بودن گذشت، با اینکه الان زن موفقی هستم و گلیم خودم رو راحت از آب میکشم بیرون.. با اینکه تنهایی یک زن تنها رو دارم ولی مثل نوشته آلیس فقط بعضی شبها بهش فکر میکنم وصبحش همه فکرهای شب رو میزارم زیر و بالش و از خونه میزنم بیرون.. با اینکه از زن بودنم خیلی لذت بردهام.. با اینکه بچه دختر رو خیلی بیشتر از پسر بچه دوست دارم..با همه اینها که گفتم... در این لحظه واقعا آرزو میکنم کاش مرد بودم . یک مرد ساده مثل همه مردهایی که داستان مرد تنها یا مرد وانهاده رو نمیشه براشون نوشت. من از اینکه حق انتخاب ندارم، متنفرم.. از اینکه باید انتخاب بشم متنفرم.. یه بار و فقط یه بار سعی کردم خودم انتخاب کنم و پشت پا به همه سنن و تعاریف بزنم و هنوز که هنوزه از این کار احمقانهام پشیمونم.
اگه فقط یه روز قرار باشه زندگی کنم حاضرم خیلی چیزهامو بدم ولی اونی باشم که میتونه انتخاب کنه.
لطفا نگین که میتونی و اله و بله.. این حقیقته برای من که نمی تونم. اگه شماها میتونین که خیلی خوشبهحالتون. ولی من میدونم که نمیتونم.
یه توضیح :
من میتونم انتخاب کنم ولی انتخابی که نشه ابرازش کنی و دنبالش بری به چه درد میخوره. به درد کوفت:(
Posted by froogh at 11:34 AM | Comments (24)
June 12, 2006
هويت
آن سوي ديوار......................................
( نوشته خوب اما دردناكي ست)
Posted by froogh at 1:48 PM
June 11, 2006
حال گند
از آدمهایی که راه میروند و انرژی منفی خودشان را همهجا میپراکنند، هیچ خوشم نمیآید.. غیر از دوستان وبلاگی که همهشان را بسیار دوست دارم و همیشه از بودن با آنها حال خوبی پیدا میکنم، سه دوست دیگر دارم. اولی که بنا به شرایط زمین و زمان اوقاتمان باهم میگذرد، سرشار از انرژی منفیست. آدمی که مدام عیب میگیرد و مدام درحال نقد است. نقد من یا هرکسی که طرف صحبتش باشد. تمام عضلات تنم از حرف زدن با او منقبض میشود. هروقت باهم حرف میزنیم، سعی میکنم چراغهای ذهنم را روشن نگاه دارم تا بیخود عصبی نشوم. بیشتر اوقات شنوندهام تا گوینده و هروقت گوینده میشوم، پایان صحبت مثل سگ از حرفزدنم پشیمان میشوم.
دو دوست دیگرم نقطه مقابل اویند. از این دو نیز بنا بهشرایط زمین و زمان دورم. هردو همسر و فرزند دارند و وقت زیادی برای با هم بودن نداریم. شاید سالی یکبار. اما باهم تلفنی درتماسیم. بودن با ایندو خوشترین لحظات زندگیام را میسازد. آرام و مثبت و روشن رفتار میکنند. با دیدن نقاط خوب طرف مقابل، بهاو اعتماد بهنفس میدهند و هیچگاه گله نمیکنند که چرا بههر علتی دیر بهدیر هم را میبینیم. هردو سعی دارند در همان لحظه باهم بودن نهایت لذت را از همنشینی هم نصیب خودشان کنند و هم طبعا به من بدهند. خیلی خوبند.. خیلی..
درحال حاضر تمام عضلات بدنم گرفته. احتیاج به ریلکسیشن دارم!
Posted by froogh at 11:37 PM | Comments (4)
June 9, 2006
زوال
دو یادداشت..
۱) کتابخوانیام همچنان ادامه دارد.. کتابهای خوبم تمام شده.. ناتوردشت شاهکار بود. بیخود نیست که سلینجر، سلینجر است.. کتابی که من خواندم چاپ پنجم بود. ترجمه محمد نجفی. یک ترجمه دیگر هم دارد که لابد آنهم بهچاپ چندم رسیده. خیلی دوستش داشتم. خوبی سلینجر در این است که ختم کتابهایش با خوشیست..
ویکنت دونیم شده را هم خواندم. نوشته ایتالو کالوینو ست . اصلا خوب نبود.
بار دیگر شهری که دوست میدارم و عاشقانهای آرام نادر ابراهیمی را خواندم. اولی تمام شد و دومی را نیمه رها کردم. از هیچ کدام خوشم نیامد.نثرش قدیمی و شبیه انشاهای دوران دبیرستان است.
میخواهم طبل حلبی گونترگراس را شروع کنم. دوسال قبل خریدهام ولی فکر کنم آنموقع دوستش نداشتم. تا وقتی فرصت کنم و کتاب جدید بخرم، با همین سرخواهم کرد.
۲) دیشب مهمان داشتم. یک مهمانی فامیلی کوچک. نمیدانم این خاصیت جدید همه فامیلهاست یا بلاییست که سر فامیل ما نازل شده. روابط خانوادگی بهشدت سرد شده. یا زنو شوهر با هم قهرند. یا بچهها با پدر و مادر قهرند. یا زن این یکی شوهر آن یکی را تحمل نمیکند و یا مرد این خانواده از بچههای فلان خانواده خوشش نمیآید. هیچ دو خانوادهای را نمیشود با هم دعوت کرد. این روابط سرد مربوط به فامیلیست که تا زندهبودن مادر بزرگم، و شاید کوچک بودن بچهها و ساده بودن خواصشان، تمام آخر هفتههایشان با هم میگذشت.
همه چیز سرد و بیمزه شده. ما تقریبا یکدیگر را هرچند ماه یکبار میبینیم. دیگر وقتی خانواده من یا آنیکی فامیلهای غیر ساکن تهران، بهاینجا میآیند کسی رغبتی برای دور همبودن ندارد. نه کسی دیدن کسی میرود و نه حتی بچه های خانواده تلفنی به خاله و دایی خود خوشامد میگویند. آداب و سنن یکییکی از دست میروند. شاید در این میان منماندهام که سعی میکنم فکر نکنم به اینکه پسرخالهام دیدن پدرم نیامد و همچنان بهاو زنگ بزنم و حالش را سوال کنم. یا بیخیال شوم که دخترداییام حتی به عمهاش زنگ نزد و کماکان تلفنهایم را ادامه بدهم تا خانواده جدید شوهرش فکر نکنند بیکس و کار است. حال خاله و دایی را سوال کنم بیآنکه توقع داشتهباشم ماهی یکبار سراغی از خواهرزادهشان بگیرند.
خدا را شکر میکنم که از هیچ لحاظ محتاج کسی نیستم. اما دلم میسوزد وقتی یاد خاطرات خوش قدیم میافتم و هرچه توی ذهنم میگردم دلیل موجهی برای اینهمه دوری پیدا نمیکنم. مگر چند روز دیگر قرار است این جمع زندهبماند تا دور هم جمع شود؟
Posted by froogh at 2:49 PM | Comments (10)
June 8, 2006
كپي و پيست علي قديمي
1) بلاخره يكي پيدا شد تا ازاين به آهستگي مزخرف خوشش بياد! آخه چرا علي جان آدمو نااميد مي كني از خودت؟؟
Posted by froogh at 9:07 AM | Comments (2)
June 5, 2006
سپاس
تعطیلی کوفتی بود. بههیچجور تمام نمیشد که شد بلاخره. با اینهمه کار در فصلی که موقع انجام خیلی کارهاست، ما بودیم و مملکتی که حتی یک مغازهاش باز نبود. البته خیلی از شرکتها بهخاطر بستن سال مالیشان باز بودند. ما هم یکی از آنها. که من نرفتم.خبرها را تلفنی گرفتم. و از همه بهتر خبر خوشی که مدیر کارخانه جدیدمان داد و گفت که امروز اولین شمشهای تولیدی را ریختهاند. زنگ زد و تشکر کرد. تشکری صمیمانه. درجوابش گفتم زحمت بچه های تولیدی بوده و ما در پس پرده ناظر بودهایم و بس. همین مدیرکارخانه تا چندی پیش مدیرتولیدمان بود و یکبار به سرش زد و استعفا داد و نامهای شکوهآمیز نوشت که شما دفترنشینان تهران از دور دستی برآتش دارید و هی از کنار گود میگویید لنگش کن! جوابی ندادم اما به پدرژپتو سپردم که حرفش را نادیده بگیرد و برش گرداند. اتفاقا همزمان شدهبود با استعفای مدیرقبلی کارخانه که بسیار بیکفایت بود و ما از خداخواسته بلافاصله این مدیر نامهنویس شاکی را جایگزین کردیم. از آنروز نه من بهروی او آوردم که چه نوشتهبود و نه خودش حرفی زد. اما تلفن امروزش انگار یک معذرتخواهی لفافهپیچ بود که با کمال میل پذیرفتم.
بااینکه کار تولیدی در این مملکت بسیار سخت است و تمام قوانین انگار نوشتهشدهاند که به کارفرمایان بگویند یا بروید پیکارتان و یا اگر پوستکلفتید بمانید تا خدمتتان برسیم، اما لذتی در تولید هست که هیچکار دیگری ندارد. بهثمر نشستن درختی که میکاری و با خون دل آبش میدهی، پرورش آدمهایی که از خط صفر با تو شروع میکنند و چند سال بعد هریک را درمقام استادکار و سرپرست و مدیر میبینی، حقوقی که میپردازی و نشاطی که در صورتها میبینی بعد از دادن پاداش اضافهتولید ... همه و همه باعث میشوند که آدمهایی که کار تولید کردهاند و میکنند چنان معتاد همین لذتها شوندکه سیسال هیچ، تا نفس آخر در این کار بمانند.
'گاه افراد یا از سرنیاز یا از سر قوانین بیفکری که سالهاست برکار ماندهاند، آنچنان لهات میکنند که باخودت میگویی قید همه این لذت را بزنی و بروی .. اما در نهایت باز با یک تلفن کوچک، با یک خستهنباشی و با یک برق نگاه رضایتمند برمیگردی و همه دلخوریها تمام میشود و روز از نو و روزی از نو.. اشتباه است اگر فکر کنیم برای رضایت یک کارفرما، سود کارش کفایت میکند.. که اگر این بود همه این پوستکلفتهای تولید کننده مثل بسیاری دیگر دلال میشدند و بیخود شب و روزشان را وقف نمیکردند.
پی نوشت:
من کارفرما نیستم. مخصوصا در این شرکت جدید که فقط نقش مشاور دارم.. کارفرما مدیرعامل مهربان است که سال هاست برای تولید این مملکت زحمت کشیده و حق زیادی بر صنعت دارد.
Posted by froogh at 11:17 PM | Comments (10)
یک گل رز برای امیلی
زندگی انگیزه میخواهد..تمام گوشههایش برای رفتو آمد نیاز به انگیزه دارد.. حتی روشن کردن یک عود.. و حتی گوش کردن به یک موسیقی چه متالیکا باشد چه کلاسیک چه سنتی..
انگیزه یک وقتهایی از دست غیب خداوند میرسد.. یک وقتهایی که خدا یادش میرود خوب است آدمی دست خودش را بردارد و یک انگیزه برای خودش نقاشی کند..
بیانگیزه حتی تفاوتی ندارد چطور بمیری.. چه برسد به اینکه چطور زنده باشی..
Posted by froogh at 12:49 AM | Comments (7)
June 4, 2006
عطر عود
یک موسیقی بسیار زیبا گوش میکنم..موسیقی متن فیلم the beautiful country عالی ست.. مدتها بودکه از این دنیای زیبایم جدا شده بودم.. دنیای کتاب های خوب و موسیقی..
مرا سرشار از نوشتن کرده اند.. کلمات زیر دستم سر می خورند و دوست دارم بنویسم.. بیشتر از آن دوست دارم گریه کنم.. نمی دانم چرا تازگی ها موسیقی اشک مرا جاری می کند؟
از آن وقت های معدود است که به خودم نزدیک شده ام.. خودم را می فهمم.. شاید به خاطر تنهایی دلچسب این روزها باشد که ناخواسته درگیرش شده ام.. کسی که هرشب مدت زیادی را با او سپری می کردم، گرفتار است و در عوض من رها شده ام.از آن وقت هایی ست که وقتی قدم می زنم همه زیبایی ها را می بینم.. عطر یاس های همسایه را حس می کنم.. سبزی برگ ها.. حتی گرمای هوا را دوست دارم.. آرام شده ام.. آرامشی که مدتها بود از من دوری می کرد.. چیز خاصی از زندگی نمی خواهم.. همین را می خواستم..آرامش را..
برای خودم شب ها عود می سوزانم و عطرش فضای خوبی برایم می سازد.. خانه ام در سکوت محضی ست که فقط نوای موسیقی در آن می پیچد.. کسی نیست که حرف بزند.. از آن وقت هاست که سکوت را دوست دارم و با تمام وجودم آن را می طلبم..
شب خوبی ست.. یک چیزی انگار در انتظارم هست.. یا من در انتظارش هستم.. یک اتفاق خوب که اصلا گمانی برایش ندارم.. نمی دانم از کجا می رسد ولی دچار این حال که می شوم، می دانم که می رسد.. با حافظ حال می کنم.. با قدم زدن در خانه کوچکی که نور کمی دارد و در عوض باد در آن می پیچد.. با همه زندگی حال می کنم.. و قدرش را می دانم.. من که دوران سخت را دیده ام، می دانم که این لحظات چه قیمتی دارند.. نفس می کشم.. عطر عود در فضای سینه ام خانه می کند.. اشک هایم می ریزند.. اشکی که از سر غم نیست..
من خوشحالم.. و زنده.
Posted by froogh at 12:29 AM | Comments (5)
June 3, 2006
خيلي دور.. خيلي نزديك
سه شنبه ها با موري را دوست دارم. خوب است. موضوعش درباره مرگ است و ضرورت اين كه اگر آدم بداند مرگ جايي همين نزديكي هاست، بهتر زندگي مي كند و وارسته تر.
براي من موضوع غريبي نيست. اتفاقا خيلي سال است كه به اين نتيجه رسيده ام. گرچه خيلي وقت ها روزمرگي زندگي آن چنان مرا باخودش مي كشد و مي برد كه از ياد مي برم چقدر زندگي در عين پرارزشي، بي ارزش است. نه كه بي ارزش.. نمي توانم كلمه اش را پيدا كنم.. شايد بهتر است بگويم زندگي جنس بي قيمتي ست. نمي دانم... يك برداشت كاملا شخصي ست. برداشتي كه بايد خود آدم به آن برسد. بايد نزديك بودن مرگ را حس كرد و فهميد.. و كوتاهي زندگي را .. و ارزش عشق بي بديل به كساني كه دوستشان مي داريم و دوستمان مي دارند..
مي دانيد... گاهي خيلي دير مي شود.. لذت و آرامش بزرگي ست اگر به موقع بفهمي.. قبل از آنكه دستت به زمان نرسد.. من اين لذت را شناخته ام و آرامشي را كه دارد..
....
بعداز ظهر..
کتاب را تمام کردم. خوب بود ولی خیلی درد داشت:(
Posted by froogh at 12:22 PM | Comments (4)
June 2, 2006
فاصله.. کتاب
فرانی و زویی تمام شد. بسی لذت بردم. دلم میخواهد یکبار دیگر فیلم پری را ببینم.
از سالینجر دوکتاب دیگر دارم. دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم و ناتور دشت. اولی داستان کوتاهست. کلا از داستان کوتاه خوشم نمیآید. دو داستان از آن را هم خواندم ولی جذبم نکرد. دیشب یکراست رفتم سراغ داستان اصلی که نام کتاب از آن برگرفتهشده. آن را هم فکر کنم نیمه رها کنم.
ناتوردشت را فعلا کنار میگذارم. میخواهم سهشنبهها با موری را شروع کنم. فکر کنم جالب باشد. بعد درموردش مینویسم.
بعید میدانم کتابخوانها فرانی و زویی را نخواندهباشند، ولی اگر نخواندهاید توصیه شدید میشود.
گاهی فکر میکنم کاش میشد همانطور که کتاب و موسیقی و فیلم قابل خریدنند، همهچیز خریدنی میبود. درست است که هرچیزی قیمتی دارد. اما گاهی واقعا برای خرید بعضی چیزها نادار میشوی. نادارتر از آنکه بخواهی فکر نزدیک شدن را بکنی.
یکوقتهایی هست که فاصله ناداری با آرزویت قابل پرشدن است. لااقل میشود امیدوار بود که روزی اگر خیلی تلاش کنی، ممکن است برسی. ولی گاهی فاصله معنای خودش را از دست میدهد بس که بینهایت است.
Posted by froogh at 12:09 PM | Comments (7)
June 1, 2006
سکوت
....
دیشب دلم میخواست از آرزوها بنویسم. نه.. از افکارم.. یک چیزی توی مایههای اندیشههای یک زن..
ننوشتم چون یاد پند پدرژپتو افتادم. میگوید گاهی وقتها آدم در یک مورد خاص بازنده است. اگر حرف بزند نمرهاش میشود منهای ده، اگر حرف نزند لااقل صفر میگیرد.
چیزهایی که میخواستم بنویسم، دقیقا مشمول همین ارزشگذاری میشد. در این مورد خاص پذیرفتهام که بازندهام.
....
Posted by froogh at 4:54 PM | Comments (4)