« وضعیت دوم: من خوب نیستم. | Main | خورش آلو »

جمعه 29 اردیبهشت 85 :: May 19, 2006 

جواز عبور

دیشب رفتیم تئاتر سنگلج. سیاه بازی غروب مضحک صمصام میرزا.  با دوستی بودم که طاقت ده دقیقه دیدن تئاتر را ندارد ولی این یکی را تحمل کرد، اگرچه به نظرمن ضعیف تر از سیاه بازی های دیگری بود که دیده بودم.

موضوعش چیزی توی مایه های اسکروچ بود. با این که از بچگی بارها و بارها این داستان را شب کریسمس دیده ام، اما بازهم وادارم کرد به خودکاوی و بررسی نامه اعمالی که اگر قرارباشد واقعا روزی خوانده شود و به واسطه اش خانه نهایی آدم را سند بزنند، چه قدر ترسناک خواهد بود.
دیدن چیزهایی از این دست، خواندن کتاب هایی با این مضمون و حتی رفتن به مراسم ختم و تفکر درباره کوتاهی مجال زندگی، گاهی لازم است.. گرچه آدم ذاتش فراموش کار است.

Posted by froogh at May 19, 2006 11:44 AM

نظر

واقعا كه! معلومه كه ديگه وبلاگش رو نمي خونم. دختره ي بي ادب توي پستش در ملا عام منو "چندش" خطاب كرده. معلومه كه نمي خونمش. حالم از هرچي وبلاگه بهم مي خوره خيال كرده كيه؟

جواب: با من هستي؟

Posted by: simsayyar at May 23, 2006 1:26 AM

فروغ جان! تو تنبل شدي نسبت به قبل يا من زود مي آم؟

Posted by: simsayyar at May 23, 2006 12:06 AM

روزمرگي هاي زندگي همه را داره از پا درمياره!!! نامه اعمال هم كه شده پر از روزمرگي هاي باطل!!!!

Posted by: نرجس at May 21, 2006 11:43 AM

سلام به فروغ عزيز
اگه ممكنه كمي درباره خودت برام ميل كن .
دلم ميخواد بدونم مطلباي كي رو ميخونم .
موفق باشيد .
پاسخ:
درباره من همه چیز در آرشیو وبلاگم هست.:)

Posted by: كارمانيا at May 21, 2006 11:20 AM

هر كدوم بيست بار اسكروچو ديديم اما هر بار خنديديم ، حتي يه بارم گريه نكرديم .

Posted by: كارمانيا at May 20, 2006 4:05 PM

اما من محاسبه از آن نوع نگاه ميركريمي در فيلم هايش را ترجيح مي دهم. اين نوع اسكروچش بيشتر شبيه روش معلم پرورشي هاي زمان ماست.

Posted by: باد صبا at May 19, 2006 11:29 PM

بله گاهی

Posted by: s.j at May 19, 2006 5:12 PM

مطلبی که در این پست نوشتی با پست قبلی کاملا به هم مرتبطند در یک نظر و خیلی با عجله اگر یک حس آدم از کلامت بگیره اینه که خیلی وسواس نظم و قانون یا اون چیزی که نماد پدر هست البته با اصطلاح روانکاوی - داری اگه این حس درست باشه یکمی احتیاج به بی نظمی و ریخت و پاش و لذت بی شرط داری نه خودش بلکه اول مجوزش و می خوام بگم در محیط ایران ما زن بودن خودش مانع از خیلی ۀزادی های به قولی اگزیستنسیال می شه. حالا لعنت نفرستی به من ها من همه این هارو اسمشو گذاشتم حس خودم از خوندن پست هات نه بیشتر

Posted by: خسرو at May 19, 2006 4:32 PM