« به درك! | Main | ... »

یکشنبه 24 اردیبهشت 85 :: May 14, 2006 

تصور کن...

هوا یک‌جور خاصی خوب است. در‌عین گرم بودن زیادش، ساعتی باد می‌وزد.. از آن بادهای بهاری که گاهی قطرات درشت باران را به‌صورتت می‌زند..
چقدر دلم می‌خواست شبهای این ماه را پیاده‌روی کنم.. این محل خلوت است ولی امن نیست.. می‌ترسم.ولی هوسش هرشب وسوسه‌ام می‌کند.
....
در کنار بقیه، در حضورشان، آدم بزرگی می‌شوم. زنی سی و هفت ساله که جدی و مراقب و محافظه‌کار است .. که صورتش احساسات درونش را پنهان می‌کند. که سعی می‌کند از‌همه کسانی که متوقعند، مواظبت کند.. از پدرو مادر و خواهر و برادر و رفقایش.. این زن سی‌و هفت ساله خیلی مسن است..
وقتی تنهایم، تبدیل به‌نوجوانی می‌شوم که هنوز رفتارهای درونی‌اش مثل شانزده‌سالگی‌اش ساده و بی‌پیرایه و حماقت‌بار است. دختر کوچکی که با آرزوهای رنگی‌اش می‌تواند تمام دنیا را فراموش کند و گذر ساعات را نبیند.
اگر در درون این دخترک یک دوربین مخفی نصب می‌کردند و فردا فیلم خلوتش را به آن زن سی‌و هفت ساله نشان می‌دادند، زن از دست کودک خودش را دار می‌زد.
....
راستی چرا کودک درون ما هیچ‌وقت دوست ندارد بزرگ شود؟ پند بگیرد؟ تجربه‌‌ها را برای چندمین بار تکرار نکند؟ عاقل باشد؟

Posted by froogh at May 14, 2006 6:52 PM

نظر

ده روز گه رو درگير نمايشگاه بودم. گرم بود خيلي گرم اعصابم خورد شد دچار ضعف جسمي شدم و كنار همه اين ها مي خواستم فك همكارمو بيارم پايين (نپرس چرا!) نتيجه: مديرا مي گفتن كارمو خيلي خوب انجام دادم! دنياي مزخرفيه نه؟ حالا اومدم مي بينم چقدر از فروغ عقب افتادم!

Posted by: simsayyar at May 16, 2006 4:26 PM

فروغ جان سلام
می خواستم بپرسم کتاب " زن وانهاده " را از کجا می توانم تهیه کنم؟ چند جا پرسیدم پیدا نکردم؛

جواب: من از نشر چشمه خريدم.

Posted by: ستاره at May 16, 2006 9:13 AM

چه قدر این کودکه طرفدار داره!! همه باهاش خوبن تو نظرخواهی. ولی تو دنیای بیرون مجبوری قایمش کنی. در واقع مشکل اصلی همینه.

Posted by: سایه at May 15, 2006 5:27 PM

این اسم کودکی اشتباه است کودکی یا باید انفانتیلیزم باشد یا رگرسیون این حس که داری بیشتر فشار فرهنگه که می گه اوه زن به این سن باید فلان و فلان باشه به خصوص فرهنگ سخت گیر ما.

Posted by: خسرو at May 15, 2006 5:02 PM

سلام ،چرا این کودک مایه سرافکندگیت می شود؟دنیای خالص و بی ریا مال کودک هایمان است ،اگر غیر از این بود که دنیا به طرز تهوع آوری مذخرف می شد.اینطور نیست ؟ بیا خودت را درقالب ها حبس نکن .
شاد زی

Posted by: Melikbaba at May 15, 2006 10:30 AM

اصلا قشنگی زندگی به بودن این کودک درون است. کودکی و بی مسوولیتی و سرخوشی و بازی و......از همه مهمتر پاکی.
اصلا چرا باید بزرگ شود.؟

Posted by: holmes at May 15, 2006 10:19 AM

کاملا شمارا درک می کنم . یک حس مشترک هرروز منو وادار می کنه اول برم وبلاگ شما را بخونم . موفق باشی . ایام بکام

Posted by: ava at May 15, 2006 9:51 AM

من میگم بذار کودک درونت بیشتر خودش رو نشون بده. بیشتر ازش لذت میبری قول میدم

Posted by: بي تا at May 15, 2006 9:10 AM

سلام
تو اين زمونه بزرگ نشدن و بزرگ نبودن يه هنره . اينطور نيست ؟

Posted by: كارمانيا at May 15, 2006 8:22 AM

چون اونوقت ديگه اسمش كودك درون ما نميشه ولي كلاً تا جايي كه ميدونم كودك درون رو يه چيز ديگه تعبير ميكنن، الان يادم نيست يه بار از يه آدم با سوات پرسيدم جواب معقولي داد، الان جوابشو يادم نيس

Posted by: علي قديمي at May 15, 2006 2:45 AM

بچگي نکن بچه نشو بچه نباش بچه وضع نباش مگه بچه اي ؟تو که بچه نيستي .مگه بچه بودن چه عيبي داره؟

Posted by: MY at May 15, 2006 12:58 AM

وسوسه و ترس مشترک (با کلی هم تفاوت) . هر چند اینجا خیلی ناامن نیست ، اما سکوت و خلوتش قابل اعتماد هم نیست چندان

Posted by: sigh at May 14, 2006 10:02 PM

همه زیبایی اش در این بزرگ نشدن است ... فکر نمی کنی؟

Posted by: آلیس at May 14, 2006 7:01 PM