« يك آدم مزخرف | Main | تصور کن... »

یکشنبه 24 اردیبهشت 85 :: May 14, 2006 

به درك!

فعلا که‌خوبم. از تنش دیروز خبری نیست و می‌خواهم قبل از شروع هرکاری یک کلرودایزوپوکساید بخورم تا آرامشم را حفظ کنم.
چقدر خوشحالم که دیروز درجهت رنجش کسی کاری نکردم.
...
کامنت‌ها را که می‌خوانم گاهی فکر می‌کنم اصلا کل مطلب مرا نمی‌خوانید!! شاید هم من بد مطلب را ادا می‌کنم.
ببینید!
من نمی‌خواهم کسی را تربیت کنم. مسئول رفتار کسی هم نیستم. به‌من ربطی ندارد که کسی گند بزند به‌خودش و زندگی‌اش و هرطور مزخرفی که دوست دارد آدم انتخاب کند یا زندگی کند یا کار کند یا حرف بزند و غیره.. این ربط نداشتن‌ها تا جایی ادامه پیدا می‌کند که گندشان به کار و زندگی من کشیده نشود.
این افرادی که عصبانی‌ام می‌کنند یا کرده‌اند، کسانی هستند که به‌طور مستقیم خنگ‌بودن یا بی‌فکری یا بی‌مسئولیتی‌شان، در کار و زندگی من اثر منفی می‌گذارد.
فکر می‌کنم این‌قدر تجربه و سن دارم که بفهمم تغییر آدم‌ها تقریبا کاری ناممکن است و نیاز به پشتوانه و زمینه‌سازی فرهنگی دارد. تا کسی خودش نخواهد عوض نمی‌شود، حالا من هرقدر خودم را بزنم یا بکشم. تازه وقتی هم که بخواهند عوض شوند،کاری بسیار سخت خواهد بود چون آدم مدام تمایل دارد به‌جهتی که سالها به‌آن سو رشد کرده، متمایل شود.
بنابراین هر کسی می‌تواند بد یا اشتباه رفتار کند تا جایی که باعث زمین خوردن دیگران نشود.

Posted by froogh at May 14, 2006 9:40 AM

نظر

یک وقت آدم ناراحت می شود از دلسوزی. آن وقت برای اصلاح ناراحتی اش را بروز می دهد. شاید خود را عصبانی هم نشان بدهد.یک وقت دیگر است آدم ناراحت می شود که چرا بقیه مثل من موضوع را نگاه نمی کنند. اگر هم آدم کمی مایه ی خود خواهی داشته باشد غر زدن و به رخ کشیدن خود و تحقیر دیگران (غیبت سابق) شروع می شود.

Posted by: حسین at May 14, 2006 5:39 PM

سلام، آنچه که نوشته ای کاملا درست است . فکر آنچه که دوستان دیگر هم در اینجا نوشته اند هم می تواند درست باشد. هر کدام نگاهی است به زندگی از منظر شخصی.منهم می خواهم در مورد زندگی چیزی بگویم در مورد گندهای دیگران ، به زندگی خودشان و زندگی دیگران. فکر میکنم هنر زندگی کردن با دیگران و در میان دیگران یعنی آموختن اینکه چگونه از گندهای دیگران به زندگی خودت جاخالی بدهی نه اینکه بعد از ÷اشیده شدن گندشان به سر و روی زندگیت بر آنها خشم بگیری و بخواهی آنها را آدم کنی .
شاد زی

Posted by: Melikbaba at May 14, 2006 5:30 PM

اي بابا دختر جون. ما كه دوستت داريم. هرچند گاهي به نظرم مياد كه بداخلاقي. ولي يه بداخلاق دوست داشتني با يه فكر منطقي و در عين حال ظريف

Posted by: شهرزاد at May 14, 2006 3:37 PM

باهوش بودن يا نبودن مساله اين نيست . مساله چگونگي تعامل با ديگران است .

Posted by: كارمانيا at May 14, 2006 3:23 PM

خوب اينقدر بد بود نگاهت به كامنتم كه بيايم و عذرخواهي كنم. من متنت را كامل خواندم فروغ جان. فقط چون سال ها با موجودات تيزهوشي برخورد داشتم كه اصلا نمي توانستند خنگي كه نه هوش متوسط آدم هاي اطرافشان را تحمل كنند مي ديدم كه چقدر از هم دور مي شدند، چقدر به خودشان و آدمهاي شبيه خودشان نزديك مي شدند و چقدر فاصله ها زياد ميشد.

Posted by: باد صبا at May 14, 2006 2:07 PM

سلام. نمی‌دونم درست فهمیدم یا نه. به نظر مى‌رسه همسر آقایی چیزی به تو گفته (شاید در مورد طرز رفتار تو) که به شدت عصبانی‌ات کرده و حالا حرف این است که همچین حقی نداشته و به حق تو تجاوز شده. به نوعی هم این تعمیم داده شده به کسانی که به علت بى‌فکری، بی مسئولیتی یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت بی‌توجهی به نوعی به حق تو ، به آرامش تو، یا به حریم شخصی تو صدمداشتم. فکر مى‌کردم این جور کارها بیشتر ایرونی بازی است و چشم و هم چشمی و ... . ولی راستش با این که روانشناس نیستم حالا فکر می کنم این جزئی از طبیعت انسانهاست که فقطمناسب دوستان و محیط

Posted by: پژمان at May 14, 2006 11:58 AM

در رابطه با نوشته و قبلی و این نوشته....
نمیدونم....شاید خودخواهی باشه واقعا، من مثل تو شکسته نفسی نمی کنم، و خودم رو آدم باهوشی میدونم. ولی این خودخواهی رو دارم و این توقع زیاد رو بقیه دارم، که سریع یه مطلب رو بگیرند و بخصوص در مورد نزدیکانم، و این اونها رو بعضا اذیت می کنه و این رفتار درستی نیست به نظر خودم....

Posted by: holmes at May 14, 2006 11:12 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟