شنبه 23 اردیبهشت 85 :: May 13, 2006
يك آدم مزخرف
خیلی عصبیام. شاید اگر بنویسم حالم بهتر شود. فکر میکنم مقدار زیادی از این عصبانیتم بیخودیست. ربطی نباید به کسی داشتهباشد، بهجز خودم. حتما یک بیماری گرفتهام. امروز رفتم آزمایش دادم. آزمایش کمخونی و فقر آهن و تیرویید. فقط همینها به ذهنم رسید. گفتم شاید عوارض یکی از اینها کجخلقی مدام است.
از او عصبانیام. دلم میخواهد بهش بگویم از همسرش متنفرم. نمیتوانم .. نه جراتش را دارم، نهقدرتش را و نه تحمل اینکه ناراحتی شدید را در صورتش ببینم. تازه اطمینان دارم که خیلی زود پشیمان خواهم شد. نهکه تنفرم از دست بدهم. نه.. ولی از اینکه خوددار نبوده ام، آنقدر خودم راسرزنش خواهم کرد که دردش از این درد شدیدی که الان دچارش هستم بیشتر است.
دوست دیگرم میگوید من اشتباه میکنم. اشتباه میکنم برای همین تنها میمانم. نه میتوانم دوست دختر انتخاب کنم و نه دوست پسر. میگوید همیشه بیش از آنچه لایقش هستم میخواهم. البته درست همین را نمیگوید .. یک چیزی توی این مایه ها میگوید. بهنظرش من ایدهآلیستم. شرایط خودم را نمیبینم. از سن و سال و موقعیت و آپشنهایم خبری ندارم. میگوید خودت را همانطور که هستی نمیپذیری. اینها را قبول ندارم. فکر میکنم اگر مثل بقیه ساده انتخاب نمیکنم یا شرایط خاصی برای خودم توی دلم برای یک دوست قایل میشوم، بهخاطر ایناست که خودم را میشناسم. میدانم لایق چیزهای بهتری هستم. خودخواهم؟؟؟ دوستم میگوید بله، تو آدم خودپسندی هستی.
همکارانم میگویند از همه توقع هوش زیادی دارم. بیش از حد نرمال. میگویند آدمها را آنطور که هستند پذیرا باشم. میگویند فلانی همینقدر توان دارد، خیلی بهاو فشار میآورم. اما اینها را هم قبول ندارم. بهنظرم آدمها از بیست درصد مغزشان هم استفاده نمیکنند. بیش از آیکیو، آنچه وضع را خراب میکند، تنبلیست. دوستم میگوید نه. چرا فکر میکنی همه باید مثل خودت یکچیز را درک کنند؟ میگویم والله من شاید خنگ نباشم اما شک ندارم که ضریب هوشیام متوسط است، چیزی که من میفهمم حتما یکنفر که دهسال سابقه کاری بالاتری دارد، باید بفهمد، فقط اگر کمی بهخودش زحمت فکر کردن بدهد.اما دوستم باز هم طوری نگاهم میکند انگار خیلی خودخواه و لجبازم.
عصبانیتم کمکم دارد فروکش میکند. یک کلرودایزوپوکساید خوردهام و این نوشتن و تندتند تایپ کردن هم آرامم میکند. اصلا همین تایپ کردن!! چرا من که تایپیست نیستم و تنها تایپم در روز محدود به همین وبلاگ نوشتن میشود، باید دقیقتر و تندتر از یک منشی تایپ کنم؟
خیلی آدم گهی هستم.. نه؟! کمکم خودم هم دارم بههمین باور میرسم. یکی قبلا برایم کامنت گذاشتهبود که وقتی نوشتههایم را میخواند میفهمد که عجب آدم مزخرفی هستم.. البته او کلمه بدتری را بهکار بردهبود..
بروم.
Posted by froogh at May 13, 2006 2:58 PM
نظر
Dear Forough,
I guess with your mentality (which is soooo similar to mine) you should *work* in NorthAmerica (where people work really really hard in the corporate world) and *live* in Tehran (where people know how to enjoy life).
I wish I had such an option in my life!
Love,
--sooski
Posted by: sooski at May 14, 2006 9:51 AM
ببين هنوز در مورد پست قبلي به آدم فني نياز داري؟ ميشه برام بيشتر توضيح بدي. چون يه نفر رو سراغ دارم . بهم اي ميل بزن
Posted by: زويا at May 14, 2006 9:10 AM
من هم یک موقعی به مرض تحلیل کردن آدمها دچار بودم و توقعی که از آدمها داشتم رو به بینهایت میل میکرد . توقعی که از خودم داشتم هم همینطور . با کلاسهای بنیان که آشنا شدم دیدم که آدم میتواند طور دیگری هم زندگی کند بدون قضاوت خود و دیگران و با پذیرش خود و دیگران .و اینکه بپذیری خودت مسئول احساساتت هستی . به هر حال پیشنهاد میکنم سری به بنیان بزنی .
Posted by: باران دیلمی at May 14, 2006 8:49 AM
سلام
توی این چهار دیواری می شه هر چی گفت ، تنها جایی که می شه خیلی خود بودن رو تجربه کرد . حتی می شه آدم به خودش با افتخار بگه عجب گهی هستم و چه مزخرف...!!! اینکه دهه چندمیم هم مهم نیست چه اهمیتی داره سال 85 باشه یا 65 یا حتی 45 ، مهم اینه که چه مزخرفیم...
Posted by: اکنون at May 14, 2006 3:27 AM
salam
chi begam?
rastesh man hamishe az khondane weblog shoma lezzat mibaram,biandaze
barha behetoon e mail dadam
darigh az 1 javab
shayad baratoon ajib bashe vali khob baad az moddati ke az khondan va sar zadan daemi be 1 weblog migzare,hatta 1 javab nivisandeh bara fard mohemme
rasti chera khanandehato abadan tahvil nemigiri,hatta dar hadde 1 javabe mail
fekr nakonam be khatere kamboode vaght bashe
Posted by: akbar_hosseinzadeh at May 14, 2006 12:48 AM
آخر رسالت تربيت آدم ها كه نمي شود داشت، ازشان فرار هم نمي شود كرد بنابراين چاره اي جز پذيرششان نيست. به خودت هم گمانم راحتتر مي گذرد در آن صورت
Posted by: باد صبا at May 13, 2006 11:48 PM
ببین رشته تو فنی است و در صنعت مشغولی...
با مفهوم تلرانس هم آشنا هستی
در دهه چهارم زندگی هم هستی
به نظرم هرچه زودتر بهتر است یک تعریف قطعی از شخصیت خودت تعریف کنی وآن چار چوب را بپذیری هر چند اپتیمم نباشد.
درگیری با خود - وسواس فکری - ایده آل گرایی افسردگی وجوه مختلف یک حقیقت است
ضمن اینکه تغییر کلی شرایط زندگی شاید از هر درمانی کارساز تر باشد
همه ما مشکلاتی را در درون خودمان داریم که بروز آنها در شرایط نا متناسب است
Posted by: علی at May 13, 2006 10:41 PM
من فقط تجربه خودمو میگم: یه بار تعریفتو کرده بودم تو وبلاگم بهت لینک داده بودم و از جسارتت تو نقد خودت تعریف کرده بودم اومدم بهت گفتم که ارزش کارتو ووتاثیرتو رو خواننده هات ببینی ولی دریغ از یکذره توجه.اره تو دنیای مجازی ادم مغروری هستی.
ولی اونقدرام که از خودت بد گفتی نیستی بارها تو نوشته ات دیدم و ازت یاد گرفتم.تو جسارت نقد خودتو داری واینو ادمهای مزخرف و خودبین ندارن. شک نکن.
Posted by: NARGES at May 13, 2006 10:39 PM
har kas ba aghayed va khsoosiate khodesh . lazem nist harfemoono be kasi tahmil konim . hame ba ham fargh daran . rasty to az nazare man fereshteiee
Posted by: sina at May 13, 2006 10:17 PM
نه جانم ... تو بد نيستي ... دنيا رنگ تلخش را بيشتر مينمايد ... خاصيتش اين است ... شيريني را بايد جست ...شيريني همان كه درون توست ... ... بگذار ديده شود
Posted by: دختر كولي at May 13, 2006 7:39 PM
در مورد نظر آن دیگری فکر نمی کنم که آنی باشد که خودت از قول او نوشته ای .ببین اولین چیزی را که باید تجربه کنیم احتراز از قرار گرفتن در نقش دانای کل است یعنی همانی که همه چیز را می فهمد و بهتر از دیگران هم می فهمد. نه واقعا اینطور نیست . ما مجبور نیستیم خودرا در موقعیتی قرار دهیم که ملزم باشیم دائما دیگران را نقد و قضاوت کنیم. این کم کم تبدیل به یک بیماری مهلک خواهد شد. آره با او موافقم که مردم را همانگونه که هستند و همانقدر که به تو ارتباط دارند بپذیر. مطمئن باش که اینگنه راحت تر است .
شاد زی
Posted by: Melikbaba at May 13, 2006 5:15 PM
بیشتر اضطراب ها و افسردگی ها ودر یک کلام رنج های ما ناشی از انتظارات و توقعات ماست
Posted by: بهزاد at May 13, 2006 5:01 PM
من هم مدتها به همين ديد و روش و واکنش معتاد بوده ام. هنوز هم کمابيش ممکن است آن اعتياد قديم گاهی عود کند. اما آموخته ام که مردم را همانطور که هستند بپذيرم و نقش خودم را با نقشی که آنها دارند و می توانند نياميزم. و نخواهم مردم را تغيير دهم. اينطوری راحت ترم. ضمنا فراموش نکن که در جامعه ما همه بيماريم و رفتار نرمال به آن معنا وجود ندارد. در اين وضع نبايد آرامش خودمان را به هر دليلی به هم بزنيم. حفظ آرامش ما مهمترين چيز است.
Posted by: همسايه at May 13, 2006 4:12 PM