دوشنبه 11 اردیبهشت 85 :: May 1, 2006
پرحرفی
حالم بهتر است. از صبح که درددل کردم خیلی بهترم.
بودن پدرژپتو در شرکت آرامش خاصی بهمن میدهد. درست است که بهخاطر اختلاف سنی زیادی که داریم، شاید خیلی جاها حس میکنم نظرش را تحمیل میکند اما رویهم رفته بودنش عالیست. به تجربه زیادش ایمان دارم.. به شناختش از آدمها که در کمتر از یک هفته کار کردن با هر نفر بهسرعت تشخیص میدهد چند مرده حلاج است. دلجوشی و نگران بودنش برای امور هم عین من است. کار را مال خودش میداند.. پولکی نیست.. احساس وابستگی بهشرکت دارد و خیلی خواص دیگر که کاملا ما را با هم همراه میسازد. میدانم که او هم از کار با من خوشش میآید و آرامشی که بههم میدهیم متقابل است.
از همه خواصش مهمتر صداقت زیادیست که با من دارد. هیچوقت حس نکردهام جایی میخواهد سرم را کلاه بگذارد . از هفته قبل توی شرکت دوم ما مدیرعامل شده و برای شرکتی که من مدیرش هستم، عضو هییت مدیرهاست که طبعا به مدیرعامل نظارت دارد. اما همیشه و همهوقت توانستهام با او طوری مشورت کنم که انگار دوتا رفیقیم. حتی درمورد حقوقم و مزایایی که میخواستم خیلی بیش از مدیرعامل مهربان که صاحب هردوشرکت است، به نفعم نظر داد.
لااقل از لحاظ کار همیشه خوش شانس بودهام و بهجز آقا شیره که بدترین تجربه تمام زندگیام بود، تابهحال مدیران خوبی داشتهام.
...
یک مشاور مالی جدید آوردیم. طبق معمول با بخش مالی مشکل داریم. پرسنلی که سال قبل استخدام کردهبودیم، کند و بیدقتند. از طرفی مدیر مالیمان که درواقع حسابدار ارشد است، اصلا شم مدیریت ندارد. بهنظرم درصد زیادی از مدیریت ذاتیست. کسی که ذاتا مدیر باشد راه خود را برای رسیدن به این پست پیدا میکند و کسی که نباشد حتی در این مقام یک کارمند جزء خواهد بود.
...
همسایگان جدید ساختمان یکی یکی دارند اسبابکشی میکنند. همسایه بغل دستی من یک زوج تازه ازدواج کردهاند. در بدو ورودشان چشم الکترونیک در ورودی را در حین اسبابکشی شکستهاند و حالا هم زیربار نمیروند. امشب هم دیدم انگار عادت دارند در آپارتمانشان را باز بگذارند و سرو صدای تلوزیون و بوی غذا توی راهرو پیچیده.
سالی که نکوست از بهارش پیداست!
وقتی مستاجر بودم، خانم صاحبخانه زن بسیار جدی و منظمی بود. هیچوقت هیچ خرابی ساختمان بهبیش از دوساعت نمیکشید. تعمیرکاران مخصوصی داشت که حتی نیمهشب با یکتلفن میآمدند و مشکلات برق و لولهکشی و شوفاژخانه را رفع میکردند. کلیه فیشها را سر موعد پرداخت میکرد و پولشان را از ما میگرفت. تمام قواعد آپارتمان نشینی از جمله حفظ سکوت، تمیزی و رعایت حال همسایگان با شدت زیادی در آن خانه اجرا میشد، طوریکه دوستانم به خانه من نام آلکاتراس دادهبودند.
حالا متوجه میشوم که وجود آدمی شبیه آن زن چقدر نعمت است. زن صاحبخانه اگر موقعیتی برای ابراز شایستگیهایش پیدا میکرد امروز یکی از مدیران معروف جامعه بود.
Posted by froogh at May 1, 2006 8:51 PM
نظر
از ایدهالیست های افراطی که متاسفانه تعدادشون خیلی کمه وپیدا کردنشون نعمت خیلی خوشم میاد.سلامت باشی .محسن هستم تکنسین الکترونیک 37ساله ساکن اراک
Posted by: محسن at February 28, 2008 2:59 AM
مدت هاست وبلاگ شما را می خونم
انگار که خیلی وقته می شناسمتون
ایام بکام
Posted by: آوا at May 2, 2006 2:57 PM
سلام. این چند روز چه قدر مرتب به روز کردی! الان که اومدم از مواجه شدن با این همه یادداشت تازه تعجب کردم(اینو باید به فال نیک بگیرم یا بد؟!)
از اونجا که بازم تو یادداشت آخرت جایی برای حرف زدن نذاشتی این جا می نویسم...ولی حالا که دقیقا به گفتن رسیدم خیلی مطمئن نیستم حرفی داشته باشم که بتونه چیز شایسته ای به دنیا اضافه کنه یا چیزی رو تغییر بده.(در واقع فقط دارم زر الکی می زنم مثل این که!) متاسفم! فقط به من بگو تا کی قراره این سلسله ی درد ادامه داشته باشه؟
و کتاب. گفته بودی کسی کتاب خوب سراغ نداره؟ «دنیای کوچک دن کامیلو» رو نمی تونی نخونی، حتی وقتی که حالت داره از همه چی بهم می خوره!اگه قبلا خوندیش کافیه بگی تا یه کتاب دیگه رو...
Posted by: simsayyar at May 2, 2006 2:49 AM
سلام فروغ منو یادته؟
Posted by: پونه بریرانی at May 1, 2006 11:10 PM