دوشنبه 11 اردیبهشت 85 :: May 1, 2006
درددل
وقتهای بیحوصلگی نباید کار خاصی بکنم، وگرنه خرابکاری میشود. اینجور وقتها باید کتاب بخوانم یا موسیقی گوش کنم..
امروز بهگمانم یکی از زورکیترین روزهایی بود که سرکار آمدم. دلم میخواست تا لنگ ظهر توی رختخواب بمانم و هیچ انرژیی صرف نکنم. اما نشد..شاید بهتر بود زنگ میزدم شرکت و مرخصی میگرفتم..
اولین لقمه صبحانهام مصادف شد با تلفن دلالی که خبرداد بارمان را توی پلیس راه گرفتهاند. میخواستم همه را فحش بدهم.. تلفن را قطع کردم و با نهایت بیزاری صبحانه را ادامه دادم.. دوباره تلفن زنگ زد و دلال گفت با بیستهزارتومان رشوه قضیه حل شدهاست. خدا را شکر که ملتی هستیم که مشکلاتمان با پول حل میشود..
زنگ زدم کارخانه و گفتم بهمناسبت روزکارگر گوسفند بکشند.. دیگر ته دلم علاقه خاصی بهکارگرانمان ندارم.احتمالا علت گوسفند کشتن برمیگشت بهاینکه فکر کردم یکجوری نحسی این مدت را که گریبانگیرمان شده، رد کنم..بیچاره گوسفند که اینوسط ازهمه بدبختتر است..
خیلی خستهام.. دلم میخواهد بهجای فکر کردن بهاینها به آرزوهای خوبم فکر کنم..بهاینکهدلم میخواست الان کنار دریای کیش بودم با آنهمه آرامش و رنگ دلپذیرش .. یا توی جنگل جواهرده زیر آلاچیقهای زیبایش نشستهبودم و کتاب میخواندم..
دلم میخواست بهجای اینکه به این بانک مسکن لعنتی فکرکنم، به تزیین خانهام فکر میکردم و کمی سلیقه داشتم تا نورپردازی خوشگلی میکردم..
دلم سفر میخواهد.. بیفکری مطلق میخواهم.. بی مسئولیتی برای دو هفته..بیهیچ دلواپسی برای احدی حتی خانوادهام.. دلم میخواهد فقط دو هفته بهطور مطلق آنطور که میخواهم زندگی کنم...زندگی کنم..
Posted by froogh at May 1, 2006 10:00 AM
نظر
عالی است
Posted by: سعید at December 26, 2007 1:48 PM
مايه آرام جان چشم هوس بستن است
از تپش آسوده است باز نظر دوخته
Posted by: علي at July 26, 2006 10:44 AM
فروغ میخوای اتاقت رو اونجوری که دوست داری بکنی من کمک میکنم
تجربه کاریش رو دارم
بدون حتی یه تغییر کوچیک دلپسند یا نه فقط اونی باشه که دل تو خواستتش کلی حالتو جا میاره دوست جون
Posted by: سمیرا at May 2, 2006 7:18 AM
آی گفتی ....
اگه پیدا شد لطف کن به مزایده بزار ..
Posted by: گنجشکک اشی مشی at May 2, 2006 3:00 AM
سلام,امروز نوشته ات بوی زندگی دارد.آنچه که نوشته ای بد جوری من را به همذات ÷نداری وا می دارد. می دانی اخیرا کشف کرده ام زندگی یعنی شکستن قالب های از پیش تعیین کرده خودم برای خودم . هر وقت از این قالب های بی روح بیرون می زنم بد جوری حس زنده بودن بر من چیره می شود . امتحانش کن .
شاد زی
Posted by: Melikbaba at May 1, 2006 6:47 PM
سلام فروغ عزیزم
به خلوت دل خالی من قدم گذاشته بودی.قدمت به روی چشم اما اتاقک رنج و درد را دیگر نه به روز می کنم و نه دل تماشایش را دارم.
مثل روح بی سایه ای به دیدار دوستان می روم بدون اینکه جای پایی از خود بگذارم.محو می شوم تا دوباره متولد شوم.نازنین.
Posted by: نازنین ایراندوست at May 1, 2006 3:53 PM
همین فاصله هاست فاصله زندگی برای شخص خودت و زندگی در اجتماع ، فاصله کاری که دوست دارم بکنم و کاری که باید بکنم. گاهی نیاز های ما خیلی پیش پا افتاده هستند و درست به دلیل همین پیش پا افتادگی دون شان خودمان می دانیم. با یک نظر همینطوری می شه فهمید که شاید احتیاج به یک مرخصی داری یا ممکنه یک چیزی متفاوت از روزمرگیت.
Posted by: خسرو at May 1, 2006 3:51 PM
گاهی وقتها ادم این حالو داره می فهمم چی میگی
Posted by: پونه at May 1, 2006 2:35 PM
فروغ جان
برای دلتنگی و بی حوصله گی ات، چیزی ندارم در خور، که این درد گویا در قبیله ما اپیدمی شده و اگر چاره ای می داشتم، خودم به این روزمرگی و بیهودگی گرفتار نمی شدم. فقط می توانم پیشنهاد کنم اگر مایل بودی سری به این آدرس بزن، شاید آرام تر شدی .... یا شاید هم بدتر.... نمی دانم.....
Posted by: محمد at May 1, 2006 1:07 PM
سلام فروغ عزیز،
ز کجا يا از که بايد نوشت؟
نمی دانم!
گاهی آنقدر پر می شوم،
که نمی دانم برای خالی شدن،
از کجا بايد شروع کرد!
کاش می شد کاری کرد!
دلم می خواهد برای همه آنها
که دوستشان دارم و ندارم، کاری کنم!
کاری کنم تا از پريروز پيلگی خود بيرون بيايند!
ببينند که زندگی و جاودانگي،
دو مفهوم بيگانه اند
ببينند که بايد رفت
و وقتی که دير يا زود رفتنی باشي،
ديگر چيزی جز محبت و لبخند ارزش نخواهد داشت.
چرا آدمها تجربه های هزارباره را، باز هم تجربه می کنند؟
چرا پدرم پدرش را تجربه کرد؟
چرا مادرم يادگارهای بی ارزش مادرش را زيست؟
چرا نزديکترين کسانت،
درست در آن نيازمندترين لحظه ها،
به يک لحظه امن، يا حتی به هيچت می فروشند؟
نمی دانم چه بايد کرد!
وقتی برادرت شانه ای برای گريه تنهايی تو نباشد!
وقتی پيرمردی که هر صبح شاخه گلی روی ميزت می گذارد،
آنچنان دلبسته ات کند که پدرت بايد!......
دلم می خواهد همه واژگان را،
ـ با همه وجودم
ـ با هر آنچه که دارم و ندارم
دوباره معنا کنم!!!
دلم می خواهد بگويمت که
وقتی تو گريه می کني،
وقتی ميان ماندن و نماندن گير می کني،
وقتی اشک های مادرم را می بينم،
با همه وجود دلم می خواهد بميرم!!!
...نمی دانم چه بايد کرد!!!
...نمی دانم چه بايد کرد!!!
Posted by: محمد at May 1, 2006 1:03 PM
اگر تونستی یه راه حل پیدا کنی که آدم بتونه دو هفته فارغ از همه چیز فقط زندگی کنه لطفا منم خبر کن
Posted by: آورا at May 1, 2006 10:48 AM