« April 2006 | Main | June 2006 »
May 31, 2006
وسوسه های شیطانی
آخ ... چقدر دلم می خواهد درباره آن چه توی ذهنم می گذرد، بی پروا بنویسم.. تمام وجودم سرشار از کلمات است..
شاید برای همین بود که نوشته آلیس، روحم را سرشار از خودش کرد..
....
دلم می خواهد خودم باشم. گاهی مثل این روزها شنیدن طنین صدایم برای خودم غریبه می شود.
....
دلم یک دوست نزدیک می خواهد. یک دوست خیلی نزدیک. فرقی نمی کند دختر یا پسر باشد. شاید هم بیشتر دوست دارم دختر باشد. حس امنیت بهتری دارد. یک دوست نزدیک...
....
کاش نویسنده وبلاگی بودم که هیچ کس مرا از نزدیک نمی شناخت.آن وقت هم بی پروا می نوشتم و هم صدایم برایم آشنا بود.
Posted by froogh at 11:21 PM
حديث نفس
خدای من ... این نوشته آلیس بهقدری زیباست که نتوانستم فقط بهلینک دادن اکتفا کنم.. دلم خواست آن را دوباره بنویسم.. سهبار خواندم و بار آخر اشکهایم سرازیر شد..
گاهی وقتها که چیزی بهاین زیبایی روحم را پر میکند، بهخاطرش اشکهایم جاری میشوند..
زنان تنها از تاريکی نمی ترسند. آنها زمانی را به ياد می آورند که مادر
و پدر شبها قبل از خواب چراغ را برای دخترشان يکی دو بار خاموش و
روشن می کردند و می گفتند در تاريکی هم همان چيزهايی هست
که در روشنايی. زنان تنها به خودشان می گويند در تاريکی هم همان
چيزهايی هست که در روشنايی و اينطور است که اصلا از تاريکی
نمی ترسند.
زنان تنها وقتی نيمه های شب از خواب می پرند، کسی را کنارشان
ندارند که به آنها بگويد چيزی نيست، خواب بد ديده ای. آنها خودشان
به خودشان ياد آوری می کنند که چيزی نيست و خواب بد ديده اند.
در چنين مواقعی، با اينکه از تاريکی نمی ترسند اما ترجيح می دهند
در رختخواب بمانند و زير پتو بخزند. به ندرت اتفاق می افتد که از جا
بلند شوند، چراغ را روشن کنند، دور خانه چرخی بزنند و يا کمی آب
بنوشند.
زنان تنها تقويم های بزرگی دارند. آنها در تقويم هايشان فهرستی از
کارهای مهم آن روز يا هفته تهيه می کنند. بعضی ها اين کار را قبل از
خواب، و بعضی ديگر آن را نزديک وقت نهار انجام می دهند. تقويم
برای زنی تنها چيزی فراتر از يک تقويم است ... چيزی است در رديف
همکار، هم بازی.
زنان تنها بعضی روزها هوس می کنند درست و حسابی آشپزی
کنند. با اينکه خورنده ای غير از خودشان وجود ندارد، غذايی لذيذ و
پر دردسر انتخاب می کنند و با تمام وجود تلاش می کنند که طعم آن
غذا مانند آنی بشود که مادر و مادربزرگشان می پزد. در حين پخت و
پز بارها غذا را می چشند و مدام به آن ور می روند. پس از حاضر
شدن، آن را بی تشريفات برای خودشان سرو می کنند و حين خوردن
خاطرات قديم را در ذهن دوره می کنند. برای زنان تنها پختن اين جور
غداها کاری فراتر از آشپزی ساده است، کاری است در رديف خلق
اثری هنری و جاودان.
زنان تنها زير دوش احساس خوشبختی می کنند. سقوط آب گرم
روی موها و تن به آنها حس زنده بودن می دهد، زنده بودن، لمس
شدن، دوست داشته شدن. آب مهربان است. آب نزديک است. آب
در آغوش می گيرد، گرما می دهد و قضاوت نمی کند. زنان تنها به آب
مانند مادربزرگی پير و دوست داشتنی نياز دارند و احترام می گذارند.
زنان تنها موقع خشک کردن موها، بی دليل از برخورد باد داغ با سر
و صورتشان خنده شان می گيرد. در آينه برای خودشان ادا و شکلک
در می آورند، اگر وقت داشته باشند شانه را مثل ميکروفن جلوی
دهن می گيرند و با آهنگی که از راديو پخش می شود هم صدا
می شوند. در زندگی زنان تنها، راديو نقش يک هم خانه،نقش يک
همکلام را دارد.
زنان تنها پيش از شروع فصل سرما برای خود سوپ می پزند. آن را
در چندين ظرف پلاستيکی می ريزند و در فريزر قرار می دهند. وقت
مريضی از خودشان خوب مراقب می کنند. آنها می دانند که اگر زود
خوب نشوند کسی نيست که فهرست کارهای يادداشت شده در
تقويم را سر و سامان دهد.
زنان تنها، هر از چند گاهی در تنهايی بر تنهايی خويش گريه می
- کنند. پيش خودشان از زندگی و زندگان شکايت می کنند. از روزگار
که آنها را به تنهايی رانده است، از آدمهايی که اصلا مثل آب نيستند.
آنها اعتراف می کنند که از تنهايی خسته اند، که می ترسند برای
هميشه تنها بمانند، آنقدر تنها بخوابند و بيدار بشوند و کار کنند و
بخندند و گريه کنند و مريض شوند، تا يک روز بالاخره تنها بميرند. آنها
شبی را در همين فکرها و ترس ها و اشک ها سپری می کنند اما ...
زنان تنها از تاريکی نمی ترسند. هر چقدر هم که با ترس تا ابد تنها
ماندن دست به گريبان بشوند، هيچ وقت در آن غرق نمی شوند.
زنان تنها صبح روز بعد وقتی که از خواب بيدار شدند، خود را در آينه
نگاه می کنند و بعد لبخند زيبايی روی لبهايشان نقش می بندد.
با راديو هم آواز می شوند و در نوشيدن يک ليوان چای داغ و شيرين
لذتی عميق کشف می کنند. تقويمشان را زير بغل می زنند، از خانه
و راديو خداحافظی می کنند و شيرجه می زنند در جريان زندگی، تا
با همه نيرو از همين تنهايی هم، بهترينی را که می توانند خلق کنند.
زنده باد تمامی زنان تنهای تقويم به دستی که از زندگی سرشارند،
قبل از شروع فصل سرما برای خود سوپ می پزند و هيچ از تاريکی
نمی ترسند.
Posted by froogh at 9:15 AM | Comments (13)
May 30, 2006
مستي
كمي(فقط كمي) وجدان درد گرفته ام. همه حقوق امروزم صرف موسيقي شد و تزئين كردن وبلاگ.
برداشت را حتما گوش كنيد. كاري ست از پيمان يزدانيان و نشر هرمس. شاهكاري ست...
.....
بدترين اشتباهات زندگي ام را وقتي مرتكب شده ام كه نداي شهود را ناديده گرفتم.
Posted by froogh at 4:14 PM | Comments (6)
صدملك دل به نيم نظر مي توان خريد.
1) من عينكي نيستم و رنگ فونت را قشنگ مي بينم. خيلي هم دوستش دارم. خدا وكيلي اگر واقعا اذيت كننده است بگوييد تا تيره اش كنم :( . به نظر خودم يك آرامش خوبي دارد.
2) صدملك دل نام قديمي اين وبلاگ است كه چند سال قبل با سليقه دوستم آقاي سردوزامي انتخاب كردم. بعدها به دلايلي يك سالي فقط در وبلاگ خصوصي ديگرم نوشتم و صدملك دل را بستم. حالا هوس كردم كه دوباره ياد گذشته ها كنم. حيف كه لوگوي خوشگل آن يكي را كه اكبرآقا برايم درست كرده بود، ديگر ندارم.
3) ملانصرالدين وارد شهري مي شود كه مردمش غصه دار بودند. سوال مي كند كه علت چيست؟ مي گويند دچار خشكسالي شده ايم. مي گويد تشت آبي برايم بياوريد با چند تكه رخت چرك. مي گويند در اين بي آبي، شوخي ات گرفته؟ مي گويد: بياوريد تا برايتان باران بياورم. تا رخت هاي چرك را مي شويد و سر بند آويزان مي كند، باران مي گيرد.
غرض از ذكر مثل اين بود كه درمان گير ننوشتن من همين است كه اينجا بنويسم : حوصله ام از وبلاگ و وبلاگ نويسي سر رفته!
~~~~~~~~~~~~~~~~
آقايان عينكي! بهتر شد؟
Posted by froogh at 12:15 PM | Comments (7)
May 29, 2006
کلمات
اینمدت حسابی کتاب خواندهام. عطر سنبل، بوی کاج را خواندم. بد نبود و فوقالعاده هم نبود. طنزی ساده و روان داشت که خنده مرا لااقل باعث نشد. گرچه من جزو آن دسته آدمهایی هستم که بهراحتی خندهام نمیگیرد. بهترین چیزی که عایدم شد چند ساعتی خواندن بدون استرس بود.
نان سالهای جوانی هانریش بل را خواندم. تقریبا همه کتابهایش را دوست دارم. اگر عالی، خوب، متوسط و بد معیار سنجش باشند، این کتاب در دسته خوبها جا میگیرد. از این نویسنده دوکتاب دیگر هم خواندهام: عقاید یک دلقک و سیمای زنی در میان جمع. هر دو خوب بودند.
بار دیگر شهری که دوست میدارم و عاشقانه آرام نادر ابراهیمی را نیمهتمام رها کردم. گذاشتم برای وقتی که حوصله نوشتههای شاعرانه را دارم.
و فرانی و زویی ... هنوز تمامش نکرده ام ولی تابهاینجا عالی بوده. نوشته سلینجر است. و فیلم پری داریوش مهرجویی از این کتاب اقتباس شده. تقریبا میشود گفت فراتر از اقتباس.. فکر کنم سناریو را رونویسی کردهاست. خواندنش را توصیه میکنم.
....
فرانی و زویی را که میخوانم، بهیاد سالهای نهچندان دور میافتم.. سالهایی که ذکر گفتن عادت روزانهام بود و ترجمههای گیتی خوشدل را عاشقانه دوست میداشتم.. با قدرت عشق چه حالی کردم.. یادش بهخیر..
گاهی فکر میکنم چطور آنهمه بیغل و غش و صاف میشد دعا کنم؟ خدا آنچنان دعاهایم را میشنید که انگار تنها بنده اش بودم..و حالا کسی مرا بهیاد ندارد...
....
یکوقتهایی یک تک کلمه میتواند کاری کند که تمام راه رفته را بازگردی و آرزو کنی ایکاش هیچگاه به فکر رفتن نمیافتادی.. فقط یک تک کلمه.
Posted by froogh at 10:44 PM | Comments (15)
حيف
از امروز ديگر كاريكاتور نميكشم! - توكا نيستاني
Posted by froogh at 6:06 PM
May 28, 2006
پنهان خورید باده که...
هوس نوشتن از سرم افتاده است.. کنتور و همه اعضا و جوارح وبلاگ یک جور خاصی برایم از رنگ و رونق افتاده اند.. حالا شبها می شود ساعات زیادی را کتاب خواند و از عطر عود سر مست شد..
...
فیلم به آهستگی مزخرف بود. مزخرفی کمی بهتر از قطعه ناتمام. حداقل فهمیدم :
1) با زن قرصی نباید ازدواج کرد. :)
2) هیچ وقت سراغ فیلم های مازیار میری نروم.
...
این مصرع حافظ بدجوری توی ذهنم می آید و می رود.. می نویسمش، شاید اینجا نشست و دست از ذهن من برداشت:
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟
Posted by froogh at 10:52 PM
May 23, 2006
خورش آلو
عادت هايي كه از بچگي با خودم دارم، ملكه ذهنم شده اند. لازم نيست براي انجام شان فكر كنم يا خودم را تحت فشار بگذارم.
عادت هايي هم هست كه در بزرگ سالي كسب شان كرده ام. چيزهايي مثل نظم و ترتيب كه چهارسال زندگي در پانسيون دانشجويي و سركشي گاه و بي گاه مديرانش و توبيخ شدن به خاطر نامرتبي، به من آموخت. يا تغيير ذائقه غذاخوردنم كه حاصل شش ماه زندگي در منزل دايي و بي توجهي عامدانه زن دايي به دوست نداشتن هاي من در اوج لوسي هجده سالگي بود.
عادت به ورزش هم جزو عادات اكتسابي بزرگسالي است. تمام دوران مدرسه ام از كلاس هاي ورزش فرار مي كردم. گواهي پزشكي كه همه اوليا مدرسه خبر از جعلي بودنش داشتند، و درعوض خواندن رياضي و ديكته و بعدهم كلاس كنكورهاي خصوصي در آن ساعات، باعث شد كه دوران دانشگاه سخت ترين واحدي كه گذراندم، تربيت بدني يك و دو باشد.. حالا چندسالي ست كه خودم را ياد داده ام كه ورزش جزو برنامه هفتگي ام قرار بگيرد. چيزي مثل غذا خوردن يا حمام كردن و اگر ورزش نكنم حس بيماري دارم.
عادت ديگري كه در بچگي نياموختم، حمام كردن زود به زود بود. مادرم عاجز مي شد كه زودتر از يك هفته حمام كنم كه نمي كردم. اين را هم در همان دوران دانشجويي آموختم كه براي حمام پانسيونش بايد نوبت مي گرفتم و محدوده ساعت را رعايت مي كردم و در عين حال براي عقب نماندن از سايرين سعي مي كردم نوبتم را حتما حلال كنم. حالا حمام رفتن مثل شستن صورت برايم راحت ست و تعجب مي كنم از كساني كه ديرتر از روزدرميان به حمام مي روند!
اين ها را به خودم يادآوري كردم كه دلم خوش باشد من آدم قابل تغييري هستم و اگر كمي خودم را تحت قيد بگذارم، خيلي چيزهاي خوب جزو زندگي روزمره ام خواهند شد.
دوست دارم انسان منعطفي باشم. مي دانم كه تغيير كردن و يا تغيير دادن آدم ها تقريبا ناممكن است، مگر اين كه خودشان واقعا همكاري كنند. آرزو دارم جزو معدود افرادي باشم كه قابليت آموزش حتي در پيري را نيز دارند.
يكي از بزرگترين چيزهايي كه دوست دارم در من عوض بشود، پيك هاي تند و سينوسي رفتارم است. عصباني شدن يا بد آمدن از كسي يا چيزي در لحظه و خوش آمدن و عاشق و شيفته فرد يا چيزي شدن به همان سرعت. دلم مي خواهد قبل از بروز احساسم، منطقم را به كار بياندازم. خيلي سعي مي كنم ولي سخت است. بسيار سخت تر از حمام رفتن يا خوردن خورش آلويي كه بويش دلت را به هم مي زند. اما مي دانم اگر من توانسته ام از پس آن خورش آلو برآيم و بالا نياورم، از پس اين رفتارهايم نيز بر خواهم آمد.
Posted by froogh at 9:28 AM | Comments (13)
May 19, 2006
جواز عبور
دیشب رفتیم تئاتر سنگلج. سیاه بازی غروب مضحک صمصام میرزا. با دوستی بودم که طاقت ده دقیقه دیدن تئاتر را ندارد ولی این یکی را تحمل کرد، اگرچه به نظرمن ضعیف تر از سیاه بازی های دیگری بود که دیده بودم.
موضوعش چیزی توی مایه های اسکروچ بود. با این که از بچگی بارها و بارها این داستان را شب کریسمس دیده ام، اما بازهم وادارم کرد به خودکاوی و بررسی نامه اعمالی که اگر قرارباشد واقعا روزی خوانده شود و به واسطه اش خانه نهایی آدم را سند بزنند، چه قدر ترسناک خواهد بود.
دیدن چیزهایی از این دست، خواندن کتاب هایی با این مضمون و حتی رفتن به مراسم ختم و تفکر درباره کوتاهی مجال زندگی، گاهی لازم است.. گرچه آدم ذاتش فراموش کار است.
Posted by froogh at 11:44 AM | Comments (8)
May 17, 2006
وضعیت دوم: من خوب نیستم.
پلاک ما ۸/۱است و پلاک همسایه ۸. امروز که بهخانه برگشتم، دیدم یکنامه در معرض دید گذاشتهاند که لابد من ببینم. چون شماره واحد ساختمان من را نوشته بود.
نامه را برداشتم و متوجه شدم مال خانه همسایهاست. درحالیکه بهسمت کوچه برگشتم تا نامه را بهصاحبش برسانم، کاغذ را با کنجکاوی نگاهکردم. یک اخطاریه بود از دفترخانه. فکر کردم مربوط به چیزی توی مایههای مالیات و عوارض میشود( بس که از صبح درباره انواع مالیاتها حرف زده بودیم)، ولی خوب که خواندم، دیدم اخطاریه طلاق است.
نوشتهبود خانم فلانی بازنشسته دولت، همسر شما برای طلاق بهاین دفترخانه مراجعهکردهاست و .... ادامه ندادم. رسیدهبودم دم خانه همسایه. زنگ را زدم و نامه را دولا کردم. مثل نامههای محرمانهای که توی شرکت دست آدم میدهند و معمولا خبر بد دارد.
آیفون را جواب داد و گفت میآید پایین. وقتی درباز شد، زنی حدود ۴۵ تا ۵۰ سال را دیدم. لبخندی زد. انگار منتظر نامه بود. راستش خجالت کشیدم و فکر کردم کاش نامه را حداقل توی پاکت گذاشتهبودند. یاد اخطاریهها و احضاریههای خودم افتادم که سالها قبل میآمد دم خانه خالهام. خالهام شکایتی نمیکرد ولی میدانستم خیلی خجالت میکشد. لااقل از شوهرش. من هم خجالت میکشیدم. یکجور احساس گناهکار بودن بهآدم میدهد. احساس خواستهنشدن. احساس طرد شدن. احساس خوب نبودن. احساس وانهادگی.
راستی زن چهکردهبود که مستحق بود وانهاده شود؟
Posted by froogh at 8:44 PM | Comments (6)
جالب
Posted by froogh at 9:09 AM | Comments (0)
May 16, 2006
كشف
بعضي وقت ها آدم كتابي را مي خواند و با شخصيت آن هم ذات پنداري مي كند.. گاهي هم كتابي مي خواند و مي بيند كه چقدر شخصيت توي كتاب به نظرش شبيه يك نفر مي آيد. مثل اين كتاب" آمده بودم با دخترم چاي بنوشم.." نوشته شيوا ارسوطيي .
كتاب خوبي ست. مخصوصا همين داستانش كه خيلي خوب پرداخت شده..
داستان ديگري دارد به نام "صف". در ضمن خواندن انگار مكاشفه داشت برايم خاطره تعريف مي كرد. يا وبلاگ مي نوشت يا چيزي در همين مايه ها.
Posted by froogh at 10:47 AM | Comments (0)
May 15, 2006
...
Wear Sunscreen
If I could offer you only one tip for the future, sunscreen would be it. The long-term benefits of sunscreen have been proved by scientists, whereas the rest of my advice has no basis more reliable than my own meandering experience. I will dispense this advice now.
Enjoy the power and beauty of your youth.
Oh, never mind.
You will not understand the power
and beauty of your youth until they've faded.
But trust me, in 20 years, you'll look back at photos of
yourself and recall in a way you can't grasp now how much
possibility lay before you and how fabulous you really looked.
You are not as fat as you imagine.
Don't worry about the future.
Or worry, but know that worrying is as effective as
trying to solve an algebra equation by chewing bubble gum.
The real troubles in your life are apt to be things
that never crossed your worried mind, the kind that
blindside you at 4 pm on some idle Tuesday.
Do one thing every day that scares you.
Sing.
Don't be reckless with other people's hearts.
Don't put up with people who are reckless with yours.
Floss.
Don't waste your time on jealousy.
Sometimes you're ahead,
sometimes you're behind.
The race is long and, in the end,
it's only with yourself.
Remember compliments you receive.
Forget the insults.
If you succeed in doing this, tell me how.
Keep your old love letters.
Throw away your old bank statements.
Stretch.
Don't feel guilty if you don't know
what you want to do with your life.
The most interesting people I know didn't know at
22 what they wanted to do with their lives. Some
of the most interesting 40-year-olds I know still don't.
Get plenty of calcium.
Be kind to your knees.
You'll miss them when they're gone.
Maybe you'll marry, maybe you won't.
Maybe you'll have children, maybe you won't.
Maybe you'll divorce at 40,
maybe you'll dance the funky
chicken on your 75th wedding anniversary.
Whatever you do, don't congr
Posted by froogh at 2:39 PM | Comments (2)
May 14, 2006
تصور کن...
هوا یکجور خاصی خوب است. درعین گرم بودن زیادش، ساعتی باد میوزد.. از آن بادهای بهاری که گاهی قطرات درشت باران را بهصورتت میزند..
چقدر دلم میخواست شبهای این ماه را پیادهروی کنم.. این محل خلوت است ولی امن نیست.. میترسم.ولی هوسش هرشب وسوسهام میکند.
....
در کنار بقیه، در حضورشان، آدم بزرگی میشوم. زنی سی و هفت ساله که جدی و مراقب و محافظهکار است .. که صورتش احساسات درونش را پنهان میکند. که سعی میکند ازهمه کسانی که متوقعند، مواظبت کند.. از پدرو مادر و خواهر و برادر و رفقایش.. این زن سیو هفت ساله خیلی مسن است..
وقتی تنهایم، تبدیل بهنوجوانی میشوم که هنوز رفتارهای درونیاش مثل شانزدهسالگیاش ساده و بیپیرایه و حماقتبار است. دختر کوچکی که با آرزوهای رنگیاش میتواند تمام دنیا را فراموش کند و گذر ساعات را نبیند.
اگر در درون این دخترک یک دوربین مخفی نصب میکردند و فردا فیلم خلوتش را به آن زن سیو هفت ساله نشان میدادند، زن از دست کودک خودش را دار میزد.
....
راستی چرا کودک درون ما هیچوقت دوست ندارد بزرگ شود؟ پند بگیرد؟ تجربهها را برای چندمین بار تکرار نکند؟ عاقل باشد؟
Posted by froogh at 6:52 PM | Comments (13)
به درك!
فعلا کهخوبم. از تنش دیروز خبری نیست و میخواهم قبل از شروع هرکاری یک کلرودایزوپوکساید بخورم تا آرامشم را حفظ کنم.
چقدر خوشحالم که دیروز درجهت رنجش کسی کاری نکردم.
...
کامنتها را که میخوانم گاهی فکر میکنم اصلا کل مطلب مرا نمیخوانید!! شاید هم من بد مطلب را ادا میکنم.
ببینید!
من نمیخواهم کسی را تربیت کنم. مسئول رفتار کسی هم نیستم. بهمن ربطی ندارد که کسی گند بزند بهخودش و زندگیاش و هرطور مزخرفی که دوست دارد آدم انتخاب کند یا زندگی کند یا کار کند یا حرف بزند و غیره.. این ربط نداشتنها تا جایی ادامه پیدا میکند که گندشان به کار و زندگی من کشیده نشود.
این افرادی که عصبانیام میکنند یا کردهاند، کسانی هستند که بهطور مستقیم خنگبودن یا بیفکری یا بیمسئولیتیشان، در کار و زندگی من اثر منفی میگذارد.
فکر میکنم اینقدر تجربه و سن دارم که بفهمم تغییر آدمها تقریبا کاری ناممکن است و نیاز به پشتوانه و زمینهسازی فرهنگی دارد. تا کسی خودش نخواهد عوض نمیشود، حالا من هرقدر خودم را بزنم یا بکشم. تازه وقتی هم که بخواهند عوض شوند،کاری بسیار سخت خواهد بود چون آدم مدام تمایل دارد بهجهتی که سالها بهآن سو رشد کرده، متمایل شود.
بنابراین هر کسی میتواند بد یا اشتباه رفتار کند تا جایی که باعث زمین خوردن دیگران نشود.
Posted by froogh at 9:40 AM | Comments (7)
May 13, 2006
يك آدم مزخرف
خیلی عصبیام. شاید اگر بنویسم حالم بهتر شود. فکر میکنم مقدار زیادی از این عصبانیتم بیخودیست. ربطی نباید به کسی داشتهباشد، بهجز خودم. حتما یک بیماری گرفتهام. امروز رفتم آزمایش دادم. آزمایش کمخونی و فقر آهن و تیرویید. فقط همینها به ذهنم رسید. گفتم شاید عوارض یکی از اینها کجخلقی مدام است.
از او عصبانیام. دلم میخواهد بهش بگویم از همسرش متنفرم. نمیتوانم .. نه جراتش را دارم، نهقدرتش را و نه تحمل اینکه ناراحتی شدید را در صورتش ببینم. تازه اطمینان دارم که خیلی زود پشیمان خواهم شد. نهکه تنفرم از دست بدهم. نه.. ولی از اینکه خوددار نبوده ام، آنقدر خودم راسرزنش خواهم کرد که دردش از این درد شدیدی که الان دچارش هستم بیشتر است.
دوست دیگرم میگوید من اشتباه میکنم. اشتباه میکنم برای همین تنها میمانم. نه میتوانم دوست دختر انتخاب کنم و نه دوست پسر. میگوید همیشه بیش از آنچه لایقش هستم میخواهم. البته درست همین را نمیگوید .. یک چیزی توی این مایه ها میگوید. بهنظرش من ایدهآلیستم. شرایط خودم را نمیبینم. از سن و سال و موقعیت و آپشنهایم خبری ندارم. میگوید خودت را همانطور که هستی نمیپذیری. اینها را قبول ندارم. فکر میکنم اگر مثل بقیه ساده انتخاب نمیکنم یا شرایط خاصی برای خودم توی دلم برای یک دوست قایل میشوم، بهخاطر ایناست که خودم را میشناسم. میدانم لایق چیزهای بهتری هستم. خودخواهم؟؟؟ دوستم میگوید بله، تو آدم خودپسندی هستی.
همکارانم میگویند از همه توقع هوش زیادی دارم. بیش از حد نرمال. میگویند آدمها را آنطور که هستند پذیرا باشم. میگویند فلانی همینقدر توان دارد، خیلی بهاو فشار میآورم. اما اینها را هم قبول ندارم. بهنظرم آدمها از بیست درصد مغزشان هم استفاده نمیکنند. بیش از آیکیو، آنچه وضع را خراب میکند، تنبلیست. دوستم میگوید نه. چرا فکر میکنی همه باید مثل خودت یکچیز را درک کنند؟ میگویم والله من شاید خنگ نباشم اما شک ندارم که ضریب هوشیام متوسط است، چیزی که من میفهمم حتما یکنفر که دهسال سابقه کاری بالاتری دارد، باید بفهمد، فقط اگر کمی بهخودش زحمت فکر کردن بدهد.اما دوستم باز هم طوری نگاهم میکند انگار خیلی خودخواه و لجبازم.
عصبانیتم کمکم دارد فروکش میکند. یک کلرودایزوپوکساید خوردهام و این نوشتن و تندتند تایپ کردن هم آرامم میکند. اصلا همین تایپ کردن!! چرا من که تایپیست نیستم و تنها تایپم در روز محدود به همین وبلاگ نوشتن میشود، باید دقیقتر و تندتر از یک منشی تایپ کنم؟
خیلی آدم گهی هستم.. نه؟! کمکم خودم هم دارم بههمین باور میرسم. یکی قبلا برایم کامنت گذاشتهبود که وقتی نوشتههایم را میخواند میفهمد که عجب آدم مزخرفی هستم.. البته او کلمه بدتری را بهکار بردهبود..
بروم.
Posted by froogh at 2:58 PM | Comments (13)
May 10, 2006
پینگ
به جای بلاگ رولینگ با این پینگ کنید.
با تشکر از سایه.
Posted by froogh at 10:43 PM
بیکاری یا بیعاری؟؟
میگوییم مشکل اعظم ما بیکاریست. این قبول. ولی از آن بدتر وقتیست که کار هست ولی آدم کاری پیدا نمیشود.
از ابتدای تاسیس شرکت دوم تا بهحال چندین بار آگهی استخدام در دانشگاه صنعتی اراک و در روزنامههای تهران دادهایم. برای آدمهایی که فنی باشند و یا لااقل در حد تکنسین سواد کاری داشتهباشند. هنوز فرد قابلی پیدا نکردهایم. درحقیقت تقریبا مراجعهکنندهای منطبق با شرایطمان نداشتهایم.
آنها که کارشان خوب است و واردند، روی زمین نماندهاند که ما سراغشان برویم، سایرین هم کار پشت میزنشینی در دفتر تهران میخواهند.
اینهمه دانشگاه، اینهمه مراکز فنی و حرفهای و پیام نور و .. . معلوم نیست فارغالتحصیلانشان کجا میروند؟ همه مینالند که راننده تاکسیهایمان لیسانس و دکترند. یکی از این دکتر مهندسهای مشتاق کار، گیر ما نمیآید که نمیآید!!
افراد فامیل آدمهای زیادی را برای کار معرفی میکنند. واضافه میکنند که فلانی بسیار نیازمند است و از فرط بیکاری زندگیاش دارد از هم میپاشد. بعد که میگویم برای دفتر کار نداریم ولی برای کارخانه چرا، میگویند نمیشود در دفتر مستقر شود؟؟؟ ای بابا !! من که زن هستم، یک سال اول کارم را در دفتر نبودم. وقتی رشتهای را انتخاب میکنیم حتما میدانیم که لازمه اشتغالش چیست. چرا امر به همه مهندسان ما مشتبه شده که باید در شرکتهای مشاوره تهران با حقوق عالی کار کنند؟؟
حالا هم نیاز به کسی داریم که فنی و ماهر باشد. آچار بهدست کم ادعا. مهندس نباشد تا بتوانیم بهاو بگوییم لباس کار بهتن کند و بهکارگرانمان کار یاد بدهد. در تهران مستقر باشد!! ولی لطفا هفتهای یکی دو روز به شهرستان برود. حقوقش با اضافهکاری و ماموریت چیزی حدود ۴۵۰۰۰۰ تومان خواهد بود. بیمه میشود. آینده خوبی خواهد داشت اگر آدم کار باشد نه ناز و ادا. جالب است که به هرکس که میشناختم سپردهام. در اراک آگهی زدهایم. احتمالا از شنبه در تهران هم مجددا آگهی میدهیم. ولی شک ندارم که بازهم تیرمان بهسنگ خواهد خورد.
چهچیز این وسط اشتباه است؟ تربیت غلط قشر تحصیلکردهمان که انتظار دارد بعد از فارغالتحصیلی در جایی مثل شرکت نفت استخدام شود با یک کیف سامسونت بهدستش و یک کارت ویزیت در جیبش که بگوید مهندس فلانی، مدیر فلان جا؟؟ سیستم آموزشی نادرستمان که بهجای تکنسین ماهر مدام مهندس تولید میکند با یک مشت تئوری در مغزش که آیا یادش مانده یا نه؟؟ اخلاق شعاری خودمان که فقط میتوانیم شعار بدهیم و تقصیر را بهگردن دولت و نظام و غیره بیاندازیم و وقت عمل که میشود تبدیل به طبل توخالی میشویم؟؟ اشکال کجاست؟؟
Posted by froogh at 8:11 PM | Comments (8)
عادت
1- سايه برايم توي كامنت ها نوشته كه آف لاين داده. من هيچ آف لايني را اين دو سه روز نگرفته ام. گمان كنم مسنجر ياهو هم به مصيبت بلاگ رولينگ مبتلا شده. البته خوب شد سايه اين را گفت. فكر مي كردم چرا كسي اهميتي به آف لاين هاي اين چند روزم نمي دهد؟!
2-درست لحظه اي كه داشتم فكر مي كردم دست از پينگ كردن بلاگ خواهم كشيد حتي اگر بلاگ رولينگ درست شود ؛ به طور ناخودآگاه آدرسي را كه يكي از دوستان براي پينگ كردن در كامنت ها نوشته بود؛ تايپ كردم و خودم را پينگيدم!
Posted by froogh at 9:05 AM | Comments (3)
May 8, 2006
...
انگار زیادی به تکنولوژی وابسته شدهام. خرابی بلاگ رولینگ باعث شد که فکر کنم چقدر از اینکه مینویسم و خواندهنمیشوم، ناراحتم!! حالا فکر میکنم خوب است تمرین کنم کمی بیشتر برای خودم حرکت کنم. گرچه بهنظرم هیچ بعدی از زندگی در انزوا مفهوم خاصی ندارد. اصولا آدم موجودی اجتماعیست و دوست دارد دیدهشود. واقعا چهمعنی دارد که یک کار اجتماعی انجام بدهیم درحالیکه اجتماع آن را نمیبیند؟! حالا هرقدر هم که این اجتماع کوچک باشد و مثلا محدود شود به ۲۰۰ نفر. بلاخره من دلم بههمین تعداد خوش است. اگر بخواهم خیلی شاعرانه فکر کنم که فقط برای خاطر دل خودم مینویسم، حتما دست از وبلاگ خواهمکشید.
...
این مدت اتفاقات غریبی سرکارمان افتاده. آدمهایی که سرشان قسم خوردهبودیم، ناجور بهمان نارو زدهاند. همکارانی که یا از طریق خانوادههایشان آشناییم و یا سالهاست با آنها کار میکنیم. یکی پولی که بهحسابش ریختهبودیم تا جایی خرج کند و صرفا بهخاطر اعتماد زیادمان این پول بهحساب شخصیاش ریختهشده بود، یک شبه ول کرد و رفت! یکی دیگر که بارها و بارها مدیرعامل مهربان و پدرژپتو درباره سلامت نفسش از من سوال کردهبودند و همیشه تاییدش کردهبودم، فاکتورهای ساختگی تحویلمان دادهبود. دیگری که پدرژپتو علیرغم مخالفت همیشگی من، خیلی مراقبش بود تا از نظر مالی کمکش کند و کمی زندگیاش روبهراه شود، خبرچین درست و حسابی از آب درآمد. در این سه هفته اخیر از اینهمه قدرت آدمیزاد در تغییر کردن و داشتن قابلیتهای متفاوت ،حسابی شگفتزده شدهایم!!.
کمکم تجربه دارد باعث میشود که بفهمم بههیچ احدی نباید اعتماد کرد، مگر اینکه طی سالها محک خوردهباشد.. تازه بعد همه آن سالها هم، اگر خواستم اعتماد کنم، باز باید حواسم کاملا جمع باشد و فقط بهجای بدبین بودن، با دید خنثی عمل کنم.
خیلی بداست. یاد آن دوستی میافتم که میگفت گربهام را بهتمام آدمهایی که باهشان رفیقم ترجیح میدهم..
همه این تجربهها را مینویسم و هی با خودم تکرار میکنم، اما کماکان همان آدم سادهلوحی که بودهام، هستم و خواهم ماند. بهقول مادرم خویی که ماماچه میآره، مردهشور میبره.
Posted by froogh at 11:41 PM | Comments (9)
سوال
لطفا يكي جواب بدهد كه آيا بلاگ رولينگ اشكال دارد؟ يا سيستمش تغييري كرده ؟ يا اشكال از آي اس پي من است؟
Posted by froogh at 1:42 PM | Comments (4)
May 6, 2006
بوي باد و باران
امروز قرار است روز پرکار و شلوغی داشتهباشم. مهمان نهار داریم. رقبای همصنفمان میآیند و تا آنوقت باید یکسری داده را جمعآوری کنم. از طرفی کلی کار بانکی داریم. حسابرسی سالیانهمان هم شروعشده و مدیرمالی چیزهایی برای رسیدگی گذاشته تا زود جواب بدهم.میان همه اینها ، عصر، زودتر از وقت معمول باید برگردم خانه تا بهیک مهمانی ناخوشایند بروم.
حالا با این حرفها دارم وبلاگ مینویسم.
دلم میخواست از چیزهایی بنویسم که انگار اگر همین حالا نگویم دیر میشود.
از خواب دیشبم بنویسم. که مدتیست خواب یک آدم واحد را میبینم و بودنش در خوابهایم بهطرز غریبی آرامبخش است. یک حس روحانی خوبی بهمن میدهد. دیشب خواب میدیدم بههمراهش به سرزمین عجیبی میروم. یعنی مرا با اصرار میبرد. جایی در ارتفاع که برای من که ترس از ارتفاع دارم بسیار ترسآور بود. بعد بهیک زمان و مکان خاص که رسیدیم، صدای قرآن آمد. کسی اذان میگفت یا قرآن میخواند.. و آن دوست با شدت شروع بهگریستن کرد.. من از بلندی میترسیدم.. اما او در همان حال کاملا مراقبم بود و گفت بهش تکیه کنم.. یک جور حمایت خاص.. نه از نوع عشق.. نه از نوع دوست داشتن.. یک جور قدرت معنوی.. و من تکیه کردم ..
ساعت یک صبح بود که بیدار شدم.. خوابم بوی پروانه میداد.. بوی باغ.. بوی باد.. نمیدانم .. آنقدر در خلسه بودم که تمام وجودم غرق لذت بود.. مدتهای مدیدی بود که دچار این حس خوب نشدهبودم..
......
یکچیز دیگر را هم دوست دارم بنویسم..
که گاهی بااینکه بالغم کاملا فعال است، درگیر بازیهای روانی افراد میشوم. خیلی سعی میکنم وارد مثلث نشوم و قربانی نباشم. اما کودکم کار را خراب میکند.
بعضی وقتها بهترین دوستانم مرا وارد این بازی میکنند. بالغم میگوید که ادامه بحث فقط اتلاف وقت و انرژی است.. اما کودکم با نهایت حماقت دوست دارد خود را اثبات کند و درحالیکه طرف مقابل در موضع والد( گندترین موضع ممکن برای بحث) قرار دارد و میفهمم که فقط دوست دارد آزارم بدهد، بازی را ادامه میدهم..
همین لحظه در اثر عوارض یکی از همین بازیهای احمقانه بهشدت عصبانیام.
Posted by froogh at 9:35 AM
May 2, 2006
مدیر معاشرتی
سهسال قبل مدیری داشتم در شرکت قدیم که همیشه میگفت راز شکست مدیرعامل مهربان منزوی بودن اوست.
مدیرعامل مهربان سیستم بستهای دارد. همیشه میگوید سعی کنید مردم نفهمند چکار میکنید چون کمکی بهتان نخواهند کرد و اگر از دستشان برآید سنگاندازی میکنند. بههمین خاطر کارکردنش حتی با ما که سالهاست میشناسدمان، همراه با رمز و راز فراوان بوده چه برسد به بقیه. از مهمانیهای کاری گریزان است.. درسمینارها شرکت نمیکند و به سکوت مطلقش شهرت دارد.
درعوض مدیر سهسال قبلم، آدم بسیار اجتماعی بود. جلسات زیادی با با پرسنل داشت و حداقل پنجاه درصد از زمانش را به رفتوآمد خارج از دفتر اختصاص میداد.
من با تربیت مدیرعامل مهربان بزرگ شدهام. کلا هم آدم تنبلی هستم که رفتوآمد برایم سخت است. اما این مدت در هرکتابی که درباره مدیریت خواندهام، روش مدیرعامل مهربان مطرود معرفی شده و بهجای آن گفته که مدیرعامل باید روابط زیادی با همصنفان خود برقرار کند.
مدتیست تصمیم گرفته ام از این روش جدید پیروی کنم. متوجه شدهام در دنیای امروز با این روند مبادله اطلاعات و اینترنتبازی مردم، سیستم مدیرعامل مهربان واقعا مطرود است. اگر بخواهیم بسته عمل کنیم، آنکه بازندهاست ماییم نه دیگران. در ضمن جلساتی که شرکت میکنم، نهتنها خیلی چیزها یاد میگیرم، بلکه میفهمم چقدر دانستههای اندکی دارم. بااینکه شرکت نمونه هستیم اما در صنف ما هفت شرکت نمونه دیگر هم هستند. امروز که با مدیر یکی از آنها جلسهای گذاشتم، آنقدر چیزی یاد گرفتم که شاید ماهها زمان میبرد تا خودم بهآنها دست پیدا کنم.
در ضمن این روابط خارج از شرکت باعث میشود که شناختهشویم. برای من که سهامدار نیستم و همیشه امکان اینهست که کارم را بخواهم بههر دلیلی عوض کنم، شناختهشدن در جمع مدیران ارشد اهمیت زیادی دارد.
بسته بودن یک حسن دارد و آن اینکه لااقل تا مدتی از کپیبرداری و تقلبهایی که در مملکت ما رایج است( در زمینه تولید)، در امان میمانی.. اما این زمان کوتاهی دارد. خیلی زود از طریق کارگران و کارمندانت رازهای کارت برملا میشود. بنابراین بهتر است این حسن کوچک را فدای محاسن بزرگ برقراری رابطه کرد.
Posted by froogh at 8:18 PM | Comments (3)
خنگ
الان ساعت یازده و سیزده دقیقه شب است. دو دقیقه دیگر به این همسایه جدید بی ملاحضه ام فرصت می دهم که دریل کاری و میخ زدن به در و دیوارش را تمام کند! امیدوارم مجبور نشوم شب اول منزل نو را به کامشان تلخ کنم.
نمی فهمم .. یک زوج جوان تازه ازدواج کرده، شب اول زندگی مشترک کار بهتری به جز نصب تابلو به در و دیوار بلد نیستند؟
Posted by froogh at 12:08 AM
May 1, 2006
پرحرفی
حالم بهتر است. از صبح که درددل کردم خیلی بهترم.
بودن پدرژپتو در شرکت آرامش خاصی بهمن میدهد. درست است که بهخاطر اختلاف سنی زیادی که داریم، شاید خیلی جاها حس میکنم نظرش را تحمیل میکند اما رویهم رفته بودنش عالیست. به تجربه زیادش ایمان دارم.. به شناختش از آدمها که در کمتر از یک هفته کار کردن با هر نفر بهسرعت تشخیص میدهد چند مرده حلاج است. دلجوشی و نگران بودنش برای امور هم عین من است. کار را مال خودش میداند.. پولکی نیست.. احساس وابستگی بهشرکت دارد و خیلی خواص دیگر که کاملا ما را با هم همراه میسازد. میدانم که او هم از کار با من خوشش میآید و آرامشی که بههم میدهیم متقابل است.
از همه خواصش مهمتر صداقت زیادیست که با من دارد. هیچوقت حس نکردهام جایی میخواهد سرم را کلاه بگذارد . از هفته قبل توی شرکت دوم ما مدیرعامل شده و برای شرکتی که من مدیرش هستم، عضو هییت مدیرهاست که طبعا به مدیرعامل نظارت دارد. اما همیشه و همهوقت توانستهام با او طوری مشورت کنم که انگار دوتا رفیقیم. حتی درمورد حقوقم و مزایایی که میخواستم خیلی بیش از مدیرعامل مهربان که صاحب هردوشرکت است، به نفعم نظر داد.
لااقل از لحاظ کار همیشه خوش شانس بودهام و بهجز آقا شیره که بدترین تجربه تمام زندگیام بود، تابهحال مدیران خوبی داشتهام.
...
یک مشاور مالی جدید آوردیم. طبق معمول با بخش مالی مشکل داریم. پرسنلی که سال قبل استخدام کردهبودیم، کند و بیدقتند. از طرفی مدیر مالیمان که درواقع حسابدار ارشد است، اصلا شم مدیریت ندارد. بهنظرم درصد زیادی از مدیریت ذاتیست. کسی که ذاتا مدیر باشد راه خود را برای رسیدن به این پست پیدا میکند و کسی که نباشد حتی در این مقام یک کارمند جزء خواهد بود.
...
همسایگان جدید ساختمان یکی یکی دارند اسبابکشی میکنند. همسایه بغل دستی من یک زوج تازه ازدواج کردهاند. در بدو ورودشان چشم الکترونیک در ورودی را در حین اسبابکشی شکستهاند و حالا هم زیربار نمیروند. امشب هم دیدم انگار عادت دارند در آپارتمانشان را باز بگذارند و سرو صدای تلوزیون و بوی غذا توی راهرو پیچیده.
سالی که نکوست از بهارش پیداست!
وقتی مستاجر بودم، خانم صاحبخانه زن بسیار جدی و منظمی بود. هیچوقت هیچ خرابی ساختمان بهبیش از دوساعت نمیکشید. تعمیرکاران مخصوصی داشت که حتی نیمهشب با یکتلفن میآمدند و مشکلات برق و لولهکشی و شوفاژخانه را رفع میکردند. کلیه فیشها را سر موعد پرداخت میکرد و پولشان را از ما میگرفت. تمام قواعد آپارتمان نشینی از جمله حفظ سکوت، تمیزی و رعایت حال همسایگان با شدت زیادی در آن خانه اجرا میشد، طوریکه دوستانم به خانه من نام آلکاتراس دادهبودند.
حالا متوجه میشوم که وجود آدمی شبیه آن زن چقدر نعمت است. زن صاحبخانه اگر موقعیتی برای ابراز شایستگیهایش پیدا میکرد امروز یکی از مدیران معروف جامعه بود.
Posted by froogh at 8:51 PM | Comments (4)
درددل
وقتهای بیحوصلگی نباید کار خاصی بکنم، وگرنه خرابکاری میشود. اینجور وقتها باید کتاب بخوانم یا موسیقی گوش کنم..
امروز بهگمانم یکی از زورکیترین روزهایی بود که سرکار آمدم. دلم میخواست تا لنگ ظهر توی رختخواب بمانم و هیچ انرژیی صرف نکنم. اما نشد..شاید بهتر بود زنگ میزدم شرکت و مرخصی میگرفتم..
اولین لقمه صبحانهام مصادف شد با تلفن دلالی که خبرداد بارمان را توی پلیس راه گرفتهاند. میخواستم همه را فحش بدهم.. تلفن را قطع کردم و با نهایت بیزاری صبحانه را ادامه دادم.. دوباره تلفن زنگ زد و دلال گفت با بیستهزارتومان رشوه قضیه حل شدهاست. خدا را شکر که ملتی هستیم که مشکلاتمان با پول حل میشود..
زنگ زدم کارخانه و گفتم بهمناسبت روزکارگر گوسفند بکشند.. دیگر ته دلم علاقه خاصی بهکارگرانمان ندارم.احتمالا علت گوسفند کشتن برمیگشت بهاینکه فکر کردم یکجوری نحسی این مدت را که گریبانگیرمان شده، رد کنم..بیچاره گوسفند که اینوسط ازهمه بدبختتر است..
خیلی خستهام.. دلم میخواهد بهجای فکر کردن بهاینها به آرزوهای خوبم فکر کنم..بهاینکهدلم میخواست الان کنار دریای کیش بودم با آنهمه آرامش و رنگ دلپذیرش .. یا توی جنگل جواهرده زیر آلاچیقهای زیبایش نشستهبودم و کتاب میخواندم..
دلم میخواست بهجای اینکه به این بانک مسکن لعنتی فکرکنم، به تزیین خانهام فکر میکردم و کمی سلیقه داشتم تا نورپردازی خوشگلی میکردم..
دلم سفر میخواهد.. بیفکری مطلق میخواهم.. بی مسئولیتی برای دو هفته..بیهیچ دلواپسی برای احدی حتی خانوادهام.. دلم میخواهد فقط دو هفته بهطور مطلق آنطور که میخواهم زندگی کنم...زندگی کنم..
Posted by froogh at 10:00 AM | Comments (11)
شاهكار
با تشكر از معرفي سيبستان
Posted by froogh at 9:19 AM