« March 2006 | Main | May 2006 »
April 30, 2006
خسته
از خودم خستهام. از این دلگیری بیانتها که هرکار میکنم با آن کنار نمیآیم.. از این روال یکنواخت زندگی.. از اخمی که وسط ابروها ثابت مانده.. از تلخی کلامم که نصیب همکار و دوست میشود.. از خودم خستهام..
دلم میخواهد بخندم.. دلم میخواهد این گرفتگی سخت افکارم را بهباد بدهم و در عوض دچار آرامش شوم..
میدانم که همه اینها بیخودیست.. دلیلی برای هیچکدامشان ندارم.. مدام خدا را شکر میکنم که بیدلیل غمگینم و بیدلیل اخم کردهام.. میترسم دچار قهرش شوم.. میترسم این روال یکنواخت روزها و شبهایم را با قهرش خطخطی کند و آنوقت بهحال این روزها که از فرط بیفکری از دست همهچیز خستهام، افسوس بخورم..
ولی ای خدا.. لااقل بهحال آدمهایی که تمام روز مجبورند این زن بدخلق و عصبانی را تحمل کنند، رحمی کن.. بهجای اینکه با قهرت مرا متحول کنی، برایم یک باران شادی ببار..
خدایا خیلی به مهرت نیاز دارم.. همین حالا.. همین لحظه..
Posted by froogh at 8:02 PM
April 29, 2006
سوال
1-کسی کتاب خوب سراغ ندارد؟ یک کتاب عالی که هوش از سر آدم ببرد و دچار خلسه ات کند؟
2-وقتی به اینترنت متصلم، هروقت کسی با تلفنم تماس بگیرد آن چنان سرعت اینترنتم کم می شود که انگار درحال جان کندن است. کسی راهی سراغ ندارد که تنظیمی انجام بدهم و دچار این مشکل نشوم؟
3-گاهی خوب است یک پست مزخرف دلتنگ را بفرستی ته چاه. فراموش که نمی شود.. می شود؟ ولی چاره ای نیست که دست از سرش برداری حتی اگر عین کنه به تو چسبیده باشد..
Posted by froogh at 11:19 PM | Comments (13)
نسیان
بهنتیجه بدی رسیدهام.. که آدمی یا شاید من قادر بهفراموش کردن هیچ خاطره بدی نیست. من نتوانستهام هیچ یادگار اذیتکنندهای از گذشته را فراموش کنم.. شاید گاهی این یادگارهای ناخوشایند را جایی بهاعماق دلم فرستادهام و هی سعی کردهام لگدمالشان کنم تا نادیده گرفتهشوند.. اما حقیقت ایناست که هنوز همهشان را بهیاد دارم.. مثل همه خوشیها که در ذهنم نقش بستهاند.. تلنگری لازم است تا هرچه دفن شده، بهسطح برگردد و نه با آن درد تند و تیز گذشته که با دردی عمیق یادآوری شود.
نمیتوانم ببخشم.. کسانی که آزارم دادهاند هنوز مورد تنفرم هستند. شاید صورتم را حفظ میکنم تا حس بدم را نبینند اما نبخشیدهام..
فکر میکردم که فراموشکارم و بخشنده.. این طور نبوده و نیست.. بسته به زمان و مکان است.. گاهی وقتها که مثل اینروزها تنها هستم و فرصت برای کندوکاو خاطرات هست، همه این مردگان به بیداریام میآیند و دوست دارم نفرت عمیقم را نثارشان کنم..
خیلی بد است.. بعد از چندین سال فهمیدهام که روانکاوی و مشاوره بیتاثیر است.. شاید کمکی باشد تا سبک شوی برای مدتی کوتاه.. اما بارت بهواقع برزمین گذاشتهنمیشود.. از این شانه بهآن شانه جابجایش میکنی..
حالا یوگا را امتحان میکنم.. بهدنبال آرامش.. بهدنبال فراموشی.. بهدنبال رهایی.. اما خاطرات بخشی از وجودم شدهاند.. اگر روزی برسد که قادر باشم دست و پایم را فراموش کنم لابد خواهم توانست اینها را نیز بهباد بسپارم.
Posted by froogh at 7:06 PM | Comments (4)
April 26, 2006
ثروت بی بدیل
بعضی سرمایهها بیقیمتند. ازآن جمله اعتمادی که طی سالها رابطه کسب میشود.. یا شهرت بهراستگویی.. یا امانتداری..
بعضیها چطورراضی میشوند این سرمایه ناب خود رابا چند میلیون تومان پول کاغذی طاق بزنند؟
شاید هم از اول فقیر بوده اند و صورتشان را با سیلی سرخ می کرده اند؟
Posted by froogh at 7:37 PM | Comments (7)
April 25, 2006
سیبستان
یکی از بهترین نوشته هایی که اخیرا خوانده ام.
(همیشه با خودم فکر می کردم چقدر این آدم های ساده روستایی که غیر از محیط خودشان جایی را ندیده اند، حس خوبی از زندگی دارند.)
Posted by froogh at 8:13 PM
April 24, 2006
شیر شتر و دیدار عرب
گرچه سردار طلایی مرتبا مصاحبه میکند و میگوید بسیار آرام با بدحجابان برخورد خواهدشد، گرچه مدام همهجا مینویسند و میگویند از صحنههای دهه شصت دیگر چیزی نخواهیمدید و گرچه رییسجمهور مردمی از دیشب در تمام رسانهها اعلامکردهاند که برخورد فیزیکی در امربه معروف و نهیازمنکر قدغن است... اما من امروز عصر که از شرکت بهقصد مطب دوستم حرکت کردم و بهفاصله هر چهار ماشین یک بنز نیروی انتظامی دیدم، حامل دوزن و دومرد بسیجی، که مثل رادار چشمانشان دور خیابان میچرخید، نتوانستم جلوی ترسم را بگیرم..راهم را کجکردم و درحالیکه یک بنز برای تذکر ملاطفتآمیز دور زد تا مرا که گوشهای پنهان شدهبودم، غافلگیر کند، وارد یک کوچه ورود ممنوع شدم و با سرعت هرچه تمام به سمت خانه آمدم!
هیچ دوست ندارم گرفتار یکی از این دوستان شوم و در بهترین حالت کلاسهای اجباری شرعیات و منهیات را بگذرانم. ضمن اینکه بسیار خجالت میکشم توی خیابانی که خیلی از مغازهدارانش مرا میشناسند، متوقف شوم تا با مهربانی تذکر دادهشوم.
جالباینجاست که شاید یکی از زنان نادر تهران باشم که کار دولتی ندارد، مسن هم نیست ولی هرروز مانتوی بلند مشکی میپوشد.. بهجز امروز که نمیدانم عقلم را کجا فرستادهبودم و درعوض یک مانتوی سفید بسیار کوتاه با آستینهای کوتاه برتن کردم!!
Posted by froogh at 6:47 PM
عجيب ! آيا واقعي؟
میگویند بهدلیل اخراج گسترده کارگران که درنتیجه افزایش بیرویه حقوقها رخ داده، لایحه افزایش حقوق به شورای نگهبان کشیدهشده تا بازنگری شود.
من فقط درحد یک شایعه از این موضوع خبر دارم. آیا کسی خبر موثقی دارد یا چیزی شنیدهاست؟
...
اگر این خبر صحت داشتهباشد و برفرض هم شورای نگهبان رای بر کاهش میزان افزایش پیشنهادی وزارتکار بدهد، علاوه بر تنشی که درجامعه رخ خواهد داد، چه کسی جوابگوی تورمی که بهدلیل افزایش دستمزدها جایش را تا آن زمان کاملا محکم میکند، خواهد بود؟
این خبر را هم بخوانید.
Posted by froogh at 9:16 AM | Comments (8)
April 22, 2006
وانهاده:(
کتاب " خداحافظ گاری کوپر" را سرانجام بهپایان رساندم.
"زن وانهاده" را شروع کردم و بعد از دوساعت تمام شد. تلخ و دردناک بود. دلم میخواهد یک دلسیر گریه کنم:(
انگار سرگذشت روزهای دهسال قبل خودم را میخواندم. روزهایی که همیشه سعی دارم فراموششان کنم و با تلنگری مثل امروز زنده میشوند.
...
"من هرگز چیزی اندوهناکتر از این سرگذشت ننوشتهبودم. سراسر قسمت دوم جز فریادی اضطرابآلود نیست و انحطاط نهایی قهرمان داستان شومتر از مرگ است."
این را خود سیمون دوبوار درباره کتابش می گوید.
راست هم می گوید. انحطاطی که آدم گاه درمیان لحظاتش باخود فکر می کند ای کاش مرده بود و تا این حد درد نمی کشید.
برای من گذشت. لااقل زخم های دلم دیگر دردی ندارند. اما اعتماد به نفسم برای همیشه از دست رفت.
اشتباه است اگر فکر کنیم آدم های وابسته اعتماد به نفس خود را در این حال از است می دهند. نه.. خیانت چیزی ست که تا دچارش نشوی، درکی از آن نخواهی داشت.
Posted by froogh at 9:24 PM
April 21, 2006
میدان شوش گردی!
اگر بهخرید چینیآلات، کریستال و بلورجات علاقهمند هستید، صبح تا ظهر جمعه بعدتان را بهدیدن راسته بلورفروشان جنب خیابان صابونیان، میدان شوش اختصاص دهید. هم فال است و هم تماشا. کم از بازار بزرگ نیست. با قیمتهای بسیار مناسبتر از داخل شهر و درعینحال تنوع زیاد میتوانید دستپر بهخانه برگردید.
Posted by froogh at 11:10 PM
کتاب
از سیمون دوبوار یک کتاب خریدم به نام "زن وانهاده". بهنظر کتاب خوبی میرسد.
همچنان با کتاب گاریکوپر درحال جنگم و هم چنان عقیده دارم حیف وقت!
Posted by froogh at 12:38 AM
April 20, 2006
هزینه ای بابت زن بودن
خریدن خانه بهیک طرف، خرجهایی که متعاقبش میرسد یکطرف دیگر!
این مدت بهاندازه کل هفتسالی که مستاجر بودم، هزینههای مختلف دادهام.
برای هرکاری مجبورم هزینه اضافی بدهم. هزینهای که درحقیقت از بابت تنها زندگیکردن یک زن در شهرغریب است.
خیلی از آدمهایی که برای انجام این امورات بهخانهام آمدند، بهدلیل زنبودنم بیش از آنچه باید طلب کردهاند. خودم نفهمیدهام اما بههرکس که میگویم جواب میدهد اگر شوهر من بود، با نصف قیمت کار را تمام میکرد!
اعصابم خوردشده. مدتها بود تا اینحد حس دستپاچلفتگی نکردهبودم.
صاحبخانه قبلیام زنی بود که مدتها پیش همسرش را از دستدادهبود و با مادرش تنها زندگی میکرد. پول های گزافی که بابت کارهایی از قبیل سرویس کولر یا تعمیرات شوفاژخانه میداد، همیشه مایه تعجبم بود. حالا میفهمم که حداقل نیمی از این هزینه را بهخاطر زنبودنش و نبودن مرد درخانه از او میگرفتند.
متاسفانه وقتی مردم متوجه میشوند بهخاطر زنبودنمان حاضر به جروبحث اضافه نیستیم یا میترسیم طرف توهینی بکند و یا مثلا وقتی لوله آب منزل نیمهشب ترکیده و از فرط لاعلاجی دستبهدامان لولهکش آشنا شدهایم، بیرحمانه رفتار میکنند.
Posted by froogh at 10:58 PM | Comments (6)
April 19, 2006
حرامزاده
آمریکا پیشنهاد مذاکره مستقیم بهایران داده. امروز که مثل هر روز برنامه صدای آمریکا را نگاه میکردم، از هیچیک از مصاحبهشوندگان احمق همیشگیاش خبری نبود. در عوض افرادی که درباره برنامه هستهای ایران حرف میزدند، عقیده داشتند که ایران بیشترین پیشرفت را طی دهسال اخیر در دنیا داشتهاست و هرچند مشکلاتی مثل فقر و بیکاری هست، اما در همه کشورهای دیگر هم این مشکلات هست و آنها هم سهمی از بودجه خود را برای برنامههای علمی درازمدتشان صرف میکنند. حتی مجری برنامه (ستاره درخشش) که خواست نظرشخصی خودش را دررابطه با زندانهای ایران و عدم رعایت حقوق بشر بدهد، با مخالفت شدید یکی از مصاحبهشوندگان روبرو شد که گفت: خانم شما مجری برنامه هستید و حق اظهار نظر شخصی ندارید! خانم درخشش گفت اینها نظر دولت آمریکاست. و آن آقا دوباره پاسخ داد: دولت آمریکا چندین سناتور دارد که این نظرات را قبول ندارند!!!!
...
در دوران عید مقالهای در اینترنت خواندم که مربوط به میشد به مصاحبه افشاکننده آقای حسن روحانی. آقای روحانی میگفت برنامههای سیاسی ما در زمینه هستهای درازمدت بودهاند. سیاست گفتگو و کجدارومریز زمان خاتمی بخشی از این برنامه بوده تا وقت کافی برای رسیدن بهاهدافمان داشتهباشیم و سیاست امروز هم بخش دیگری از این برنامه است.
خلاصه آقاجان سیاست واقعا پدرو مادر ندارد!
Posted by froogh at 9:34 AM
April 17, 2006
تجربیات امروز من
بهنظر من:
-مدیری که خودش را سرپرست خانواده کارگرانش نداند و سود خود را پیش از سود آنها درنظر بگیرد، شایستگی کافی ندارد. کسی که تعدادی کارگراز بابت تصمیمات او نان میخورند و هرعمل اشتباهش ممکن است به تعطیلی کار و بیکاری پرسنلش بیانجامد،چناچه شخصی بیاندیشد و درراه منافع خودش از مصلحت پرسنلش بگذرد، آدمی نیست که بشود بهعنوان یک مدیر روی او سرمایهگذاری کرد.خصوصا مدیرعامل.
-هیچ سیستمی با رفتن یکفرد فلج نمیشود. در بدترین حالت یک ماه متشنج خواهد بود ولی بسیار اشتباهاست اگر گمان کنیم مهمترین فرد سیستم خودمان هستیم. آدمها زمان کار در جمع معنا مییابند.
-بهترین مدیر فردیست که چنان سیستم سالم و کارآیی بسازد که تا مدتها بعد از رفتنش چرخها بچرخند. کسی اگر فکر کند با قائم بهفرد کردن کار، برنده میشود، شک نکنید که عمر موفقیت کوتاهی انتظارش را میکشد.
-سیاست ناسالم تفرقه بیانداز و حکومت کن، در میان مردم ما عجب نتیجه کارساز و شگفتانگیزی دارد!
Posted by froogh at 8:44 PM | Comments (4)
April 16, 2006
کتاب
بازهم نتوانستم این کتاب "خداحافظ گاریکوپر" را تمام کنم. هرشب چندصفحهای می خوانم اما شب بعد کاملا مطلب را فراموش کردهام! شاید اشکال از مترجمش باشد. کتابی که من دارم ترجمه سروش حبیبیست و سرشار از اشکالات تایپی، با اینکه اول کتاب ذکر شده : ویرایش جدید.
بهتر است "دلتنگیهای نقاش خیابان چهلو هشتم" را شروع کنم.
...
چقدر دلم میخواست امروز تئاتر اکبر زنجان پور را میدیدم.
شاید فردا. کسی هست؟
Posted by froogh at 7:31 PM | Comments (13)
گریزی هست؟
چیزی که میخواهم دربارهاش بنویسم فکریست که مدتهاست آزارم میدهد. آن را مینویسم شاید از شرش خلاص شوم.
پدرم بعد از هفتاد سال زندگی و پنجاه و دوسال کار مداوم، امسال خودش را بازنشسته خواهد کرد. ابتدای اردیبهشت امسال. تصور بازنشستگیاش برایم غیر ممکن است. سالهاست که اصرارش میکنیم دست از کار بکشد و امسال واقعا بهاین نتیجه رسیده که دوازدهساعت کار در روز دیگر ازش ساخته نیست.
از اول عید خودش را آماده بازنشستگی کرده. فروش خانه بزرگمان و سکونت در آپارتمان، سفر با مادرم، کتاب که عشق اول و آخرش است و نهایتا پیادهروی از جمله برنامههاییست که برای خودش چیده.
یک جفت دمپایی سفید راحتی دارد که در خانه ما به دمپایی بازنشستگی معروف شده. میگوید از اول اردیبهشت آنها را میپوشد. این دمپاییها به من هم همان حس پیری را میدهند. حس خانه سالمندان.
پدرم میگوید سالهای آخر را میگذراند. با اینکه مشکل خاصی ندارد و تقریبا بهجز اندام خستهاش در او سراغی از دردهای رایج سالخوردگی ندارم.
از وقتی یادم میآید او را ساعت ۵ صبح بیدار دیدهام و ساعت شش دیگر خانه نبوده. حالا که خودش نمیخواهد کار کند، حس بسیار بدی دارم. حس اینکه نکند زبانم لال، واقعا...
کارنکردنش برای همه ما غیر قابل باور است. مردی که در سن هفتاد سالگی از من جوان فعالتر بوده و هست، حالا قرار است خانهنشین شود؟
نمیتوانم آستانه سالخوردگی پدر و مادرم را باور کنم. خیلی سخت است. هروقت بهیاد این میافتم که دیگر مادرم قادر نیست برایم خیاطی کند یا شیرینی دلخواهم را بپزد، یا پدرم قرار نیست بیشتر روز را خانه نباشد، ته دلم درد ناجوری میگیرد.
باید زمان بیشتری را صرفشان کنم. کاش بشود.
Posted by froogh at 12:31 AM
April 15, 2006
من-2
نشستهام توی شرکت. شنبه بین دو تعطیلی بیشتر حال و هوای بیکاری دارد تا روز اول هفته. سکوت نسبی در کل ساختمان برقرار است. حتی خیابان هم رفتو آمد چندانی ندارد. خوب است. خوش میگذرد. کارخانه را از پنجشنبه تعطیل کردهام چون مواد اولیه نرسیدهاست. برای همین فقط بهکارهای متفرقه میرسم و انتظار اتفاق خاصی را نمیکشم. اینهم بهآرامش امروز کمک میکند.
اینروزها مرتب درحال نقشهکشیدنم. نقشههایی برای زندگی و برای دیگران. همیشه اول سال که میشود و قراردادم باید نو شود، همین برنامه را دارم. توی ذهنم میجنگم، ناز میکنم یا استعفا میدهم. این برنامه سیزدهسال کار من بوده و هست. هیچوقت آنچنان که باید راضی نشدهام. اما ناراضی هم نماندهام. سعی میکنم حرفم را بهکرسی بنشانم.
امسال اولین سالیست که به چیز نویی فکر میکنم. دیدم تا هروقت که بخواهم کارمندی کنم، این روال تکراری جزو سالنامه زندگیام خواهد بود. باید ریسک کنم. قدم بزرگی بردارم. باید بهفکر کاری برای خودم باشم.برای همین فکرکردنم دوبرابر شده. خلاصه هرچهفکر میتواند در سرم جابشود، خرج کارم میکنم.
پست قبلیام ربطی بهاین نوشتهها نداشت. خودم را مقایسه میکردم با آدمهای دوروبرم که دلم میخواست جایشان بودم. مدام فکر میکردم چهکمتر دارم که آنها راضیاند و من ناراضی؟ و بعد بهاین نتیجه رسیدم که در همه مواردی که بهنظرم بهتر میآیند، بهتر از من فکر کردهاند. گذشتهای بیشتری کردهاند. انعطاف بیشتری نشان دادهاند. سکوت بیشتری داشتهاند. و من در همه موقعیتهای مشابه جور دیگری عمل کردهام. آن روز بهنظر خودم عملکردم بهتر بوده، اما امروز که مینشینم و نتایج گذشتهها را مرور میکنم، متوجه میشوم که خروجی آن زندگیها و آن افراد را بیشتر دلم میخواست تا مال خودم راکه امروز دارم. و عجیب اینکه حتی امروز هم که این را مینویسم باز دوست ندارم مثل آنها عمل کنم. فقط نتیجهای که دریافت کردهاند را میخواهم!
Posted by froogh at 12:31 PM
من
بهقدر فکر کردنت خوب زندگی میکنی. شانس بیمعناترین کلمهست برای فرار از قبول مسئولیت بیفکری.
Posted by froogh at 12:21 AM
April 12, 2006
توقف
ننوشتنم عین خود زندگیام شده. کلی ایده در ذهنم هست برای زندگی کردن.. اما احتیاج بهچیزی دارم تا فعالشان کنم.چهچیزی؟ نمیدانم؟!
برای زندگی، برای کار، برای پیشرفت، برای مطالعه و برای وبلاگم سرشار از خواستهها هستم.
شاید آنچیز غلبه بر تنبلی باشد.
مطمئن نیستم.
فکر میکنم یکجایی در زمان و مکان متوقف شدهام یا سرعتم کند شده..وقتی بهخود آمدهام میبینم عقبافتادگی زیادی دارم.سایرین بسیار جلوتر از من رفتهاند.. ترس از نرسیدن و موفق نشدن، مرا کرخت و لمس کردهاست.
میدانم که هرچه دیرتر دست از سر این ترس بردارم، بیشتر عقب میمانم..
Posted by froogh at 9:21 PM
April 3, 2006
آرامش
سلام. سال نوی همگی مبارک. ببخشید که نشد جواب تبریکها را بدهم. سرم بسیار شلوغ بود. خواهرم از سفر آمده و تقریبا کل تعطیلات بهجز سه روز کار وسطش را مشهد بودم. آنجا هم که شرایط اجازه آنلاین شدن نمیداد.
وسط تعطیلات امدم تهران برای کار دادگاه کارگرمان. اصلا خوب نبود. امیدوارم این مثل صادق نباشد که سالی که نکوست از بهارش پیداست!
...
فردا دوباره زندگی معمول شروع خواهد شد. هیچ اشتیاقی برای سرکار رفتن ندارم.
...
کتاب خاطرات یک گیشا را خواندم. بد نبود اما کتاب فوقالعادهای هم نبود. یک رمان عامهپسند و سرگرمکننده که شاید بهدرد همین ایام من میخورد.
دوباره خداحافظ گاریکوپر را شروع کردهام. بار اول نیمهکاره رهایش کردم. شاید اینبار حوصله کنم و تا آخر ادامه بدهم.
کتاب ماهیها در شب میخوابند فوقالعاده بود.از دستش ندهید.
...
ابتدای هرسال کلی فکر و ایده دارم و باخودم قرارهایی میگذارم. تقریبا تابهحال هیچکدام را انجام ندادهام. امسال از اساس بیخیال همه ایدهها و آرزوها شدم. فقط دلم میخواهد زندگی هرچه که هست، آرامشم را از من نگیرد.
برای همه هم آرزوی سلامتی و آرامش دارم.
Posted by froogh at 12:00 AM