« آخرین گند 84 | Main | آرامش »

جمعه 26 اسفند 84 :: March 17, 2006 

آه

شاید خیلی آدم خوبی نباشم، اما همیشه به‌این اعتقاد داشته‌ام که هرکاری بکنی جوابش را دیر یا زود می‌بینی. برای خودم هیچ‌وقت دیر نمی‌شود.. انگار خدا منتظر است عمل بدی ازم سر بزند و بلافاصله جبران کند. البته که برای اعمال خوب هم نتیجه‌اش را می‌بینم..ولی تنبیه دردش زیادتر از شیرینی تشویق بیشتر است.
این چند مدت که هی‌ بدبیاری آوردم با خودم فکر می‌کردم از چه‌بابت است که مدام تنبیه می‌شوم؟ سعی دارم خوب باشم. سعی دارم افراد زیر دستم را راضی نگه دارم. به‌ندرت پیش آمده که کسی را مواخذه کنم. کتمان نمی‌کنم که از بعضی‌ها اصولا خوشم نمی‌آید اما این خوش نیامدن در کار، هیچ‌گاه دلیل شخصی نداشته..
دوستم امروز می‌گفت بگذریم از مدیریت که شغل جذاب و جالبی‌ست و خوب مزایای قابل توجهی هم دارد.. اما وقتی مدیر هستی ناخواسته آه افراد زیادی را پشت سرت داری.
دوستم راست می‌گوید. خیلی وقت‌ها باید پا روی دلم بگذارم و برای این‌که نظم امور از دستم خارج نشود سخت‌گیری کنم. اما اعتقاد دارم که یکی هست و می‌بیند که بی‌دلیل سخت نمی‌گیرم.پس چرا این اتفاقات پشت سر هم می‌افتند؟
فکر کردم اتفاقات بد امسال تمام شده‌اند. چیزی به آخر سال نمانده و گفتم شاید تاوان هر بدیی که کرده‌ام تا این لحظه پس داده‌ام. امروز عصر زمین خوردم! جوری که جفت پاهایم قلم شد. البته نشکسته اما درد شدیدی دارم و فقط امیدوارم مثل یک سال قبل این زمین‌خوردن چند روز خانه‌نشینم نکند و لااقل پایم به مشهد برسد. درحالی‌که از شدت درد نفسم بند آمده‌بود و خونین و مالین به‌خانه برمی‌گشتم، حواسم رفت به کارگری که قرار بود امروز رضایتش را بگیریم. تلفن کردم به مدیرکارخانه. گفت رضایت نداده و دندان‌گردی می‌کند. ریز قضایا را سوال کردم تا ببینم اگر واقعا آسیب جدی دیده‌است، مطابق قانون رفتار کنم. گفت که نه و این آقا از من بهتر راه می‌رود. پایش را پین گذاشته‌اند و سه ماه دیگر پین را برمی‌دارند. ولی به‌گمانم آه آن کارگر مرا گرفته.
این چند روز سعی کردم همه کارهای بدم را جلوی چشمم بیاورم. به همه آدم‌هایی فکر کردم که به‌نحوی از من رنجید‌ه‌اند. یک نفر دیگر هم هست. زنی که سرپرست آزمایشگاه‌مان بود و مسبب اخراجش شدم چون به‌شدت بی‌عرضه بود و هر‌کار کردم درست نشد.
اگر بخواهم دربرابر افراد بی‌مسئولیت بی‌تفاوت باشم و عکس‌العملی نشان ندهم، نمی‌توانم کارم را ادامه بدهم. از طرفی وجدان درد رهایم نمی‌کند.
دوستم می‌گفت دندان‌پزشکی را می‌شناسد که شب عید برای این‌که مخارجش را جور کند، دندان هر‌که را که به‌کلینیک مراجعه کرده، کشیده و پروتز گذاشته است. این مرد خانه و ماشین و زن و بچه و رفاه حسابی دارد. به‌وفور هم دوست دختر دارد. همه‌جور کیفی هم در زندگی‌اش برقرار است. چرا خدا او را ول کرده و دست از سرما برنمی‌دارد؟
خیلی خسته‌ام. فشار این مدت فکرم را کوبیده. مثل پدرومادری که به‌خیال خودشان خیلی در حق فرزندانشان خوبی می‌کنند. و بعد یکی دختر فراری می‌شود و آن یکی پسر معتاد.
بعد از عید باید یک فکر اساسی بکنم.

Posted by froogh at March 17, 2006 7:06 PM

نظر

فروغ عزيزسال نو مبارك

Posted by: كامران at March 30, 2006 5:35 PM

salam omidvaram sale khobi dashte bashi.
dar morede in neveshtat mikham begam ke adam nabayad inghadr az in moghiata narahat beshe shayad on dandon pezeshke ham ye moshkeli barash pish biad ke aslan ba hich poli natone jobran kone shayadam asan barash hich moshkeli pish nayad . be har hal movafagh bashi

Posted by: mohsen at March 30, 2006 1:41 PM

سلام
بعضي‌ها مي‌گن زياد گذشته از زندگي براي اينكه فكري تازه براش بكنيم

Posted by: رضا at March 29, 2006 3:40 PM

با این اوصافی که گفتی، انگار مدیریت شغل مناسبی برات نیست! نابود می شی اگه بخوای اینطوری ادامه بدی.

Posted by: حسام at March 29, 2006 2:27 PM

ای فروغ خانوم که تو خیلی بازم بیش‌ترم ناز داری، الهی که سال تو برای خودت خیلی بازم قشنگ بتونه که باشه.

Posted by: پلنگ خانوم at March 27, 2006 6:14 PM

manam in soalo az khoda daram,age javabeto gerefti be manam begoo!!!!!!!!1

Posted by: mesle hich kas at March 24, 2006 1:26 PM

فروغ عزیز نوروزت مبارک و امیدوارم سال خوبی داشته باشی با پادافره های نیک فراوان
:D

Posted by: آرزو at March 24, 2006 11:29 AM

اوّل اینکه سال نو مبارک!

بعد هم فکرمى‌کنم احساست را درک‌کنم. گاهی آدم حس‌مى‌کند از در و دیوار بد‌بیارى مى‌بارد. اما تا جایی که من مى‌دانم این وضعیت بیشتر ذهنی و ناشی از فشارهای طولانی‌مدت (کاری، شخصی و غیره) است که گاهی حتی ایجاد افسردگی مى‌کند و آدم به نوعی روی ِ موضوعها و نکته‌های منفی تمزکز پیدامى‌کند.

صحبت از کلاس آئروبیک‌مى‌کردی. ورزش براى خلاص شدن از این جور فکرها از بهترین روشهاست، به خصوص ورزشهای ِ گروهی.

شادباشی.

Posted by: پژمان at March 23, 2006 2:49 PM

daghidgan ma hamin alan dariiim darbareh hamin mooozooo harf mizanim vy ke khoda nemibineh ke adamha rast rast rah mirand haghe adam ra mikhorand o eeine khyaleshooon nist .

Posted by: لیلی at March 22, 2006 3:10 AM

سال نو شما مبارک باشه.امیدوارم که امسال سال خوبتری باشه براتون.سختی البته همیشه است ولی امیدوارم امسال مشکلات برای شما و برای همه کمتر باشه و روزگار هممون بهتر باشه.سال خوبی داشته باشین

Posted by: جیر جیر ک at March 20, 2006 8:55 PM

fooroogh jaan

saale no hesaabi mobaarak

omidvaaram darde saraat dar saale jadid kamtar beshe

Posted by: zohreh at March 20, 2006 3:53 PM

آه من هم پشت سرته دل من رو شکستی

Posted by: avareh at March 20, 2006 1:30 AM

doste aziz aya mitavanid adrese mahale enerji darmani ra bedsahid bimaram moshkele ziadi darad.

Posted by: mina at March 19, 2006 5:04 AM

فروغ عزیز سلام

من همیشه خواننده نوشته هات هستم. شاید بدونی شاید هم نه.

امروز که این خستگی اخیرت رو باز در قالب یک نوشته دیگه دیدم ، خواستم بهت یادآوری کنم که خیلی از شرایطی که برای ما اتفاق می اوفته حاصل میزان انرژی درونی ما و نوع برخوردمون با مسائل هست

برای اینکه کلیشه ای صحبت نکنم ،فقط به اونچه از تو در این چند سال خوندم اکتفا میکنم. سال های اول که کمی غمگین بودی ، مدتی حسابی سرسپرده و دل گرم و شاد و پر از امید بودی و عشق دلت رو گرم کرده بود .و بعد از اتمام اون ماجرا دوران سرازیری روحیت شروع شد.

من رو ببخش اگر اشتباه تصور می کنم. من تنها این محور روحیت ات رو مورد توجه قرار دادم. و دوست دارم بهت بگم به عنوان یک خواننده که ازت کوچک تر هم هستم و از تجربیاتت استفاده می کنم ، برای سال جدیدت ازت می خوام یک برنامه بریزی ، برنامه ای که در اون فقط به فکر آزاد کردن انرژی های منفی باشی و پیدا کردن نقطه هایی که بشه شادی و لذت بیشتر از لحظات رو گنجوند

در آخر ، آسون بگیر و آسون بگذر

سال خوبی برات آرزو می کنم و حسابی در کارهات موفق باشی

دورانی که بدبیاری ها پشت سر همه ، به اعتقاد من بایست تنها سپری بشه و نه مبارزه ،
چون بعد از اون ، خیلی اتفاق های مثبت بیشتری می افته

ایام به کام
نهال

Posted by: عالیجناب منتقد at March 19, 2006 3:45 AM

من هم با تو موافقم در ارزش اخلاقی ای که طرح کردی اما برای توجیهش روایت دیگری دارم.
یکی از علت ماندگاری بشر همکاری بین ما ها بوده قبل از اینکه هر نوع فرهنگ معنوی ساخته بشه یک نوع حس همدردی در ما بوده و هست منظورم قسمت بیولوژیکه و خوب زن ها به دلایل زیادی در این مورد قوی ترند. دوم یکی از بدوی ترین اصول اخلاقی همین بوده که چیزی که بر خود نمی پسندی بر دیگری هم نپسند و اتفاقا فصل مشترک همه ادیان همین است.
سوم بعضی از ما که در طیف بزرگ مذهبی قرار می گیریم به معنی خیلی کلی اعتقاد به معنویات ماورایی،احساس می کنیم که اصول اخلاقی باید جنبه مقدس داشته باشند وگرنه تعهد چندانی ایجاد نمی کنند سوم می خوام بگم این اصول اگه عاقلانه و فلکسیبل و دربردارنده پیچیدگی نباشه یه وقت این می شه که علت بیماری رو هم در لعنت افراد یا خداوند پیدا می کنه، بعد می گه اون لعنت شده ها که براشون انسان ها فقط وسیله خوشگذرونی اند چه بیمار باشه چه دوست دختر اصول من رو نقض می کنن. خلاصه با این نوع احتیاط های واجب با تو موافقم..

Posted by: خسرو at March 18, 2006 12:46 PM






عزيزم,اين خود تو هستي كه به خودت سخت مي گيري .ملايم تر باش واز خودت شروع كن.شاد باشي

Posted by: roya at March 18, 2006 3:35 AM

پس تو هم به آه اعتقاد داري همون چيزي كه من در پست آخرم نوشتم ...

Posted by: http://www.saheloftade.blogfa.com/ at March 17, 2006 11:29 PM

فروغ جان، دلم می خواست می تونستیم یه ذره با هم گپ بزنیم...
ایران هم که بودم راستش خیلی دوست داشتم بیشتر با هم نزدیک باشیم، اما خوب مراقب بودم که حریم خصوصی ات رو رعایت کنم. چون احساس می کردم وقتی در دنیای واقعی می بینمت دوست نداری در مورد یادداشت هات حرف زده بشه و انگار فروغی که وبلاگ می نویسه یکی دیگه است، هیچوقت سر حرف رو نخواستیم یا نتونستم باز کنم...

از یه طرف با حرفت موافقم که آه آدم ها می گیره، اما از طرف دیگه داریم توی دنیایی زندگی می کنیم که خواه ناخواه روی زندگی همدیگه تاثیر می گذاریم... چرا به این فکر نمی کنی که با رفتن اون خانوم یه نفر دیگه بجاش اومده که لیاقتش برای اون کار بیشتر بوده. اگر هم تو اون خانوم رو نگه می داشتی، هم در حق کارخونه کار بدی انجام داده بودی، هم در حق کسی که بعدتر قرار بود بیاد....
البته اینو فقط برای مثال گفتم، ممکنه اصلا اینجوری نباشه و حکمت دیگه ای در کار باشه که ما نمی دونیم.

تو رو خدا انقدر بار زندگی بقیه رو به دوش نکش، نگذار زیر بار مشکلاتی که آدم ها خودشون باید براش راه حل پیدا کنن خورد بشی... اون خانوم به طور مثال باید یاد بگیره که بهتر کار کنه و یا کاری رو انجام بده که مهارتش رو داره.

من نمی دونم تو چقدر تو زندگیت اشتباه کردی؛ می دونم اما که همه مون سراپا اشتباهیم... خودت رو ببخش، حتی اگر می دونی که اشتباه کردی، باور کن که ما هیچکدوم اونقدر پرفکت نیستیم که خالی از اشتباه باشیم و برای اشتباه های دانسته و ندانسته خودت رو ببخش. تا وقتی خودت رو نبخشی، آه اونهایی که حق دارن آه بکشن که هیچ، آه اونهایی که از روی حسودی حسرت می خورن هم می گیردت...

ببخشید فروغ جان طولانی شد، می دونم که خودت خیلی بهتر از من همه ی این حرف ها رو بلدی، اما خودم هم نیاز به یادآوری شون داشتم... برای من هم بخشیدن بقیه خیلی راحت تر از بخشیدن خودمه...

Posted by: ماندانا at March 17, 2006 8:50 PM

midoonesti kheili shirin minevisi?

Posted by: asal at March 17, 2006 8:29 PM

حق با شماست ولی فکر نمی کنم کارما رو بشه به همین سادگی حدس زد و همه اتفاقات بد و خوب زندگی رو مستقیما مرتبط کرد با اعمال شخصی خودمون.ولی هر اتففاقی از جزئی ترین تا مهم نرین رفلکس مسقیم شیوه تفکر و اعمال ماست

Posted by: khashayar at March 17, 2006 8:13 PM