« کامنت و کتاب | Main | آخرین گند 84 »
سه شنبه 23 اسفند 84 :: March 14, 2006
مزخرف
قدیمترها(یک سال قبل بهآن طرف) غمگین که میشدم یا خسته، فکرم میرفت به سمت آرزوها. آرزوهایی که فقط در همان ایام دلتنگی و خستگی یادشان میکردم. چیزهایی مثل مهاجرت بهخارج یا خواندن فوق لیسانس..
حالا دیگر از آن آرزوها دست کشیدهام.. سنم میگوید باید واقعبین باشم.
امشب از آن وقتهاست که دنبال آرزویی میگردم..
کتاب پائولا را که خواندم بهفکر داستان نویسی افتادم.. چند روزیست که سرشار از نوشتن شده ام. دوست دارم خاطراتم را بنویسم. تجربهای که سالها قبل تکرارش کردم و ناموفق بود. حالا هم زیاد چیز جالبی از آب درنخواهد آمد... میدانم.. نوشتن اسلوبی میخواهد که ندارم. اگر آن اسلوب نباشد خط آخر میشود یکچیزی توی مایههای دستنوشتههای درجه سه. کاش درجه سه.. بهگمانم خاطرات من درحد درجه ده باشد یا بیشتر..
فکر میکنم خوب است یکبار دیگر تلاش کنم.. از وقتی یادم میآید خاطرات مکتوب دارم. شاید بشود بازخوانیشان کرد و یک چیزی از تویشان درآورد. حیف که زندگیام اتفاق خارقالعادهای نداشته.. هرچه فکر میکنم، میبینم چیز مزخرفی را بهنام زندگی، گذراندهام.
Posted by froogh at March 14, 2006 6:53 PM
نظر
کار نیکو کردن از پرکردن است فروغ خانوم! پس دست به کار شو. همه از همینجا شروع کردن. تا دیر نشده آستینها رو بزن بالا و بگو یا علی... یا حق
Posted by: مهدی هنرپرداز at March 15, 2006 2:56 PM
manam mesle to hes mikonam chize mozakhrafi mesle zendegi ra gozarandeh am.
rasti nemidoonam yadet miad ya na,mikhastam zahmate daroohaye feloksetino behet bedam.
oonaram masraf kardam ama asari nadasht,yani be gholi mastiam darde mano dige dava nemikone.
doosti behem goft baraye inke betoonam shaba vagte monasebesh be khabam,na sate 4-5 sobh ye kam mashroob bokhoram.ama ba vaziati ke daram mitarsam motadesh sham.
akh akh bebakhshid,cheghadr to coment dooni harfe moft zadam.
Posted by: mesle hich kas at March 15, 2006 1:52 PM
زندگی هر کس جالب و منحصربفرد است
Posted by: roxana at March 15, 2006 12:06 AM
سلام. خوشحال شدم خودمو تو لینکدونی ی شما پیدا کردم :) البته شما خیلی وقته که تو لینکدونی ی من هستید ! امیدوارم نوشتن خاطرات رو شروع کنید
Posted by: از زندگی at March 14, 2006 11:24 PM
حتما اينكار را بكن . اما حالا چرا خاطره هنويسي ؟ مي توني با استفاده از خاطرات خودت چاشني داستان هم بهش اضافه كني يك چيزي مثل كارهاي گلي ترقي .
Posted by: ساحل افتاده at March 14, 2006 11:06 PM
مدتهاست دقیقا همین احساس را دارم.... هر چه فکرمیکنم نمیتونم یک آرزو پیدا کنم... من هم به نوشتنن فکر میکنم اما برخلاف تو من فعلا فکر میکنم در زندگی مزخرف من یه چیزایی برای نوشتن پیدا میشه اما کو انگیزه نوشتن.....
Posted by: ندا at March 14, 2006 10:57 PM
من هم پائولا رو که خوندم به فکر بیوگرافی نوشتن افتادم! برای ایزابل آلنده هم اتفاق خارق العاده ای نیفتاده. فقط در زمان تحولات شیلی، با دقت این تحولات رو دنبال کرده و به خاطر سپرده. اون موقع یه ژورنالیست معمولی بوده.سالها بعدش یه نویسنده معروف می شه. البته نام خانوادگیش هم بی تاثیر نیست.
از بین آثارش، من هم پائولا رو بیشتر از همه دوست دارم. بقیه اش یه کم تقلید مارکز هست.
Posted by: سایه at March 14, 2006 10:16 PM
Do it. you should start listen to your heart to the CHILD inside you. YOu can do it and you have the writing technics too.
Be good
Posted by: Alireza at March 14, 2006 8:35 PM
چندتاچیز به نظرم می رسه برات می نویسم. اول این که رئالیسم و سبک رئالیستی به معنی نوشتن هرچیز همونطور که واقعا یعنی در دنیای خارج از ذهن اتفاق می افته ، وجود نداره. اگه خواستی می تونم بیشتر توضیج بذم.
دوم این که زندگی یک صاحب داره تلاطم و بالا پایین هاش و هیجان هاش به تنهایی ارزش ندارن بلکه با صاحبشون، مثال بزنم زنان عاشق اثر دی اچ لارنس داستان زندگی و ازدواج دوتا دختر شهرستانیه، همین و بس ولی خالقشه که با ارزشش کرده، بعضی ها عقیده دارند که اصلا انسان خودش خودش رو می سازه، اینم خیلی جالب و مفصله فقط اشاره کردم.
سوم شکست نفسی خوبه ولی اگه تو خودت بگی ارزش نداره لا اقل باید به قول وولف گفت دنیای واقعیه که ارزش نداره و شاید تو بتونی با نوشتنش یه نسخه خوندنی از زندگی خودت بسازی.
بزار چهارم رو هم بگم چون که دیگه فهمیدی که پرحرفم، من نمی دونم چندسالته ولی من چهل و دو سالمه و مشغول درس خوندنم، تازه چه برنامه ها که ندارم، هروقت برنامه هام ته کشید می رم کپه رو بذارم و رفع زحمت کنم. حالا این همه فلسفه بافی و صغری و کبری تشویقی بود به خدا.
Posted by: خسرو at March 14, 2006 7:40 PM