« February 2006 | Main | April 2006 »
March 17, 2006
آه
شاید خیلی آدم خوبی نباشم، اما همیشه بهاین اعتقاد داشتهام که هرکاری بکنی جوابش را دیر یا زود میبینی. برای خودم هیچوقت دیر نمیشود.. انگار خدا منتظر است عمل بدی ازم سر بزند و بلافاصله جبران کند. البته که برای اعمال خوب هم نتیجهاش را میبینم..ولی تنبیه دردش زیادتر از شیرینی تشویق بیشتر است.
این چند مدت که هی بدبیاری آوردم با خودم فکر میکردم از چهبابت است که مدام تنبیه میشوم؟ سعی دارم خوب باشم. سعی دارم افراد زیر دستم را راضی نگه دارم. بهندرت پیش آمده که کسی را مواخذه کنم. کتمان نمیکنم که از بعضیها اصولا خوشم نمیآید اما این خوش نیامدن در کار، هیچگاه دلیل شخصی نداشته..
دوستم امروز میگفت بگذریم از مدیریت که شغل جذاب و جالبیست و خوب مزایای قابل توجهی هم دارد.. اما وقتی مدیر هستی ناخواسته آه افراد زیادی را پشت سرت داری.
دوستم راست میگوید. خیلی وقتها باید پا روی دلم بگذارم و برای اینکه نظم امور از دستم خارج نشود سختگیری کنم. اما اعتقاد دارم که یکی هست و میبیند که بیدلیل سخت نمیگیرم.پس چرا این اتفاقات پشت سر هم میافتند؟
فکر کردم اتفاقات بد امسال تمام شدهاند. چیزی به آخر سال نمانده و گفتم شاید تاوان هر بدیی که کردهام تا این لحظه پس دادهام. امروز عصر زمین خوردم! جوری که جفت پاهایم قلم شد. البته نشکسته اما درد شدیدی دارم و فقط امیدوارم مثل یک سال قبل این زمینخوردن چند روز خانهنشینم نکند و لااقل پایم به مشهد برسد. درحالیکه از شدت درد نفسم بند آمدهبود و خونین و مالین بهخانه برمیگشتم، حواسم رفت به کارگری که قرار بود امروز رضایتش را بگیریم. تلفن کردم به مدیرکارخانه. گفت رضایت نداده و دندانگردی میکند. ریز قضایا را سوال کردم تا ببینم اگر واقعا آسیب جدی دیدهاست، مطابق قانون رفتار کنم. گفت که نه و این آقا از من بهتر راه میرود. پایش را پین گذاشتهاند و سه ماه دیگر پین را برمیدارند. ولی بهگمانم آه آن کارگر مرا گرفته.
این چند روز سعی کردم همه کارهای بدم را جلوی چشمم بیاورم. به همه آدمهایی فکر کردم که بهنحوی از من رنجیدهاند. یک نفر دیگر هم هست. زنی که سرپرست آزمایشگاهمان بود و مسبب اخراجش شدم چون بهشدت بیعرضه بود و هرکار کردم درست نشد.
اگر بخواهم دربرابر افراد بیمسئولیت بیتفاوت باشم و عکسالعملی نشان ندهم، نمیتوانم کارم را ادامه بدهم. از طرفی وجدان درد رهایم نمیکند.
دوستم میگفت دندانپزشکی را میشناسد که شب عید برای اینکه مخارجش را جور کند، دندان هرکه را که بهکلینیک مراجعه کرده، کشیده و پروتز گذاشته است. این مرد خانه و ماشین و زن و بچه و رفاه حسابی دارد. بهوفور هم دوست دختر دارد. همهجور کیفی هم در زندگیاش برقرار است. چرا خدا او را ول کرده و دست از سرما برنمیدارد؟
خیلی خستهام. فشار این مدت فکرم را کوبیده. مثل پدرومادری که بهخیال خودشان خیلی در حق فرزندانشان خوبی میکنند. و بعد یکی دختر فراری میشود و آن یکی پسر معتاد.
بعد از عید باید یک فکر اساسی بکنم.
Posted by froogh at 7:06 PM | Comments (20)
March 16, 2006
آخرین گند 84
هرچه نه ماه اول سال را با موفقیت گذراندم، در عوض این سه ماه آخر هی بدبیاری پشت بدبیاری نصیبم شد. از جواز حمل نگرفتن محصولاتم بگیر تا مشکلات زندگی شخصیام که قاطی کار شده و امروز هم بهعنوان ختم کلام بهدادگاه احضار شدم.
دوماه قبل یکی از کارگرانمان آسیب دید. مخارج آسیبدیدگیاش را دادیم بهعلاوه کمکهای دیگری که میشد بکنیم. بیمه مسئولیت هستم اما نمیدانستم که ظرف ۴۸ ساعت باید بهبیمه خبر بدهم وگرنه دیگر نمیتوانم از آن استفاده کنم. کارگرمان به وزارت کار شکایت کرد اما چون در خارج از حیطه مسئولیتش آسیب دیدهبود شکایتش بهجایی نرسید. امروز حکم دادگاه برایم آمد و متوجه شدم باوجود اینکه صحیح و سلامت است، به قوه قضاییه شکایت کردهاست. شنبه تاریخ دادگاه است و من بهبهانه سفر آن را موکول کردم به ۵ فروردین تا ببینم اگر نشد که رضایتش را بگیریم، لااقل وکیل بگیرم.
جالب است که هرقدر هم به قشر کارگر برسی و حمایتشان کنی، آخر سر دستت را گاز میگیرند.
امشب باخودم فکر میکردم چقدر دلم میخواهد از اینکار کنارهگیری کنم.
مدیریت شغل بسیار جالبیست. اصولا مقام جالب است. حس جاهطلبی آدم را کاملا ارضا میکند. مقام حتی با پول قابل مقایسه نیست. اما یاد زمانی افتادم که در شرکت قدیم کارمند بودم و از این دست اتفاقات زیاد میافتاد. یکی را برق میگرفت، دیگری دستش میرفت زیر نوار نقاله، دیگری از داربست پرت میشد و یکی دیگر با گازگرفتگی فلج میشد. ماهیت کارمان خطرات زیادی داشت و بلاخره هر شش ماه یکبار یکی از سیصد و پنجاه نفر بلایی سرش میآمد. این اتفاقات بهشدت ناراحتم میکرد و غصه زیادی میخوردم. اما غصه خوردن تفاوت زیادی داشت با اینکه مسئول باشی و بهخاطر یکی از مسائل سرو کارت بهدادگاه بیافتد و حکم جلبت را بدهند.
امشب تنها حسی که برای این قضیه ندارم، حس غصهخوردن است. فقط به وکیل فکر میکنم و به اینکه با کمترین مبلغ بتوانم رضایت بگیرم.
خیلی دوست دارم کارم را عوض کنم. در کل هروقت کم میآورم دلم میخواهد یککاره دیگری باشم.
این سال گند کی خیال دارد تمام بشود؟
Posted by froogh at 9:53 PM | Comments (3)
March 14, 2006
مزخرف
قدیمترها(یک سال قبل بهآن طرف) غمگین که میشدم یا خسته، فکرم میرفت به سمت آرزوها. آرزوهایی که فقط در همان ایام دلتنگی و خستگی یادشان میکردم. چیزهایی مثل مهاجرت بهخارج یا خواندن فوق لیسانس..
حالا دیگر از آن آرزوها دست کشیدهام.. سنم میگوید باید واقعبین باشم.
امشب از آن وقتهاست که دنبال آرزویی میگردم..
کتاب پائولا را که خواندم بهفکر داستان نویسی افتادم.. چند روزیست که سرشار از نوشتن شده ام. دوست دارم خاطراتم را بنویسم. تجربهای که سالها قبل تکرارش کردم و ناموفق بود. حالا هم زیاد چیز جالبی از آب درنخواهد آمد... میدانم.. نوشتن اسلوبی میخواهد که ندارم. اگر آن اسلوب نباشد خط آخر میشود یکچیزی توی مایههای دستنوشتههای درجه سه. کاش درجه سه.. بهگمانم خاطرات من درحد درجه ده باشد یا بیشتر..
فکر میکنم خوب است یکبار دیگر تلاش کنم.. از وقتی یادم میآید خاطرات مکتوب دارم. شاید بشود بازخوانیشان کرد و یک چیزی از تویشان درآورد. حیف که زندگیام اتفاق خارقالعادهای نداشته.. هرچه فکر میکنم، میبینم چیز مزخرفی را بهنام زندگی، گذراندهام.
Posted by froogh at 6:53 PM | Comments (9)
March 12, 2006
کامنت و کتاب
در جواب کامنت خسرو برای پست قبل: (بهترتیب سوالات، جواب دادهام).
-راستش برای اینکه داشتن انرژی اتمی حق ماست، دلیل خاصی ندارم. بهنظرم به قول سایه بدون فکر کردن زیاد، ذهنیاتم را بلند بلند گفتم. فقط فکر میکنم وقتی هند و پاکستان و کره این حق را دارند، چرا ما نباید داشتهباشیم؟ اگر بداست چرا فقط برای ما بد است؟ در ضمن بهنظرم گفتن اینکه رژیم فعلی ایران موجود خطرناکیست و ممکن است از آن استفاده نابجا داشتهباشد، حرف درستی نیست. این در وحله اول یک حدس است و اثبات نشده، دوم اینکه زمان برای ایران محدود به دوره همین رژیم نمیشود، ما آینده رانیز داریم. داشتن این قدرت شاید جلوی گردنکلفتی خیلیها را درمقابلمان بگیرد. بازهم میگویم اینها ذهنیات من است که زیاد برایشان فکر نکردهام.
- کسی نگفته برای رضایت ازخود باید جامعه را تغییر داد. من خستهام. از عادی شدن زندگی خستهام. بهسهم خودم تغییر زیادی هم در دوروبرم میدهم. اما دلم جنبو جوش بیشتری میخواهد. بیش از جامعه دلم میخواهد خودم را عوض کنم.
اگر نوشتهام که نقشی در این اتفاقات ندارم، منظورم اتفاقات سیاسی دوروبر است وگرنه بهنظرم هرکسی که کار و وظیفهای در جامعه دارد، نقش خاص خودش را ایفا میکند.
-کسی نگفته دشمن هرچه گفت من باید عکس آن را انجام بدهم. من کی اینحرف را زدم؟ اگر درباره رادیو آمریکا نوشتم، منظورم لحن تحقیرکننده مجری بود نه اینکه چون تحریم از نظر آنها عواقب بدی دارد، من برعکس فکر کنم. هر عقل سالمی میداند که منزوی شدن دردنیای امروزه پیامدهای بسیار بدی دارد. اما یک چیز را هم میدانم: هر چیزی بهایی دارد. اگر ایران بخواهد برسر مواضعش بماند باید هزینه سنگین آنرا نیز بدهد. یادم هست که ایران فقط در من خلاصه نمیشود، بلکه مردمی که رییسجمهور مردمی خودشان را دارند نیز ایرانی محسوب میشوند.
-حتما زمانهایی پیش آمده که اصول اخلاقی با منافع من در تضاد باشند. مگر برای خود تو پیش نیامده؟
دراین زمانهاست که خودم و شعارهایم و لافهای زمان سرمستیام را محک میزنم. یکوقتهایی سربلند بیرون آمدهام، یک وقتهایی نه.. علت تضاد هم برمیگردد بهاینکه گاهی لذتهای بسیارشیرین دنیا با اصول اخلاقی جمع نمیشوند.
....
کتاب پائولا را خواندم. نوشته ایزابل آلنده. قبلا از او خانه ارواح و یکی دیگر را که نامش یادم نیست، خواندهبودم. درکل نوشتههایش را دوست دارم. این کتاب یک ویژگی دیگر نیز برایم داشت .. حس همذات پنداری بانویسنده کتاب.
درحال خواندن درقند هندوانهام. به نیمه رسیدهام و خیلی سعی میکنم رهایش نکنم. سبکی بسیار متفادت دارد که من اصلا دوستش ندارم. ادامه میدهم تا ببینم علت محبوبیتش را بلاخره پیدا میکنم یا نه؟
یک کتاب دیگر هم خواندم: صندلی لهستانی. نوشته مهناز رونقیست. درکل خوشم نیامد. داستان اول قابل تحملتر از بقیه است ولی توصیه نمیکنم.
Posted by froogh at 10:15 PM | Comments (8)
March 10, 2006
من هیچ.. من نگاه
حس خوبی درباره خودم ندارم. حس بیهودگی و اینکه هیچکاری برای هیچکسی از جمله خودم نمیکنم. زندگیام را درکار محبوس کردهام. حبسی ناخواسته. نمیتوانم یا بهعقلم نمیرسد چطور از این حبس خارجش کنم. فقط کار میکنم و سعی میکنم موفق باشم، به زیردستانم برسم، تولید را بالا ببرم، سود را بالا ببرم، با کیفیت کار کنم و شرکت نمونه شوم. اما همه اینها بهنظرم یکنواخت و کسلکننده میآیند. اگر کار نکنم چه کنم؟ کار کردن من و خوب کار کردنم مثل آدمیست که مشروب نمینوشد چون وجود نوشیدنش را ندارد. من هم جور دیگری نمیتوانم عمل کنم. همیشه یک ترسی در گوشهو کنار وجودم هست که وادارم میکند بهتمام اینها. ترس از اینکه عواقب هرکدام از خوب نبودنها را ببینم.
مابین اینهمه خبر از روز زن گرفته تا رفتن به شورای امنیت، بیحس و بیحرکت بههمهشان نگاه میکنم. حتی حوصله تعقیب خبرها را هم ندارم. روز زن در من حسی را بیدار نمیکند. نمیتوانم هضم کنم که یعنی چی بین سیصدو شصت و پنج روز خدا فقط یکی مال زن باشد؟ شورای امنیت از آن هم بدتراست. وقتی نقشی درعوض کردن آینده مال من نباشد یا شاید هم هست و من منفعلم، غصه خوردن یا نخوردن بابت بهفنا رفتن مملکتم بیفایدهاست. اتفاقات میافتند بیآنکه من بتوانم چیزی را عوض کنم. فکر میکنم تغییر شرایط در این مملکت تقریبا ناممکن است. اینرا وقتی فهمیدم که احمدینژاد رییسجمهور مردمی شد. و وقتی بهتر میفهمم که میبینم خیلیها در مملکت از جمله خود من با داشتن حق انرژی هستهای موافقند. وقتی من که تحصیلکرده این کشورم، فکر میکنم این حق مسلم ماست و انرژی هستهای هم مثل نفت زمان مصدق مسئلهای ملیست، پس قبول میکنم که کسی مثل رییس جمهور مردمی مردمم را بهسمت جنگ و تحریم پیش ببرد.تهدلم میترسد اگر واقعا آمریکا و دنیا خر شوند و جنگی مثل عراق در ایران راهبیافتد، آنوقت خاطرات تلخ دهه شصت تکرار میشوند.. و دستکم اگر تحریم شویم شرکت خودما جزو اولینهاییست که باید درش را تخته کنیم چون تمام مواد اولیهاش وارداتیست. اما باز لجم میگیرد وقتی گوینده احمق صدای آمریکا با نهایت وقاحت ما را با عراق مقایسه میکند و میگوید اگر تحریم شویم فقط قادریم از مرزهای افغانستان و عراق تریاک وارد کنیم و خرما.. دلم میخواهد تلفن کنم به این مردک احمق و بگویم آن هشت سال جنگ کسی را در ایران نداشت که به او بگوید با وجود تحریم و جنگ باز هم پیشرفت کردیم و صنعتمان گامی بهجلو رفت؟ آیا خوراکمان فقط نان و خرما بود؟
همه اینافکار در ذهنم موج میزند.. وبلاگها و اخبار را که میخوانم فکر میکنم آدم عقبافتادهای هستم که هیچچیز نمیفهمد.. مردم را که نگاه میکنم، در کوچه و خیابان، می بینم با این خیال راحت زندگی میکنند و خرید شب عید میروند و خوشحالند که احمدینژاد برای شهرهای دور پول خرج میکند.. نه به تحریم فکر میکنند و نه به جنگ .. و نه حتی به روز زن..
حس خوبی ندارم.. حس گم شدن در میان اینهمه و حس نفهمی شدید.. و حس اینکه....
Posted by froogh at 10:27 AM | Comments (9)
March 7, 2006
یک سوزن به خود، یک جوالدوز به دیگران
دوستم پس از سه سال دوستی با دوست پسرش، با او قهر میکند که چرا روز تولدش بهاو کادو نمیدهد. نه دوستم نیاز مالی بهکادو دارد و دوستش برای تهیه نکردن کادو بیپول است. مشکل اینجاست که یکی از نادیده گرفتهشدن شاکیست و دیگری حوصله فکر کردن بهاین مناسبتها را ندارد.
بهدوستم میگویم سهسال است که مثل روز اول شاکی میشوی و قهر میکنی، چرا این آدم را که خودت از سایر جهات دوستش داری، همینطور که هست و با همین مشخصه اخلاقی خاص نمیپذیری؟ میگوید : نمیتوانم! هربار عصبانی میشوم و توقع دارم یکروز بلاخره بفهمد.
این مسئله درباره بسیاری از ما صادق است. با خیلیها مدتهاست که معاشرت داریم اما نمیتوانیم خواصی را که دارند و از نظر ما دوست نداشتنیست، قبول کنیم.دوست داریم تغییرشان بدهیم یا بهخاطر ما خودشان را عوض کنند.
پذیرش افراد با همان کاراکتر مخصوص بهخودشان بسیار سختاست.
ما هم جزو همه هستیم. جزو همه کسانی که تغییر دادنشان کار دشوار و تقریبا ناممکنیست.
حتی گاهی اوقات خودمان هم قادر نیستیم خودمان را عوض کنیم. از یک خاصیت بد که برایمان واضح است، رنج میبریم و دوست داریم در رفتارهایمان آن را کنترل کنیم، اما باز میبینیم که تکرارش میکنیم. و جالبتر آنکه نهتنها نمیتوانیم خودمان را عوض کنیم، بلکه قادر به پذیرش شخصیت حقیقی خود نیز نمیباشیم. از دست خود عصبانی میشویم، تعجب میکنیم و رفتار ناجورمان را توجیه میکنیم.
اگر قبل از تربیت دیگران یادمان بماند که اشکالاتی داریم و چقدر گاهی آرزو میکنیم کاش اینقدر روحمان را بهخاطر این اشکالات شکنجه و سرزنش نمیکردیم، شاید برای بقیه هم تخفیفی قائل شویم.
Posted by froogh at 7:10 PM | Comments (7)
March 5, 2006
قفس زیبای من
برای من که هفت سال در دل شهر زندگی میکردم، خانه جدید به قفس شبیه شده. وقتی واردش میشوم دستم از زمین و زمان کوتاه میشود. راهم تا شرکت دور است. ماه اول خودم را راضی کردم با آژانس بروم. سعی کردم به روزی ۴۰۰۰ تومانش فکر نکنم که البته توصیه شدید بابا بود. بهخاطر برف و تاریکی زود هوا مجبورم کرد. اما یک ماه که گذشت دیدم خون مشهدی با این کار جور در نمیآید و بیخیال قضیه شدم.
حالا نه کلاس میتوانم بروم و نه هیچجای دیگر. شب که به خانه میرسم دیروقت است و اصلا حسش نیست بعد از ورزش تازه نیمساعت پیادهروی را بهجان بخرم. موسسه زبانی هم که خوب باشد، دم دستم نیست یا من نمیدانم.
بدتر از همه اوقاتیست که بیحوصله میشوم و دلم میخواهد بزنم بیرون. آن خانه که بودم، تا دلم میگرفت یا سر از تئاتر شهر در میآوردم یا شهر کتاب و نشر چشمه. حداقل کاری که برای خودم میکردم، پیادهروی در طول خیابان ولیعصر بود و گاز زدن یک بلال در کنار پارک ساعی. حالا خیلی که همت کنم و آن نیم ساعت پیادهروی را تحمل کردهباشم، سر از خیابان شریعتی درمیآورم و یک عالمه مغازه لوازم خانگی که هیچ ذوقی برای دیدزدنشان ندارم. کتابفروشیهای این محل کوچکند و اغلب خلاصه میشوند به لوازمالتحریر فروشی.
امروز رفتهبودم خانه قدیم تا با صاحبخانه تسویهحساب کنم. سرراه رفتم کانون پرورشی و یک بغل کتاب به قول خواهرزادههایم پر از قصههای جن و پری، خریدم. بعد هم نشر چشمه. برای روز مبادا هم کتاب خریدم! تا اگر باز در قفس این خانه حبس شدم، دلم نپوسد.
قند هندوانه، ماهیها در شب میخوابند و خاطرات یک گیشا را خریدم. بهعلاوه دو تا کتاب تخصصی. بعد مثل آدمی که یک شکم سیر غذا خوردهباشد و سرشار از حس دلپذیر سیری باشد، بهخانه برگشتم.
خانه قدیم خیلی کوچک بود. وقتی خانوادهام سراغم میآمدند احساس معذب بودن داشتم و داشتند. حتی آنقدر جا نداشت که بشود روی زمین دراز کشید بدون آنکه با جایی برخورد کنی. اما گرم بود. یک گرمای مطبوعی در فضایش جریان داشت که نمیتوانم در این خانه حسش کنم. شاید عادت ندارم.
....
درراستای تکمیل خبر اضافهحقوق باید بنویسم که :
-حداقل حقوق به ۱۵۰۰۰۰ تومان افزایش یافته که با افزایش حق خواربار و مسکن بهعلاوه حق اولاد، برای کارگران رسمی میشود ۲۰۰۰۰۰ تومان و برای کارگران با قرارداد غیردائم ۲۳۰۰۰۰ تومان خواهد بود.
-افزایش حقوق برای سایر سطوح حقوقی، ده درصد بهعلاوه ۱۵۰۰۰ تومان میشود.
(کارگر غیردائم یعنی کسی که قرارداد یک ساله، شش ماهه، سهماهه یا یکماهه دارد. تقریبا اکثر ما در این ردیف حساب میشویم.)
-من چوب دوسر طلا هستم! از یک طرف شامل افزایش حقوق ده درصدی میشوم و از یک طرف باید حدود ۹۰ درصد اضافه حقوق بدهم. اگر کمی بیتجربهتر بودم، این افزایش مرا هم خوشحال میکرد.. اما حالا مطمئنم که نرخ تورم و بیکاری دوبرابر این افزایش خواهد بود و مردم با همین شرایط حداقل امسال هم نخواهند توانست روزگار را بگذرانند.
Posted by froogh at 8:43 PM | Comments (3)
March 4, 2006
هیچ
حداقل حقوق کارگران از ۱۲۲۰۰۰ تومان به ۲۲۰۰۰۰ تومان افزایش یافت.
همه بچههای شرکت بهجز مدیرمالیمان خوشحالند. روزنامه کار و کارگر بینشان میچرخد و یواشکی به من و پدرژپتو که حیرتزده به خبر همشهری چشم دوختهایم، میخندند.
من توی ذهنم بهاین فکر میکنم که تجهیزات مکانیزه کردن خط را در اسرع وقت تهیه کنم تا نیروی کار اضافی حذف شوند. پدرژپتو با کارخانه شرکت جدیدمان تماس میگیرد و به مدیرکارخانه دستور میدهد تولید ۱۵ روز تعطیلی اول سال، کاملا قطع شود و کسی اضافهکاری نکند. دستور قطعی را بعدا ابلاغ خواهد کرد.
مدیرمالی سرش را تکان میدهد.. نمیداند خواب خوش کارگران را برهم بزند یا یک دلداری فورمالیته بهما بدهد؟
اگر امسال صد کارخانه شش ماه حقوق ندادهاند، سال بعد همین موقع اکثر کارخانجات تولیدی، شش ماه حقوق معوقه خواهند داشت.
Posted by froogh at 7:23 PM | Comments (3)
March 1, 2006
حال بد
همین دیروز بود که فکر میکردم چهخوب که گفتگوی درونیام با خودم کم شده.. فکر میکردم اعتماد بهنفسم زیاد شده و توانسته ام مشکلاتم را در زمان خودش حل کنم بیآنکه مجبور باشم با خودم حملشان کنم و هی درموردشان فکر کنم و با خودم حرف بزنم. فکر میکردم شاید بههمین خاطر کمتر میتوانم وبلاگ بنویسم و اگر هم مینویسم بهجای افکار درونیام درباره روزمرهها میگویم.
همین دیروز به همه این نتایج درخشان رسیدهبودم.. و امروز از بس با خودم حرف زدم و دعوا کردم و حرص خوردم، مردم!
عجیب است که بهاین راحتی از این فاز بهآن فاز وارد میشوم. نمیدانم بقیه هم مثل من، فاصله بین حال خوب و بدشان به یک مو بند است؟ یا من مشکل خاصی دارم؟
فقط درباره این حال بد و حرفزدنهای با خود، یک چیز را خوب میدانم : زمان شروع درد وقتیست که درباره موضوعی اعتماد بهنفس کافی ندارم. عدم اطمینان بهخود مرا حسود ، منفینگر و حساس میکند. باید یکجوری از یکجایی بهخودم حس خوب بودن تزریق کنم.
البته اصل مشکل در اینجاست که حتی اگر حس خوب بودن داشتهباشم اما حس از همه خوبتر بودن را از من بگیرند، بازهم به دنیای حال بد سقوط میکنم.
Posted by froogh at 6:17 PM | Comments (9)