« وحتی یک کلمه هم نگفت | Main | جشنواره فیلم »

یکشنبه 2 بهمن 84 :: January 22, 2006 

عمر سفر کوتاه است.. عمر بودن از آن کوتاه تر

سرانجام به‌منزل جدید نقل مکان کردم. اسباب‌کشی با کمک بابای نازنینم کیف زیادی داشت.. خوب شد که آمد..آن حس گند تنهایی را از تمام زندگی‌ام زدود و با خود برد..

خانه نو آفتاب‌گیر است و جادار.. با رنگهای روشن که هروقت نگاهش می‌کنم یاد ایرج و کتی و مریم و علیمان و احمدرضا می‌افتم.. یک شب از آن شبهایی که انگار دیگر در تاریخ زندگی ما تکرار نخواهد شد، توی رستوران سارا ‌بودیم که گفتم خانه را رنگ بنفش و نارنجی تند می‌زنم!  یکی از آن پنج نفر گفت قبل از آن جایی در آسایشگاه روانی رزرو کنم.. و بعد ایرج که اشاره‌ای به تبلیغ خوش‌رنگ بالای سرمان کرد و گفت سبز روشن و صورتی بسیار روشن بزن..
نتیجه‌اش شد همین‌که حالا هروقت به دوروبرم نگاهی می‌اندازم حس شیرین و دلچسبی توی روحم چنگ می‌زند.. حسی که به‌گمانم بیشتر با یاد آن خاطرات زنده می‌شود تا روشنای دیوار..

دوروزی طول کشید تا جابه‌جا شدم.. دوروزی هم صرف شد تا نصاب‌ها آمدند و درآهنی و قفل‌های ایمنی و لوازم دیگر را جادادند و رفتند.. پدر را بی‌خبر خودش بردم سفر.. پس از سالها، شاید بیست‌سالی می‌شد، با هم تنها شدیم... رفتیم کیش و تا شد لذت بردیم..
پیری جای خودش را در چهره و اندام و روح پدر پیدا کرده .. نگاه کردن به او حسرتی را به دلم می‌اندازد.. که کم با هم بوده‌ایم و کاش می‌شد در کنارش زندگی می‌کردم.. کاش می‌شد بیش از این‌ها مراقبش بودم..
سفر با عمر کوتاهش گذشت.. و من که حالا آموخته‌ام فقط باید در حال خوش بود و زندگی کرد، تا توانستم هوای بودن این روزهای بابا را در جانم ذخیره کردم..
در تمام مدت سفر مراقبتش می‌کردم.. درست مثل زمان کودکی‌ و نوجوانی‌ام که مواظبتم می‌کرد.. چقدر اصرار داشت صاف قدم بردارم تا خوش قامت باشم... صبحانه‌ام را در کیفم می‌گذاشت و جیب‌هایم را پر می‌کرد از خوراکی‌های دوست داشتنی‌ام.. و این مدت کار من شده بود تکرار همین‌ها..
دو هفته خوبی بود..

....

یک چیز دیگر هم برایم ماند از این مدت.. فهمیدم که جداشدن آدمها از هم اجتناب‌ناپذیرست.. جز خانواده که در همه ایام زندگی با تو می‌مانند، هیچ کسی با تو نخواهد ماند.. شاید حداکثر یک یا دو دوست .. فهمیدم همان یکی دونفر چقدر باارزشند و چقدر باید قدرشان را بدانم.. فهمیدم که فامیل، همسایه، همکار و آشنا و رفیق، دوستان دوره‌ای ایام زندگی‌اند.. بودنشان عمر دارد و وقتی آن عمر به سررسید باید بپذیرم که بی‌هیچ توقعی می‌خواهند یا اجبار دارند به رفتن..
واقعیت انکار ناپذیر گزنده‌ای که هیچ دوستش ندارم..
جالب است که حالا دیدم لیلا هم همین را نوشته..

Posted by froogh at January 22, 2006 10:20 PM

نظر

khooneye noo mobaraaaaaaaaaaaaaaaak

Posted by: sadaf at January 26, 2006 4:23 PM

سلام فروغ جان
به قول قديميها منزل نو مبارك
از اينكه بهت خوش طزشته خوشحالم

Posted by: كامران at January 24, 2006 10:32 PM

مبارک باشه!
دلم تنگ شده بود برای نوشته هات

Posted by: اروس at January 24, 2006 7:50 PM

bah bah khooneye jadid mobarak forooghe azizam. omidvaram rooz haaye shaado aroomi ro dar in khoone begzarooni, oonjoor ke doost dari ... :)

Posted by: marmar at January 24, 2006 12:28 PM

ايول

Posted by: ارشك at January 23, 2006 10:37 PM

كارت عاليه

Posted by: ارشك at January 23, 2006 10:36 PM

تو کار داستان هستید؟
داستان کوتاه را می گویم.
چقدر داشت شبیه داستان کوتاه می شد که یکدفعه تمام شد
سرچ کرده بودم "آدمهای تنها" که این پیدا شد
از شاعرش خوشم نمی آد اما بیراه نگفته
بخون حال کن :

خليفه نيستي
سلطان هم
فقط امام اول مظلوماني
و جاي پنج سال
مي‌شد كه پنجاه سال حاكم باشي
مي‌شد كه شامات را
چون دنداني كند و پراكند
كه سهم بچه‌هاي ابوسفيان باشد
و در امارت كوفه
كاري هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.
مي‌شد هر سال
به هند و پارس
به چين و ماچين دعوت شد
سلطان روم
به افتخار حضورت برپا كند
چيزي شبيه همين ضيافت‌هاي شام
در تالارهاي آينه و مرمر
و پشت درهاي بسته
مي‌شد حسين و حسن را با خود همراه كرد
يكي مشاور اعظم
يكي وزير خزانه‌داري كل


مي‌شد كاري كرد
كه جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد
يا كاره‌اي كه زهر نريزد
يا نه
حكومت ايران هم مي‌شد كه سهم حسن باشد
حكومت عراق، سهم حسين
حتي عقيل را مي‌شد سه چهار سالي
با حقوق ارزي آن روز
به اندلس فرستاد
مي‌شد محمد حنفيه
سفير سازمان ملل باشد
مانند اين پسرخاله‌ها
كه تا هنوز و تا هميشه سفيرند!
مي‌شد كنار رود فرات
كاخي سبز ساخت
براي تابستان‌ها
سري به بغداد زد
بر بالاي كوه ابوقبيس
كاخي سپيد داشت
چيزي شبيه كاخ سعدآباد
شبيه كاخ ملك فهد
كاخي بلندتر از خانه‌ خدا
مي‌شد كه بعد خود
به فكر پادشاهي فرزندان بود
مثل همين ملك حسين و ملك حسن
مثل همين حيدر علي‌اف
و اف بر اين دنيا...
مي‌شد كه امام علي بود و
با تمام جهان ارتباط داشت
مثل همين امام علي رحمانف
مي‌شد با خانم رايس دست داد
مي‌شد انبان خويش را پر كرد
از شير مرغ و جان آدميزاد
از وعده و وعيد
و افطاري داد از بيت‌المال
و جامه‌هاي اطلس و ابريشم پوشيد
با ميمون و سگ بازي كرد
رقاصه‌هاي روم را دعوت كرد
با چشم‌بندي و آتش‌بازي
شب را به صبح رساند
در برج‌هاي دوبي سهمي داشت
در بازار بورس دستي...
نشسته بالاي تختي و
كلاهي از مرواريد و زر بر سر گذاشت
يا دست كم
هر روز يك اسب پيش‌كش قبول كرد
يك شمشير مرصع
كه نام تو بر آن حك شده باشد
ـ اين تحفه‌ها از هند است
ـ آن جامه‌ها از روم
ـ اين فرش‌هاي ابريشمين از ايران ...

جشني بگير
بگو كه شاعران قصيده بخوانند
شب را زود بخواب
كه كاترينا و سونامي در راه است
براي كندن چاه
به بردگان سياه فرمان بده
به شركت‌هاي چند مليتي
براي بردن نان فرصت نيست
اين را به سازمان غله و نان بسپار!

اين وقت شب
نشسته‌اي و به من لبخند مي‌زني
مي‌دانم
اين‌گونه شعرها خوب نيستند
اما مولاي من!
آن كفش‌هاي وصله‌دار هم
مناسب پاي حضرت حاكم نيست!

از : علیرضا قزوه

Posted by: سیمای مردی بیرون از جمع at January 23, 2006 2:25 PM

چه خوب. چه قدر خوش حال شدم. خانه جدید هم مبارک.چه جالب که من هم درست یک هفته است به همین واقعیت انکار ناپذیر رسیده ام...

Posted by: صاحب فراموش خانه at January 23, 2006 1:16 PM

salam.. cheghadr khoobe ke ye moddat ketab nemikhooni.. safar az hame chi behtare..:)

Posted by: mokashefeh at January 23, 2006 12:25 PM

منزل نو مبارك نازنين ... چه خوب كردي سفر رفتي و همسفر عزيزي را با خود بردي ... خوشحالم برايت ... اميدوارم در منزل نو اتفاقات بسيار شيرين و زيبا و با دوام برايت بي‌افتد

Posted by: دختر كولي at January 23, 2006 12:17 PM

غیبت پرباری بوده انگار، خوشحالم

Posted by: زمزمه های ذهن من at January 23, 2006 11:30 AM

سلام... چقدر دلم می خواست امروز بعد از کلیک چیزی غیر از اخبار و سیاست و روزمرگی روی پنجره روبرویم نقش ببندد... یک دلنوشته صیمیی... اینجا

Posted by: torgheh at January 23, 2006 10:12 AM

نمي دونم چرا برام مهمه که خوش باشي و بهت خوش بگذره ... موافقم که يه سري از دوستي ها دوره اي اند و خودت رو اگه به آب و آتيش هم که بزني رفتني اند... دلم براي پدرم که سالهاست نيست تنگ شد... راستي خانه ي نو مبارک

Posted by: jodie at January 23, 2006 9:48 AM

سلام فروغ

متاسفانه همينطوره. ادم ها ميان و ميرن توي زندگي ولي خوب بعضي ها جاي پاشون ميمونه بعد از رفتن بعضي ها نه.
ضمنا خونه نو و خوش رنگت مبارك

Posted by: پدرام at January 23, 2006 8:54 AM

salam forogh jan, khoshhalam ke omadi, negaranet shode bodama,khoshhalam ke rohet taze shode, hamin rohiyeye khobo hefz kon, man in chanroze shonsad bar!! miomadam inja , va to nabodi- hamash fek mikardam ke chi shode ke nistii. khoshhalam ke etefaghe badi nayoftade , va shado sare hal omadii

Posted by: mitra at January 23, 2006 3:27 AM

خانهء نو مبارک خانوم . همیشه خوش باشی توش ، بی هیچ دلتنگی و حسرت ...

Posted by: تیغ ماهی at January 23, 2006 2:02 AM

مبارک است . حس شیرینی دارد دیوارهای آبنباتی

Posted by: Godfather at January 23, 2006 12:08 AM

شماره سوم ماهنامه الکترونیکی دانشجویی فصل نو منتشر شد :
http://www.faslenou.persiangig.com

Posted by: فصل نو at January 23, 2006 12:00 AM

salam
hesse kheili jalebi bood

Posted by: akbar_hosseinzadeh at January 22, 2006 11:45 PM

خیلی خیلی مبارک باشه. من که یادم نیست در مورد آسایشگاه روانی حرفی زده باشم. همین جا انکار می کنم. فکر کنم علیمان این حرف رو زد.نه؟
حالا سبز روشن شد رنگش؟؟؟
ما بیاییم ایران، دعوت می کنی ببینیم دیگه. نه؟

Posted by: سايه at January 22, 2006 11:27 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟