« December 2005 | Main | February 2006 »
January 31, 2006
این نیز بگذرد
تازه فهمیدهام که علاج اعتیاد وحشتناک من به اینترنت چیست!! سرعت کم اکانت. از وقتی بهمنزل جدید آمدهام در کنار همه خوبیهایش یک بدی دارد و آن اینکه سرعت هرکارتی که میگیرم خیلی کم است. پالس و تن هم فرقی نمیکند. انگار همه آیاسپیها دست به دست هم دادهاند تا من زن خانه بشوم و شام درست کنم و گردگیری کنم و روابط فراموششده خانوادگی و دوستی را زنده کنم. زیاد هم بد نیست. با دنیای واقعی آشتی کردهام.
....
اتفاق بدی در کارمان افتاده. مدت زیادیست که تعطیلیم. یک ناخالصی که در قراردادمان نبوده، بهتازگی اندازگیری میشود و ما هم جزو نود و پنج درصد شرکتهایی هستیم که محصولمان بهآن آلوده بودهاست. فعلا دو هفته است که در انتظار جوابیم. اگر درست نشود باید انبار اجاره کنم و ۱۰۰۰ تن محصول را فعلا نگهدارم تا یکجوری صادرش کنیم. مجوز صادرات گرفتن هم ، واویلاست. همه این دردسرها بهاین خاطر است که یک مدیر ارشد را در قلعه حیوانات وادار به استعفا کنند و ترکشش به تولیدکنندگان خورده. ازطرفی میشود شکایت کرد و بهدادگاه رفت و بهخاطر اینکار بهصلابهشان کشید.ولی فایدهای ندارد. ترجیح میدهم درگیر همان مجوز صادرات گرفتن شوم تا رفتو آمد به دادگاه و وکیل و قاضی..
خدا بهدادمان برسد. فردا به قلعه حیوانات میروم تا ببینم چهخاکی میشود برسر کرد. فقط یکچیز در این بین کمکم میکند . اینکه یاد گرفتهام : این نیز بگذرد.
Posted by froogh at 10:12 PM | Comments (11)
January 27, 2006
جشنواره فیلم
امسال دومین سالی بود که به جشنواره فیلم فجر میرفتم. بار اولش چند سال قبل بود که مهمان کسی بودم و بلیط داشت. امسال هم مهمانم. به لطف دوست سینمادوستی که دوستپسری سینمایی دارد!! البته سه فیلم را فقط دیده ام. اتاق روشن، چهارشنبهسوری و تقاطع. اولی افتضاح بود با سینمایی افتضاحتر. دومی و سومی خوب بودند. تقاطع فیلمی متفاوت است. چهارشنبهسوری سوژهای بسیار تکراری دارد که فقط بازی عالی حمید فرخنژاد جذابش میکند. فیلم خوشساخت و تجاریست و هدیه تهرانی هم بازیی کاملا متفاوت با تیپ همیشگیاش ارائه میدهد. اما در کل یک فیلم معمولیست. تقاطع کمی استرسزاست و شاید همین جذابترش میکند.
کلا ترجیح میدهم فیلمها را درطول سال و با لذت ببینم. این طور فیلم دیدن در جشنواره عین خوردن شام عروسیست که یک عالم غذا را در مدت کوتاهی بهت میدهند و نمیتوانی کیف حسابی ببری.
....
برادرم برای تعطیلات تاسوعا و عاشورا به تهران میآید. یک هفتهای خواهد بود و من اصلا نمیدانم برای سرگرم کردنش در ایام تعطیلات چه بکنم؟! تئاتر و سینما و کنسرت که یکسره تعطیلند چون عزاست. به هر تور مسافرتی هم که میشناختم زنگ زدم تا یکی دوروزی را از تهران خارج شویم. هیچکدام برای دوران عزاداری برنامه ندارند. طفلکی بعد از یک سال برای تعطیلات و رفع خستگی میآید و فکر کنم فقط باید خانهنشین شویم. حتی خیابانگردی هم با آن دستهها و نوحهخوانی عذابآور است.
کسی پیشنهاد خاصی ندارد؟ راهحلی؟ احیانا توری که خصوصی باشد و ربطی به آژانسها نداشتهباشد؟
Posted by froogh at 5:54 PM | Comments (12)
January 22, 2006
عمر سفر کوتاه است.. عمر بودن از آن کوتاه تر
سرانجام بهمنزل جدید نقل مکان کردم. اسبابکشی با کمک بابای نازنینم کیف زیادی داشت.. خوب شد که آمد..آن حس گند تنهایی را از تمام زندگیام زدود و با خود برد..
خانه نو آفتابگیر است و جادار.. با رنگهای روشن که هروقت نگاهش میکنم یاد ایرج و کتی و مریم و علیمان و احمدرضا میافتم.. یک شب از آن شبهایی که انگار دیگر در تاریخ زندگی ما تکرار نخواهد شد، توی رستوران سارا بودیم که گفتم خانه را رنگ بنفش و نارنجی تند میزنم! یکی از آن پنج نفر گفت قبل از آن جایی در آسایشگاه روانی رزرو کنم.. و بعد ایرج که اشارهای به تبلیغ خوشرنگ بالای سرمان کرد و گفت سبز روشن و صورتی بسیار روشن بزن..
نتیجهاش شد همینکه حالا هروقت به دوروبرم نگاهی میاندازم حس شیرین و دلچسبی توی روحم چنگ میزند.. حسی که بهگمانم بیشتر با یاد آن خاطرات زنده میشود تا روشنای دیوار..
دوروزی طول کشید تا جابهجا شدم.. دوروزی هم صرف شد تا نصابها آمدند و درآهنی و قفلهای ایمنی و لوازم دیگر را جادادند و رفتند.. پدر را بیخبر خودش بردم سفر.. پس از سالها، شاید بیستسالی میشد، با هم تنها شدیم... رفتیم کیش و تا شد لذت بردیم..
پیری جای خودش را در چهره و اندام و روح پدر پیدا کرده .. نگاه کردن به او حسرتی را به دلم میاندازد.. که کم با هم بودهایم و کاش میشد در کنارش زندگی میکردم.. کاش میشد بیش از اینها مراقبش بودم..
سفر با عمر کوتاهش گذشت.. و من که حالا آموختهام فقط باید در حال خوش بود و زندگی کرد، تا توانستم هوای بودن این روزهای بابا را در جانم ذخیره کردم..
در تمام مدت سفر مراقبتش میکردم.. درست مثل زمان کودکی و نوجوانیام که مواظبتم میکرد.. چقدر اصرار داشت صاف قدم بردارم تا خوش قامت باشم... صبحانهام را در کیفم میگذاشت و جیبهایم را پر میکرد از خوراکیهای دوست داشتنیام.. و این مدت کار من شده بود تکرار همینها..
دو هفته خوبی بود..
....
یک چیز دیگر هم برایم ماند از این مدت.. فهمیدم که جداشدن آدمها از هم اجتنابناپذیرست.. جز خانواده که در همه ایام زندگی با تو میمانند، هیچ کسی با تو نخواهد ماند.. شاید حداکثر یک یا دو دوست .. فهمیدم همان یکی دونفر چقدر باارزشند و چقدر باید قدرشان را بدانم.. فهمیدم که فامیل، همسایه، همکار و آشنا و رفیق، دوستان دورهای ایام زندگیاند.. بودنشان عمر دارد و وقتی آن عمر به سررسید باید بپذیرم که بیهیچ توقعی میخواهند یا اجبار دارند به رفتن..
واقعیت انکار ناپذیر گزندهای که هیچ دوستش ندارم..
جالب است که حالا دیدم لیلا هم همین را نوشته..
Posted by froogh at 10:20 PM | Comments (20)
January 5, 2006
وحتی یک کلمه هم نگفت
کتاب " و حتی یک کلمه هم نگفت " جالب بود. با ترجمه افتضاحش که گاهی باعث میشد سرو ته جمله را گم کنی و کار آقای حسین افشار است. یادم باشد دیگر ترجمههای او را نخرم.
کتاب درباره زن و شوهر عاشقیست که فقر وادارشان کرده از هم جدا زندگی کنند. زن و مرد داستان هر دو راویاند و کشش موضوع در همین است. موضوع اصلی داستان عشق و مذهب است.
"بادبادک باز" را خریدهام. از امشب شروع خواهم کرد.
...
سایر بخشهای زندگی روی خط صاف میگذرد. هیچ اتفاقی برای نوشتن نیست. سر مسئله اینترنت با دوست صمیمیام به توافق رسیدم. در حقیقت فکر کردم گرفتن این حق از او بهدلیل اینکه جای دیگری اشتباه کرده، فقط نوعی تلافیست که بار منفی دارد و درست نیست.
درمورد موسیقی هم با هم حرف زدیم و اینبار او پذیرفت که معیارهای شرکت باید رعایت شود.
گاهی در روابط با افراد دور و برم مغزم هنگ میکند. ( مثل همین مورد). کاملا یکسویه و بسته فکر میکنم. خودم میفهمم که دارم زیاده از حد منفیبافی میکنم. زمان که میگذرد، تنگ نظریام جای خود را با منطق عوض میکند و سعی میکنم وضعیت را اصلاح کنم.
در عین حال با اینکه آدم تند مزاجی هستم، بعضی اوقات دچار خونسردی عجیبی میشوم. در مقابل افرادی که به نظرم رفتارهای بیمنطق دارند و یا از شدت خودخواهی کاملا پرت عمل میکنند، ساکت میمانم و در کمال بیاعتنایی ولشان میکنم تا در دنیای کوچکشان شاد باشند. روابط دوستانه را نیز برخلاف گذشته حفظ میکنم.
دارم یاد میگیرم که خیلی هنرمند باشم باید مراقب کلاه خودم باشم تا باد نبرد. این درس برای آدم تند و جوشی مثل من درس سختیست ولی هروقت بهآن عمل میکنم از نتیجهاش حس خوبی وجودم را فرا میگیرد.
Posted by froogh at 7:02 PM
January 3, 2006
امنیت
اتفاقات بد کم در این مملکت نمیافتد. آنقدر زیاد است که نمیدانی از کدامشان باید بیشتر بترسی. از سوار شدن هواپیما و مسافرت جادهای و قطارهایی که مواد منفجره بارشان کردهاند، تا هوای بد و قتل و تجاوز و سرقت..
حدود یک ماه قبل بود که پدر ژپتو ظرف مدت پنجاه روز دوبار از خانهاش سرقت شد، یک بار پارکینگش را دزد زد، یک بار ماشینش را بردند و شب آخر وقتی برادرانش برای دلجویی از آخرین سرقت دعوتش کردهبودند، در راه برگشت به منزل کیف همسرش را قاپ زنی دزدید. پنج سرقت در پنجاه روز برای زن و مردی که ویژگی مشخصشان کهولت سن و تنهاییست.
یک ماه قبل نیز مادرم خبر داد که پدربزرگ و مادر بزرگ و عموی دوست خواهرم را در مشهد وسط روز روشن در خانهشان مثله کردهاند. اینها سه تن از فامیلی بودند که معروفترین پزشکان مشهد را دارند. حالا خبردار شدم که نوهشان مرتکب قتل شده.
امروز هم در روزنامه خبر قتل سریالی سه زن را خواندم . سه زن تنها. البته خبر را دو روز قبل از حسابدارمان شنیدهبودم که یکی از این زنها تصادفا آشنای آنها بود و حسابدارمان گفت که پلیس میگوید این هفتمین مورد جنایت سریالی زنهاست.
ترس وحشتناکیست. به محض تاریکی هوا به هیچ ماشینی اطمینان نمی کنی. حتی سوار تاکسی و آژانس هم که میشوی فکر می کنی با همه سختگیریی که میشود تا راننده این وسایل را اجازه کار بدهند، بازهم او یک آدم از همین مملکت است. مملکتی که افرادش از شدت فقر و فشارهای شدید اجتماعی به راحتی برادر و زن و شوهر و همسایه و پدربزرگ خود را میکشند. برای مادرت که از صبح در خانه تنهاست، می ترسی.. برای خودت که قرار است از این خانه امن به محل ناشناسی نقل مکان کنی، نگرانی..
قتل بزرگترین فاجعهایست که میتواند به دست یکنفر اتفاق بیافتد . باید درگیر یک جنون آنی بود تا خون جلوی چشم را بگیرد. و متاسفانه این جنون آنی در حال اپیدمی ست.. آن هم با سرعتی ترسناک تر از خودش.
Posted by froogh at 10:16 PM | Comments (11)