« وبازهم کتاب | Main | بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین. »

جمعه 2 دی 84 :: December 23, 2005 

کدام درست است؟

با دوست صمیمی‌ام حرف می‌زنیم. همان‌که دکتر است. از زندگی‌اش شکایت دارد. از این‌که شب یلدا همه خانه پدر شوهر و مادرزن بوده‌اند و او تنها مانده‌است. از این شاکی‌ست که همه هم‌کلاسی‌هایمان ازدواج کرده‌اند و دیگر سخن مشترکی نداریم تا باز به رفت‌و آمد ادامه بدهیم. می‌گوید مهمانی‌های فامیلی بدترند. بچه های ده سال کوچکتر از ما سرخانه و زندگی‌شان هستند و ما علافیم. گریه‌ می‌کند و به روزگاری که باعث شده در سن سی‌و شش سالگی با درآمد عالی و شرایط خانوادگی و تحصیلی خوب، بدتر و تنهاتر از همه کسانی زندگی‌ کند که روزی آرزوی این‌را داشته‌اند که جایش باشند، لعنت می‌فرستد.
بارها پیش آمده که تحت تاثیر ناراحتی او، من همه حس خوبم را نسبت به زندگی فعلی‌ام از دست‌داده‌ام. همان حس نکبت بودن شرایط و تنهایی وجودم را پر‌ می‌کرد و به‌کل از خودم و از آینده‌ام مایوس می‌شدم.
اما مدتی‌ست که به خودم برگشته‌ام. به‌این‌که واقعا از شرایطم ناراضی نیستم. دیشب همین را به او گفتم. گفتم من اگر مثل یک سال قبل یا سال‌های قبل‌ترش دور‌و‌برم پر از دوستانم بود و شب‌های هفته را با آنها سپری می‌کردم، اصلا از این شرایط ناراضی نبودم. هنوز هم دوست ندارم ازدواج کنم. دوست ندارم بچه داشته‌باشم. به‌هیچ‌وجه نمی‌توانم مسئولیت به این بزرگی را بپذیرم. دوست ندارم خلوتم را با کسی تقسیم کنم. دلم می‌خواهد حداکثر در حد یک دوست‌پسر با کسی رابطه برقرار کنم. ازدواج و محدویت‌هایش مرا می‌ترساند. دوست دارم با بچه‌ها تئاتر و سینما و کنسرت و کافی‌شاپ بروم و نصفه شب برگردم خانه. دلم نمی‌خواهد کسی وبال گردنم باشد و مدام مراقب باشم خطایی از یک‌کداممان سر نزند مبادا باعث شرم دیگری شویم. دوست ندارم کسی برای لباس پوشیدنم نظر بدهد. کسی توقع داشته‌باشد روز تعطیلم را طبق علاقه او بگذرانم. از این‌که سروکله دو فامیل در زندگی‌ام پیدا شود و توی پایم بپیچند، خسته‌میشوم. تصورش هم برایم ملال‌آور است.از ‌این‌که دچار موقعیت‌هایی شوم که قدرت تصمیم‌گیری را از من بگیرند، وحشت دارم. به‌هیچ‌وجه آن حس ازخودگذشتگی بیست سالگی‌ام را ندارم. نمی‌توانم جریحه‌دار شدن غرورم را تحمل کنم. من از این آزادی بی‌قید و شرطی که حدش را خودم تعیین می‌کنم، بسیار راضی‌ام. از این‌که وقتی وارد خانه می‌شوم می‌توانم هرتکه از لباسم را به کناری پرتاب کنم، یک پیتزا سفارش بدهم، یک لباس بی‌ریخت راحت بپوشم، موهایم را دوسانتی کوتاه کنم، صبح تعطیل تا ظهر دراز بکشم، شب‌ها ساعت‌ها پای اینترنت باشم، کتاب بخوانم، بی‌وقت به پیاده‌روی بروم... این‌ها برای من بسیار لذت‌بخش‌تر از تحمل آدم دیگری درکنارم است که بخواهم به امید روز پیری و کوری و تنها نماندنم، همه آزادی‌ام را سرش قمار کنم.
دوستم می‌گوید باعث خجالت است که تو در این سن، هنوز علاقه‌های یک دختر بیست و پنج ساله را داری! باعث شرمساری‌ست که به‌جای این‌که روزهای هفته را مثل آدم کنار شوهر و بچه‌ات زندگی کنی، دوست داری تا نصفه شب تئاتر باشی یا اینترنت بازی کنی! عزیز من، این‌ها مال سن تو نیست. در عوض، من عاشق این‌هستم که برای خانواده‌ام آشپزی کنم، نصفه شب بیدار شوم و فرزندم را رسیدگی کنم، خسته از راه برسم و کودکم منتظر باشد تا دیکته‌اش را بگویم، روز تعطیل سر رفتن به خانه مادر من یا مادر شوهرم  بحث کنم......
...
فکر می‌کردم دلیل این‌که موقعیت ازدواج برای من به سختی فراهم می‌شود همین است. من در ناخوآگاهم دوست ندارم ازدواج کنم و برای هر فردی یک عیب و علت می‌تراشم با پیش‌فرض این‌که آدم مناسب من نیست. 
من بیش از ده سال است با ترسی که از ازدواج اول در ذهنم رسوب کرده، زندگی‌می‌کنم و اصلا حاضر به ریسک دوباره نیستم.
...
راستی.. درست برخلاف دوستم، من فکر‌ می‌کنم سن ازدواج همان سن دهه بیست است. برای بچه‌دار شدن هم حداکثر تا همان سی‌و پنج‌سالگی. بعد از آن واقعا حوصله‌ای برای پذیرش بسیاری از تغییرات در ما نیست. گذشت‌مان کم می‌شود. شخصیت‌مان شکل گرفته. در جامعه برای خودمان آدمی هستیم و نمی‌توانیم به‌راحتی قبول کنیم که زندگی مشترک یعنی اشتراک همه‌چیز.

Posted by froogh at December 23, 2005 7:59 PM

نظر

سلام

این مطالب و که آدم می خونه از زندگی نا امید میشه بی خیال
من یه سوال دارم من تازگی با پسری آشنا شدم که 15 -سال از خودم بزرگتر است من 19 و اون 34 سالشه به نظرتون ازدواج من با اون درسته؟

با تشکر

Posted by: زینب at March 19, 2007 3:43 PM

سلام فروغ حالت خوب است خداحافظ

Posted by: مصطفی at August 16, 2006 8:23 AM

فروغ عزیز
الآن متوجه شدم که به من سر زدید. خوشحال شدم. اولین بار از طریق راوی قصه های عامه پسند با وبلاگتون آشنا شدم و از خوندن نوشته هاتون لذت بردم. توی وبلاگم هم بهتون لینک دادم.

Posted by: از زندگی at January 2, 2006 12:22 AM

به نظر من فرمول مشخصی وجود نداره. در مورد هر کس فرق می کنه فقط باید آدم بتونه آزادی عمل رو برای خودش محفوظ نگاه داشته باشه. ازدواج در خیلی از موارد راه حل خوبی نیست

Posted by: از زندگی at December 30, 2005 11:21 PM

فروغ جان هنوز هم مشتاغ داشتن لینکم در بلاگ شما پس بازهم نظرتان را در مورد تبادل لینک جویایم

Posted by: امیر حسین at December 27, 2005 12:38 PM

سلام دوست نادیده ... وای که چقدر حرفهایت برایم قابل درک و پذیرش است. من هم 6 سال در همین حال و هوا بودم و 2 سال پیش بالاخره تصمیم گرفتم با کسی که به دوستی قانع بود ومایل نبودم از دستش بدهم ازدواج کنم. در حال حاضر با وجود آنکه زندگی زناشوییم مشکلی ندارد و به نوعی برای دیگران غبطه برانگیز هم هست ولی تمام آرزویم بازگشتن به همان زندگی است که پیش از آن داشتم و تو وصفش را نوشته ای . اکنون در آستانه 36 سالگی ام و روزهایم تنها با حسرت بازگشت به زندگی مجردیم می گذرد... خیلی خوب می فهمم چه می گویی... خیلی خوب...

Posted by: نوشىن at December 26, 2005 8:20 PM

فروغ خانم اشتباه فكر مي كني .من هشت سال است كه ازدواج كرده ام وبا وجود يك بچه تمام كارهايي را كه گفتي علاوه براين كه شاغل هم هستم انجام مي دهم .البته به خاطر بي شكيبايي بچه ام نمي توانيم به تئاتر وسينما برويم.شوهرم هم نه به لباس پوشيدن ونه به اينترنت بازي من كار دارد.تفاهم كه مي گويند يعني اين!

Posted by: گلي at December 26, 2005 6:47 PM

postet az oona bood ke adam ro takoon mide. shayad chon az jense to hastam, shayad mard ha chenin dargirihaaye zehni ii nadashte bashan... nemidoonam... nemidoonam man chera too senne 21 salegi bayad zehnam dargire in chiza bashe... manam ba nafse ezdevaj moshkel daram, taklifam mamloom nist engaar... ye chizi gom shode... hese bade moallagh boodan rahaam nemikone... hanooz eshgho nafahmidam... hanooz nemidoonam ba to movafegham ya ba doostet... nemidoonam

Posted by: marmar at December 26, 2005 2:11 PM

I agree completly with you

Posted by: fakhri at December 25, 2005 2:51 PM

سیمای تو را در میان جمع دیدم. اگر دلت خواست به دیدنم بیا
http://gamibepish.persianblog.com/

Posted by: احمد شیثی at December 25, 2005 11:21 AM

ولي من فكر ميكنم داشتن يه زندگي مشترك خيلي قشنگه و اين كه براي كس ديگه اي كاري انجام بدي ( حتي اگه خودت اون كارو دوست نداشته بتشي ) هم قشنگه اينكه يكي باشه كه با تمام وجود دوستت داشته باشه و دوستش داشته باشي فوق العاده است... من متاسفم كه با يك انتخاب غلط باعث شدم كه اينها برام در حد ارزو بمونه

Posted by: مهسا at December 25, 2005 10:09 AM

har chizi keh dost dari dorost ast zendegi mojardi vaghty khodet bashi ba khodet khili khobeh vali vaghty ba pedaro madaret bashi zendegi male khodet nist farghi ba tahol nadreh

Posted by: tanhayabbi at December 24, 2005 11:07 PM

سلام
مایل به تبادل لینک با شما هستم
من لينک شما را در "وبلاگهای مفید" گذاشتم

Posted by: بهزاد at December 24, 2005 10:14 PM

totally agreed. Don't let your freedom to leave you or you will regret ever after. wish you best of luck.

Posted by: yas at December 24, 2005 5:37 PM

کاملا باهات موافقم و با دوستت مخالف. اون چیزهایی که تو بهش علاقه داری واقعا مال سن توست. اشتباه می کنیم که فکر می کنیم باید همه کارهامون رو بکنیم و بعد ازدواج کنیم. ازدواج محصول عشقه نه روابط اجتماعی. آدم در دهه سی که عاشقانه تصمیم نمی گیره. بخصوص که دیگه انعطاف پذیری آدم هم کم بشه. من در سن سی و دو سالگی و با یک بچه دوساله گاهی به شدت دلم می خواد تنهایی تو رو داشتم . در حالی که در دهه بیست از تنهایی فراری بودم و دنبال دوست و رفیق می چرخیدم. درثانی من فکر نمی کنم لازمه ازدواج حرف و حدیث و دعاوی دو فامیل و جروبحث باشه. همه که اینطوری نیستند. من با تمام عشق به تنهاییم دوست ندارم همسرم را در کنار خودم نداشته باشم. تو هم با داشتن تجربه تلخ اولی باید هم نتونی ازدواج کنی. بحث در این مورد زیاده. اما از حرفهای دوستت در تعجبم. ملاک او برای ازدواج و زندگی مشترک منو یاد حرفهای خاله خانباجی ها انداخت!

Posted by: بانوی خرداد at December 24, 2005 4:17 PM

سلام... آها فهميدم پس اين حس هاي مشترکي که با شما دارم مربوط ميشه به اقتضاي سنم اميدوارم همسن دوستتون شدم حس هام تغيير نکنم و نظرم هميني که هست بمونه

Posted by: jodie at December 24, 2005 3:27 PM

Froogh aziz, nazarat mitavanad dorost bashad va ham kamelan eshtebah. bebin dooste aziz az dide gozashtehee ke gofti,zendegi moshtaraki ke be saman naresid va barayat zehniyate talkhi be ja gozashteh kamelan dorost migi. vali az dide kasi ke zendegi moshtarakesh barash khoshbakhti va shademani avordeh fekr mikonam sakht dar eshtebahi. agar hamsari dashteh bashi ke doostash bedari va oon ham to ra, anvaght tamame in masaebi ke azash yad mikoni highlight-haye zendegit mishe. doost khahi dasht ta antori bashi ke oon doost dare dar moghabel anche ke be oon taghdim mikoni bishtar ham daryaft khahi kard.
Faghat yek cheez ra dar zendegi dar nazar dashteh bash:zendegi moshtarak rabetehye shekar o shekarchi nist.
shad zi

Posted by: Melikbaba at December 24, 2005 1:52 PM

اين زندگي سگي نيز با ما سر پايان ندارد . مي خواهد غلام عقلم شوم
من خسته زاحساس زندگي فهمم به سياه ميزند .امضاي تازه من ديگر امضاي روزهاي دبستان نيست اي كاش آن نام را دوباره پيدا كنم اي كاش آن كوچه را دوباره ببينم آنجا كه ناگهان يك روز نام كوچكم از دستم افتاد و لا به لاي خاطره ها گم شد آنجا كه يك كودك غريبه با چشمهاي كودكي من نشسته است از دور لبخند او چقدر شبيه من است ! آه ، اي شباهت دور ! اي چشمهاي مغرور ! اين روزها كه جرات ديوانگي كم است بگذار باز هم به تو برگردم ! بگذار دست كم گاهي تو را به خواب ببينم ! بگذار در خيال تو باشم ! بگذار . . . بگذريم ! اين روزها خيلي براي گريه دلم تنگ است . سري به من بزن شايد حرف مشترکي داشته باشيم.

Posted by: کلاغ سياه at December 24, 2005 11:51 AM

به نظر من حرفهاتون کاملن درسته و با مامان نیلو هم موافقم.برای یکی از نوشته هایم احتمالن و اگر شما اجازه بدهیداز این مطلب شما در آینده استفاده خواهم کرد. نوع برخورد و استنتاج شما از اطرافیان و خودتان قابل تقدیر است. موفق باشید

Posted by: زمزمه های ذهن من at December 24, 2005 11:32 AM

کاملا درک میکنم چه می گویی. من هم این آزادی و استقلالم را حاضر نیستم با هیچ کس شریک شوم. تنهایی البته آدم را اذیت می کند اما با همه بدی هایش هنوز هم بهتر از اسیر شدن در حلقه تکرار زندگی زناشویی است

Posted by: رکسانا at December 24, 2005 9:06 AM

VAGHTY EZDEVAG KHOOBEH KE RIGHT PERSON RO PEYDA KONY NA BARAY E FARAR AZ TANHAYE...VA HATMAN OON ROOZ MIRESEH VAGHTY KE ASLAN MONTAZERESH NABOODY...SHAD BASHI

Posted by: Roya at December 24, 2005 1:23 AM

AZIZAM GHADRE AZADITO BEDON...AZ SALAAMATY VA AASAAYESHI KE DARY LEZAT BEBAR...

Posted by: Roya at December 24, 2005 1:20 AM

زيبا گفتي...

Posted by: ali at December 24, 2005 12:06 AM

فروغ جان سن و سال نداره. مردم علايقشون جداست. نميخوام به دوستت ايراد بگيرم، اما عجب کج سليقه است. ازدواج به آشپزی و مهمونی ختم نميشه که. بالا و پايين، يه قفس بيشتر نيست. البته به نظر من. زندگی ارزشش بيشتر از ايناست که بخوای بخاطر يه تيکه کاغذ بی ارزش محدود يا خرابش کنی. لذت ببر!

Posted by: مهناز at December 23, 2005 11:24 PM

فروغک, من هم حرفهای تو را خوب میفهمم هم حرفهای دوستت را. منهم از ازدواج شکست خوردهء اولم هنوز ترس در وجودم هست.. منهم شاکی میشوم که یک روز از دو روز آخر هفتهء با ارزشم رو که از اول هفته برایش نقشه کشیده ام بکوبم تا دو شهر آنطرف تر بروم که خانوادهء پارتنرم را ببینم... منهم هنوز دوست دارم برم سینما و تئاتر و کنسرت و نیمه شب بیایم خانه... البته در این جامعه (کانادا) و داشتن پارتنری که متعلق به اینجاست هنوز این آزادی هست که ما هر کدام با دوستانمان برویم تفریح و نزدیک صبح بیاییم خانه..

بهر حال بستگی به شرایطی که دارم (استقلال مالی و شغلی و موفقیت اجتماعی) وقتی جمع بندی میکنم رضایت عاطفیی که این رابطه در مجموع به من میدهد بیش از اون گذشتهایی هست که میکنم. با اینکه هنوز از تعهد تا ابد میترسم... خیلی هم میترسم... منهم مثل خیلیها نسبت به دههء 20 زندگیم بیگذشت تر, محکم تر, و خودخواه تر شده ام و اینرا دوست دارم چون بیشتر برای خودم میتوانم زندگی کنم.
بهرحال اگر شخصی که به دلت ننشسته در جلوی راحت قرار گرفت واقعا نمیرزد که آزادیت را فنای او کنی ولی اگر به دلت نشست هر چه خواستی وقت بگذار و مجموع را بررسی کن... ولی یادت باشد که همیشه تو هستی که تصمیم میگیری و نه هیچ چیز دیگر...
آه اگر میدانستی که چفدر میفهمم این ترسها و شکهایت را و اینکه آزادیی را که بهای گزافی برایش پرداخته ای چقدر برایت عزیز است... منهم این بها را پرداخته ام و آزادیم را از هر چیزی بیشتر دوست دارم... ولی راههایی هست که آن آزادی را در یک رابطهء موفق فنا نکرد و زنده نگهداشتش.
با عشق,
--سوسکی

Posted by: sooski at December 23, 2005 11:11 PM

هوممم زندگی کردن مگه سن و سال داره؟این کارهایی که تو ازشون اسم بردی کاراییه که هر زن بالغ و معمولی توی همه جای دنیا انجامشون میده ولی فقط توی ایرانه که آدمها و بخصوص زنها اگر از از سنی به بعد به خودشون اهمیت بدن و از زندگیشون لذت ببرن انگار مرتکب گناه کبیره شدن...خوش باشی

Posted by: Niosha at December 23, 2005 11:11 PM

مهم اينه كه آدم از كاري كه مي‌كنه و از موقعيتي كه درش هست لذت ببره. خود من زماني عاشق دوران دانشجويي و مجرد بودن و شيطوني كردن بودم ولي زماني دقيقن حس كردم دلم ميخواد يك همراه دايمي داشته باشم و ازدواج كردم. چند سالي با هم خوش و خرم بوديم و اصلن فكر بچه را هم نمي‌كردم ولي زماني با تمام وجود جاي خالي يك بچه را حس كردم و حالا هم كه دومي اومده .من با وجودي كه از راهي كه رفتم به اندازه سر سوزني هم ناراضي نيستم و فكر مي‌كنم بهترين كار را انجام دادم ولي معتقد نيستم كه ازدواج و بچه دار شدن براي همه بايد تجويز بشه. هر كسي خودش بهتر از ديگران ميدونه كه چه چيزي آرومش مي‌كنه و به نظر من هر كسي بايد با شرايط و روحيات خودش براي خودش راه و روش زندگيش را انتخاب كنه. فقط كاش يادمون باشه كه بعضي اوقات بخاطر داشتن شرايطي در آينده بايد از همين امروز به فكر باشيم تا بعدن پشيمان نشيم.

Posted by: مامان نيلو at December 23, 2005 11:07 PM

اما من مشکلم اینجاست که بیست و پنج سال دارم و تا وقتی که بخوام آنقدر خودم رو جمع و جور کنم که ازدواج کنم دیگه خیلی پیر شدم
به نطر من میوه وقتی رسیده شد آن رو باید چید اگه وقتش بگذره دیگه فایده ای نداره
من میدونم که هیچ وقت زندگی مشترکی نخواهم داشت

Posted by: سیاوش at December 23, 2005 10:58 PM

خوبيش به اين است كه هر كسي شكل مناسب خودش را براي زندگي برگزيند... اما حضور كسي-هر كس- كه سبب تعادل در آدمي شود به نظرم خيلي با ارزش است... اينكه گاهي زمانت مال خودت نباشد... در حاليكه خيلي علاقه به زندگي روشنفكري داري مجبور شوي به خاطر شكلي از زندگي ازش بگذري(براي لحظاتي)... خلاصه به نظرم اين چيزها باعث تعادل مي شود

Posted by: باد صبا at December 23, 2005 10:49 PM

من 32 سال دارم و كاملا احساسات مشابه شما دارم

Posted by: BaHaar at December 23, 2005 10:45 PM

من هم با شما در چند موردش موافقم
سن ازدواج زير سي سال و بچه داري قبا از 33 سالگي پدر و 28 سالگي مادر . . . تصميم به تنهايي يا زندگي شلوغ ، فرد به فرد متفاوته . . مهم اينه که آدم آمنچه که مي خواهد را عمل کند نه آنچه برايش فراهم مي کنند . . . زمستاني برفي داشته باشيد

Posted by: shaar at December 23, 2005 10:08 PM

foroogh jan man az kasani hastam ke hasrate mogheyate to ra mikhordam,ezdevaj nakarde am,ba khanevade zendegi mikonamo 20salame o daneshjoo,doost daram roozi bashad ke khodam bashamo khodam...
az ezdevaj ham be hamin dalayel ke gofti bizaram

Posted by: sara at December 23, 2005 9:51 PM

به طرز عجیبی باهات موافقم!!

Posted by: ماندانا at December 23, 2005 9:12 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟