« تناقض های من | Main | وبازهم کتاب »
چهارشنبه 23 آذر 84 :: December 14, 2005
خودکاوی
امروز بهتر بود. دوستم سراغم آمد و سوال کرد چرا ناراحتم. حرفی نزدم اما بهانهای شد برای اینکه روابط به حال عادی برگشت.
.....
بازهم خودم را کاویدم.. فکر کردم بین این چند نفری که با هم کار میکنیم، این منم که از سروصدای زیادی ناراحت میشوم، این منم که تلفنهای طولانی اعصابم را بههم میریزد، این منم که اگر پشت سر کسی به دست شویی بروم و ببینم که سیفون را نکشیده عصبانی میشوم، این منم که بوی سیر دهان همکارم اخمهایم را تا عصر توی هم میبرد، این منم که اگر کسی توی سالن سیگار بکشد یا بدنش بوی عرق بدهد اعتراض میکند، این منم که وقتی کسی پنجره را در این هوای آلوده باز میگذارد و صدای دزدگیر ماشینها با دود همراه میشود دندان قروچه میکنم..این منم که انگار به همهچیز آلرژی گرفتهام.. اشکال یک جایی در من است.. وگرنه این همه آدم یکجا با یک شرایط درحال کار و زندگی هستیم و هیچکدام نه به چیزی معترضند و نه اصلا فکرش را میکنند..
در همین راستا با خودم فکر کردم ناراحتیام از دوستم یا از آن خانمی که گند زده به آزمایشگاهمان مثل سایر دلخوریهایم احتمالا عجیب و غریب است. من باید عوض شوم. نمیشود که همه اشکال داشتهباشند و تنها آدم سالم و درست این وسط من باشم.
Posted by froogh at December 14, 2005 10:31 PM
نظر
جالبه . همه دارند دنبال خط خودکاوی می افتند . همه دارند می فهمند باید خودمون خودمون رو دوا کنیم منم تو این مایه ها خیلی زور ورزی کردم فقط تعادل روحی رو تا حالا نگه داشتم اما یه کم بهتر شدم . اگر می خواهی بیشتر پچیروز باشی پرت و پلاهای من رو لخون و یک سری کتاب هم باید بخونی شاید هم خونده باشی ؟ شاید هم اصلا آشنایی ؟
Posted by: مهدی at May 22, 2008 1:02 AM
سلام دوست عزیز ..زیبا مینویسی با اجازه شما رو به لینک دوستانم اضافه میکنم.....خوش باشین و سلامت.....
همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
Posted by: rahil at December 20, 2005 7:41 AM
سلام دوست عزیز. همیشه وبلاگتونو می خونم ولی یادم نمی یاد تا به حال پیغامی گذاشته باشم . در مورد این پستتون متاسفانه من هم همین طورم و درکتون می کنم و این قضیه آزار دهنده ست . انگاری که تمام چیزها رو از زیر ذره بین می بینیم . بزرگتر از اندازه واقعیشون . به هرحال ،
آرزوی موفقیت و سلامتی و شادی براتون دارم .
Posted by: آرام at December 18, 2005 3:52 PM
گاهی اوقات ادم می تواند در لیست وبلاگهای مورد علاقه اش را بازبینی کند و اگر دید وبلاگی به دردش می خورد انها را ضافه کند.
Posted by: قاجار at December 18, 2005 2:51 PM
اولا از این خودکاوی خوشم میاد
یه جور روانکاویه که بیمار و روانکاو یه نفره
ثانیا اینکه نسبت به یه چیزایی حساس هستی ولی بقیه نیستند/خوب مشکل توه.
معلومه که حساسی و معلومه که مثل بقیه نیستس /مخت باد داره وگرنه یه وبلاگ میذاشتی اینجا توش یه چند تا شعر عاشقانه میذاشتی با عکست بعدشم یه خری از تو خوشش میومد دیگه خودت برو تا عشق و ازدواج و یه بچه بدبخت و......
دیدی خودت نمیخوای یا در اصل نمیتونی عادی باشی
مغزت دیگه بردگی کورکورانه رو قبول نمیکنه
ولی خوب از این طرفم تاوانش رو با افسردگی یا یه چیزی شبیه اون میده
اوه نمیخواستم کس شعرام اینقدر زیاد بشه
به هر حال فعلا...
Posted by: arshia at December 18, 2005 6:36 AM
Salam azizam
be hich vajh in entezar ra az khodet nadashteh bash ke betoni khodeto avaz koni khoob babajon bazi az in masael darone ma hall shodeh jozve sefate zatimon hast chetori bayad in tavagho ra dashteh bashim ke badaz 30 salegi beshe khodemon ra avaz konim motmaen bash irad az khodet nist in yek dast naboodan farhang va adabo o tarbiyatemon hast inja hame ba dahan por az ghaza harf mizanan va hame ham az in kar narazi nistan chon hamashon mesel ham hastan vali man badaz 5 6 sali ke injam yani japan hanoz vaghti be nachar bahashon ham ghaza misham be hale marg mioftam hala fekresho bokon ke too in keshvare ostad salari mageh mishe gahi ba ostade ham sofreh nashod!!!!!!!!!!!
midoni man ham modam dar hale sarzenash kardane khodam boodam vali modati ke daram in karo faramosh mikonam chon didam bishtar daram assib mikhoram chon natonestam mesel digaran beshavam agar ye modat beri khareje iran zendegi koni mifahmi man chi migam onghadr admhaye ajibo gharib mibini manzooram iraniha hastan ha bad mifahmi atrafiyanet cheghadr normal va tabiee boodan.
ghorbanet bahar
Posted by: baharan at December 17, 2005 4:06 PM
فروغ جان میدانی من هم همینطور به همه اینها حساس هستم اینجا هم هینطور است از بو و توالت گرفته تا بوی بد دهان.اما میدانی یک قضیه بزرگ همیشه بقیه مسائل دور و بر ادم را بزرگ نمایی میکنه باید مشکل اصلی را حل کرد
Posted by: Tulip at December 17, 2005 2:22 PM
این حصار دور خودت رو بشکن...اینها که گفتی صد در صد اشکال شما است...شاید انقدر ها هم این مسائل بزرگ نباشن که بزرگ مبینید
Posted by: رضا at December 17, 2005 12:07 AM
سلام .. این خودکاوی ها به درد آدم می خوره ... میدونین نیما میگه .. بی خبر شاد و بینا فسردست ... موفق باشین
Posted by: شتابناک at December 16, 2005 6:05 PM
yeki az neveshtehaie fogholadat bood forooghak.
man ro shadidan be fekr foroo bord.
dooset daram va delam barat tang shode...
Posted by: sorkhaab at December 15, 2005 6:50 PM
سلام فروغ
مدتی است که نوشته هايت را دنبال می کنم خوب مينويسی و حساسيتت نسبت به همه چيز برايم جالب و آموزنده است اما در مورد اخير فکر ميکنم نبايد درهمه مسايل به دنبال تآييد ديگران باشيم نياز به محبت کردن و دريافت محبت با نياز به تآييد متفاوت است برای آنچه فکر ميکنی درست است به دنبال تآييد ديگران نباش
Posted by: kamran at December 15, 2005 12:54 PM
همیشه فکر می کنیم که شرایط ما خاص خودمان است و تغییر و تحولات روزانه مان با دیگران فرق دارد درست زمانیکه از دید دیگری نگاه می کنیم می بینیم هزار و یک نفر دیگر با شرایطی اینچنین و یا بدتر از آن دست و پنجه نرم می کنند، هین فکر های کوچک بزرگمان می کند دوست عزیز
Posted by: mood moody at December 15, 2005 11:48 AM
Dooste aziz,har kasi dar dakhele hobabi ke harime amne shakhsishe zendegi mikone. in harime amn dar vaghe privacy ma ro tamin mikone. midooni? oon cheezi ke kheyli az adamharo azar mideh shenakhy va tarif in harime amne. agar betooni tarifesh bokoni oon moghe har cheezi ke kharej az marze harimet rokh bede azaret nemideh.dakhele harimet ro ham be zarbe chang o dandoon hefz khahi kard.
shad zi
Posted by: Melikbaba at December 15, 2005 10:35 AM
یک نکته جالب. وقتی این پست رو خوندم دیدم که منهم دقیقا در همین شرایط هستم. و مدتی است که فهمیده ام مشکل کار خودم هستم. یک بار در مورد انرژی درمانی نوشته بودید. نمی دانم شما ریکی را امتحان کرده اید؟؟ اگر در این مورد اطلاعاتی خواستید کسب کنید در خدمتم. منهم خودم تجربه اش نکردم ولی می خواهم شروع کنم.
Posted by: ماندانا at December 15, 2005 9:32 AM
man asheghe neveshtehatam forugh, kheili jaleb khodeto minevisi, gahi hes mikonam mano minevisi, kheii jalebe ke khodeto analiz mikoni. va inke hamishe hagh be janeb nisti
Posted by: Azita at December 15, 2005 7:12 AM
فکر کنم از دسته آدمهای ایده آلیست باشی. عزیزم من هم همینطور بودم اما خودم رو عوض کردم. یه جاهایی با کسی تعارف ندارم حتی اگه دوستم باشه. اولش همه ناراحت میشند بعد میفهمند که تو اخلاقت اینه. و لی یه جاهایی هم باید زیاد سخت نگرفت.
خوشحالم که دلخوری با دوستت تموم شده.
Posted by: بي تا at December 15, 2005 5:42 AM
چرا خوب هم می شود. اگر نمی شد هيچ جايی هيچ تغييری نمی کرد. همان يک نفر تفيير ايجاد می کند.
Posted by: Sh. at December 15, 2005 4:23 AM
همه اینایی که گفتی حال بهم زنن.حق داری بدت بیاد. یه اشکال ماها اینه که همه چیز رو با هم قاطی میکنیم و بعد بیخودی توقع ایجاد میشه. حساب کار و دوستی جداست.چطوره به فکر راهی باشی که برای اطرافیانت جا بندازی که وقتی از کاری ایراد میگیری فقط داری از اون کار ایراد میگیری نه از کل هویت و سابقه فرد. بعد هم به نظر من هرچی بخواهی بگذاری مردم خودشون بفهمند بد تر فقط سو تفاهم میشه. یه نتیجه ای که من بهش رسیده ام اینه که رو نجابت هیچ کس حساب باز نکن.
Posted by: پانته آ at December 15, 2005 3:34 AM
you've got to travel to this side of the water...at least for once... to realize what you want from life, is not too much. to realize you're not strange...
cheers,
--sooski
Posted by: sooski at December 15, 2005 2:45 AM
فروغ جانم حال امروزه همه ما اینگونه شده...اشکال از تو یا ما نیست...انقدر فشارها و استرسهایمان زیاد شده که تحملمان گنجایش این همه را نداره....//برایت یه اسمان پایداری میخواهم تا بتوانی...
Posted by: لوتوس at December 15, 2005 1:36 AM
پس معتقدی که حق با اکثریته! یه بار دیگه به موضوع فکر کن. چرا باید فکر کنی کسی اشکالی داره؟ شاید نه تو و نه دیگران اشکالی ندارید. سعی کن دیدتو نسبت به قضیه تغییر بدی.
Posted by: یک امیر at December 15, 2005 12:37 AM
این شما نیستید که باید خودتون رو عوض کنید.اونایی که اینطورین باید خودشون رو عوض کنن!!!!!!!!!
Posted by: ساحل at December 15, 2005 12:14 AM
فروغ عزیز این قدر خودت رو سرزنش نکن و عذاب نده. باور کن تو مشکلی نداری. فقط کمی حساس شدی. به نظر من یه نخ کاموای ضخیم بخر و یه شال گردن بباف. باور کن معجزه می کنه تو آرامش دادن. بعد هم به فکر یادگیری موسیقی باش اگه علاقه داری.راستی با جوشوندنی های سنتی میونه ای نداری؟ مثل گل گاوزبان و بابونه و اینا؟ قند و شکر رو حذف کن و مصرف کافئین رو محدود کن خیلی موثره. من مدتهاست خواننده ی وبلاگت هستم ولی این حالی که داری من رو به یاد گذشته ی خودم می ندازه. امیدوارم زودتر بتونی به آرامشی که نیاز داری برسی. خیر پیش
Posted by: بی بی at December 14, 2005 11:18 PM
بايد خيلي سخت نگيري و تا جائيكه مي توني با شزايط كتار بيايي . البته من روضه خون خوبي هستم براي ديگران !
Posted by: ساحل افتاده at December 14, 2005 10:42 PM
فكر نمي كنم مشكلي از تو باشه دوست عزيز . فقط اينو يكي از دوستام بهم ياد داد كه يك پايه زندگي رو بيعاري مي چرخه . گاهي لازم ميشه بيعار بشيم و نسبت به خيلي چيزها بي تفاوت . كه واسه خود من سخته .اين شاكي بودن ما هم به همين دليله .خوش باشي
Posted by: kathy at December 14, 2005 10:42 PM