« در کار با کسی نباید صمیمی شد. | Main | خودکاوی »
سه شنبه 22 آذر 84 :: December 13, 2005
تناقض های من
فکر میکردم درست شدهام و بسیاری از عادتهایم را از دست دادهام. امروز عادلانه خودم را قضاوت کردم و دیدم نه! هنوز نمیتوانم. هنوز خیلی چیزها هست که عوضشدنشان در من زمان نیاز دارد. هنوز برای عکسالعملها باید فکر کنم و واکنشهایم در بسیاری از موارد با روحیهام متضاد است..
دیروز دعوای سختی با پدرژپتو داشتیم. من و مدیرعامل مهربان از یک سو و او از سوی دیگر. مدیر آزمایشگاهمان بسیار ضعیف عمل میکند و با اینکه فرصت و امکانات آموزشی در اختیارش قرار دادهایم، بارها و بارها با نتایج اشتباهش وضع ما را بههم ریخته است.
ما اصرار داشتیم باید عوض شود و آدم باهوش و باسوادی جایگزین شود. پدرژپتو ناراحت بود و میگفت میخواهی کسی را از نان خوردن بیاندازی. میگفتم آخر نان همه شرکت به نان خوردن این آدم وصل است. اشتباههای مکرر او ضرر مالی زیادی به ما میزند و در جایی که با این قیمت تمام شده بالا کار میکنیم، این مسائل غیر قابل اغماض است. او عقیده داشت باید زمان بدهیم تا رشد کند. من عقیده داشتم اگر میخواستیم این زمان را بدهیم یک آدم صفر کیلومتر را استخدام میکردیم و همه اشتباهاتش را نیز به گردن میگرفتیم نه اینکه فردی با پنج برابر حقوق بیاوریم و تازه بخواهیم رشد کند.
خلاصه کار به داد زدن کشید و برای اولین بار به مدت پنج دقیقه با هم قهر کردیم.
سعی کردم آرام شوم و درست فکر کنم. درست فکر کردن همان و غلبه احساسات همان. قبول کردم دو ماه دیگر زمان بدهیم. گرچه مدیرعامل مهربان عقیدهداشت دوماه را باید به یک هفته تقلیل بدهیم.
بعد از آن جلسه تمام رمقم از بین رفت. سردرد شدیدی گرفتم که تا الان ادامه دارد. از خودم سوال میکردم آیا واقعا اخراج یک نفر تا به این حد مصرانه، درست است یا نه؟ علاوه برآن، همه اتفاقات این مدت برایم زیر سوال رفت. امروز از آن روزهایی بود که در حال سردرد سکوت کردهبودم و حوصله کسی را نداشتم. جو شرکت سنگین بود. دوست صمیمیام بر سر مسئله اینترنت از دستم دلخور است و با اینکه هیچیک به روی هم نمیآوریم، اما میدانیم که از هم ناراحتیم. از خودم سوال میکنم آیا واقعا کار و منافع آن تا این حد ارزش دارد که من دوستیها را به خاطرش کنار بزنم؟ یا راضی به اخراج زنی شوم که همه زندگیاش را منتقل به ده کوره کارخانه ما کرده و با امید زندگی بهتر به آنجا آمدهاست؟
بیحوصله و دلگیرم. از خودم راضی نیستم. هی از خودم میپرسم این کودک من است که راضی نیست یا بالغم معتقد به اشتباه بودن کارم است؟ شاید تاثیر کودک باشد که از سالیان دور یادگرفته همه را راضی نگاه دارد؟ شاید اصولا فلسفه کارم و نوع نگاهم به قضایا اشتباه است؟
دوست داشتم با مدیرعامل مهربان حرف بزنم و موضوع را باز کنم تا مثل همیشه راهنماییام کند. اما اینطوری مجبورم از سیر تا پیاز را برایش تعریف کنم و پته افراد را روی آب بریزم. هیچ کسی را برای مشورت ندارم.
خستهام.. خیلی خسته.. از آن وقتهاییست که دلم میخواهد فرار کنم و بعد از چند روز برگردم و ببینم همه چیز خود به خود درست شده.
لاله راست میگویی.. دوستی این دوست را مفت به دست نیاوردهام.. ۱۳ سال یک عمر است. آنهم برای بودن با کسی که در شرایط سخت همیشه کنار هم بودهایم. اما شاید به خاطر همین زمان طولانی و همین ارزشهاست که متوقعم. دلم میخواهد درک شوم. دلم میخواهد دوستم و پدرژپتو بفهمند که منفعت شخصی من در بین نیست. دلم میخواهد خودم قبل از آنها بفهمم که آیا واقعا کار تا این حد مهم است؟ مرز دوستی و انسانیت و کار کجا رقم میخورد؟ اخراج آن زن مهمتر است یا خسارت میلیونی ما؟ غمگینی من و دوستم مهمتراست یا رفتار کردن طبق ضوابط ؟
درکنار همه این افکار امروز عصر به این نتیجه رسیدم که هم با دوستم و هم با آن زن حرف بزنم. بگویم چرا ناراحتم و علت رفتارم را توضیح بدهم. شاید قانع شوم. شاید قانع شوند. شاید به کل همهچیز یک سوء تفاهم احمقانه باشد.. شاید هم هیچکدام قانع نشدیم و من خستهتر از قبل باز در خودم فروبروم..
Posted by froogh at December 13, 2005 6:17 PM
نظر
salam
Posted by: رضا at December 14, 2005 7:07 PM
فروغ جان این رو یادت بمونه که تو این دنیا دو دو تا همیشه چهار تا نمی شه و در کمال ناباوری ما گاهی جلوش می نویسند پنج تا. اگه همه چیزها رو ضوابط بود من و تو درست می رفتیم و کارمون پسندیده بود ولی الان این قدر سخت نگیر. خودم گاهی تصور می کنم اون گنجشکه هستم که پاهام به طرف آسمونه و از پشت افتاده ام و ادعا دارم که آسمون رو بالا نگه داشته ام که نیفته. به نظر من با دوستت حرف بزن. بهش بگو که دوست داری همه چیز مطابق ضوابط باشه و می دونی که این تو جامعه ی دوستانه ی ما ایرونی ها زیاد پسندیده نیست. من فکر کنم او به خوبی تو رو درک کنه و مشکل برطرف شه یا حداقل بفهمه که خودت هم قصد آزار اونو نداشتی و از این موضوع ناراحتی. او می تونه برات بهترین کمک باشه برای رعایت ضوابط البته اگه یه دوست واقعیه. امیدوارم.خیر پیش
Posted by: بی بی at December 14, 2005 1:45 PM
فروغ عزیزم کاش هیچ وقت خسته نشی بهترین راه حل صحبت کردن است حالا چه به نتیجه برسد یا نرسد در شرکت جدید قضیه کاملا با شرکت قدیم فرق میکند اینجا موسیقی همیشه هست هیچ کس به دیگری اعتراض نمی کند و این اول من را بهت زده میکرد اما حالا میفهمم هرجا برای خودش یک جور است اینجا کسی با کسی کار ندارد قوانین ریاست فرق میکند مسائل اداری زیاد سخت گیرانه نیست ولی حقوق دادن در اینجا با خداست شما چون از ابتدا همه با هم کار کردید این توقعات بوجود آمده من هم گاهی دلم میگیرد دلم برای کتاب معرفی کردن شما صحبت های گرم شما ناراحتی و خوشحالی شما تنگ میشه من چه دور چه نزدیک شما را دوست دارم
بدانید همیشه با زمان مشکلات حل میشه مطمئن هستم شرایط سخت تر از کار کردن با آقا ببره نیست
Posted by: Tulip at December 14, 2005 1:22 PM
فروغ جان . نمي دونم چرا حس كردم بايد كتابهاي خانم كارن هورناي را بهت معرفي كنم. كتابهاي عصبيت و رشد ادمي و يا عصبيتهاي زمان ما. مطمئنم تو را در راه خودشناسيت ياري ميدهند. موفق باشي
Posted by: diba at December 14, 2005 11:18 AM
Moshkel az jaee shoroo mishe ke ma fekr mikonim har cheezi hamoontorie ke tasavor mikonim.man az masale yek talaghi daram va to ham yek joore digar vali har domoon fekr mikonim ke tarafe moghabel hamoon cheezi ro dark mikoneh ke manham.khob natijash mishe tanaghoz va sooe tafahom.dooste aziz, say kon yek cheezi ro sar lohe karet gharar bedi: anche ra ke fekr mikoni va entezar dari ba kalami shiva, sadeh va bedoone pichidegi be tarafe moghabelet montaghel koni va hich cheezi ro ba dark, fahm, vazifeh va .... taraf vagozar nakoni. injoori mitooni dar donyaee vaghehee zendegi koni va na dar donyaye zehni khodat.
shad zi
Posted by: Melikbaba at December 14, 2005 10:02 AM
salam,
chizai ke matrah mikoni,mama kama bish bahashon dar gir boodam,va chizi ke tajrobe behem sabet kard ine ke onai k ehsaso az masaele karishon joda kardan(kolan to hame chi ahle hesab ketab shodan)kheli movafaghtaran az kasi ke ba ehsas amal mikonan.
ama khob adamai mesle ma ham nemitoonan mesle ona beshan,rahiam nadare.hamin dargirihai ke ba khodet dari bade manteghi boodan,neshoon mide ke nemitoone khali az ehsas va ahle hesab ketab beshi.
p.s.rasti doosti baram darooharo avord.nemidoonam yadet hast ya na?mikhastam behet zahmat bedam.
Posted by: mesle hich kas at December 14, 2005 6:08 AM
چه تلخ...فروغ جان
Posted by: ترسا at December 14, 2005 3:53 AM