« قدرت | Main | تناقض های من »

یکشنبه 20 آذر 84 :: December 11, 2005 

در کار با کسی نباید صمیمی شد.

گفته‌بودم که دوست صمیمی‌ام که بیش از ۱۳ است همکاریم، در حال حاضر منشی ماست. قبلا در شرکت قدیم، منشی مدیرعامل مهربان بود و بعد که آن شرکت کاملا به‌هم خورد، نزد ما آمد. عادت‌هایی دارد که به مرور زمان شکل گرفته و عوض کردن‌شان برای من سخت است. مثلا دستور گرفتن از مدیرعامل مهربان و یا رساندن خبرها به او قبل از این‌که من فرصت پاسخ‌گویی داشته‌باشم. البته چون در کار کاملا باز عمل می‌کنم و عادت به پنهان‌کاری ندارم، مشکلی از این بابت پیش نمی‌آید اما دلخورم می‌کند. هروقت مدیرعامل مهربان چیزی را سوال می‌کند که خودم هنوز فرصت نکرده‌ام درباره‌اش حرف بزنم، می‌فهمم از کانال دوستم آب می‌خورد. قایم کردن برنامه‌های مدیرعامل مهربان نیز از جمله عادت‌هایی‌ست که از قدیم دارد. آن‌جا سکرتر او بود و حق داشت که برنامه‌های سفر یا جلسات یا ساعات رفت‌و آمد او را از ما پنهان کند. اما این‌جا من مدیر‌عاملم و پدر ژپتو مدیر پروژه است. این پنهان‌کاری‌ها گاهی به کارمان لطمه می‌زند. مثلا مدیرعامل مهربان می‌رود سفر، درحالیکه شرکت پول ندارد و یک سر امضای چک‌ها اوست. یا از صبح می‌نشینیم در انتظارش که بیاید و جلسه‌ای داشته‌باشیم و خیلی دیر می‌فهمیم که اصلا آن روز به شرکت نمی‌آید. از لحاظ چارت اداری در حال حاضر ما موازی او هستیم و لازم است که برنامه‌های هم را بدانیم. این مشکل را خودم حل کرده‌ام. برنامه‌های سفر را سوال می‌کنم و هروقت دیرمی‌کند با موبایلش تماس می‌گیرم. اما خوب نیست. دوست ندارم منشی‌مان را دور بزنم. حس بدی بهم دست می‌دهد.
از طرف دیگر دوستم به واسطه دوستی با من و قدمت کاری‌اش گاهی رفتارهایی دارد که مرا آچمز می‌کند. مثلا به اصرار من و با مخالفت مدیرعامل مهربان، کامپیوترش را ارتقا دادیم. توی سیستم ما یک چیز همیشه از قدیم ممنوع بوده و آن نصب کارت صوتی و اسپیکر برای کارمندان است. اینترنت هم باید با مجوز باشد. برای دوستم با هماهنگی من کارت صوتی و اسپیکر و مودم نصب کردیم. با این فکر که قانون شرکت را از همه بهتر می‌داند و متوجه است که فقط برای موارد ضروری باید استفاده کند. متاسفانه نصب این‌ها برای من معضلی شد. هروقت مدیرعامل مهربان و پدرژپتو سفر هستند، انواع و اقسام سی‌دی‌های پاپ است که می‌گذارد. اول از صدای بسیار کم شروع کرد تا چند وقت پیش که دیدم نقشه‌کش بغل دستش با صدای کاملا واضح که همه می شنیدند، ابی و داریوش گوش می‌کند. مراعات مرا نمی‌کند چون می‌داند به حرمت دوستی مان رویم نمی‌شود تذکر بدهم. یا فکر می‌کند از خودشان هستم و اشکالی ندارد. برای او هنوز همان دوست قدیمم اما برای بقیه نه. این‌طوری اتوریته‌ام را ازدست می‌دهم و به سایرین هم نمی‌توانم حرفی بزنم. به طوریکه نه می‌شد به دختر نقشه‌کش تذکر بدهم و نه به آِبدارچی‌مان که مدتی‌ست رادیو را درآبدارخانه با صدای بلند روشن می‌گذارد. از همه بدتر این‌که تمرکز خودم هنگام کار یا تلفن زدن به‌هم می‌خورد. اوقاتی هم که مهمان غریبه‌ای از در وارد می‌شود، جلوه خوبی ندارد.
قبول دارم که مقصر اصلی من هستم که از ابتدا اجازه نصب قطعات اضافی را دادم. اما فکر می‌کردم همه مثل خودم حجابی که می‌بایست همیشه بین مدیر و کارمند باقی‌بماند را رعایت می‌کنند. شده مثل این‌که : عنان مال خود به دست غیر مده که مال خود طلبیدن کم از گدایی نیست!
امروز تلفنچی را صدا زده‌بودم تا خط اینترنتم را به خط مستقیم وصل کند بلکه سرعتش بالا برود. خودم جلسه بودم و وقتی آمدم متوجه شدم دوستم برای خط اینترنت خودش هم در حال هماهنگی با تلفنچی‌ست. مرا که دید، با خیال این‌که مثل همیشه موافقت می‌کنم گفت: خانم فلانی به نظر شما خوب نیست برای من هم همین کار انجام شود؟ و من برای اولین بار گفتم نه!. گفت گاهی قیمت فلزات را از اینترنت می‌گیرم. گفتم نه، چون یک خط مشغول می‌شود و اگر کار خاصی بود، خودم انجام می‌دهم.
در کمال تاسف این مخالفت را کردم. اما مطمئن بودم اگر اینبار هم وا بدهم، باز کنترل اینترنت هم برایم مصیبت می‌شود و نمی‌توانم به اشغال بودن طولانی خط اعتراض کنم.
بعد از آمدن پدرژپتو، با توجه به اینکه با هیچ‌کس رودروایسی ندارد، عنان کنترل پرسنل را به‌دستش دادم. خط دهنده اصلی خودم بودم اما او مجری بود. از جمله برای کم کردن اضافه‌کاریها و کنترل ورود و خروج. امروز متوجه شدم بچه‌ها با هم ساخت و پاخت کرده‌اند و انگار وقتی کسی دیر می‌آید،مخصوصا خود دوستم که متصدی برنامه کارت ساعت است، ساعتش را در کامپیوتر اصلاح می‌کنند. این را وقتی فهمیدم که سرزده از بیرون آمدم و دیدم درباره‌اش حرف می‌زنند.
فردا تصمیم دارم به پدرژپتو بگویم من‌بعد خودم تنخواه‌ها و امور اداری هردوشرکت را کنترل می‌کنم. او روزدرمیان کارخانه است و بچه‌ها راحت دورش می‌زنند.
بازهم متاسفم که باید همه را کنترل کرد . در واقع انگار این اصل جریان دارد که همه خلاف‌کارند مگر این‌که جز آن ثابت شود.

Posted by froogh at December 11, 2005 5:29 PM

نظر

دستت درد نکنه
اگه جای تو بودم از دوستم به عنوان یک مهره استفاده می کردم .نمی دونی چه حالی میده وقتی بفهمه هر چی اون میخواد گزارش همه ازش خبر دارن.
برای اینکه پلیس خوبی باشی اول باید دزد خوبی باشی
و برای جلو گیری از ساخت و پاخت خودت باید همشو یاد داشته باشی
عوض کردن کد ورودی نرم افزار ساعت هم کار سختی نیست
خوب شد من برای کسی اسپیکر نخریدم وگرنه الان مشکل تورو داشتم

Posted by: mohammad at January 12, 2006 2:22 AM

به نظرم قدرت نه گفتن که در يکی از کامنت ها اشاره شده موضوع مهمی است. فروغ خانم شايد علاقه مند باشد در اين باره نظرش را بنويسد. چرا نه گفتن اينقدر سخت است و نشانه بی مهری و نادوستی است؟

Posted by: سيبستان at December 13, 2005 7:36 PM

فروغ جان هیچ کسی دوست قدیمی نمی شه مهم نیست چکار بکنه مهم اینه که هست

Posted by: TULIP at December 13, 2005 2:44 PM

متاسفانه در ايران و در محيط‌هاي كاري به تنها چيزي كه توجه نمي‌شود خود كار و وجدان كاريست

Posted by: دختر كولي at December 13, 2005 1:27 PM

می دونی نه گفتن به هنره- اینکه جایی که نمی خوای محکم و قاطع نه بگیم... باید تمرین کنیم که بتونیم نه بگیم

Posted by: اروس at December 13, 2005 12:43 AM

قبول دارم تو شرکت ها آدمها خیلی زود و راحت سو استفاده میکنن...تو شرکتی که بودم اونقدر دزدی و ساخت و پاخت دیدم که حالم بهم خورد و زدم بیرون
بیشتر تو پرداختها و یا از تنخواه ها سو استفاده میشه که اصلن قابل گذشت نیست و باید شدیدن برخورد شه ولی دیگه صدای موزیک هرز چند گاهی شنیده شه
فکر نمیکنم اونقدری ضربه به کار بزنه...خیلی دیگه سخت میگیری ..گاهی خودت رو جای دیگران هم بگذار

Posted by: رضا at December 12, 2005 6:06 PM

کار به هیچ عنوان ملاحظه بر نمیداره.چند روز اول بد اخلاق و .. خطاب میشین بعدا همه عادت میکنند :)

Posted by: پدر at December 12, 2005 4:15 PM

یکی از چیزهایی که توی مدیریت ایرانی هست ولی اینجا ها نیست رودرواسیه. اینجا معمولا همه با هم دوستانه برخورد می کنند و گاهی هم به هم تذکر می دهند بدون اینکه به دوستی شون لطمه ای وارد بشه اما توی ایران یک طرف ممکنه اینقدر رفالر دیگری رو تحمل کنه تا جایی که دیگه دوستی شون به هم بخوره. من اگه جای شما بودم موارد حتی کوچیک رو هم که مهم هستند رو به راحتی به دوستم تذکر می دادم تا ماجرا از اینی که هست خرابتر نشه

Posted by: sina at December 12, 2005 5:28 AM

چرا واسه موزیک گوش دادن سخت گیری می کنی؟ به نظر من اشکالی که نداره خوب هم هست. البته نه با صدای بلند. می تونی بهش بگی هدفن بذاره که فقط خودش بشنوه

Posted by: مریم گلی at December 11, 2005 11:48 PM

توی اشفته بازاری که ما زندگی میکنیم هر محالی ممکن است و هر کنترلی لازم...متاسفانه

Posted by: لوتوس at December 11, 2005 7:14 PM

ما هم اذ این مشکلات داریم فروغ جان
کار دوست و فامیل نمیشناسد. همین طور که مدیرعامل من مرا به عنوان فامیل نزدیک نمیشناسد. نه گفتن سخت نیست . تمرین میخواهد

Posted by: Godfather at December 11, 2005 6:31 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟