« The memories | Main | قدرت »
پنجشنبه 17 آذر 84 :: December 8, 2005
کتاب
این روزها پناه آوردهام به کتابخوانی. شاید سادهترین راه برای گذران زندگی باشد. البته که راههای بهتری هم هست. اما تمامشان یک جور انرژی مثبت میخواهد تا مرا از این روزمرگی رها کنند.. این انرژی مثبت را فعلا در خودم سراغ ندارم. کاش میشد به نحوی تزریقش کرد یا خریدش یا قرضش گرفت. باید خودم را تکانی بدهم. میدانم. گفتم که.. فعلا نمیتوانم..
بگذریم..
کتابهای زیادی خواندهام. سهتای آخرش را میگویم. "دختری با گوشواره مروارید "را خواندم. خوشم نیامد. بههیچ وجه.. همه چیز در سطح رها شدهبود. ترجمهای روان داشت از طاهره صدیقیان و خود کتاب اثر "تریسی شوالیه" است. چاپ دوم است و مدت زیادی بود که خواندنش وسوسهام میکرد. حظی نبردم. شبیه کتابهای نوجوانان بود.
دومیاش "مترجم دردها "بود. نوشته جامپا لیری نویسندهای از هند. ترجمه روان و خوبش کار امیر مهدی حقیقت است. مجموعهای داستان کوتاه که هریک با وجود کوتاهی اثری ماندگار بر روح و روان آدم میگذارند. نویسنده به خاطراین کتاب جایزه پولیتزر گرفتهاست. و سومی که دیشب تمام شد، دومین اثر همین نویسنده به نام "هم نام" بود. بازهم ترجمه آقای حقیقت. ساده و روان و شیوا و سرشار از زندگی. داستان درباره زن و شوهر هندی تباری ست که به آمریکا مهاجرت میکنند و تناقضاتی که نسل دوم این خانواده درگیرش میشود. با توجه به شباهتهای موجود بین فرهنگ هندی و ایرانی، در تمام طول کتاب همذات پنداری عمیقی با قهرمانان داستان بوجود میآید. این کتاب را از مترجم دردها بیشتر دوست داشتم و حسابی فکرم را مشغول کردهاست.
این هم مجموعه یاد داشت ها درباره این کتاب که از سایت خود آقای حقیقت برداشته ام.
...
سعی میکنم آن انرژی لازم را از جایی تهیه کنم و به خودم برسانم. اگر بخواهم به این روش که حالا دارم، زندگی را بگذرانم، دچار هیچ تغییر مثبتی نخواهم شد. کاش خانوادهام کنارم بودند.. چقدر دلم برای نقزدنهای پدر و مادرم که باعث حرکتم میشد، تنگ شدهاست. گاهی فکر میکنم کاش هیچوقت از مشهد نیامدهبودم و ساعتی بعد به خودم میگویم کاش همان موقع که سرشار از نیروی زندگی بودم، در ایران نمیماندم.. من هم مثل همه دچار تناقضم... تناقضاتی با صد و هشتاد درجه اختلاف... که هیچ زمانی نمیشود به یککدامش عمیقا معتقد باشم..
Posted by froogh at December 8, 2005 5:41 PM
نظر
خود من هم که مدتهاست از ترجمه همنام فارغ شدهام هنوز درگیر داستانام. از لطف شما به ترجمه سپاسگزارم.
Posted by: Amirmehdi Haghighat at December 13, 2005 8:13 PM
kheili alli bood forogh jan.
Posted by: فرشید at December 9, 2005 4:47 PM
فروغ عزیز،
من که دختری با گوشواره مروارید را خواندم (البته چه خواندی، رمان خواندن من به درد عمه ام می خورد بقدری بی حوصله ام هرگز تمام و کمال نمی خوانم)، برایم کتاب عجیبی بود. نمی دانم به نقاشی علاقه داری یا نه، ولی یکی از تفریحات من این هست که در مقابل اثر اصل فلان نقاش بیایستم و تصور کنم یا که اصلا با قوه تخیلم ببافم آن داستانی را که پشت نقاشی فرای رنگ ها می توانسته اتفاق بیافتد. فکر می کنم این قوه تخیل خانم شوولیر که داستان را فرای رنگ و بوم تصور کرده برای من خیلی جالب بود. نمی دانم شاید اگر کتاب را به انگلیسی بخوانی برایت هیجان انگیز تر باشد. خیلی متافور های جالبی در زبان این خانم شوولیر هست، بعضی شان اشک آدم را در می آورد. آنجا که ورمیر گوشواره را به گوش گریت می اندازد. آنجا که گوشش را سورخ می کند...اینها همه یک نمه ای شاهکار بود به نظر من...
در ضمن بنده بسیار مخلص شما و نوشته هات هستم....
Posted by: sibil at December 9, 2005 12:43 AM
نمی دانم فيلمی را که به همين نام ساخته اند ديده ايد يا نه. من فيلم را بسيار دوست داشتم. يکی از بهترين هاست:
http://www.imdb.com/title/tt0335119/
Posted by: سيبستان at December 9, 2005 12:33 AM
اون کلمه مي گشتم هست.... نمي دونم چرا اينجور شد!!!
Posted by: sayeh at December 9, 2005 12:08 AM
من هم هر دو کتاب لاهيري رو خيلي خيلي دوست دارم. به همه هم توصيه کردم تا به حال. اما دختري با گوشواره مرواريد رو به زحمت تموم کردم.
خدا مي دونه چه قدر دلم مي خواد الان مي رفتم شهر کتاب و مي تم دنبال کتاب جديد.
راستي چهار سالگي وبلاگت هم مبارک. تو حسابي پيش کسوتي پس.
Posted by: sayeh at December 9, 2005 12:07 AM
rastesh manam az ketabe dokhtari ba gooshvare morvarid khosham nayomad hata ba in ke nojavan boodam
Posted by: pardissss at December 8, 2005 9:25 PM