« November 2005 | Main | January 2006 »

December 31, 2005

یک زن، یک مرد

تئاتر یک زن، یک مرد، مابه‌ازای زیادی در زندگی‌ام دارد. خیلی جاها مشابه زن نمایش رفتار کرده‌ام. شاید بسیاری از زنان همین باشند. برای پیروزی در نبرد زندگی لازم است دوقلب داشته‌باشیم. این بیشتر دردی زنانه است تا مردانه. ما زنان مانده تا بتوانیم خودمان باشیم و مردم اطرافمان چه زن و چه مرد، از این‌که ما خودمان را بروز بدهیم با تمامی احساسات‌مان، رقت قلب‌مان و محبت مادرانه ذاتی‌مان همین‌طوری پذیرایمان باشند. ما اگر بخواهیم همه وجودمان را در طبق اخلاص بگذاریم با این حقیقت تلخ مواجه خواهیم شد که اکثر قریب به اتفاق از این ذات زنانه برای ضربه زدن به ما استفاده می‌کنند.
هنوز جامعه همان قالب مردسالار را ارجح می‌داند. اگر موفق باشیم به‌ما افتخار می‌دهند و می‌گویند عین مرد موفقیم. چرا؟ چون عین مرد آن روی سکه آدم بودن‌مان را نشان داده‌ایم. و این درد بزرگی‌ست. لااقل برای من همیشه دردآور بوده.. نتوانسته‌ام خودم باشم. هر وقت هم‌جهت با روح زنانه‌ام حرکت کرده‌ام، شکست خورده‌ام. من هم بارها و بارها سرم را در همان پستوی خانه قایم کرده‌ام و به‌خاطر قساوتی که در عمل مرتکب می‌شوم، گریسته‌ام.
...

Posted by froogh at 7:19 PM | Comments (13)

December 30, 2005

روزفرهنگی

فیلم "مکس" را دیدم. بد نبود. البته با مارمولک فاصله بسیار زیادی دارد اما اگر از زندگی بدون خنده خسته‌اید، پیشنهاد خوبی‌ست.
 کتاب "پاسخ به تاریخ" را نتوانستم به آخر برسانم. به‌نظرم به دلیل پاورقی‌های مزخرفی بود که این دکتر ابوترابیان تا توانسته شاه را رد کرده و متهم به دروغ‌گویی کرده‌است. ضمن این‌که نمی‌توانم کتابی را بدون خواندن پاورقی‌هایش بخوانم.
در عوض دیشب دو کتاب خریدم.
"دکتر نون زن را بیش از دکتر مصدق دوست دارد. "نوشته شهرام رحیمیان. کتاب خوبی‌ست اما حرف اضافه زیاده از حد دارد. خسته‌کننده است و به نظرم می‌شد با نصف این، کتاب بسیار جذاب‌تری نوشت. به‌هر حال خوب بود.

(این هم مجموعه یادداشتها درباره این کتاب.)

....
کتاب دیگری از هانریش بل هم خریده‌ام، به‌نام "وحتی یک کلمه هم نگفت" . امشب شروع می‌کنم.
روز پر فرهنگی را گذرانده‌ام. تازه الان می‌روم تئاتر" یک زن، یک مرد "را ببینم که بیشتر از خودش، دوست دارم بچه‌هایی را که با هم قرار گذاشته‌ایم ببینم.
راستی... بعد از این به‌جای نشر نی و نشر چشمه سراغ نشر ثالث خواهم رفت. این دوتا یکنواخت شده‌اند! دلم تنوع می‌خواهد. نشر ثالث خیلی دل‌باز است.

....

تئاتر را هم دیدم. بچه ها را نیز. دیدن بچه ها لذتش بیش از خود نمایش بود. و دیدن آقای کیانیان دوست داشتنی ام به هم چنین!

نقد آقای حسین پاکدل کامل است. لینکش را داده ام.

Posted by froogh at 5:30 PM | Comments (4)

December 28, 2005

خیال؟

حس ناجوری دارم. از این‌قرار که آدم در این دنیای مجازی به همان آسانی که پیدا می‌شود، گم هم می‌شود. به همان آسانی از خاطر می‌رود و انگار از اول نبوده‌است. کم‌کم آن‌قدر نام فروغ را در دنیای حقیقی‌ام نخواهم شنید تا خودم هم از یاد ببرم که زمانی فروغکی بود و آدمهایی که او را به‌این نام می‌خواندند.

Posted by froogh at 10:41 PM | Comments (9)

December 27, 2005

حسرت

"...در این کتاب قصد دارم نشان بدهم که چرا در‌راه رسیدن به اهدافم افشاری می‌کردم، و چرا می‌خواستم جامعه‌ای بر‌اساس عدالت اجتماعی و نه مبارزه طبقاتی بنا کنم، جامعه‌ای که همه در آن یکارچه و وابسته به‌یکدیگر باشند. و گفتنی‌ست که چون با همه کشورهای جهان-چه دنیای غرب، چه کشورهای بلوک شرق و چه جهان سوم - حسن تفاهم داشتم، این امکان برایم فراهم آمد که بتوانم در محیطی آکنده از صلح وصفا، کوشش خود را برای رساندن ایران به " تمدن بزرگ " دنبال کنم.
و در نهایت، وظیفه خود می‌دانستم که نشان دهم چگونه یک ملت می‌تواند رو به‌سراشیبی زوال برود. و چگونه آنچه به لطف روردگار و با همت و سخت‌کوشی ملتی فراهم آمده‌بود، نابود شد و از بین رفت تا شاهدی در مقابل تاریخ باشد."

بخشی از پیشگفتار کتاب پاسخ به تاریخ نوشته شاه ترجمه دکتر ابوترابیان

Posted by froogh at 10:11 PM

December 26, 2005

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین.

" آبی‌تر از گناه " را خواندم. درست تا فصل آخر فکر می‌کردم عجب کتاب مزخرفی و به آخرین فصل که رسیدم، آن‌قدر متعجب شدم که فکر کردم بد نیست یک بار دیگر آن‌را بخوانم!! یک جورهایی معماست. البته اگر از قبل با این فرض خوانده‌شود، قابل تحمل‌تر خواهد بود.
کتاب پلیسی را هم تمام کردم." ماجرای اسرار آمیز در استایلز " نوشته آگاتا کریستی بود. فکر کنم سری کتاب‌های پوارو را تمام کرده‌ام. کسی پیشنهاد خوبی برای کتاب پلیسی ندارد؟
از امشب می‌روم سراغ شاه و خاطراتش.
...
اوضاع کار و زندگی هم خوب است. همه چیز بی هیچ اتفاق خاصی می گذرد. همین جای شکر دارد. مدتهاست یاد گرفته‌ام زیاد آرزوی اتفاقات هیجان‌انگیز نداشته‌باشم. همین که اوضاع بی‌خطر و بی غصه بگذرد، بهترین است.
راستی این بلیط تئاتر کماکان به قوت خود باقی‌ست؟
....
یک چیز دیگر.
این فیلم آقای فرمان‌آرا را دیدم. " یک‌بوس کوچولو ". زیبا و هنرمندانه بود. البته احتمالا مخاطب خاص خواهد داشت و شانسی از بابت گیشه نصیبش نمی‌شود. از آن فیلم‌هاست که برای دیدنش باید فکر کرد. به‌درد دفع وقت نمی‌خورد و حیف که در مزخرف‌ترین سینمای تهران، سینما گلریز، دیدمش. فقط شش نفر بودیم، صدای نمکی و سمساری و باد سرد و بوی شدید آشپزخانه قنادی تمرکزی برای آدم نمی‌گذاشت.
این هفته مکس را خواهم دید. می‌گویند از مارمولک جذاب‌تر است!
....
وآخرین چیز.
تهران سرد و برفی شده. برای اولین بار در عمرم دلتنگ برف و سوز سرما شده‌ام! آسمان امروز بی‌نهایت زیبا بود.

Posted by froogh at 7:46 PM | Comments (5)

December 23, 2005

کدام درست است؟

با دوست صمیمی‌ام حرف می‌زنیم. همان‌که دکتر است. از زندگی‌اش شکایت دارد. از این‌که شب یلدا همه خانه پدر شوهر و مادرزن بوده‌اند و او تنها مانده‌است. از این شاکی‌ست که همه هم‌کلاسی‌هایمان ازدواج کرده‌اند و دیگر سخن مشترکی نداریم تا باز به رفت‌و آمد ادامه بدهیم. می‌گوید مهمانی‌های فامیلی بدترند. بچه های ده سال کوچکتر از ما سرخانه و زندگی‌شان هستند و ما علافیم. گریه‌ می‌کند و به روزگاری که باعث شده در سن سی‌و شش سالگی با درآمد عالی و شرایط خانوادگی و تحصیلی خوب، بدتر و تنهاتر از همه کسانی زندگی‌ کند که روزی آرزوی این‌را داشته‌اند که جایش باشند، لعنت می‌فرستد.
بارها پیش آمده که تحت تاثیر ناراحتی او، من همه حس خوبم را نسبت به زندگی فعلی‌ام از دست‌داده‌ام. همان حس نکبت بودن شرایط و تنهایی وجودم را پر‌ می‌کرد و به‌کل از خودم و از آینده‌ام مایوس می‌شدم.
اما مدتی‌ست که به خودم برگشته‌ام. به‌این‌که واقعا از شرایطم ناراضی نیستم. دیشب همین را به او گفتم. گفتم من اگر مثل یک سال قبل یا سال‌های قبل‌ترش دور‌و‌برم پر از دوستانم بود و شب‌های هفته را با آنها سپری می‌کردم، اصلا از این شرایط ناراضی نبودم. هنوز هم دوست ندارم ازدواج کنم. دوست ندارم بچه داشته‌باشم. به‌هیچ‌وجه نمی‌توانم مسئولیت به این بزرگی را بپذیرم. دوست ندارم خلوتم را با کسی تقسیم کنم. دلم می‌خواهد حداکثر در حد یک دوست‌پسر با کسی رابطه برقرار کنم. ازدواج و محدویت‌هایش مرا می‌ترساند. دوست دارم با بچه‌ها تئاتر و سینما و کنسرت و کافی‌شاپ بروم و نصفه شب برگردم خانه. دلم نمی‌خواهد کسی وبال گردنم باشد و مدام مراقب باشم خطایی از یک‌کداممان سر نزند مبادا باعث شرم دیگری شویم. دوست ندارم کسی برای لباس پوشیدنم نظر بدهد. کسی توقع داشته‌باشد روز تعطیلم را طبق علاقه او بگذرانم. از این‌که سروکله دو فامیل در زندگی‌ام پیدا شود و توی پایم بپیچند، خسته‌میشوم. تصورش هم برایم ملال‌آور است.از ‌این‌که دچار موقعیت‌هایی شوم که قدرت تصمیم‌گیری را از من بگیرند، وحشت دارم. به‌هیچ‌وجه آن حس ازخودگذشتگی بیست سالگی‌ام را ندارم. نمی‌توانم جریحه‌دار شدن غرورم را تحمل کنم. من از این آزادی بی‌قید و شرطی که حدش را خودم تعیین می‌کنم، بسیار راضی‌ام. از این‌که وقتی وارد خانه می‌شوم می‌توانم هرتکه از لباسم را به کناری پرتاب کنم، یک پیتزا سفارش بدهم، یک لباس بی‌ریخت راحت بپوشم، موهایم را دوسانتی کوتاه کنم، صبح تعطیل تا ظهر دراز بکشم، شب‌ها ساعت‌ها پای اینترنت باشم، کتاب بخوانم، بی‌وقت به پیاده‌روی بروم... این‌ها برای من بسیار لذت‌بخش‌تر از تحمل آدم دیگری درکنارم است که بخواهم به امید روز پیری و کوری و تنها نماندنم، همه آزادی‌ام را سرش قمار کنم.
دوستم می‌گوید باعث خجالت است که تو در این سن، هنوز علاقه‌های یک دختر بیست و پنج ساله را داری! باعث شرمساری‌ست که به‌جای این‌که روزهای هفته را مثل آدم کنار شوهر و بچه‌ات زندگی کنی، دوست داری تا نصفه شب تئاتر باشی یا اینترنت بازی کنی! عزیز من، این‌ها مال سن تو نیست. در عوض، من عاشق این‌هستم که برای خانواده‌ام آشپزی کنم، نصفه شب بیدار شوم و فرزندم را رسیدگی کنم، خسته از راه برسم و کودکم منتظر باشد تا دیکته‌اش را بگویم، روز تعطیل سر رفتن به خانه مادر من یا مادر شوهرم  بحث کنم......
...
فکر می‌کردم دلیل این‌که موقعیت ازدواج برای من به سختی فراهم می‌شود همین است. من در ناخوآگاهم دوست ندارم ازدواج کنم و برای هر فردی یک عیب و علت می‌تراشم با پیش‌فرض این‌که آدم مناسب من نیست. 
من بیش از ده سال است با ترسی که از ازدواج اول در ذهنم رسوب کرده، زندگی‌می‌کنم و اصلا حاضر به ریسک دوباره نیستم.
...
راستی.. درست برخلاف دوستم، من فکر‌ می‌کنم سن ازدواج همان سن دهه بیست است. برای بچه‌دار شدن هم حداکثر تا همان سی‌و پنج‌سالگی. بعد از آن واقعا حوصله‌ای برای پذیرش بسیاری از تغییرات در ما نیست. گذشت‌مان کم می‌شود. شخصیت‌مان شکل گرفته. در جامعه برای خودمان آدمی هستیم و نمی‌توانیم به‌راحتی قبول کنیم که زندگی مشترک یعنی اشتراک همه‌چیز.

Posted by froogh at 7:59 PM | Comments (33)

December 19, 2005

وبازهم کتاب

دیشب سرانجام کتاب " عقاید یک دلقک " نوشته هانریش بل را تمام کردم. مثل اثر دیگری که از نویسنده خوانده‌بودم، سیمای زنی در میان جمع، خیلی زیاد حرف زده بود اما تمام حرفها دوست‌داشتنی و جالب بود. فقط اواخر کتاب به‌شدت دلم می‌خواست تمامش کنم تا از شرش راحت شوم! درست همان احساسی که از خواندن کتاب اولش داشتم. به نوعی شبیه وبلاگ‌های جالبی‌ست که هم زیادی طولانی می‌نویسند و هم نوشته‌ها را آن‌قدر دوست داری که نمی‌توانی از خیرشان بگذری..
سه کتاب دیگر برای خواندن دارم. " آبی‌تر از گناه " که به خاطر جایزه گرفتنش خریده‌ام و امیدوارم پشیمانم نکند. یک کتاب پلیسی( که جزو گروه مورد علاقه من هستند برای خواندن!) و کتاب" پاسخ به تاریخ" که نویسنده‌اش شاه سابق است.این آخری را مدتهاست دوست دارم بخوانم و هی فکر کردم ممکن است بخرم و حوصله‌ام نیاید. بلاخره خریدم و بعد از آن دوتا در صف خواندن است.
یک لینک خوب هم دارم برای کسانی که دنبال رژیم غذایی به خصوص برای دیابتی‌ها هستند. تا امروز هیچ کتابی در این‌باره که به زبان ساده  و فارسی برای کسی مثل مادر من توضیح بدهد چه بخورد و چه وقت بخورد، پیدا نکرده‌ام. حالا این را برایش ترجمه می‌کنم و می‌فرستم. ضمنا برای غیر دیابتی‌ها هم مفید‌است. براساس نیاز کالری برای افراد مختلف داده‌شده و برخلاف متخصصان تغذیه که گیجت می‌کنند، خیلی راحت برای هر میزان کالری، غذای معادلش را نوشته‌است.
این‌هم یک لینک دیگر مخصوص خودم!

Posted by froogh at 8:02 PM | Comments (8)

December 14, 2005

خودکاوی

امروز بهتر بود. دوستم سراغم آمد و سوال کرد چرا ناراحتم. حرفی نزدم اما بهانه‌ای شد برای این‌که روابط به حال عادی برگشت.
.....
بازهم خودم را کاویدم.. فکر کردم بین این چند نفری که با هم کار می‌کنیم، این منم که از سروصدای زیادی ناراحت می‌شوم، این منم که تلفن‌های طولانی اعصابم را به‌هم می‌ریزد، این منم که اگر پشت سر کسی به دست شویی بروم و ببینم که سیفون را نکشیده‌ عصبانی می‌شوم، این منم که بوی سیر دهان همکارم اخم‌هایم را تا عصر توی هم می‌برد، این منم که اگر کسی توی سالن سیگار بکشد یا بدنش بوی عرق بدهد اعتراض می‌کند، این منم که وقتی کسی پنجره را در این هوای آلوده باز می‌گذارد و صدای دزدگیر ماشین‌ها با دود همراه می‌شود دندان قروچه می‌کنم..این منم که انگار به همه‌چیز آلرژی گرفته‌ام.. اشکال یک جایی در من است.. وگرنه این همه آدم یک‌جا با یک شرایط درحال کار و زندگی هستیم و هیچ‌کدام  نه به چیزی معترضند و نه اصلا فکرش را می‌کنند..
در همین راستا با خودم فکر کردم ناراحتی‌ام از دوستم یا از آن خانمی که گند زده به آزمایشگاه‌مان مثل سایر دلخوری‌هایم احتمالا عجیب و غریب است. من باید عوض شوم. نمی‌شود که همه اشکال داشته‌باشند و تنها آدم سالم و درست این وسط من باشم.

Posted by froogh at 10:31 PM | Comments (25)

December 13, 2005

تناقض های من

فکر می‌کردم درست شده‌ام و بسیاری از عادت‌هایم را از دست داده‌ام. امروز عادلانه خودم را قضاوت کردم و دیدم نه! هنوز نمی‌توانم. هنوز خیلی چیزها هست که عوض‌شدن‌شان در من زمان نیاز دارد. هنوز برای عکس‌العمل‌ها باید فکر کنم و واکنش‌هایم در بسیاری از موارد با روحیه‌ام متضاد است..
دیروز دعوای سختی با پدرژپتو داشتیم. من و مدیرعامل مهربان از یک سو و او از سوی دیگر. مدیر آزمایشگاه‌مان بسیار ضعیف عمل می‌کند و با این‌که فرصت و امکانات آموزشی در اختیارش قرار داده‌ایم، بارها و بارها با نتایج اشتباهش وضع ما را به‌هم ریخته است.
ما اصرار داشتیم باید عوض شود و آدم باهوش و باسوادی جایگزین شود. پدرژپتو ناراحت بود و می‌گفت می‌خواهی کسی را از نان خوردن بیاندازی. می‌گفتم آخر نان همه شرکت به نان خوردن این آدم وصل است. اشتباه‌های مکرر او ضرر مالی زیادی به ما می‌زند و در جایی که با این قیمت تمام شده بالا کار می‌کنیم، این مسائل غیر قابل اغماض است. او عقیده داشت باید زمان بدهیم تا رشد کند. من عقیده داشتم اگر می‌خواستیم این زمان را بدهیم یک آدم صفر کیلومتر را استخدام می‌کردیم و همه اشتباهاتش را نیز به گردن می‌گرفتیم نه این‌که فردی با پنج برابر حقوق بیاوریم و تازه بخواهیم رشد کند.
خلاصه کار به داد زدن کشید و برای اولین بار به مدت پنج دقیقه با هم قهر کردیم.
سعی کردم آرام شوم و درست فکر کنم. درست فکر کردن همان و غلبه احساسات همان. قبول کردم دو ماه دیگر زمان بدهیم. گرچه مدیرعامل مهربان عقیده‌داشت دوماه را باید به یک هفته تقلیل بدهیم.
بعد از آن جلسه تمام رمقم از بین رفت. سردرد شدیدی گرفتم که تا الان ادامه دارد. از خودم سوال می‌کردم آیا واقعا اخراج یک نفر تا به این حد مصرانه، درست است یا نه؟ علاوه برآن، همه اتفاقات این مدت برایم زیر سوال رفت. امروز از آن روزهایی بود که در حال سردرد سکوت کرده‌بودم و حوصله کسی را نداشتم. جو شرکت سنگین بود. دوست صمیمی‌ام بر سر مسئله اینترنت از دستم دلخور است و با این‌که هیچ‌یک به روی هم نمی‌آوریم، اما می‌دانیم که از هم ناراحتیم. از خودم سوال می‌کنم آیا واقعا کار و منافع آن تا این حد ارزش دارد که من دوستی‌ها را به خاطرش کنار بزنم؟ یا راضی به اخراج زنی شوم که همه زندگی‌اش را منتقل به ده کوره کارخانه ما کرده و با امید زندگی بهتر به آنجا آمده‌است؟
بی‌حوصله و دلگیرم. از خودم راضی نیستم. هی از خودم می‌پرسم این کودک من است که راضی نیست یا بالغم معتقد به اشتباه بودن کارم است؟ شاید تاثیر کودک باشد که از سالیان دور یاد‌گرفته همه را راضی نگاه دارد؟ شاید اصولا فلسفه کارم و نوع نگاهم به قضایا اشتباه است؟
دوست داشتم با مدیرعامل مهربان حرف بزنم و موضوع را باز کنم تا مثل همیشه راهنمایی‌ام کند. اما این‌طوری مجبورم از سیر تا پیاز را برایش تعریف کنم و پته افراد را روی آب بریزم. هیچ کسی را برای مشورت ندارم.
خسته‌ام.. خیلی خسته.. از آن وقت‌هایی‌ست که دلم می‌خواهد فرار کنم و بعد از چند روز برگردم و ببینم همه چیز خود به خود درست شده.
لاله راست می‌گویی.. دوستی این دوست را مفت به دست نیاورده‌ام.. ۱۳ سال یک عمر است. آن‌هم برای بودن با کسی که در شرایط سخت همیشه کنار هم بوده‌ایم. اما شاید به خاطر همین زمان طولانی و همین ارزش‌هاست که متوقعم. دلم می‌خواهد درک شوم. دلم می‌خواهد دوستم و پدرژپتو بفهمند که منفعت شخصی من در بین نیست. دلم می‌خواهد خودم قبل از آنها بفهمم که آیا واقعا کار تا این حد مهم است؟ مرز دوستی و انسانیت و کار کجا رقم می‌خورد؟ اخراج آن زن مهم‌تر است یا خسارت میلیونی ما؟ غمگینی من و دوستم مهم‌تراست یا رفتار کردن طبق ضوابط ؟
درکنار همه این افکار امروز عصر به این نتیجه رسیدم که هم با دوستم و هم با آن زن حرف بزنم. بگویم چرا ناراحتم و علت رفتارم را توضیح بدهم. شاید قانع شوم. شاید قانع شوند. شاید به کل همه‌چیز یک سوء تفاهم احمقانه باشد.. شاید هم هیچ‌کدام قانع نشدیم و من خسته‌تر از قبل باز در خودم فروبروم..

Posted by froogh at 6:17 PM | Comments (7)

December 11, 2005

در کار با کسی نباید صمیمی شد.

گفته‌بودم که دوست صمیمی‌ام که بیش از ۱۳ است همکاریم، در حال حاضر منشی ماست. قبلا در شرکت قدیم، منشی مدیرعامل مهربان بود و بعد که آن شرکت کاملا به‌هم خورد، نزد ما آمد. عادت‌هایی دارد که به مرور زمان شکل گرفته و عوض کردن‌شان برای من سخت است. مثلا دستور گرفتن از مدیرعامل مهربان و یا رساندن خبرها به او قبل از این‌که من فرصت پاسخ‌گویی داشته‌باشم. البته چون در کار کاملا باز عمل می‌کنم و عادت به پنهان‌کاری ندارم، مشکلی از این بابت پیش نمی‌آید اما دلخورم می‌کند. هروقت مدیرعامل مهربان چیزی را سوال می‌کند که خودم هنوز فرصت نکرده‌ام درباره‌اش حرف بزنم، می‌فهمم از کانال دوستم آب می‌خورد. قایم کردن برنامه‌های مدیرعامل مهربان نیز از جمله عادت‌هایی‌ست که از قدیم دارد. آن‌جا سکرتر او بود و حق داشت که برنامه‌های سفر یا جلسات یا ساعات رفت‌و آمد او را از ما پنهان کند. اما این‌جا من مدیر‌عاملم و پدر ژپتو مدیر پروژه است. این پنهان‌کاری‌ها گاهی به کارمان لطمه می‌زند. مثلا مدیرعامل مهربان می‌رود سفر، درحالیکه شرکت پول ندارد و یک سر امضای چک‌ها اوست. یا از صبح می‌نشینیم در انتظارش که بیاید و جلسه‌ای داشته‌باشیم و خیلی دیر می‌فهمیم که اصلا آن روز به شرکت نمی‌آید. از لحاظ چارت اداری در حال حاضر ما موازی او هستیم و لازم است که برنامه‌های هم را بدانیم. این مشکل را خودم حل کرده‌ام. برنامه‌های سفر را سوال می‌کنم و هروقت دیرمی‌کند با موبایلش تماس می‌گیرم. اما خوب نیست. دوست ندارم منشی‌مان را دور بزنم. حس بدی بهم دست می‌دهد.
از طرف دیگر دوستم به واسطه دوستی با من و قدمت کاری‌اش گاهی رفتارهایی دارد که مرا آچمز می‌کند. مثلا به اصرار من و با مخالفت مدیرعامل مهربان، کامپیوترش را ارتقا دادیم. توی سیستم ما یک چیز همیشه از قدیم ممنوع بوده و آن نصب کارت صوتی و اسپیکر برای کارمندان است. اینترنت هم باید با مجوز باشد. برای دوستم با هماهنگی من کارت صوتی و اسپیکر و مودم نصب کردیم. با این فکر که قانون شرکت را از همه بهتر می‌داند و متوجه است که فقط برای موارد ضروری باید استفاده کند. متاسفانه نصب این‌ها برای من معضلی شد. هروقت مدیرعامل مهربان و پدرژپتو سفر هستند، انواع و اقسام سی‌دی‌های پاپ است که می‌گذارد. اول از صدای بسیار کم شروع کرد تا چند وقت پیش که دیدم نقشه‌کش بغل دستش با صدای کاملا واضح که همه می شنیدند، ابی و داریوش گوش می‌کند. مراعات مرا نمی‌کند چون می‌داند به حرمت دوستی مان رویم نمی‌شود تذکر بدهم. یا فکر می‌کند از خودشان هستم و اشکالی ندارد. برای او هنوز همان دوست قدیمم اما برای بقیه نه. این‌طوری اتوریته‌ام را ازدست می‌دهم و به سایرین هم نمی‌توانم حرفی بزنم. به طوریکه نه می‌شد به دختر نقشه‌کش تذکر بدهم و نه به آِبدارچی‌مان که مدتی‌ست رادیو را درآبدارخانه با صدای بلند روشن می‌گذارد. از همه بدتر این‌که تمرکز خودم هنگام کار یا تلفن زدن به‌هم می‌خورد. اوقاتی هم که مهمان غریبه‌ای از در وارد می‌شود، جلوه خوبی ندارد.
قبول دارم که مقصر اصلی من هستم که از ابتدا اجازه نصب قطعات اضافی را دادم. اما فکر می‌کردم همه مثل خودم حجابی که می‌بایست همیشه بین مدیر و کارمند باقی‌بماند را رعایت می‌کنند. شده مثل این‌که : عنان مال خود به دست غیر مده که مال خود طلبیدن کم از گدایی نیست!
امروز تلفنچی را صدا زده‌بودم تا خط اینترنتم را به خط مستقیم وصل کند بلکه سرعتش بالا برود. خودم جلسه بودم و وقتی آمدم متوجه شدم دوستم برای خط اینترنت خودش هم در حال هماهنگی با تلفنچی‌ست. مرا که دید، با خیال این‌که مثل همیشه موافقت می‌کنم گفت: خانم فلانی به نظر شما خوب نیست برای من هم همین کار انجام شود؟ و من برای اولین بار گفتم نه!. گفت گاهی قیمت فلزات را از اینترنت می‌گیرم. گفتم نه، چون یک خط مشغول می‌شود و اگر کار خاصی بود، خودم انجام می‌دهم.
در کمال تاسف این مخالفت را کردم. اما مطمئن بودم اگر اینبار هم وا بدهم، باز کنترل اینترنت هم برایم مصیبت می‌شود و نمی‌توانم به اشغال بودن طولانی خط اعتراض کنم.
بعد از آمدن پدرژپتو، با توجه به اینکه با هیچ‌کس رودروایسی ندارد، عنان کنترل پرسنل را به‌دستش دادم. خط دهنده اصلی خودم بودم اما او مجری بود. از جمله برای کم کردن اضافه‌کاریها و کنترل ورود و خروج. امروز متوجه شدم بچه‌ها با هم ساخت و پاخت کرده‌اند و انگار وقتی کسی دیر می‌آید،مخصوصا خود دوستم که متصدی برنامه کارت ساعت است، ساعتش را در کامپیوتر اصلاح می‌کنند. این را وقتی فهمیدم که سرزده از بیرون آمدم و دیدم درباره‌اش حرف می‌زنند.
فردا تصمیم دارم به پدرژپتو بگویم من‌بعد خودم تنخواه‌ها و امور اداری هردوشرکت را کنترل می‌کنم. او روزدرمیان کارخانه است و بچه‌ها راحت دورش می‌زنند.
بازهم متاسفم که باید همه را کنترل کرد . در واقع انگار این اصل جریان دارد که همه خلاف‌کارند مگر این‌که جز آن ثابت شود.

Posted by froogh at 5:29 PM | Comments (11)

December 9, 2005

قدرت

۴۸ قانون قدرت !!! خیلی جالب و در عین حال بی‌رحمانه !!

لینک از وبلاگ یک پزشک.

Posted by froogh at 8:15 PM | Comments (2)

December 8, 2005

کتاب

این روزها پناه آورد‌ه‌ام به کتاب‌خوانی. شاید ساده‌ترین راه برای گذران زندگی باشد. البته که راه‌های بهتری هم هست. اما تمام‌شان یک جور انرژی مثبت می‌خواهد تا مرا از این روزمرگی رها کنند.. این انرژی مثبت را فعلا در خودم سراغ ندارم. کاش می‌شد به نحوی تزریقش کرد یا خریدش یا قرضش گرفت. باید خودم را تکانی بدهم. می‌دانم. گفتم که.. فعلا نمی‌توانم..
بگذریم..
کتاب‌های زیادی خوانده‌ام. سه‌تای آخرش را می‌گویم. "دختری با گوشواره مروارید "را خواندم. خوشم نیامد. به‌هیچ وجه.. همه چیز در سطح رها شده‌بود. ترجمه‌ای روان داشت از طاهره صدیقیان و خود کتاب اثر "تریسی شوالیه" است. چاپ دوم است و مدت زیادی بود که خواندنش وسوسه‌ام می‌کرد. حظی نبردم. شبیه کتاب‌‌های نوجوانان بود.
دومی‌اش "مترجم دردها "بود. نوشته جامپا لیری نویسنده‌ای از هند. ترجمه روان و خوبش کار امیر مهدی حقیقت است. مجموعه‌ای داستان کوتاه که هریک با وجود کوتاهی اثری ماندگار بر روح و روان آدم می‌گذارند. نویسنده  به خاطراین کتاب جایزه پولیتزر گرفته‌است. و سومی که دیشب تمام شد، دومین اثر همین نویسنده به نام "هم نام" بود. بازهم ترجمه آقای حقیقت. ساده و روان و شیوا و سرشار از زندگی. داستان درباره زن و شوهر هندی تباری ست که به آمریکا مهاجرت می‌کنند و تناقضاتی که نسل دوم این خانواده درگیرش می‌شود. با توجه به شباهت‌های موجود بین فرهنگ هندی و ایرانی، در تمام طول کتاب هم‌ذات پنداری عمیقی با قهرمانان داستان بوجود می‌آید. این کتاب را از مترجم دردها بیشتر دوست داشتم و حسابی فکرم را مشغول کرده‌است.

این هم مجموعه یاد داشت ها درباره این کتاب که از سایت خود آقای حقیقت برداشته ام.


...


سعی می‌کنم آن انرژی لازم را از جایی تهیه کنم و به خودم برسانم. اگر بخواهم به این روش که حالا دارم، زندگی را بگذرانم، دچار هیچ تغییر مثبتی نخواهم شد. کاش خانواده‌ام کنارم بودند.. چقدر دلم برای نق‌زدن‌های پدر و مادرم که باعث حرکتم می‌شد، تنگ شده‌است. گاهی فکر می‌کنم کاش هیچ‌وقت از مشهد نیامده‌بودم و ساعتی بعد به خودم می‌گویم کاش همان موقع که سرشار از نیروی زندگی بودم، در ایران نمی‌ماندم.. من هم مثل همه دچار تناقضم... تناقضاتی با صد و هشتاد درجه اختلاف... که هیچ زمانی نمی‌شود به یک‌کدامش عمیقا معتقد باشم..

Posted by froogh at 5:41 PM | Comments (7)

December 3, 2005

The memories

چهار سال گذشت!

 آقای درخشان عزیز یادت هست آن‌قدر اسمم را در لیست فارسی‌ات نگذاشتی تا سرانجام یاد گرفتم چطور اینجا فارسی بنویسم؟!! لجباز بودی اما لج‌باز بودنت برای من مایه خیر شد. همیشه قدرشناست هستم. برای آشنا کردنم با یک دنیای جدید  و نیز به خاطر همین لجاجتت. ممنون.

Posted by froogh at 9:36 PM