« خط بطلان بر گذشته | Main | ... »
دوشنبه 30 آبان 84 :: November 21, 2005
کم کم بزرگ می شوم
روز پرکاری بود. خوب و بی دغدغه چون همه سرشان به کارشان گرم بود و کسی به کسی گیر نمیداد، من جمله خودم!
مدیرعامل مهربان امروز در جواب نظری که درباره یک فرد دادم و گفتم از او خوشم نمیآید، گفت: یاد بگیر که سرکار خوش آمدن و نیامدنت را با وضعیت کاری طرف مخلوط نکنی. این مثل آن است که بخواهی خاک معدنی که ما فراوری میکنیم روی خورش قیمه بریزی و بعد بگویی عجب چیز ناخوشایندی. هیچ ربطی به هم ندارند.. دارند؟
راست میگوید. هرچه میگذرد بیشتر یاد میگیرم که احساساتم را قاطی کار نکنم. بعضی جاها نمیشود اما در کل بهتر از گذشته عمل میکنم.
یک چیزهایی هم بوده که قبلا فکر میکردم به هیچ وجه نمیتوانم ملکه ذهنم کنم اما زمان کمک زیادی کرده و حالا بسیاری از این رفتارها را ناخودآگاه انجام میدهم. چیزهایی مثل صمیمی نشدن سرکار و حفظ کردن وجههام یا بازخواست کردن برای یک لحظه کوتاه که هم برش داشتهباشد و هم طولانی نشود تا طرف مقابل با من یکی به دو کند.
تغییرات روزانهام برای خودم بیش از هرکسی جالب است. و شاید جالبترینشان این باشد که دیگر به هیچ وجه به دنبال جلب رضایت همگان نیستم و نمیخواهم رفتاری را انجام بدهم که محبوب باشم. رفتار و عملکردم را براساس درست بودن یا نادرست بودن معیارهایی که دارم، تنظیم میکنم. این باعث میشود که ثبات رفتاری داشته باشم. البته فکر نکنید کار سادهایست!! وقتی مدیر میشوید خیلی وقتها گوشهایتان تیزتر از وقت معمول میشود و مدام بین حرفهای دیگران به دنبال کشف نظرشان درباره خود هستید ..وقتی عدم رضایتشان را میشنوید، ناخودآگاه سعی میکنید راضیشان کنید، گاهی به خاطر عدم اعتماد به نفس و گاهی به خاطر دلسوزی بیمورد. و بعد مجبور خواهید شد که این انعطاف را در موقعیت مشابه درمورد فرد دیگر هم بهکار بگیرید وگرنه متهم میشوید به استثنا قائل شدن.
جالب است که با گذشت زمان هم از رشد خودم شاد میشوم و هم میفهمم چقدر کم میدانم. خیلی جاها هم یاد گرفتهام که سکوت بهتر از اظهار نظر بیخودیست. بنابراین با تمام وجودم گوش میکنم.
یک آموخته دیگرم که واقعا مدیون مدیرعامل مهربان است، تحمل کردن افرادی ست که به شدت منتقد و سیاهبین هستند. قبلا این دسته از افراد که نیمه خالی لیوان را میبینند، برایم غیر قابل تحمل بودند، اما تازگی یاد گرفته ام بیآنکه حرص بخورم، شنونده خوبی باشم و انتقادها و بدگوییهایشان را پشت سردیگران در سیستم، خوب گوش کنم. همیشه در این بین چیزهای زیادی دستگیرم میشود.
و آخرین چیز .. یاد گرفتهام در حال عصبانیت صددر صد هم که هستم، جلوی دیگران غیبت کسی را نکنم. باید خودم را کنترل کنم تا آتو دست کسی ندهم. اینهم درس بزرگی بود که بعد از چندبار که سرم به سنگ خورد، شیرفهم شدم!
...
ای کسی که زحمت میکشی و روزی دو نوبت مرا پینگ میکنی، لطفا آدرس فروغ در بلاگ اسپات را هم پینگ کن که در وبلاگ حودر هنوز به این نام هستم و کلی ویزیتور از این طریق سراغ آدم میآیند!! یا نکن یا اگر میکنی، کار را تمام کن!!!
Posted by froogh at November 21, 2005 7:51 PM
نظر
موفق تر باشی فروغ جان....هر روزت بهتر از قبل
Posted by: لوتوس at November 27, 2005 5:05 PM
سلام فروغ جان
من يك پسرخاله دارم كه مبتلابه لنفوم است
ميتونم آدرس اوون مهندس انرزي درماني را از شما بگيرم
ممنون
Posted by: maryam at November 27, 2005 2:43 PM
In modiramele mehrabane shoma ham che estedade gharibi darad baraye eraeye masal dar tozihe bayanat. khake faravary shodeh va khoreshte gheymeh anghadr az ham doorand ke digar jaye ghiyas baghi nemigozarad. Migozarad?
shad zi
Posted by: Melikbaba at November 26, 2005 10:02 AM
چه مدير عامل خوبي...اينها نصيحتهاي باارزشي هستند...كاش مدير عامل احمق ما هم يك ذره از اين چيزها بلد بود....باور نميكني اگر بگويم گير چه چيزهايي است!!
Posted by: سياوش at November 26, 2005 8:25 AM
کاش منم بتونم کم و به موقع صحبت کنم اگه نسخه ای چیزی دراین رابطه داری به منم یاد بده
Posted by: برادر بزرگه at November 24, 2005 6:50 PM
اون سکوتی رو که گفتی خیلی هستم... نسخه اش رو برای منم بنویس
Posted by: برادر بزرگه at November 24, 2005 6:47 PM
كاش روزي دوبار پينگ مي كرد و صد بار آدمو سر كار نمي گذاشت ...
Posted by: ساحل افتاده at November 24, 2005 12:21 AM
دنبال راضی کردن دیگران بودن توسط یک مدیر واقعا اشتباه بزرگی است در زندگی هم همینطور است. خیلی استفاده کردم، مرسی
Posted by: pouyan at November 23, 2005 7:56 PM
salam khanoom.jalebo por mohtava bood.kash mishod hame adamha in goone khodeshoono har rooz az rooz ghabl behtar konan
Posted by: maman isan at November 21, 2005 11:50 PM
من هر شب ميام ميخونمتون
هر شب
Posted by: فهيمه at November 21, 2005 8:07 PM