« عادت می کنیم | Main | اینترنت بی نوا »

یکشنبه 22 آبان 84 :: November 13, 2005 

واگویه

با خودم فکر می‌کنم بلاخره باید وقتی بگذارم و به دیدن تئاتر ملودی شهر بارانی بروم. می‌ترسم از دستش بدهم.
فکر می‌کنم علاوه بر وقت باید به چیزهای دیگری هم غلبه کنم. چیزهایی مثل ترافیک و سرمای این شب‌ها که برای اولین بار در زندگی‌ام دوستش می‌دارم. هیچ‌وقت سرما برایم خوشایند نبوده.. نمی‌دانم امسال چه تغییر بزرگی در وجودم اتفاق افتاده که اصلا دلم نمی‌خواهد این فصل سرد را با یک روز گرم تابستانی طاق بزنم.
سالهاست که عادت تنها رفتن به سینما و تئاتر و رستوران را کنار گذاشته‌ام. شاید هفت سالی می‌شود. بلاخره باید براین حس بد نیز، فائق شوم و عقب‌گرد کنم به روزهای خیلی تنها بودن سال ۷۷. دوست ندارم باور کنم که آدم یک وقت‌هایی مجبور به تکرار روزهای نه چندان جالب زندگی اش می‌شود. گرچه  آن وقت‌ها از تنهایی لذت می‌بردم و مخصوصا کسی را خبر نمی‌کردم.
بایستی با شرایطم کنار بیایم. یک فکری بکنم تا هربار که یاد تنها بودنم می‌افتم، این‌همه هراس یک‌جا به دلم نیاید. برنامه‌ریزی لازم دارم. بهترین کار پر کردن وقت است، آن‌قدر که خودت را هم از یاد ببری.
دوباره کلاس‌های رنگارنگ را کنار هم ردیف خواهم‌کرد. شاید با شروع کلاس‌های جدید در محل‌های جدید، آدم‌های جدید هم برای دوستی پیدا کنم. گرچه پیدا کردن آدم‌ تنهایی با شرایط من که هم‌سن باشد و هم‌فکر، کار راحتی نیست.
 این کلاس‌رفتن‌ها و تئاتر‌های تنهایی و کنسرت‌های رنگارنگ تا کی  ادامه خواهد داشت؟
پیری برای کسی با مشخصات من می‌تواند کابوس بزرگی باشد. نکند سرو کارم با سرای سالمندان بیافتد؟ خدا‌کند آن‌قدر وضع مالی خوبی داشته‌باشم تا یکی از این دخترکان پرستار را برای خودم استخدام کنم..
چقدر وحشتناک است آدم در تنهایی مطلق بمیرد و جسد بو‌یناکش را با تنفر جمع کنند.
...
از سهراب: خالی خانه از عشق
و از مریم‌گلی: سلام بر سپیده صبح

Posted by froogh at November 13, 2005 10:04 PM

نظر

تو تنها نمي‌ماني ... قول مي‌دهم

Posted by: دختر كولی at November 15, 2005 9:19 AM

لابد ميداني كه اين هراس توي تنها نيست ... بعد هم كه در كلاسي يا جايي بر فرض انساني با شرايط هماهنك با خودت را يافتي ميبيني كه تنهاييت را بيشتر دوست داري و ميخواهي

Posted by: BaHaar at November 15, 2005 1:02 AM

سلام خانوم
دلم مي خواد باهاتون حرف بزنم
خيلي دلم مي خواد
مدتهاست وبلاگ شما رو مي خونم
فكر مي كنيد بشه
خيلي دلم مي خواد

Posted by: فهيمه at November 14, 2005 3:42 PM

Inghadr bad nabin ghazayara. na tanhaee kasira mikoshad va na dar tanhaee mordan baese marg kasi mishavad. Inha hichkodam anghadrha ham ke migooee bad va vahshatnak nist. negarankonandehtar az hame meyle agahaneh ya nakhodagahaneh ba tanhaeest. adam tamrine tahamol kardane digaranra az dast midahad va bad ....vay. vay........
shad zi

Posted by: Melikbaba at November 14, 2005 1:35 PM

جملات آخرت وحشت‌آور بود...

Posted by: سياوش at November 14, 2005 12:51 PM

!?!

Posted by: زمزمه های ذهن من at November 14, 2005 8:53 AM

شاید شما هم مثل من مودی یا فصلی به این احساسات دچار می شوید. به هر حال ما هستیم در کنارتان اگر بخواهید.

Posted by: شیرین at November 14, 2005 7:57 AM

شاید گاهی...گهگاهی تنها رفتن معرکه تر از با دیگران بودن باشه...میدونی حداقل اضطراب اینو نداری که اونی که باهاته چقدر محرمه راهه...من این روزا که شاید زمانی طولانی ازش کذشته تنها بودن و تنها رفتن رو زیاد تجربه میکنم...خوبه فروغ جان...خوبه...دغدغه گشتن به دنبال همراه رو نداشته باش میون اینهمه دغدغه که همراه هر روز زندگی هست...همراه روزی که باید خودش میاد.......خوشحالم که پست جدیدت رو خوندم...دلم برای نوشتنات تنگ شده بود

Posted by: لوتوس at November 14, 2005 3:34 AM

این ها حرف های توست فروغ ؟ من که باور نمی کنم !

Posted by: تیغ ماهی at November 14, 2005 2:22 AM

اي بابا ... تو هم تا كجاي كار را رفتي يكدفعه . بدتر از من مينشيني فكر و خيالهاي بيخود مي كني و تعصاب خودت را به مي ريزي.كاش آدم مي تونست فقط به الان و فوقش فرداش فكر مي كرد ولي اينده را مي گذاشت به موقع خودش .

Posted by: ساحل افتاده at November 13, 2005 11:57 PM

من هم انگار باید خودم تنها برم ملودی شهر بارانی. سینما هم نرفتم مدتهاست. یعنی اصلا جایی نرفتم. با کسی هم حرف نزدم. اما دارم خیلی تلاش می کنم که به هشیاری به امروز بنگرم. اصلا هم دلم نمی خواد به مردن در تنهایی فکر کنم حتی اگه این اتفاق برام بیفته.

Posted by: مریم گلی at November 13, 2005 11:28 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟