« October 2005 | Main | December 2005 »

November 30, 2005

ما ندانستن را دوست داریم

دلتنگستان

Posted by froogh at 8:19 AM

November 27, 2005

...

- شیندخت نوشته بود :
خیلی چیزها در زندگی مون وجود داره که یکروز مثل این فنجان زیبا و دوست داشتنی و برامون با ارزش بوده ولی بدلایلی شکسته, با چسبوندن تیکه های اون هم نتونستیم مثل اولش کنیم . حتا گوشه هایی از فنجان چسب خورده زندگی مون که لب پر شده, باعث زخمی شدن لب مون شده!
فکر می کنید باید اون فنجان چسب خورده رو دور بندازیم؟ یا اینکه بدون استفاده, همین ؟جوری نگهش داریم و فقط گاهی به اون نگاه کنیم بیاد روزهایی که فنجان زیبایی بود!
برایش نوشتم: بیاندزش دور!!
دیدم که در جواب نوشته است خیلی قاطع این حرف را می زنم..

راست می‌گوید... خودم گاهی از این قاطعیت ترسم می‌گیرد. دو سالی می‌شود که در برابر گذشته ها و دورانداختن‌شان قاطع عمل می‌کنم. زمانی هست که فکر می‌کنم چقدر بی‌رحمانه دست به درو کردن می‌زنم. درو کردن هر آن‌چه مربوط به گذشته باشد و فایده‌اش را در حال از دست داده باشد. و زمانی هم بود که حتی به یک مداد سیاه کوچک دل‌بسته می‌شدم و اگر گمش می‌کردم، مدتها در فکرم به دنبالش می‌گشتم.
البته هنوز هم، به ندرت، اتفاق می‌افتد که چیزی مرا در گذشته حل کند.. باید قدرت زیادی داشته‌باشد.. قدرتی مافوق بی‌رحمی و قاطعیت من در کنار گذاردن خاطرات..

...........

آدم باید روح بزرگی داشته‌باشد برای شنیدن درد‌های یک دوست و دفن کردن شنیده‌ها در دل خود..
اکثر آدم‌ها روح‌شان کوچک است.. روزی نه چندان دور، درد‌هایت را بر صورتت استفراغ می‌کنند..
دفن کردن درد در دل خود ساده‌تر است تا زدودن استفراغ دیگران.

Posted by froogh at 6:51 PM | Comments (11)

November 21, 2005

کم کم بزرگ می شوم

روز پرکاری بود. خوب و بی دغدغه چون همه سرشان به کارشان گرم بود و کسی به کسی گیر نمی‌داد، من جمله خودم!
مدیرعامل مهربان امروز در جواب نظری که درباره یک فرد دادم و گفتم از او خوشم نمی‌آید، گفت: یاد بگیر که سرکار خوش آمدن و نیامدنت را با وضعیت کاری طرف مخلوط نکنی. این مثل آن است که بخواهی خاک معدنی که ما فراوری می‌کنیم روی خورش قیمه بریزی و بعد بگویی عجب چیز ناخوشایندی. هیچ ربطی به هم ندارند.. دارند؟
راست می‌گوید. هر‌چه می‌گذرد بیشتر یاد می‌گیرم که احساساتم را قاطی کار نکنم. بعضی جاها نمی‌شود اما در کل بهتر از گذشته عمل می‌کنم.
یک چیزهایی هم بوده که قبلا فکر می‌کردم به هیچ وجه نمی‌توانم ملکه ذهنم کنم اما زمان کمک زیادی کرده و حالا بسیاری از این رفتارها را ناخودآگاه انجام می‌دهم. چیزهایی مثل صمیمی نشدن سرکار و حفظ کردن وجهه‌ام یا بازخواست کردن برای یک لحظه کوتاه که هم برش ‌داشته‌باشد و هم طولانی نشود تا طرف مقابل با من یکی به دو کند.
تغییرات روزانه‌ام برای خودم بیش از هرکسی جالب است. و شاید جالب‌ترین‌شان این باشد که دیگر به هیچ وجه به دنبال جلب رضایت همگان نیستم و نمی‌خواهم رفتاری را انجام بدهم که محبوب باشم. رفتار و عملکردم را بر‌اساس درست بودن یا نادرست بودن معیار‌هایی که دارم، تنظیم می‌کنم. این باعث می‌شود که ثبات رفتاری داشته باشم. البته فکر نکنید کار ساده‌ای‌ست!! وقتی مدیر می‌شوید خیلی وقتها گوش‌‌هایتان تیزتر از وقت معمول می‌شود و مدام بین حرف‌های دیگران به دنبال کشف نظرشان درباره خود هستید ..وقتی عدم رضایت‌شان را می‌شنوید، ناخود‌آگاه سعی می‌کنید راضی‌شان کنید، گاهی به خاطر عدم اعتماد به نفس و گاهی به خاطر دلسوزی بی‌مورد. و بعد مجبور خواهید شد که این انعطاف را در موقعیت مشابه در‌مورد فرد دیگر هم به‌کار بگیرید وگرنه متهم می‌شوید به استثنا قائل شدن.
جالب است که با گذشت زمان هم از رشد خودم شاد می‌شوم و هم می‌فهمم چقدر کم می‌دانم. خیلی جاها هم یاد گرفته‌ام که سکوت بهتر از اظهار نظر بی‌خودی‌ست. بنابراین با تمام وجودم گوش می‌کنم.
یک آموخته دیگرم که واقعا مدیون مدیرعامل مهربان است، تحمل کردن افرادی ست که به شدت منتقد و سیاه‌بین هستند. قبلا این دسته از افراد که نیمه خالی لیوان را می‌بینند، برایم غیر قابل تحمل بودند، اما تازگی یاد گرفته ام بی‌آنکه حرص بخورم، شنونده خوبی باشم و انتقادها و بدگویی‌هایشان را پشت سر‌دیگران در سیستم، خوب گوش کنم. همیشه در این بین چیزهای زیادی دستگیرم می‌‌شود.
و آخرین چیز .. یاد گرفته‌ام در حال عصبانیت صد‌در صد هم که هستم، جلوی دیگران غیبت کسی را نکنم. باید خودم را کنترل کنم تا آتو دست کسی ندهم. این‌هم درس بزرگی بود که بعد از چندبار که سرم به سنگ خورد، شیر‌فهم شدم!
...
ای کسی که زحمت می‌کشی  و روزی دو نوبت مرا پینگ می‌کنی، لطفا آدرس فروغ در بلاگ اسپات را هم پینگ کن که در وبلاگ حودر هنوز به این نام هستم و کلی ویزیتور از این طریق سراغ آدم می‌آیند!! یا نکن یا اگر می‌کنی، کار را تمام کن!!!

Posted by froogh at 7:51 PM | Comments (10)

November 19, 2005

خط بطلان بر گذشته

-دارم روی دقتم کار می‌کنم. سعی می‌کنم خوب نگاه کنم و هر‌چه را نمی‌دانم، بپرسم. از کنار حرف‌ها ساده رد نمی‌شوم و نوشته‌ها را کامل می‌خوانم. وضعم در حال بهبود است.

.....

-یک‌وقت‌هایی فکر می‌کنم زندگی‌ام را همین طور که هست چقدر زیاد دوست دارم. چه آرامش خوبی دارم. چقدر لذت‌بخش است که یک عصر تعطیل بی‌آنکه هیچ دلهره‌ای بابت هیچ‌چیزی در دنیا داشته‌باشی، پایت را روی مبل دراز کنی و تلوزیون ببینی و هیچ فکر خاصی در ذهنت نباشد تا دلواپست کند..
این استقلالی که دارم.. عدم نیاز مالی.. کاری دلخواه.. خانه‌ای راحت.. خانواده‌ای سالم..و سلامت خودم... و کمی بعدتر فکر می‌کنم هیچ هم غصه نخواهم خورد اگر قرار باشد همه عمر را به همین منوال طی کنم. یک زندگی آرام و بی دغدغه با آزادی کامل زمانی و مکانی و بی وابستگی.

به گمانم فقط وقت‌هایی دلم برای تنها بودنم می‌سوزد و افکار عجیب و غریب سراغم می‌آیند که آدم‌های دور و بر، زیاد گیر می‌دهند به وضعیت زندگی‌ام و بی‌آنکه بدانند آرامش خودخواسته‌ام را با دلسوزی‌ احمقانه‌شان برهم می‌زنند.

Posted by froogh at 10:05 PM | Comments (17)

November 14, 2005

اینترنت بی نوا

فردا صبح زود باید بروم ماموریت. الان هم خسته‌ام و به شدت خوابم می‌آید.. فقط فکر کردم چیزکی بنویسم تا مزه تلخ نوشته قبل لااقل از دهان خودم پاک شود. حالم بد می‌شود وقتی چشمم به آن می‌افتد.. مخصوصا که تازگی‌ها دیر‌به‌دیر حرف برای گفتن پیدا می‌کنم و می‌ترسم مدت زیادی تا این صفحه را باز می‌کنم، آن را ببینم.
بعضی چیزها شاید واقعیت زندگی باشد، اما یادآوری مرتب‌شان جز این‌که انرژی آدم را بگیرد و ادامه راه را با هن‌و هن بروی، کاری ازپیش نمی‌برد.
...
امروز مدیرعامل مهربان را به شدت عصبانی کردم. البته خودم هم به همان شدت خجالت کشیدم. یک بی‌دقتی بزرگ در محاسبه داشتم. بی‌دقتی خاصی که اگر مثلا مدیر‌مالی‌مان انجام می‌داد، به خودم یا به خودش می‌گفتم امان از دست این مالی‌چی‌ها که هیچ حسی از اعداد روی کاغذ ندارند!
عصر تا دیر‌وقت با مدیرعامل نشسته‌بودیم و کار می‌کردیم. لابلای کار معذرت خواستم و گفتم که اشتباهم بد بوده و می‌فهمم. گفتم متوجه شده‌ام که تازگی‌ها بی‌دقت شده‌ام و توجه و تمرکز ندارم. نکند آی‌کیو‌ام کم شده باشد؟ نکند خنگ شده‌باشم؟
مدیرعامل مهربان گفت: هرکاری یک پرنسیپی دارد. تو پرنسیپ دقتت را داری از دست می‌دهی!!!!
والله من که نفهمیدم منظورش چه بود؟!! ولی هرچه بود، خوب نبود. دست‌آخر هم گفت : احتمالا به خاطر اینترنت است که افراد را سطحی و بی‌دقت می‌کند. این خاصیت تو را در خیلی‌ها که زیاد اینترنت بازی می‌کنند، دیده‌ام!!
خلاصه همه را‌هها به رم ختم می‌شود. این یکی تحفه‌ترین گله‌ای بود که از بابت اینترنت نصیبم شد!

Posted by froogh at 10:37 PM | Comments (12)

November 13, 2005

واگویه

با خودم فکر می‌کنم بلاخره باید وقتی بگذارم و به دیدن تئاتر ملودی شهر بارانی بروم. می‌ترسم از دستش بدهم.
فکر می‌کنم علاوه بر وقت باید به چیزهای دیگری هم غلبه کنم. چیزهایی مثل ترافیک و سرمای این شب‌ها که برای اولین بار در زندگی‌ام دوستش می‌دارم. هیچ‌وقت سرما برایم خوشایند نبوده.. نمی‌دانم امسال چه تغییر بزرگی در وجودم اتفاق افتاده که اصلا دلم نمی‌خواهد این فصل سرد را با یک روز گرم تابستانی طاق بزنم.
سالهاست که عادت تنها رفتن به سینما و تئاتر و رستوران را کنار گذاشته‌ام. شاید هفت سالی می‌شود. بلاخره باید براین حس بد نیز، فائق شوم و عقب‌گرد کنم به روزهای خیلی تنها بودن سال ۷۷. دوست ندارم باور کنم که آدم یک وقت‌هایی مجبور به تکرار روزهای نه چندان جالب زندگی اش می‌شود. گرچه  آن وقت‌ها از تنهایی لذت می‌بردم و مخصوصا کسی را خبر نمی‌کردم.
بایستی با شرایطم کنار بیایم. یک فکری بکنم تا هربار که یاد تنها بودنم می‌افتم، این‌همه هراس یک‌جا به دلم نیاید. برنامه‌ریزی لازم دارم. بهترین کار پر کردن وقت است، آن‌قدر که خودت را هم از یاد ببری.
دوباره کلاس‌های رنگارنگ را کنار هم ردیف خواهم‌کرد. شاید با شروع کلاس‌های جدید در محل‌های جدید، آدم‌های جدید هم برای دوستی پیدا کنم. گرچه پیدا کردن آدم‌ تنهایی با شرایط من که هم‌سن باشد و هم‌فکر، کار راحتی نیست.
 این کلاس‌رفتن‌ها و تئاتر‌های تنهایی و کنسرت‌های رنگارنگ تا کی  ادامه خواهد داشت؟
پیری برای کسی با مشخصات من می‌تواند کابوس بزرگی باشد. نکند سرو کارم با سرای سالمندان بیافتد؟ خدا‌کند آن‌قدر وضع مالی خوبی داشته‌باشم تا یکی از این دخترکان پرستار را برای خودم استخدام کنم..
چقدر وحشتناک است آدم در تنهایی مطلق بمیرد و جسد بو‌یناکش را با تنفر جمع کنند.
...
از سهراب: خالی خانه از عشق
و از مریم‌گلی: سلام بر سپیده صبح

Posted by froogh at 10:04 PM | Comments (11)

November 7, 2005

عادت می کنیم

خبر کنار‌گذاشته شدن خانم فرهاد‌پور را می‌خواندم. ایشان را نمی‌شناسم اما از سایت خانه هنرمندان استفاده زیادی در این مدت کرده‌ام و حالا فهمیدم که توسط این خانم مدیریت شده‌است.
رفتار آقای غریب‌پور، مرا به یاد خاطرات گذشته انداخت.موارد مشابهی از این برخورد  را با آدم‌های کوچک و بزرگ، طی چند سال اخیر دیده‌ام.
آخرین موردش سال قبل بود که مدیرعامل جدید شرکت قدیمم در حالی‌که سفر بود و از همه‌جا بی‌خبر،توسط هیئت مدیره  برکنار شد و وقتی برگشت حکم مشاوره را به جای مدیرعاملی به دستش دادند.
(جالب این‌جاست که اکثر این عزل کرد‌ن‌ها در زمان سفر مدیر اتفاق می‌افتد و مدیران اسبق هم تبدیل به مشاور می‌شوند.)
یک مورد دیگرش را هم وقتی دیدم که یکی از اعضای هیئت مدیره شرکت هولدینگ شرکت قدیممان، طی جلسه‌ای شبانه بدون خبر خودش عزل شد و فردا که سرکار آمد به نگهبان گفته بودند او را به داخل راه ندهند!
این مورد یکی از بدترین‌ها بود. البته آقای عضو هیئت مدیره خودش هم دست کمی از سایر اعضا نداشت و مثل همه آن‌ها سیاسی و رابطه‌ای بود. چند وقت بعد که توانست پست دیگری با کمک روابطش دست و پا کند، در جلسه مجمع عمومی سهام‌داران صندلی را از زیر کسی که باعث عزلش بود کشید و جلسه  تبدیل به محل ضرب و شتم شد همراه با چاشنی چاقوی ضامن‌داری که یکی دیگر از همان‌ها به روی دیگری کشیده‌بود!
با خواندن نوشته خانم فرهادپور تعجب کردم. در واقع بهت و ناراحتی او برایم عجیب بود. بعد متوجه شدم چقدر آدم راحت به همه چیز خو می‌گیرد. کار کردن من در این سه سال آخر با آدم‌های عجوج و مجوج باعث شده که حتی این اخلاق ناهنجار کاری برایم معمول جلوه کند. تازگی‌ها، آنچه بیشتر به نظرم غریب می‌رسد دیدن رفتارهای درست و سالم است. رفتارهای ساده‌ای مثل راست‌گویی یا رعایت اخلاق و قوانین.
....
دررابطه با پست قبل:
۱-جلسات انرژی درمانی در مکان‌های مختلفی برگزار می‌شود. جایی که من می‌روم  سید خندان است.البته بدون معرف کسی را نمی‌پذیرند.  توصیه می‌کنم اگر مشکل حادی ندارید، شرکت نکنید. شاید یک بار که رفتید و آدم‌هایی با مشکلات بزرگ را دیدید، علتش را متوجه شوید.
۲-قبول این روش‌های متافیزیک و اثر‌پذیری از آن‌ها، نیاز به باور دارد و تقریبا توسط همه پزشکان رد می‌شود.
....

Posted by froogh at 7:01 PM | Comments (12)

November 6, 2005

روزمره

حرف خاصی برای نوشتن ندارم. فقط خیلی بی‌خودی فکر می‌کنم باید چیزی بنویسم.

این روزها کار خاصی نمی‌کنم. به قول مدیرعامل مهربان حواسم پرت شده. خودم البته فکر می‌کنم دچار آلزایمر فصلی شده ام. ورزش را نصفه و نیمه رها کردم. سعی می‌کنم انجام بدهم اما واقعا سعی می‌کنم! فقط به خاطر سایزم که بی‌مهابا پیشروی می‌کند. کتاب هم .. هی.. می‌خوانم. کم‌ و بیش. فعلا کتاب " مترجم دردها " را دست گرفته ام که بد نیست. داستان‌های کوتاهی دارد که جذابند و واقعا متفاوت با داستان کوتاه فارسی. هنوز بر سر عقیده متحجرانه ام هستم که داستان‌های فارسی حتی از نوع اعلا، قابل مقایسه با داستان‌های خارجی نیستند.
آها! یک کار دیگری هم می‌کنم! آن‌هم با زور و اجبار یک دوست. انرژی درمانی می‌روم. از خوب و بدش سر در نمی‌آورم. اوایل کاملا تاثیرش را حس می‌کردم. ورود انرژی و خوب شدن حالم را. خیلی اتفاقی شد که شروع کردم. یک آقای دکتر زمین‌شناس که متخصص این کار است و از دوستان مدیرعامل مهربان، برای خوب کردن دل‌درد مزمن او به شرکت آمد و من هم زیر دستش نشستم. دلیلم خشم و انرژی شدید منفی آن روزهایم بود. تاثیر آنی کارش را دیدم و به توصیه‌اش در جلسات شرکت کردم. چهار هفته است که می‌روم اما فقط دو بار اول که خودش و یک دکتر زمین شناس دیگر انرژی دادند، تاثیر آن را به‌وضوح دیدم. مطمئن نیستم این خونسردی شدید و آرامشی که دچارش شده ام مربوط به آن‌ها باشد، احتمالا فلوکسیتین هم کمک زیادی می‌کند.
رفتن به جلسات‌شان به جز تاثیری که بر جسمم می‌گذارد، از نظر روحی هم اثر‌گذار است. در مدت ماه رمضان هر روز شنبه افطار می‌دادند. معمولا آدم‌های خیر تقبل می‌کردند. اما واقعا متوجه نشدم که سفره‌های رنگارنگی که انداخته می‌شد و غذایی که برکت فراوان داشت، از کجا می‌آمد. خیلی‌ها فقط می‌آمدند و افطار می‌کردند و می‌رفتند. برگذار‌کنندگان جلسات اکثرشان دکترای زمین شناسی دارند و در سازمان زمین شناسی شاغلند. هیچ پولی دریافت نمی‌کنند و عقیده دارند که هدیه خدا را به مردم می‌دهند. مراجعه کنندگان‌شان اکثرا بیماری‌های عجیب و صعب‌العلاج دارند و در میان آنها کودکان زیادی هستند که دیدن‌شان واقعا رقت‌آور است.
فعلا دارم ادامه می‌دهم. اما تا کی همت کنم و هفته‌ای سه ساعت در آن‌جا تاب بیاورم، با خداست!
کسی درباره اثرات انرژی درمانی چیز بیشتری می‌داند؟

Posted by froogh at 10:38 PM | Comments (8)