« نرمالیته زندگی | Main | بالغ حمایت گر »
یکشنبه 24 مهر 84 :: October 16, 2005
حسودک
مطمئن نیستم که این نوشته را پست خواهم کرد یا نه؟ بیش از آنکه برای خوانده شدن توسط سایرین باشد برای خودم مینویسم تا شاید کشف کنم اشکال خلقیات این مدتم در کجاست.
حسود شدهام. به نحو دردناکی حسادت میکنم و انگار دو نفر در من هست که یکی حسادت میکند و آن دیگری به شماتت آدم حسود می پردازد. حسادت در همه هست. شاید بهانهای باشد برای ارتقا و رشد. اما تا جایی که به خود طرف لطمه نزند و همچنین سد راه دیگران هم نشود. یادم هست بچه که بودم یک کتاب خواندم. در ردیف اولین کتابهای چاپ شده بعد از انقلاب برای کودکان بود که به جای پرداختن به تخیلات و قصههای جن و پری که خیلی دوستتر داشتم، از اخلاقیات میگفت. در همان بچگی هم آدم حسودی بودم. کسی را بهتر از خودم نمیتوانستم ببینم. اما سد راه نبودم. تمام سعیام را میکردم تا از او جلوتر باشم. داستان این کتاب درباره دختری بود که به خواهر کوچکش حسادت میکرد. هنوز آن حس بد عذاب وجدانی که با خواندنش به من دست داد، برایم تازه است. یکجوری انگار نویسنده میدانست دخترک حسودی مثل من قرار است خوانندهاش باشد و با شدیدترین وجه ممکن تنبیهاش میکرد. پایان داستان بد بود و این سرانجام بد، بدترین تنبیه برایم بود. حالا این روزها آن آدم حسود درونم به شدت فعال شده. نشستهام سرجایم و از اینکه کسانی جلو میروند، حرص میخورم. اکثر این آدمها همکاران سابق و فعلیام هستند. خیلی از آنها به طور انتسابی به درجاتی دست یافتهاند که با معیارهای من اصلا قابلش نیستند. آن آدم دومی که در من هست هی میگوید به تو چه ربطی دارد؟ مگر همیشه اعتقاد نداشتی ماه پشت ابر نمیماند؟ جواهر در میان زباله هم باشد، خواهد درخشید؟ چرا خودت آن جواهر نمیشوی؟ بعد دوباره فکر میکنم. به زحمت زیادی که میکشم( البته در گذشته نزدیک نه این مدت) و اینکه کسی قدردان آن نبود و در عوض آدمهای دیگر یک شبه به درجاتی که من با زحمت رسیدهام، میرسند. دوباره آن آدم شماتتگر درونم به حرف درمیآید: خوب چی فکر میکنی؟ اینکه لیاقت ندارند؟ خوب نداشته باشند. به زودی معلوم میشود. میگویم: نه ! زیادی پررو هستند. من نمیتوانم به قدر آنها پررو باشم و چیزهایی را بخواهم که حتی حق من است. آن آدم میگوید: گرفتن حق هنر است. اگر آنها قادرند که چیزی را که حقشان نیست بگیرند، و تو نمیتوانی حتی حق خودت را زنده کنی، از بیلیاقتی توست. بعد لجم میگیرد. کارها را زمین میگذارم و از کمک خودداری میکنم. درست عین عکسالعملی که سالها آقا شیره انجامش میداد و او را تقبیح میکردم. همیشه توی دلم میگفتم: ای آقا شیره بیعرضه، قادر نیستی حقت را بگیری، سد راه سایرین میشوی؟
این حسادت را فقط درکار ندارم. توی زندگی هم هست. به کسانی که میبینم زندگی شخصی موفقی دارند. کسانی که مثل من زود ازدواج نکردند و طلاق نگرفتند. کسانی که فکر کردند و حاصل فکرشان حالا آرامشیست که در زندگی زناشویی دارند. به این حسادت میکنم که چرا زمانی که باید، فکر نکردم؟ به کسانی حسادت میکنم که با هم کار را شروع کردیم و آنها به فکر آینده بودند و پسانداز و رفاهیات. من در همان زمان به روز زندگیمیکردم و هر چه در میآوردم، میخوردم. به کسانی که یک سال زحمت کشیدند و فوق لیسانس و دکترا خواندند. و من همزمان با آنها یا پای اینترنت بودم، یا تئاتر شهر. موفقیت امروزشان را میبینم و حرص میخورم.
بعد که به خودم میآیم، میگویم جلوی ضرر را بگیر. حالا آدم باش. دست از سرزنش کودک درونت بردار و به جای آن بالغت را بهکار بیانداز. خودت را تکان بده. کارت را سرو سامان بده. به جای اینکه هی فکر کنی چرا فلانی بیلیاقت بود یک شبه فلان و بهمان شد، خودت را جلو ببر. بهجای افسوس ولخرجیهای جوانی، حالا درست خرج کن. حقی که عقیده داری مال توست بگیر. اینقدر منفعل نباش. مثل آدمهایی که یک عمر ازشان چندشت میشد به خاطر غر زدن مدام به سر زندگی و هیچکاری نکردن، نباش.
خیلی بد است. من درست دارم تبدیل میشوم به کسانی که هیچوقت ازشان خوشم نمیآمده! جالب اینجاست که خودم بهتر از همه هم میفهمم دارم راه اشتباه میروم!
Posted by froogh at October 16, 2005 7:36 PM
نظر
سلام
نمی دونم چرا همه ما وقتی فقط یکمی از آرمانها و حالتهای عادی روحی دور میشیم فکر می کنیم که یک اتفاق وحشتناک در حال رخ دادن است ولی عزیز من این خیلی هم عالی که تو انقدر منطقی هستی و به خودت و اطرافت توجه داری که کوچکترین تغییر رو احساس می کنی و بزرگترین حسن اینجاست که ایرادهارا وقتی که هنوز خیلی خیلی کوچک هستند متوجه مشی و متونی خیلی راحت برطرف کنی تو حسود نیستی شاید یکم از بی عدالتی خسته شدی ولی فقط یک لحظه باخودت جدی فکر کنی و جدی تصمیم بگیری همون آدمی میشی که خودت می خواهی .
امیدوار نیستم مطمعن هستم که موفق می شی
Posted by: زهره at January 25, 2006 2:08 PM
تو شایسته ی لحظات خود هستی نه بیشتر و نه کمتر پس ...
Posted by: زندگی at December 20, 2005 10:51 PM
نمي دونم چرا همه اون هاي كه يه ريزه راهشونو مثل من رفتن (اينترنت و كتاب و سينما و دوستان و دم غنيمتي و ...) حالا همشون يه جورايي به فكر ري فرش كردن افتادن يا جراحي كردن!!! آيا همه مان اشتباه آمده ايم يا راهي بوده است كه بايد كم يا زياد مي پيموده ايم تا به انجا كه هستيم و بايد مي رسيديم برسيم. حتي نمي دانم به جايي رسيده ايم يا نه!!؟ در هر حال فكر مي كنم از بسياري لحاظ مي توانيم با كمي دوري از سياست زدگي نوجواني مان و كمي باهم و همدردان و همنسلانمان تمرين كردن آب رفته را به آسيابمان باز گردانيم به شرطي كه در انتزاع افسردگيهامان و افسوسهامان گير نيفتيم. علي علي.
Posted by: behrooz at November 3, 2005 9:16 PM
NA, hesadat vagti miyad ke be tavanaiihat shak kardeh bashi! vagti na omid shodeh bashi!
aghar ye davandeh, hey bargardeh poshtesho negah koneh ke ki azash jelo zadeh mibazeh. tavajoh bayad fagat be khatteh payan bashe va bas.
Posted by: mariamii at October 30, 2005 1:55 AM
خیلی خوشم اومد. فکر کنم خیلی احساسات مشترک داریم. امروز اولین بار است که اینجا اومدم به توصیه ی دوست عزیزم راوی ی قصه های عامه پسند و بازم می آم. خوشحالم از آشنایی با شما
Posted by: شیرین at October 25, 2005 7:56 PM
میتوان این حس را تنها کمی جابجا کرد و از آن نردبان موفقیت ساخت. در کودکی من در میان کسانی قرار گرفتم که همه چیز در اختیار داشتند (شاید مثل تو) و من از بسیاری از آنها محرو بودم. به هرحال تحقیری احساس میکردم که کم کم شکل تنفر به خود میگرفت. تنفر از همه کسانی که استعداد بیشتر از من نداشتند ولی به مدد شرایط و امکانات خانواده همیشه اول بودند. تصمیم گرفتم که از همه آنها بزرگتر و برتر باشم و این بار من تحقیرشان کنم. با همه نداشتههایم تلاش کردم تا همه داشتههای آنها را به دست آورم. ۱۰ سال بعد، وقتی دانشگاه را تمام کردم به آنچه میخواستم رسیدم، اما دیگر اشتیاقی برای تحقیر کسی نداشتم. یاد گرفتم که از زندگی لذت ببرم، از موفقیت لذت ببرم، هرجا که باشد و پیش هرکس که باشد. از دوستی دوستانم با یکدیگر از عشق و عاشقیهای آنها، از پیروزیهای دیگران، حتی اگر من سهمی در آن نداشته باشم. الان این طور فکر میکنم: اگر مقدار خوبی در کل جهان بیشتر شود، پیش هرکس، سهم سرانه من هم بیشتر خواهد شد.
Posted by: sarBeHava at October 23, 2005 11:42 PM
یکی از دلنشین ترین پست هایی بود که تا بحال خوندم !! خیلی ها مثل شما این حس رو دارن !! شایدم یکم بیشتر از خیلی ولی کمتر کسی هست که بتونه به این شیوایی و زیبایی و صداقت بیان کنه !! امیدوارم دیگر هیچ وقت حسادت های اینجوری رو حس نکنی !! وفقط وفقط طعم موفقیت رو بچشی !!!!ا
Posted by: .___HidDen_GiRl____. at October 22, 2005 7:56 PM
شجاعتت را تحسین میکنم . اینکه اینقدر آدم خودشو خوب بشناسه و بدونه که نقطع ضعفاش چیه و بهشون اعتراف کنه کلی می ارزه . منم داره بهت حسودیم میشه !!!!؟ عزیز دل من اینو باور دارم که آدم میتونه خیلی از چیزا رو تو وجودش تغییر بده فقط باید یه کمی حوصله کنه
Posted by: بهار at October 19, 2005 5:11 PM
خیلی خیلی جالب بود.من هم همیشه این درگیری های ذهنی رو دارم.وقتی اشتباهات خودم رو میبینم حرصم میگیره که چرا تصمیمات دیگه ای نگرفتم یا عاقلتر نبودم.اما دیگرانی که نوشتی هم همین درگیری ها رو دارند.اشکال از اینجاست که همیشه ما رو با هم مقایسه کردند.عادت کردیم بهش
Posted by: بی تا at October 19, 2005 12:30 PM
سري به ياهو مسنجر هم بزن
Posted by: بياني at October 18, 2005 10:48 PM
با سلام وادب
به قول دراير
گروترود در ميان مرداني بود كه عشق را نمي شناختند حال انكه گروترود هميشه عاشق بود
ثمره اين زندگي تلخ بظاهر كلام آخرش بود
من از گذشته راضي ام
اينست كه گدار ميگويد يا مپرستيش يا بيزاري از آن
دنياي خوش گذشته تو سينما تاتر مد روز و... سرخوشي همه تجربه است وحقيقتي كه از آن خيالي روشن وزيبا برجامانده دنيا پراز خيال است چرا آن زمان كه خوابيم حقيقت نباشد
با ياد عشق وخيال بايد به آسمان پر كشيد
تو آنگونه كه گفتي حسود نيستي
عاشقي بر همه عالم وكنجكاو در كل گيتي
نور مهرت پايدار
عشقت جاودان
Posted by: بياني at October 18, 2005 10:46 PM
سلام چقدر زیبا مینویسی. از وبلاگ نرگس به اینجا اومدم و بینهایت خوشحالم نوشته هات خیلی به دلم نشست اگه دوست داشتی ÷یشم بیا و اگه دلت خواست تبادل لینک کنیم.
Posted by: یاسمن at October 18, 2005 9:38 PM
میبینی که این کودک درون همه ی ماست.همین باعث ارامشه گاهی
Posted by: sofeia at October 18, 2005 2:53 AM
بانوی اب و ایینه...رویاهایت را فرو مگذار
Posted by: لوتوس at October 18, 2005 1:58 AM
با دید و فهم الانت گذشته ات رو محاکمه نکن...این کار فقط تلخ و کرختت می کنه. اگر می تونستی و درکش رو داشتی اون موقع خب متفاوت عمل می کردی. دیگه اینکه یه وقتهایی که دیدی این حس حسادت زیادی بزرگ و آزار دهنده شده برو بالا ... تو ذهنت از اتمسفر و جو زمین بگذر برو به فضا و مثلا بشین روی ماه و از اونجا به زمین نگاه کن...به قاره ها و آبها و آدمها و... شاید خیلی چیزها شکل و مفهومشون عوض بشه
Posted by: آلیس at October 17, 2005 4:31 PM
سلام، شما نه تنها در این حس تنها نیستید بلکه فکر کنم همگی ما به نوعی دچاریم و در هرکدام به شکلی بروز می کند. حداقل آنچه که به شخص من برمیگردد نوشته شما به من هم نزدیک است
Posted by: زمزمه های ذهن من at October 17, 2005 3:32 PM
انگار این حرفها را از درون خودم شنیدم
Posted by: پوپک at October 17, 2005 2:45 PM
سلام
باورت میشه اگه بگم من هم الان دقیقا در شرایطی مثل تو هستم...با همین فکرای کشنده و لج درار
نمیدونم اخرش چی میشه ولی اینم میدونم که همه اش دست خودمه
Posted by: فرزانه at October 17, 2005 12:31 PM
dooste aziz, nimi az rah ra amadi, shayad agar bakht yar bashad nimi digar az rahe zendegi ra dar pish dashteh bashi. Dar gozashteh zendegi nakon, anche az zendegi dari , dar ayandeh ast.hasad ham manand ghalb o riyeh o tars o omid, jozee az vojoode ma adamhast. zamani hozoorash ra hes mikoni ke ajzae digarat nakaramad shodeh bashand, anha ra be kar biandaz.
shad zi
Posted by: Melikbaba at October 17, 2005 12:20 PM
فروغ عزیزمن فکر می کنم خیلی از افراد همینطور هستند .یعنی در حقیقت کمتر کسی حسود نیست .وبه خصوص هر چه می گذرد چون آدم فکر می کند که زمان از دست داده بیشتر حسود می شود ..من هم وقتی این حملات هجوم می آورند {چون جدیدا خیلی شده }تنها راهی که برای درمان کشف کرده ام درس خواندن ونیز صحبت با یک دوست خوب است ودر نتیجه تخلیه شدن ....به عقیده من درس خواندن وامتحان دادن به زندگی هدف می دهد هر چند موقت باعث می شود آدم از خودش راضی باشد .اگر برای فوق یک رشته خوب پیداکه در ضمن زیاد هم لازم نباشد وقت رویش بذاری مرا هم در جریان بذار ...موفق باشی
Posted by: مهرو at October 17, 2005 12:16 PM
salam doosete azizam
man modat besiyar ziyadi ast ke khanande matalebeton hastam vali hich gah comment nazashtam.
vali in bar vaghean natonestam ke begzaram chon beghadri harfe dele man ro zadeh boodi ke vasthaye matlabat shak kardam ke nakoneh in neveshteh male khode man bashad.
faghad behem bego chetori tanbali ro kenar mishe gozasht va az share afakar mozahem khalass shod va chikar bayad kard ke digar khodamo inghadr sarzanesh nakonam?
ba tashakor
Posted by: baharan at October 17, 2005 11:42 AM
سلام فروغ جان
اين روراستي كه در نوشته ديدم را به ندرت سراغ دارم.
فكر كنم آدم هايي در سن من و تو بار ها و بارها حرفهاي اين چنيني با خود زده اند ولي شجاعت گفتن اين حرف ها در جمع را من يكي كه ندارم.
Posted by: پدرام at October 17, 2005 9:12 AM
متاسفانه خیلی از حرفهاتونو درک کردم.ولی اینکه آدم آگاه باشه بازم بهتره.
Posted by: narges at October 17, 2005 8:55 AM
میدانی فروغ. من هم مثل توام ولی نه در کار. اگر کسی را در جایی میبینم که جایگاهش نیست در دلم تحسینش میکنم چون میدانم از زرنگی خودش بوده ولی بخش دوم درد و دلت درست حرف دل من است
من نمیتوانم پس انداز کنم . و میدانم که در آینده حسرت خواهم خورد.
فروغ تو همیشه کمک بودی . بگو چقدر و تا چه حد باید در حال و برای حال زندگی کرد ؟
Posted by: Godfather at October 17, 2005 2:10 AM
به شدت وصف ناپذيري با نظر اين دوست موافقم.بزرگترين برد زندگي تو اين است كه به خوبي و درستي خودت و درونت را كند و كار مي كني .
Posted by: ساحل افتاده at October 17, 2005 1:12 AM
یکی از باصداقتترین آدمهایی هستید که میشناسم. نمیدانم... ولی شايد به روراستی شما حسادت میکنم:)
Posted by: مجید at October 16, 2005 8:53 PM