« September 2005 | Main | November 2005 »
October 29, 2005
فردا
امروز فهمیدم در استانی که کارخانه ما واقع شده، سه کارخانه همکار ورشکست شدهاند. دلیلش آشکار شدن تقلبشان بوده و برگشت خوردن ۶۰۰ تن محصول. این یعنی بیش از پانزده میلیون تومان فقط خسارت حمل و نقل. بماند که بیش از یک ماه وقت لازم است تا بار را اصلاح کنند و در این مدت باید تولید خود را متوقف کنند و درواقع کل هزینهها را بدون درآمد داشتهباشند.
ترسیدهام. مثل بچه درسخوانی که امتحانش را خوب داده اما آنقدر رفوزه در کلاس زیاد است که هول برش میدارد که نکند خودش هم یکی از همانها باشد.
...
هر روز صبح که آماده میشوم به شرکت بروم و هر شب که با خودم خلوت کردهام، تصمیم میگیرم آدم ساکتی شوم. آدمی که اهل درددل نباشم. سفره دلم را جلوی همه از این سر اتاق تا آن سر اتاق باز نکنم. چیزهایی به نام راز برای خودم نگاه دارم. و خلاصه زبانم را در کام بکشم! اما این آرزو هر شب و هر صبح تکرار میشود دریغ از آنکه فقط یکبار برآورده شود.
...
هرچه سنم بالاتر میرود، کنترل دو مورد بیشتر از دستم خارج میشود : زبانم و وزنم !!
Posted by froogh at 11:21 PM | Comments (16)
October 26, 2005
شبهای برره
Posted by froogh at 11:06 PM | Comments (17)
October 25, 2005
راه زندگی
من باید راهم را انتخاب میکردم.
باید میفهمیدم از زندگی چه میخواهم.
اشکال همینجا بود.
از خودم و زندگیام رضایت نداشتم چون مطمئن نبودم همان چیزیست که از اول خواستهام. بقیه را میدیدم که خوب از فرصتها استفاده میکنند و در اسرع وقت به هدف میرسند.
درست که فکر کردم، فهمیدم این فرصتها را همیشه داشتهام و هنوز هم دارم. اما استفاده از آنها با روحیهام سازگار نبوده.
فکر کنید در انتهای راهی یک جایزه هست. نمیشود با رفتن راه مخالف بود ولی جایزه را خواست.
در برابر من دو راه بود. یک راه آنکه میرفتم و راه دوم آنکه سایرین میرفتند. به رفتن راه دوم اعتقادی نداشتم، اما خودم را با آن سایرین مقایسه میکردم نه با کسانی که همراهم بودند.
باید با خودم کنار میآمدم. باید به انتخاب خودم در زندگی احترام میگذاشتم.
حالا تصور میکنم این مسائل برایم حل شده.
بعد از این میخواهم بروم دنبال اصل زندگی.
مهمتر از همه چیز : دیگر به کسانی که راه دوم را میروند، حسودی نمیکنم. دوستشان دارم و سعی میکنم ضمن احترام به انتخابشان در زندگی، فراموش نکنم چرا هممسیرشان نیستم.
و یک چیز مهم دیگر: به خودم علاقهمند شدهام!! باور میکنید هیچ وقت از این کودک درونم رضایت نداشتم؟
Posted by froogh at 8:07 PM | Comments (13)
October 19, 2005
بالغ حمایت گر
دارم سعی میکنم بهتر باشم. با مادرم درباره رنج این روزها حرف میزدم. اول حسابی خندید و بعد گفت تقصیر تو نیست. این مربوط به بچگی توست که عادت داشتی از همه بهتر باشی و وسیلهاش را برایت فراهم میکردیم. چیزی نبود که بخواهی و پدرت یا من آن را دریغ کنیم. فرزند اول بودی..
بعد بیشتر فکر کردم. حق با مادرم بود. البته یادم نمیآید که در بچگی چیزی جز کتاب و درس و معلم حسادتم را برانگیخته کردهباشد. در بند لباس و وسایل نبودم. درست مثل همین الان. هیچوقت این مسائل حتی ذرهای فکرم را مشغول نمیکند. اگر حسادت میکردم به خاطر ارجح بودن دیگران بابت سایر چیزها بود. چیزهایی مثل اینکه شطرنج بلد باشم و از همه ببرم. یا اینکه کتابی نباشد که کسی خوانده باشد و من نه. در ضمن تمام تلاشم بر این بود که شاگرد اول باشم. حالا که یادم میآید، به نظرم پدرم همیشه در مورد من استثنا قائل میشد. بهترینهای زندگی را داشتم و کافی بود تا قطرهای اشک نثار یک نداشته کنم تا برایم مهیا باشد.
امروز آنهمه محبت بچگی و شاگرد اول بودنها، وبال گردنم شده. توی شرکت باید از همه برتر و بهتر و دوست داشتنیتر باشم. اگر پدر ژپتو یا مدیرعامل مهربان مرا با کسی مقایسه کنند، عصبانی میشوم و حسادتم گل میکند. تک بودن حس خوبی به من میدهد. اینکه میروم قلعه حیوانات و تنها زنی هستم که مدیر یکی از قراردادهای آنهاست، برای خودم بیش از آنها جالب است. زن بودن باعث وضع انحصاریام شده و دوست ندارم این وضع را با کسی شریک شوم.
دیشب یک بار دیگر همه کامنتها را خواندم. اینکه در این مسئله حسادت تنها نیستم، حالم را بهتر میکند. وقتی متن را مینوشتم در نهایت شرمندگی از دست خودم تایپ میکردم. چندین و چند بار هم خواندم تا بلکه این عادتم را خودم به دست خودم هی تقبیح کنم و سرانجام رهایش کنم. آلیس یک کامنت برایم گذاشته که بیش از سایرین مرا وادار به فکر کردن کرد. نوشته از همه اینها بالاتر بروم. مثلا بروم روی ماه و از آنجا به همه چیز نگاه کنم. حالا دارم همین کار را میکنم. سعی میکنم. از صبح تا الان تلاش کردهام خودم را درگیر این حقارتها نکنم. به خودم میگویم کار خوبی داری، زندگی خوب و خانواده خوب. محتاج کسی نیستی. همینها برای خوش بودن بزرگترین دلیل میتواند باشد.
سعی میکنم خودم را دیگران مقایسه نکنم. وقتی پدرژپتو یا مدیرعامل مهربان حرصم میدهند( چون هر دو نفر کاملا به نقطه ضعفم واقفند!)، دچار انرژی منفی نشوم. با خونسردی میگذارم این انرژی منفی بیاید و بیآنکه منفذی برای عبور از من پیدا کند، از کنارم رد شود.
امروز حال بهتری داشتم. باید بالغم را با تمام نیرو فعال کنم تا از کودکم حمایت کند. نباید اجازه بدهم والد مزخرف بقیه این کودک عزیز را غصهدار کنند. :)
Posted by froogh at 9:19 PM | Comments (18)
October 16, 2005
حسودک
مطمئن نیستم که این نوشته را پست خواهم کرد یا نه؟ بیش از آنکه برای خوانده شدن توسط سایرین باشد برای خودم مینویسم تا شاید کشف کنم اشکال خلقیات این مدتم در کجاست.
حسود شدهام. به نحو دردناکی حسادت میکنم و انگار دو نفر در من هست که یکی حسادت میکند و آن دیگری به شماتت آدم حسود می پردازد. حسادت در همه هست. شاید بهانهای باشد برای ارتقا و رشد. اما تا جایی که به خود طرف لطمه نزند و همچنین سد راه دیگران هم نشود. یادم هست بچه که بودم یک کتاب خواندم. در ردیف اولین کتابهای چاپ شده بعد از انقلاب برای کودکان بود که به جای پرداختن به تخیلات و قصههای جن و پری که خیلی دوستتر داشتم، از اخلاقیات میگفت. در همان بچگی هم آدم حسودی بودم. کسی را بهتر از خودم نمیتوانستم ببینم. اما سد راه نبودم. تمام سعیام را میکردم تا از او جلوتر باشم. داستان این کتاب درباره دختری بود که به خواهر کوچکش حسادت میکرد. هنوز آن حس بد عذاب وجدانی که با خواندنش به من دست داد، برایم تازه است. یکجوری انگار نویسنده میدانست دخترک حسودی مثل من قرار است خوانندهاش باشد و با شدیدترین وجه ممکن تنبیهاش میکرد. پایان داستان بد بود و این سرانجام بد، بدترین تنبیه برایم بود. حالا این روزها آن آدم حسود درونم به شدت فعال شده. نشستهام سرجایم و از اینکه کسانی جلو میروند، حرص میخورم. اکثر این آدمها همکاران سابق و فعلیام هستند. خیلی از آنها به طور انتسابی به درجاتی دست یافتهاند که با معیارهای من اصلا قابلش نیستند. آن آدم دومی که در من هست هی میگوید به تو چه ربطی دارد؟ مگر همیشه اعتقاد نداشتی ماه پشت ابر نمیماند؟ جواهر در میان زباله هم باشد، خواهد درخشید؟ چرا خودت آن جواهر نمیشوی؟ بعد دوباره فکر میکنم. به زحمت زیادی که میکشم( البته در گذشته نزدیک نه این مدت) و اینکه کسی قدردان آن نبود و در عوض آدمهای دیگر یک شبه به درجاتی که من با زحمت رسیدهام، میرسند. دوباره آن آدم شماتتگر درونم به حرف درمیآید: خوب چی فکر میکنی؟ اینکه لیاقت ندارند؟ خوب نداشته باشند. به زودی معلوم میشود. میگویم: نه ! زیادی پررو هستند. من نمیتوانم به قدر آنها پررو باشم و چیزهایی را بخواهم که حتی حق من است. آن آدم میگوید: گرفتن حق هنر است. اگر آنها قادرند که چیزی را که حقشان نیست بگیرند، و تو نمیتوانی حتی حق خودت را زنده کنی، از بیلیاقتی توست. بعد لجم میگیرد. کارها را زمین میگذارم و از کمک خودداری میکنم. درست عین عکسالعملی که سالها آقا شیره انجامش میداد و او را تقبیح میکردم. همیشه توی دلم میگفتم: ای آقا شیره بیعرضه، قادر نیستی حقت را بگیری، سد راه سایرین میشوی؟
این حسادت را فقط درکار ندارم. توی زندگی هم هست. به کسانی که میبینم زندگی شخصی موفقی دارند. کسانی که مثل من زود ازدواج نکردند و طلاق نگرفتند. کسانی که فکر کردند و حاصل فکرشان حالا آرامشیست که در زندگی زناشویی دارند. به این حسادت میکنم که چرا زمانی که باید، فکر نکردم؟ به کسانی حسادت میکنم که با هم کار را شروع کردیم و آنها به فکر آینده بودند و پسانداز و رفاهیات. من در همان زمان به روز زندگیمیکردم و هر چه در میآوردم، میخوردم. به کسانی که یک سال زحمت کشیدند و فوق لیسانس و دکترا خواندند. و من همزمان با آنها یا پای اینترنت بودم، یا تئاتر شهر. موفقیت امروزشان را میبینم و حرص میخورم.
بعد که به خودم میآیم، میگویم جلوی ضرر را بگیر. حالا آدم باش. دست از سرزنش کودک درونت بردار و به جای آن بالغت را بهکار بیانداز. خودت را تکان بده. کارت را سرو سامان بده. به جای اینکه هی فکر کنی چرا فلانی بیلیاقت بود یک شبه فلان و بهمان شد، خودت را جلو ببر. بهجای افسوس ولخرجیهای جوانی، حالا درست خرج کن. حقی که عقیده داری مال توست بگیر. اینقدر منفعل نباش. مثل آدمهایی که یک عمر ازشان چندشت میشد به خاطر غر زدن مدام به سر زندگی و هیچکاری نکردن، نباش.
خیلی بد است. من درست دارم تبدیل میشوم به کسانی که هیچوقت ازشان خوشم نمیآمده! جالب اینجاست که خودم بهتر از همه هم میفهمم دارم راه اشتباه میروم!
Posted by froogh at 7:36 PM | Comments (26)
October 14, 2005
نرمالیته زندگی
نمیدانم کی این صفحه را مدام پینگ میکند؟ اگر برای وادار کردن آدم به نوشتن است که فایدهای ندارد. برای نوشتن باید شوق حرف زدن داشتهباشم. نه رنجشی درکار است و نه هیچ چیز دیگر. خودم مشکل دارم. این مدت روزگار خوبی را نگذراندم. افسردگیام برگشت و خیاط در کوزه افتاد. نه ورزش توانست کمکی بکند و نه خودم با آنهمه تلاشی که کردم، موفق شدم. دوباره سروکارم به دکتر افتخار افتاد و دکتر بیرشک. اینبار هیچ دلم نمیخواست باور کنم. اما انگار راه دیگری نبود. حالا بهترم. مشکل خاصی نیست. اما حوصله نوشتن ندارم.
همهچیز مثل همیشه میگذرد. شرکت روال خودش را دارد. و من و سایرین هم همینطور. آبدارچی لیسانسمان با سرعت در حال پیشرفت است و جلو رفتنش برایم همان قدر لذت دارد که اگر رشد فرزندم را میدیدم. مدیر مالی خوبمان، خانم حسابدار، دوست منشیام و آقای تحصیلدار همه در یک جهت حرکت میکنند. کمک به من و در نهایت کمک به شرکت. کسی ساز مخالف نمیزند. برای همه اینها خدا را شکر میکنم و قدر عافیت را میدانم.
پدرژپتو هم هست. و مدیرعامل مهربان که سعی میکند برای درمان افسردگی کمکم کند. استارت آزمایشی کارخانه را زدیم. و از فردا تولید واقعیمان شروع میشود.
خانهام را به زودی عوض میکنم. خانه جدید زیبا و آرام و خوشرنگ است. با نور فراوان که برای من یک الویت در انتخاب محل زندگیست. درحال تکمیل دکوراسیونش هستم. کابینت و قفسه بندی و از این قبیل.
همهچیز آرام است. همه آدمهای دور و برم سلامتند. باید خدا را هزار بار شکر کنم برای این آرامش و این سلامتی اطرافیان که همیشه دغدغه فکریام بودهاند. آدم قدرشناسی هستم. شاید چون همیشه این آرامش نصیبم نبوده و حالا میفهمم ارزش زیادی دارد.
یک چیزی میان اینهمه گم است. هست اما آن نیست که باید باشد. شاید هم توقع من زندگی زیادتر از آن است که باید باشد.
به هر حال من خوبم.
Posted by froogh at 12:31 PM | Comments (18)
October 11, 2005
بیکار
چه چیز جالبی در این وبلاگ دیدی که روزی دوبار پینگ می کنی ؟
Posted by froogh at 12:21 AM
October 7, 2005
چشم تنگ دنیادوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور
سالهای زیادی میشد که یک قالب داشتم. برای جا دادن مختصات دوست. هرکس سر راهم سبز میشد، در آن مینشاندم و اگر ابعادش با قالب من یکی نبود، فراموشش میکردم. طی اینهمه سال به طور نسبی از هر ده نفر آدم، یک نفر به زور و زحمت به سایز قالبم میخورد. و چه بسا بعد از مدتی میدیدم باز آن نیست که باید باشد. و من با لجبازی تمام، قالب را میستودم و دوباره سعی میکردم.
این بود تا دیروز.
دیروز فکر کردم حالا که بزرگتر شدهام، بد نیست قالب را بازنگری کنم. ضمن بازنگری متوجه شدم همه چیزش از مد افتاده. یعنی به درد سن من نمیخورد. شاید اگر هنوز دخترک بیست و پنج سالهای بودم، کاملا بهدرد بخور بود.
آن را شکستم.. با این نیت که قالب بزرگتری بسازم .. با مشخصاتی نه جهانشمول، دستکم سایز خودم! چیزی که خودم در آن جا نمیشوم، چطور ممکن است دیگری را که ترجیح میدهم از من بزرگتر باشد، جا بدهد؟
میترسم روزی برسد که بفهمم هیچ قالبی در دنیا فایده ندارد.
هنوز نمیتوانم قبول کنم همه آدمها را باید همان طور که هستند، دید و شناخت و پذیرفت. این فکر، شعار بزرگیست. مناعت طبع و وارستگی میخواهد که میدانم من ندارم.
Posted by froogh at 6:42 PM
October 2, 2005
شعور، هدیه ای که خدا به همه نمی دهد.
هفته قبل آبدارچی لیسانسمان یک میلیون تومان وام گرفت و یک روز مرخصی. رفت روستایش تا یک تکه زمین بخرد. شنبه برگشت و گفت که زمین را خریده. بچهها از او شیرینی خواستند که گفت فردا(یعنی امروز) خواهد داد. امروز با یک جعبه شیرینی آمد و وقتی تبریک گفتم، جواب داد امروز سالگرد ازدواجم هم بود. دوباره تبریک گفتم و سوال کردم کادو چی برای زنش خریده؟ گفت جمعه نصف زمین را بهنامش کردم.
گفت خانمم خبر نداشت. بدون اینکه بداند، برای خرید زمین طلا فروخت تا کمکم کند. من هم عصر که از معامله برگشتم، در حضور باجناق و خواهر زنم، سند را دادم تا او هم امضا کند.
گفتم آقای فلانی میدانی تو با این محبتی که به زنت داری، خدا به مال و زندگیات برکت میدهد. گفت: خانم مهندس وظیفهام بود. وقتی آدم زندگی مشترک دارد، یعنی در غم و شادی باید شریک هم باشد.
...
مقایسه کنید با :
- زن و شوهر هر دو مهندساند. هر دو صاحب خانوادهای با فرهنگ که سطح اجتماعی متوسط به بالا دارند. اول زن سرکار میرود و برای یک سال هزینه زندگی را میدهد. سال بعد مرد صاحب شغل خوبی میشود. درآمدش را پسانداز میکند و در کنار قضیه دوست دختر میگیرد. بعد از دوماه که دلش نمیآید پولی خرج زندگی کند، به زن میگوید فکر کن ما فقط زیر یک سقف زندگیکنیم. مثل دو همخانه. هرکسی خرج زندگی خودش را باید بدهد.
-زن و مرد هر دو پزشکاند. خانواده هر دو تاپ و کلاس بالا. ابتدای زندگی مشترک، زن کار بهتری دارد. مرد قرار است پسانداز کند تا مطب بخرند. بعد از یک سال مطبی برای خود میخرد که جایی برای حضور زن در آن در نظر نگرفته. خرج زندگی کماکان و طبق عادت یکساله بر عهده زن است. اگر نکند، نه خوراکی در کار است و نه فیش برق و آب و تلفن پرداخت خواهند شد. مرد ادعا میکند مطب نمیچرخد و درآمد ندارد. خانه این دو یک انباری دارد که وسایل قدیمی خواهر مرد در آن نگهداری میشود.
روزی بر حسب اتفاق زن به انباری سر میزند و در یخچال قدیمی را باز میبیند. نگاهش که به درون یخچال میافتد، تصور میکند گاوصندوق بانک است. یخچال قدیمی پر از بستههای اسکناس است.
-مرد مهندس است. زن مهندس خانهدار. زمان ازدواج به زن گفته شده مرد صاحب خانه و ماشین است. ده سال از ازدواج میگذرد. زن هرگز نفهمیده که حقوق دریافتی مرد چقدر است. سند خانه و ماشین هرگز رویت نشده است. مرد به زن حقوق روزانه میدهد و زمان عصبانیت میگوید : من جان میکنم و تو حقوق مفت میگیری.
.....
پینوشت: هر چهار مورد عین واقعیت است.
Posted by froogh at 8:03 PM