« روز از نو، روزی از نو | Main | ورزش »

یکشنبه 20 شهریور 84 :: September 11, 2005 

من بدو، زمان بدو!

تا ویر نوشتنم از بین نرفته باید تند تند بنویسم! یک موسیقی خوشگل هم از زیبا شیرازی می گذارم تا هم کمک کند شتابم کم شود، هم بک‌گراند تایپم باشد.
دوباره شتاب زیادی پیدا کرده‌ام. فکر می‌کنم از عوارض قطع دارو باشد. بار قبل هم که دارو را قطع کردم همین شد. اما آن وقت ورزش را جدی نگرفته بودم. حالا سعی می‌کنم با شدت ورزش کنم تا جلوی این انرژی زیاد را بگیرم. هی آپ و داون می‌شوم. گاهی افسرده‌ و گاهی پر شتاب عین موشک. امیدوارم ادامه نیابد وگرنه باز سرو کارم به دکتر می‌افتد.
قطع دارو هم زمان شد با آمدن مادرم که کمک بسیار خوبی بود برای جلوگیری از رها شدن در فاز افسردگی. حالا هم مدام به خودم انرژی مثبت می‌دهم و گاهی هم از آن ور دیوار می‌افتم و سرعتم از زمان واقعی بیشتر می‌شود. بلای بدی‌ست این ساید‌افکت‌های داروهای افسردگی.
....
این چند روز خوب بود. به جز امروز که از اول صبح به داد و فریاد و بد آوردن گذشت تا آخر وقت. هم من بد می‌آوردم و هم پدر ژپتو. دو ساعت آخر را به دادن انرژی مثبت به پدرژپتو گذراندم تا با آن‌همه استرس به خانه نرود. جالب بود که کله صبح وقتی در حال خواندن دعای هر روز صبحم بودم، با خودم گفتم چه خوب که این مدت تحت حمایت خدا بوده‌ام و اتفاق بدی نیافتاده. انگار خودم استعداد ویژه‌ای در چشم زدن خودم دارم!
امروز بدترین رخداد این بود که برای نمونه‌گیری مقرر ماهانه محصول تولیدی‌مان، بازرس آمده بود و برای اولین بار طی این دو سال محصولمان را به خاطر رطوبت زیاد تایید نکرد. مدیر کارخانه می‌گفت که اصلا نمی‌داند چرا این مسئله پیش آمده، اما وقتی مواد ورودی به کارخانه را چک کردم فهمیدم یکی از موادمان اشکال داشته و چون کریستال بوده، بعد از مخلوط شدن در اثر گرمای محیط آب انداخته‌است.گزارشمان را به وزارت‌خانه نداده‌اند و مهلتی چند روزه برای تعویض بار گرفته‌ایم. ممکن بود حتی بازرس که نمونه راندوم می‌گیرد، متوجه نمی‌شد و ما حواله بار می‌گرفتیم و بعد از ارسال متوجه می‌شدیم و واویلا بود! چند میلیون تومان فقط خسارت هزینه حمل را باید می‌دادیم. بنابراین سمت مثبت قضیه را گرفتم و به مدیر کارخانه گفتم هیچ اشکالی ندارد و در عوض غصه خوردن همه بار را چک کند و اگر نیاز به اصلاح هست، درستش کند. هیچ دعوایی هم نکردم چون فکر کردم خوب است که بی ترس و واهمه مشکلات را به من بگوید و اگر باعث ترسش شوم، بعد از این پنهان‌کاری خواهد کرد. ( البته این درس عالی را از مدیرعامل مهربان قبلا یاد گرفته بودم.) خلاصه که باز هم به خیر گذشت.
چیزهای دیگر هم اتفاق افتاد. از جمله برای راه‌اندازی یک دستگاه کلی تجهیزات جانبی خریده‌بودم که قرار بود همه را در تهران جمع کنیم و کارشناس نصب قبل از رفتن به اراک، آنها را در تهران چک کند تا اگر مشکلی باشد، همین‌جا رفع شود. برای جمع کردن و خرید تجهیزات چند روز با سرعت تلاش کرده‌بودم و امروز صبح که به شرکت آمدم فهمیدم تحصیلدارمان اشتباهی یک قطعه را فرستاده اراک. اول که داد زدم که چرا با بی‌دقتی‌اش کار را خراب کرده، اما زود خودم را جمع و جور کردم و گفتم حتما صلاحی بوده وگرنه این اتفاق جزو نادرترین چیزهایی بود که ممکن بود رخ بدهد. وقتی که آمد و معذرت‌خواهی کرد، گفتم اشکالی ندارد و می‌گذارم به حساب حجم زیاد کارهایش. بعد هم نزد پدر ژپتو مسئله را رفع و رجوع کردم تا مشکلی پیش نیاید.
خلاصه روز پرتنشی داشتیم. اگر این‌همه انرژی زیاد ناشی از قطع دارو در من نبود، در این لحظه احتمالا غش کرده بودم!
راستی این زیبا شیرازی هم شاهکاری‌ست برای خودش!

Posted by froogh at September 11, 2005 7:36 PM

نظر

سلام فروغ جان امید یزدان را دارم که در این وادی تنها همیشه خوب و خوش و سلامت باشی. عزیز متن زیبایی بود.وبلاگ باحالی هم دارین. راستی شاهزاده ارس به روز شده اگه ما را قابل دونستی یه سری هم به ما بزن. خوشحال میشم که حظور پر مهرت را تو وبلاگم حس کنم. منتظرت میمونم.تا درودی دیگر دست های پر مهرت با آلایش و بهاری باد. یا حق

Posted by: دکتر علی عبدالهی at September 12, 2005 9:40 PM

سلام.میخواستم پیشنهاد بدم بری کلاس انرزی درمانی که ظاهرا خودت قبلا این کار را کردی.معجزه میکنه

Posted by: juddy at September 12, 2005 1:55 PM

سلام بر فروغ عزيز .....ياد اون روزها بخير از کار که بر می گشتم به اميد باز کردن صفحه وب زيبای و کامنت گذاشتن بر مطالب اون بود . چه خوشحال ميشدم که گاهی از سر لطف و مهربانی دستی بر روی سر و گوش نوشته هام ميکشيدی ....خلاصه نمک گير مهربانی و الطاف بی شائبه شما من را يک دل..نه صد دل عاشق و معتاد و دامنگير وب سايت نمود . هنوز هم مثل همون قديما دوستتان دارم و اگر نمی آيم مرا به بزرگی خودتان ببخشيد ...

Posted by: شیپور at September 12, 2005 1:43 PM

خدا قوت فروغ جون. از خوندن نوشته ات کلی انرژی گرفتم! من هم امروز برای اولین بار درشهرداری منطقه از صبح کار کردم تا عصر! کار دانشگاهه، یک ماهی طول می کشه و پولی هم نداره. اما کار درست حسابیه!برام کارت عبور گرفتن و کلی دنگ و فنگ!! از خستگی دارم متلاشی میشم اما پر از نیرو هستم. زنهای باپشتکاری مثل تو رو تحسین می کنم و الگو قرار می دم

Posted by: آلیس at September 12, 2005 1:25 PM

اميدوارم هممون بتونيم موقع سختي ها اينقدر به خودمون مسلط باشيم ... ممنون

Posted by: دختر كولي at September 12, 2005 9:20 AM

خب... بايد بگم واقعا شانس آوردي... ولي دفعهء ديگه حتما گزارشتونو ميدم تا ديگه محصولات آبدار (عنايت بفرامائين نگفتم آبكي) به دنيا صادر نكنين...

Posted by: رامين at September 12, 2005 2:03 AM

Are u sure it's due to the drug side effects and
not due to the depression itself?
Better to consult with ur doctor before the
problem get worse & run out of control.

Posted by: nikoo at September 12, 2005 12:53 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟