« خدای بنده نواز | Main | وقتی تو گریه می کنی... »

شنبه 12 شهریور 84 :: September 3, 2005 

فامیلی که به درد جرز دیوار می خورند

به نظرم معنای تنهایی را آدم‌های مجرد خوب می‌فهمند. شاید باید گفت مجرد و بی‌بچه. آخر زنان و مردان تنها و مسنی هم هستند که فرزندی دارند و از طرفی زوج خود را از دست داده‌اند. خوشبختانه این گروه را نمی‌شود جزو دسته آدمهای تنها قرار داد. وقتی مجرد باشی از یک سنی به آن طرف، خودت می‌مانی و خودت. حالا تازه فهمیده‌ام این‌که گاهی می‌گفتم آدم همیشه تنهاست، حقیقت ندارد. تنهایی واقعی، جدا از این شعارهاست.
تنهایی واقعی یعنی وقتی نیمه شب بیمار می‌شوی، کسی نباشد تا لیوان آبی دستت بدهدبی‌آن‌که امید بودن آن کس را داشته باشی. یعنی این‌که مثل من برای رفتن به ساختمان نیمه‌کاره‌ای، دست راننده آژانست را بگیری و ببری.. یعنی این‌که بعضی شب‌ها دور خودت بچرخی، حوصله اینترنت و کتاب و فیلم و گردش تک نفره اصلا در تو نباشد.. فقط بخواهی حرف بزنی.. آن‌هم با کسی که چشمانتان مستقیم در هم نگاه کنند. یعنی خیلی هوس غذای بیرون به سرت بزند و نهایتا یا از خیرش می‌گذری یا سر یک میز با یک دست ظرف می‌نشینی و هرچند غذا عالی‌ست، اما برای تو طعمی نداشته باشد.
 تنهایی واقعی را بسیار ساده می‌شود معنا کرد. گاهی آنقدر به سادگی عمق تنهایی را می‌فهمی که حیرت‌زده می‌شوی چرا تا آن موقع فکرش را نکرده بودی.
حالا من با همین تنهایی به سر می‌برم. نه که شکایتی داشته باشم. فقط با خودم فکر‌می‌کردم ازدواج به هیچ دردی که نخورد، یک مونس برای زمان پیری‌ات دست و پا می‌کند یا بک بچه برایت می‌سازد که هرچند اعصابت را خورد و خمیر خواهد کرد، اما بلاخره کسی هست که بدانی هست.
سه هفته اخیر دوست نزدیکم رفته بود سفر. درست مثل همسری بودم که جفت غرغرویش برای مدتی تنهایش می‌گذارد و آن وقت دلش برای همان غرها لک می‌زند. من که از دست این دوست در زمان بودنش‌ به ستوه آمده‌بودم،روزهای آخرفقط  دلم می‌خواست برگردد.
 شرایط ما عین یکدیگر است. هردو جداشده‌ایم و خانواده‌هایمان مشهدند. خودمان هستیم و خودمان و یک کار که روزهای تعطیل دعا می‌کنیم زودتر شنبه برسد.( این هم یک تفاوت دیگر آدم‌های تنها با آدم‌های با کس و کار). حالا برگشته و خوشحالم که هست. قدر بودنش را تازه درک می‌کنم و سعی می‌کنم یادم باشد که گاه یک وجود غرغرو بهتر از وجود هیچ‌کس است.
....
در راستای همین بی‌کسی، مادرم از فردا به مدت یک هفته نزدم می‌آید.. می‌دانم که تا سایه پدر و مادرم هست، هنوز قدم‌های زیادی تا تنهایی مطلق فاصله دارم. پدر و مادر تنها کسانی هستند که به خاطر ما زنده‌اند نه به خاطر خودشان.

Posted by froogh at September 3, 2005 10:40 PM

نظر

salam frogh jan mano dostet beger man ham tanha hstam, daneshega ra tamam kardam,man dar hama kar bor tanha bodoam az tanhai lzat mebordam ama hala kalen khasta shodam hcekonam?

Posted by: ناصر نديم at September 1, 2007 3:19 PM

سلام.من هم از تنهایی رنج می برم.الان 21 سال دارم.هنوز ازدواج نکردم.ولی الان 3 سال هست که بد جور تنهام. یعنی از وقتی که درسم تموم شد.قبلا خیلی رفیق داشتم.ولی الان فقط با 1 نفر دوست هستم.اون دوست هم سر کار میره.و هفته ای 1 بار بخوام باهاش بیرون برم.ولی دروغ نگم 1 پسر خاله هم دارم.اون محصله.خیلی دوستش دارم.با اون بعضی موقع ها بیرون می رم.ولی اون بیشتر به فکر درس خوندنه و بیشتر موقع ها بهش میگم بیا بریم بیرون! بهونه درس خوندنشو میاره.شاید حق داشته باشه.وقتی فکر می کنم چطور شد من تنها شدم؟شاید به خاطر این هست که اینقدر از این شهر به شهر دیگر رفتیم هر 5 سال به 5 سال. تا میومدم با یکی رفیق می شدم از اون محل یا شهر میرفتیم.خیلی تنهام.وقتی محسن چاوشی شعر میخونه انگار حرف دلم میزنه.خیلی محسن چاوشی رو دوست دارم.الان تنها آرزوم این هست که 1 روز خواننده حرفه ای بشم.الان خیلی آهنگ ساختم به سبک های مختلف.تکنو. پاپ.کلاسیک.و ....
عزیزم آدرس پست الکترونیکت برام بفرست تا آهنگامو برات بفرستم.ولی الان یه راهی برام از این تنهایی پیش پام بزار .اگه راهی باشه........

Posted by: شهروز at July 14, 2007 9:30 PM

سلام
ای کاش زندگی اجباری نبودو
خودکشی گناه...

Posted by: arsham at December 20, 2005 12:38 PM

باهات موافقم ولی این اصلا به معنی این نیست که از تنهائیم لذت نبرم تنهائی یه چیزه و همدم و همصحبت پیدا کردن یه چیز دیگه بعضی مواقع شده دفتر تلفنم رو برداشتم و به بیشتر از بیست سی نفر از دوستام زنگ زدم و کلی هم باهاشون صحبت کردم ولی بعدش هنوز احتیاج به یه هم صحبت داشتم حتی حتی در همون لحظه هم هیچوقت دلم نمی خواست و نمی خواد که زندگی مجردیم رو با کسی شریک بشم فقط احساس می کنم احتیاج به شخصی دارم که هر وقت خواستم برای شنیدن صحبت هام دم دست باشه همین

Posted by: محمد at September 23, 2005 10:29 PM

"az tanhaye magoriz, be tanhaye mayaviz
gah gah anra biyamoz va tajrobe kon.."
pish az anke be tanhaye khish panah baram, az digaran shekve aghaz mikonam, faryad mikesham ke tarkam gofte and...aghaze joda sari shayad az digaran nabood,..."
az ahmade e shamlo, shere sokot

Posted by: nazi at September 8, 2005 1:27 PM

i appologize coz of the comment in which one saied you r looking for a man

Posted by: .......... at September 7, 2005 11:31 PM

Why don't you think that single parents feel just as lonely? Especially if they are living out of the country, no family, no close friends, no social life, it's hard! Much harder!

Posted by: from sydney at September 7, 2005 7:26 AM

می فهمم...

Posted by: اروس at September 6, 2005 4:52 PM

بابا شما ها ديگه چقدر شوتيد اين دختر شوهر مي خواد كسي نيست آستين بالا بزنه؟
كسي نيست يك
كسي نيست دو
كسي نيست 3

Posted by: محمد at September 6, 2005 11:42 AM

سلام،اومده بودم وبلاگتون را می خوندم.من و خیلیهای دیگه این چیزی که میگید رو ،البته هرکدام به نوعی حس کرده ایم و البته این مساله دنیای ماشینی است و هرکسی تنهایی خودش رو داره حتا اوناییکه دور و برشون شلوغ و بچه و زن و شوهر از سر و کولشون بالا می رن. روز بخیر

Posted by: زمزمه های ذهن من at September 6, 2005 9:55 AM

کاملا درک می کنم چی میگی.شرایطمون کاملا یکسانه.با این تفاوت که من آن دوست غرغرو را هم ندارم.

Posted by: رکسانا at September 6, 2005 8:50 AM

سلام . (( اگه زندگی دنده عقب داشت / اگه زندگی دنده عقب داشت / / کاشکی زندگی دنده عقب داشت / و من باز به جلو می رفتم. )) به روزم و منتظر قدمهای شبز تر از سبزتون. همیشه ایام به کام. خوشحال میشم اگه ...

Posted by: hassan at September 6, 2005 2:22 AM

سلام.گاهی از این تنهایی ها آدم های بزرگی ساخته میشوند

Posted by: juddy at September 4, 2005 10:07 PM

منم مي‌فهمم بااين كه دو تا پسر دارم مي‌فهمم به خدا...راستي تو چطوري؟ چه خبرا؟

Posted by: پونه بریرانی at September 4, 2005 9:41 PM

سلام
اميدوارم هيچ وقت به تنهايي مطلق نرسي ، زماني را ميگوييم كه در تنهايي وصف شده در نوشته ات ،حس كني وجودت هنوز مزاحم تنهايي ات است

Posted by: درويش بينوا at September 4, 2005 5:05 PM

معنی این تنهایی رو حتی منم که ازدواج کردم لمس کردم. روزهایی که به ناچار تنها هستم و هیچ فامیلی هم در نزدیکی ندارم. بارها توی این شرایط بیمار شدم. بارها با حسرت به جفتهای توی ماشین نگاه کردم ...بارها...بارها

Posted by: شیرین at September 4, 2005 2:26 PM

سلام فروغ جان
نوشته ات چقدر قشنگ تنهایی رو تعریف کرده.من هم مثل تو.جز خداو خانواده ام کسی رو ندارم. نه اینکه بی کس باشم نه.دوستهای زیادی دارم ولی میدونی که بعضی وقتها آدم دلش میخواد با کسی غیر از خانواده اش حرف بزنه. کسی که مثل خودش تنهاست و حرفش رو خوب میفهمه.من هم از وقتی که دوستم به اصرار عجیب خانواده اش رفت و با کسی دیگه ازدواج کرد.خیلی تنها شدم. بعضی وقتها مثل همین الان که خیلی بهش احتیاج دارم تا به حرفهام گوش بده. حسرت روزهای با هم بودن رو می خورم که چرا بیشتر باهاش حرف نزدم که الان اون حرفها تو دلم سنگینی نکنه.شاید باورشه مشکله که من بعضی وقتها عکسشو میذارم روبروم و باهاش حرف میزنم.تا اینطوری یکمی از تنهایم و دلتنگیم رها شم.نمی دونم شاید ازدواج راه خوبی برای تنهایی باشه.

Posted by: pani at September 4, 2005 12:27 PM

همکاری دارم که همسری خشک و مذهبی و بسیار بد اخلاق داره. گاهی که حرف میشد اونقدر از دستش مینالید که کلافه میشدم و تو دلم میگفتم اه طلاق بگیر که منم راحت شم. اما گاهی وقتها میگفت این شوهرها هرچقدر عوضی ، بودنشون از نبودنشون بهتره . شاید اونم به خاطر همینایی که میگی این حرفو میزده

Posted by: niloufareabi at September 4, 2005 9:56 AM

فروغ جون اینجارو بخون همین الان جلوم باز بود صفحه اش.http://www.mardoman.com/family/singleness.aspx

http://www.mardoman.com/family/staysingle.aspx
خب اینم یه دیدگاهه در نوع خودش

هر کسی تنهایی رو در نوع خودش تجربه میکنه .این تنهایی واقعی نیست.این تجربه ی تنهایی از زبون و کلامم فروف خانم ماست .وگرنه خیلیا هم که در غربت از ایران هستند تنهایی های خاص خودشونو دارن و یا انواع دیگه.سندرمیه با تیپهای مختلف.
از مطالب افسردگیتون واقعا استفاده کردم.چه خوب کردین که انقدر واضح از تجربیاتتون گفتین.منکه ممنونم.

Posted by: narges at September 4, 2005 9:23 AM

خیلی نوشته تلخی بود. شاید در حال حاضر تنهای تنها نباشم، ولی بزرگترین کابوس من در زندگی همین تنها بودن است که شما اشاره کردید.

Posted by: ماندانا at September 4, 2005 8:57 AM

و...این جمله آخریت ، چه درست بود ....اشکم رو در آورد...
راست راست گفتی...

Posted by: سمیرا at September 4, 2005 8:24 AM

آدمهای تنها حرف همدیگه رو خوب درک می کنن.در مورد مادر و پدر چه قشنگ گفتی

Posted by: آلیس at September 4, 2005 7:33 AM

سلام فروغ جان.

در راستای جمله‌ی آخرت ... این حس رو چرا بچه‌ها ندارند؟ چرا من به خودم و زندگی خودم اولویت می‌دم در مقابل مادر و پدر؟ چرا به اندازه‌ای که باید و شاید احوال‌شان رو نمی‌پرسم؟ همیشه از خودم به این خاطر بدم آمده.

Posted by: هاله at September 4, 2005 7:13 AM

سلام! بدتر از تنهایی، عادت به تنهایی است... اینکه هیچکدام از این نیازها را به دیگران احساس نشوند...

Posted by: فرانک at September 4, 2005 2:47 AM

سلام.منم تنهام همیشه با اینکه با همسر و بچه هام زندگی میکنم!شوهرم نه به دردهای روحی من کار داره و نه به دردهای جسمی و تازه خودشو هم خیلی علاقه مند به من میدونه و همیشه میگه اشتباه تو اینه که فکر میکنی من نسبت به تو عشقی ندارم!!و این عمر من است که در حسرت ابراز عشق و محبت همسرم سپزی میشه.فروغ جون درد دل من همچین ربطی به مطلبت نداشت اما ..... منو ببخش به هر حال.

Posted by: یک دوست at September 4, 2005 2:35 AM

faghat khastam raddi bogzaram ,shayad chon gofte budid "ba man harf bezan"...shayad ham chon hichvaght darbareye tanhayi in tori fekr nakarde budam...

Posted by: aida at September 4, 2005 1:20 AM

واقعا پدر و مادر مثل آب هستند وقتی قدرشان را می فهمی که دیگه نیستند

Posted by: friend at September 4, 2005 1:00 AM

سلام فروغ !
خوب راحت می نویسی .تنهایی کشیدن توی ایران را نشنیده بودم .خوب بازهم تو کشور خودتی .تنهایی واقعی را اگه می خوای بشناسی باید چند سالی در دنیا آوارگی بکشی .البته تنهایی برا انسان معمولن خوب نیست ،ولی من آدمایی هم می شناسم که تنهاییشون رو دوست دارند و از اون لذت می برند و استفاده می کنند . اما امیدوارم هر چه زودتر از تنهایی دربیایی .
شبت خوش !

Posted by: puya at September 4, 2005 12:45 AM

salam
bazam mesle hamishe az neveshtehat lezzat bordam
ba ehsas minivisi
shad bashi
bye

Posted by: akbar_hosseinzadeh at September 4, 2005 12:01 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟